ژان ویگو یک زندگی متعهد در سینما
مقدمه ترجمه کتاب ژان ویگو یک زندگی متعهد در سینما را چندی پیش روی بلاگ گذاشتم از بابت دیدن واکنش ها که دوستان عزیزی اظهار لطف وتشویق کرده بودند.معمولا ترجمه یک کتاب دایره وسیعتری را درنظر دارد اما چه غم که ادامه این ترجمه برایم حکم آخرین سئانس یک فیلم در یک شب زمستانی را دارد,وقتی که تنها یک تماشگر بیش تر برای فیلم نیامده اما سئانس لغو نمیشود.
اما یک نکته که ادامه این ترجمه به صورت پیوسته نخواهد بود اما قطع هم نمی شود .یعنی لابه لای مطالب دیگر ادامه پیدا می یابد .راستش نادیده وناخوانده بسیار است وهم این طور همیشه چند تا کار ریز ودرشت برای انجام درکنار است ,ولی برای آنکه ریتم خواندن مطلب از دست نرود و یا برای خواننده ای اگر از میانه کتاب برای اولین بار وبلاگ را می بیند ,چند لینک درابتدا وپایان هر مطلب برای سهولت کار خواننده اضافه می کنم . با سپاس.

فصل اول (قسمت اول)
کودک وپدر مبارز آنارشیست
کودکی
ژان ویگو که نزدیکان اش نونو صدای اش می کردند در ۲۶ آوریل ۱۹۰۵ در یک زیرشیروانی مملو از گربه درپاریس به دنیا آمد که اثرش رابه صورت تخیل کودکی در درمورد نیس ,جائی که درقسمت قدیمی شهر,گربه ای قبل ازآن که فرارکند به دوربین خیره می شود ,نمود پیدا می کند ویا درآتالانت که گربه های بی قرارصورت ملوان را چنگول می اندازند ویا به لباس ژولیت چنگ می زنند ویا در قسمتی که به دور صفحه موسیقی در یک مهمانخانه سوت وکور جمع می شوند زیر نوازش پدرژول وبچه خرخرمی کنند .(گربه) عنصری دراماتیک در فیلم ونه یک وسیله وشیئی جزء دکور فیلم است .

ساختمان شماره ۲۵خیابان پولونسو,محلی که پدرم در آن به دنیا آمد به موازات خیابان قطره طلائی (گو دوره ) در ناحیه ۱۸ پاریس قرارداشت که چهار سال بعد پیرمرل ,پسر اوژن مرل روزنامه نگار مبارزآنارشیست در آن جا متولد شد,اوکه سالها بعد دستیار ژان ویگو در نمره اخلاق صفر وآتالاتت شد ,دریک نوشته چاپ نشده تصویری از زندگی پدر خودش ترسیم می کند ,او این متن را قبل از مرگش در ژانویه ۲۰۰۱ نوشته ونسخه ای از آن را به من ارزانی داشت ,پیرمرل چهره محل کودکی شان را این گونه ترسیم نموده است.
قطره طلائی ,محله کارگران وپیشه وران و شیردوش خانه وگارهای ته یک حیاط ,کارگاه ها ,اسطبل ها وبارهای کوچک و قطره قطره شیرینی آخر لیوان های تلخ بود».علاوه برخانواده مرل تصورمی کنم پسربچه های محله گروه آنارشیست ها پرشور را نیز در اطراف خود می دیدند گروه دوستانی که برای همیشه به آنها معنای دوستی را آموختند و هم این طور تمایل تقسیم اعقاید. واین حقیقت دارد که تاثر از داستان ها ونحوه زندگی دوستان پدرم به تصورموجودیتی مملو از زندگی به مانند آنی که درسال ۱۹۸۹کشف کردم کمک کرد. درمیان رقاص ها فیلم در مورد نیسی یکی از آنها در حالی که لبخند زده است پای اش را کمی بلند می کند ,اوبسیار به پسر بزرگم آنتوان شبیه بود که مدتی قبل اورا از دست داده بودم ,فکرمی کردم اورامی بینم ونه پدرم تا جای که از نظر من تماشاگر ناپدید می شود..
تمام دوستان ژان ویگو نقل کرده اند که او بسیار شوخ بود ه است.آمادگی آن را داشته وسط خیابان با دوستانش جنگ تخم مرغ راه بیندازد و یا از ایده ای به ایده دیگر بپرد ,تصویری دوراز سیمای سینماگر اسطوره ای مخلوق سینما دوستان ,اما فکر می کنم که همراه با شیشه شیر در طی جلسات پرشوری که والدینش اورا به همراه خود می بردند ,ویگو مقدار بسیاری دود سیگار وپیپ رانیز بلعیده است.اوژن بونا وانتور ویگو (در مورد والدین ژان ویگو) می گوید میگوئل آلمریدا پدری بسیارجوان و بیست ونه ساله وشریک زندگیش امیلی کلرو, مبارزین آنارشیست فعال وبی پولی بودند.

میگوئل آلمریدا سنگینی یک پدر آنارشیست ,ستوده ومحبوب
شرایطی که ژان ویگو در آن بزرگ شد شاید دلیل ضعف سلامتی او را روشن سازد ,اما بیشتر ازهرچیزی نگاه اوست که روشنگر این موضوع است ,نقطه نظرش نسبت به جهان که بعدها اوآن را چون نقطه نظری مستند مطرح می سازد.شاهد بر مبارزات ,رنج ها وتناقضات زندگی ومرگ غیره منتظره پدرش ,ژان ویگو مایوسانه تلاش کرد با جمع آوری مدارک مثبت نسبت به پدرش سندی از برای تجدید حیثیت اش گردهم بیاورد.از جمله تلاش هایی برای انصراف رفقای سابق پدرش از نظرات شان که تغییرات پدر او را دیده بودند وگرایش اش به موادمخدر برای تسکین دردهای بدن بیمارش را.علیرغم مواضع صلح طلبانه اش که او شدیدا آنها را تا پایان ادامه داد ,به او با دیده تردید می نگریستند ,ایشان شاید نهال تردید را ذهن ژان ویگو نیز کاشتند یکی ازایشان ,فرناند دپره یار قدیم آلمیرا و روزنامه نگار دراومنیته ( L'Humanité )وکتاب شناس که دوسال دراین کار وقت گذاشته بود ۲۷ ژوئن ۱۹۲۷ به او می نویسد«خواستم بعداز آن که از گابریل (از او بعدا خواهیم گفت ),یک همکار مطبوعاتی شنیدم ,تو را ازاشتباهی که ناخواسته برایت درتلاش برای جمع آوری این یادمان پیش خواهد آمد برحذر دارم چراکه من مضرات روزنامه ها را می شناسم ,می دانم که از سی ,سی وپنج روزنامه ای که اکنون منتشر می شود سی تا بیست وپنج تاشون مخالفت می کنند چرا که سیاست اشان اینگونه است. یعنی مخالفت با کسانی که سعی کنند از فردی از یاد رفته بخواهند ستایش به عمل بیاورند ,دیگران نیز نمی توانند جانب اش را بگیرند واین بیشتر از آن که به دلیل دشمنی باشد به دلایل ساده سیاست گذاری اشان باز میگردد......تو شرایط حال را نمی بینی ,من در مورد آن با فرانسیس (جوردن ,بعدا ازاو خواهیم گفت )وگابریل صحبت کردم»... «همه اعتراض هائی که به من خواهید داشت را می دانم: که آخرین ماه های روزنامه اش می تواند شووینیسم اولیه اش راجبران کند, که آخر زندگی اش به اخلاص وخدمت طبقه رنجبر گذشت. بله تو حق داری, اما درباورآن که ساعت آن فرا رسیده است اشتباه می کنی .او اشتباه کرد ,دیگران هم اشتباه کردند ,این حقیقت دارد ....».این کلمات که برای یک جوان بیست ودوساله مملو از یاد پدر به هنگام خواندن سخت است را با کلماتی که او برای سورین روزنامه نگار در۹ دسامبر هم آن سال می نویسد قیاس می کنم از برای کمک گرفتن برای نشر یک کتاب و نه برای تبلیغات مطبوعاتی.«شما میگوئل را از اولین روزهای اش می شناختید ,روزهای که نمی توانیم به گفته فرانسیس جوردن بدون برانگیخته شدن احساس از آن یاد کنیم .سورین بزرگ وخوب ,به من می گوئید که میگوئل روزهای مبارزه اجتماعی همان میگوئل روزهای آخر است که دوستی وهمدلی تان را ازاو دریغ نکردید اما حقیقت دارد که شما همواره اورا تائید نکردید». دوسال بعد در حالی که از پروژه خود صرف نظر نکرده بود در۱۸ ژوئن ۱۹۲۹ به فانی کلار ,روزنامه نگار (مادر عروس در آتالانت) می نویسد «فانی ,دستت را به گرمی می فشارم ,یک باید مطرح است ,برملا کردن آن چه که میگوئل آلمریدا بوده است. برای خراب کردن این افسانه که توسط مردم شکل گرفته,دارم بر روی این موضوع کار می کنم که جز عدالت چیزی نیست .یک کتاب که شاید نشان می دهد که پدرم حتی بدتر از آن شخصیتی است که ازاو خلق شده است ,اما لااقل صحت آن برای آن کس می خواهد بداند ثابت می شود ,و حتی بدتر ,اگر حقیقت دارد می بایست ماهیت تنها دفاع اش را نمایش دهد








