ژان ویگو یک زندگی متعهد در سینما

مقدمه ترجمه کتاب ژان ویگو یک زندگی متعهد در سینما را چندی پیش روی بلاگ گذاشتم از بابت دیدن واکنش ها که دوستان عزیزی اظهار لطف وتشویق کرده بودند.معمولا ترجمه یک کتاب دایره وسیعتری را درنظر دارد اما چه غم که ادامه این ترجمه برایم حکم آخرین سئانس یک فیلم در یک شب زمستانی را دارد,وقتی که تنها یک تماشگر بیش تر برای فیلم نیامده اما سئانس لغو نمیشود.

اما یک نکته که ادامه این ترجمه به صورت پیوسته نخواهد بود اما قطع هم نمی شود .یعنی لابه لای مطالب دیگر ادامه پیدا می یابد .راستش نادیده وناخوانده بسیار است وهم این طور همیشه چند تا کار ریز ودرشت برای انجام درکنار است ,ولی برای آنکه ریتم خواندن مطلب از دست نرود و یا برای خواننده ای اگر از میانه کتاب برای اولین بار وبلاگ را می بیند ,چند لینک درابتدا وپایان هر مطلب برای سهولت کار خواننده اضافه می کنم  . با سپاس.

دیباچه

فصل اول (قسمت اول)

کودک وپدر مبارز آنارشیست

کودکی

ژان ویگو که نزدیکان اش نونو صدای اش می کردند در ۲۶ آوریل ۱۹۰۵ در یک زیرشیروانی مملو از گربه درپاریس به دنیا آمد که اثرش رابه صورت تخیل کودکی در درمورد نیس ,جائی که درقسمت قدیمی شهر,گربه ای قبل ازآن که فرارکند به دوربین خیره می شود ,نمود پیدا می کند ویا درآتالانت که گربه های بی قرارصورت ملوان را چنگول می اندازند ویا به لباس ژولیت چنگ می زنند ویا در قسمتی که به دور صفحه موسیقی در یک مهمانخانه سوت وکور جمع می شوند زیر نوازش پدرژول وبچه خرخرمی کنند .(گربه) عنصری دراماتیک در فیلم ونه یک وسیله وشیئی جزء دکور فیلم است .

ساختمان شماره ۲۵خیابان پولونسو,محلی که پدرم در آن به دنیا آمد به موازات خیابان قطره طلائی (گو دوره ) در ناحیه ۱۸ پاریس قرارداشت که چهار سال بعد پیرمرل ,پسر اوژن مرل روزنامه نگار مبارزآنارشیست در آن جا متولد شد,اوکه سالها بعد دستیار ژان ویگو در نمره اخلاق صفر وآتالاتت شد ,دریک نوشته چاپ نشده تصویری از زندگی پدر خودش ترسیم می کند ,او این متن را قبل از مرگش در ژانویه ۲۰۰۱ نوشته ونسخه ای از آن را به من ارزانی داشت ,پیرمرل چهره محل کودکی شان را این گونه ترسیم نموده است.

قطره طلائی ,محله کارگران وپیشه وران و شیردوش خانه وگارهای ته یک حیاط ,کارگاه ها ,اسطبل ها وبارهای کوچک و قطره قطره شیرینی آخر لیوان های تلخ بود».علاوه برخانواده مرل تصورمی کنم پسربچه های محله گروه آنارشیست ها پرشور را نیز در اطراف خود می دیدند گروه دوستانی که برای همیشه به آنها معنای دوستی را آموختند و هم این طور تمایل تقسیم اعقاید. واین حقیقت دارد که تاثر از داستان ها ونحوه زندگی دوستان پدرم به تصورموجودیتی مملو از زندگی به مانند آنی که درسال ۱۹۸۹کشف کردم کمک کرد. درمیان رقاص ها فیلم در مورد نیسی یکی از آنها در حالی که لبخند زده است پای اش را کمی بلند می کند ,اوبسیار به پسر بزرگم آنتوان شبیه بود که مدتی قبل اورا از دست داده بودم ,فکرمی کردم اورامی بینم ونه پدرم تا جای که از نظر من تماشاگر ناپدید می شود..

تمام دوستان ژان ویگو نقل کرده اند که او بسیار شوخ بود ه است.آمادگی آن را داشته وسط خیابان با دوستانش جنگ تخم مرغ راه بیندازد و یا از ایده ای به ایده دیگر بپرد ,تصویری دوراز سیمای سینماگر اسطوره ای مخلوق سینما دوستان ,اما فکر می کنم که همراه با شیشه شیر در طی جلسات پرشوری که والدینش اورا به همراه خود می بردند ,ویگو مقدار بسیاری دود سیگار وپیپ رانیز بلعیده است.اوژن بونا وانتور ویگو (در مورد والدین ژان ویگو) می گوید میگوئل آلمریدا پدری بسیارجوان و بیست ونه ساله وشریک زندگیش امیلی کلرو, مبارزین آنارشیست فعال وبی پولی بودند.

میگوئل آلمریدا سنگینی یک پدر آنارشیست ,ستوده ومحبوب

شرایطی که ژان ویگو در آن بزرگ شد شاید دلیل ضعف سلامتی او را روشن سازد ,اما بیشتر ازهرچیزی نگاه اوست که روشنگر این موضوع است ,نقطه نظرش نسبت به جهان که بعدها اوآن را چون نقطه نظری مستند مطرح می سازد.شاهد بر مبارزات ,رنج ها وتناقضات زندگی ومرگ غیره منتظره پدرش ,ژان ویگو مایوسانه تلاش کرد با جمع آوری مدارک مثبت نسبت به پدرش سندی از برای تجدید حیثیت اش گردهم بیاورد.از جمله تلاش هایی برای انصراف رفقای سابق پدرش از نظرات شان که تغییرات پدر او را دیده بودند وگرایش اش به موادمخدر برای تسکین دردهای بدن بیمارش را.علیرغم مواضع صلح طلبانه اش که او شدیدا آنها را تا پایان ادامه داد ,به او با دیده تردید می نگریستند ,ایشان شاید نهال تردید را ذهن ژان ویگو نیز کاشتند یکی ازایشان ,فرناند دپره یار قدیم آلمیرا و روزنامه نگار دراومنیته ( L'Humanité  )وکتاب شناس که دوسال دراین کار وقت گذاشته بود ۲۷ ژوئن ۱۹۲۷ به او می نویسد«خواستم بعداز آن که از گابریل (از او بعدا خواهیم گفت ),یک همکار مطبوعاتی شنیدم ,تو را ازاشتباهی که ناخواسته برایت درتلاش برای جمع آوری این یادمان پیش خواهد آمد برحذر دارم چراکه من مضرات روزنامه ها را می شناسم ,می دانم که از سی ,سی وپنج روزنامه ای که اکنون منتشر می شود سی تا بیست وپنج تاشون مخالفت می کنند چرا که سیاست اشان اینگونه است. یعنی مخالفت با کسانی که سعی کنند از فردی از یاد رفته بخواهند ستایش به عمل بیاورند ,دیگران نیز نمی توانند جانب اش را بگیرند واین بیشتر از آن که به دلیل دشمنی باشد به دلایل ساده سیاست گذاری اشان باز میگردد......تو شرایط حال را نمی بینی ,من در مورد آن با فرانسیس (جوردن ,بعدا ازاو خواهیم گفت )وگابریل صحبت کردم»... «همه اعتراض هائی که به من خواهید داشت را می دانم: که آخرین ماه های روزنامه اش می تواند شووینیسم اولیه اش راجبران کند, که آخر زندگی اش به اخلاص وخدمت طبقه رنجبر گذشت. بله تو حق داری, اما درباورآن که ساعت آن فرا رسیده است اشتباه می کنی .او اشتباه کرد ,دیگران هم اشتباه کردند ,این حقیقت دارد ....».این کلمات که برای یک جوان بیست ودوساله مملو از یاد پدر به هنگام خواندن سخت است را با کلماتی که او برای سورین روزنامه نگار در۹ دسامبر هم آن سال می نویسد قیاس می کنم از برای کمک گرفتن برای نشر یک کتاب و نه برای تبلیغات مطبوعاتی.«شما میگوئل را از اولین روزهای اش می شناختید ,روزهای که نمی توانیم به گفته فرانسیس جوردن بدون برانگیخته شدن احساس از آن یاد کنیم .سورین بزرگ وخوب ,به من می گوئید که میگوئل روزهای مبارزه اجتماعی همان میگوئل روزهای آخر است که دوستی وهمدلی تان را ازاو دریغ نکردید اما حقیقت دارد که شما همواره اورا تائید نکردید». دوسال بعد در حالی که از پروژه خود صرف نظر نکرده بود در۱۸ ژوئن ۱۹۲۹ به فانی کلار ,روزنامه نگار (مادر عروس در آتالانت) می نویسد «فانی ,دستت را به گرمی می فشارم ,یک باید مطرح است ,برملا کردن آن چه که میگوئل آلمریدا بوده است. برای خراب کردن این افسانه که توسط مردم شکل گرفته,دارم بر روی این موضوع کار می کنم که جز عدالت چیزی نیست .یک کتاب که شاید نشان می دهد که پدرم حتی بدتر از آن شخصیتی است که ازاو خلق شده است ,اما لااقل صحت آن برای آن کس می خواهد بداند ثابت می شود ,و حتی بدتر ,اگر حقیقت دارد می بایست ماهیت تنها دفاع اش را نمایش دهد

بومی ها

بومی ها ساخته رشید بوشارب نامزد جایزه اسکار فیلم خارجی شده است. او پیشتر نیز با فیلم خاکسترزندگی نامزد همین جایزه شده بود.بومی ها داستان سربازان جوانی ازمستعمرات فرانسه است که با انگیزه های متفاوت برای آزادی فرانسه که از آن به عنوان مام وطن یاد می کنند به ارتش می پیوند ودراین راه می جنگند وبسیاری از ایشان کشته می شوند اما هرگز به مانند هم قطاران فرانسوی اشان مورد تقدیر واحترام قرارنمی گیرند .

نمایش این فیلم که جایزه بهترین بازیگر مرد جشنواره کن ۲۰۰۶ به صورت مشترک به پنج بازیگر اصلی آن تعلق گرفت موجب دوباره به جریان افتادن این موضوع وتبعیض انجام شده گردید که سرانجام دولت فرانسه اقدام به جبران مافات کرد,اما چه دیر که بیش از شصت سال از آن روزگار گذشته است .حضور این فیلم در میان نامزدان جوایز اسکار در۲۵ فوریه امسال بهانه شد برای یاد آوری این ترجمه  که نشر آن به کمی قبل باز می گرد.

دیوید لینچ / به سرزمین نگرانی غریب خوش آمدید

مقاله ذیل ترجمه نوشته بئاتریس تولون است که در شماره فوریه مجله استودیو به چاپ رسیده است.

دوست داران لینچ نفس شان را حبس کرده اند .امپراتوری درون آخرین اثر استاد (در هر صورت نمی توانیم از دیوید لینچ به عنوان ساده کارگردان نام ببریم )بزودی به نمایش در می آید ,درطول پنچ سال که از ساخت جاده مالهاند می گذشت کمترین خبرجدیدی برروی سایت های بیشماری طرفداران لینچ می شد یافت ,شاید چنین اشتیاقی رادرک نمی کنید وشاید هیچ چیز ازخود دیوید لینچ نمی فهمید ,می بایست به تان هشدار داد که امپراتوری درون چیز زیادی رابرای تان روشن نمی کند ,به مدت حدودا سه ساعت هذیان ,یک دیوید لینچ ناب ,بدون داستان خطی وبدون ترحم برای تماشاگری که درهم آن ابتدای کار خودرا تنها می یابد .یازدهمین فیلم لینچ تماما به صورت دیجیتالی فیلم برداری شده است و لینچ خشنود از آزادی عملی که یافته بود (کاهش افراد گروه سازنده ...) ودرحالی که تهیه فیلم را خود به عهده گرفته بود وکسی نبود که جلوی چپ وراست رفتن های اش را بگیرد تصاویری تیره و در هم تنیده را ثبت کرده است .

شاید به خودتان می گوئیدپس چرا خودمان را اذیت کنیم وقتی می توانیم DVD کامپینگ(فیلم تجاری وپرفروش امسال فرانسه )را ببینیم ؟

زیراکه سفر ازورای تخیلات ,کابوس ها ,احساسات وهراس های دیوید لینچ تجربه ای است منحصر بفرد.زیرا که سینمای این هنرمند سوررئالیست وآبستره وزندگی پر جنب وجوش اش معادلی ندارد .زیرا که نگرانی غریب (اصطلاح کریس رودلی در مورد سینمای لینچ )این جهان عجیب وبرهم ریخته تا سرحدهیپنوتیزم می رود.

دیوید لینچ یک فیم ساز است هم چنین یک نقاش ,یک پلاستیسین ,یک آهنگ ساز ,یک دکوراتور, یک عکاس وسرآخر یک پیرو MEDITATION TRANSCENDANTALE (تعمق وتفکرات ماورائی ).فیلم های لینچ نه تنها باید دیده شوند که می بایست شنیده شوند,احساس شوند وخواب دیده شوند .در واقع برای لذت بردن از سفر به سرزمین لینچ به شما توصیه می شود که تمام پیش فرض های تان را دم درب بگذارید وخودتان را رها سازید. این جا فروتن انه چند کلید به شما ارائه می کنیم ,اما بدون تحلیل زیادی ,چرا که بهتر است سبک بار سفر کرده وچرا که این خطر هست که خود موجب سردرگمی شوند وسرانجام آنکه هدف مان مسطح کردن یک راه شیب دار نیست وهم آن گونه که خود فیلم ساز یاد آوری می کند «با زیاد حرف زدن در مورد یک چیز ,آن را نابود می کنیم ».

DOUBLE/ دووجهی

موقهوه ای ,موطلایی .در جاده مالهاند موطلایی جای مو قهوه ای را می گیرد وموقهوه ای تبدیل به مو طلایی می شود .در امپراتوری درون,ونیکی (شخصیت فیلم )که به مانند قهرمان فیلم جاده مالهاند هنرپیشه است بیشتر وبیشتر درجلد شخصیتی که نقش اش را ایفا می کند فرومی رودچه کسی چه کسی است ؟چگونه واقعی را ازمجازی تشخیص داد؟«من دیگری است » جمله مشهور آرتورمبو می توانست متعلق به دیویدلینچ باشد .چهره فرشته گونه ورویاهایی شیطانی ,فیلمساز این احساس را می دهد که هر حقیقتی دوچهره رادارد واغلب دهشتناک ,تمامی فیلم های اش ارجاعی است به سندرم دکتر جکیل وآقای هاید .حفری ووفرانک در مخمل آبی ,لیلاند پالمر و باب قاتل در توئین پیکز وفرد مدیس و پیتر دایتون در بزرگ راه گمشده و در جاده مالهاند استعاره دوگانگی به اوج می رسد وقتی سندرم دوگانگی به رابطه زوج اضافه می شود: بتی دیانا و ریتا کامیلا. در امپراتوری درون بهای دوگانگی دیوانه کننده است ,علاوه براین ,بازیگرانی که اغلب دچارشک هستند وهزاربار نقش عوض می کنند ,براستی می دانند چه کسی هستند؟

جاده

جاده به هیچ جا ختم نمی شود یا به سمت تصادف (جاده مالهاند )ویا بیابان (توئین پیکز) و یا کابوس (بزرگ را ه گمشده )می رود ,جاده ها محلی است برای انفجار نور ,چراغهای ماشین و خط کشی ها زرد .همچنین در فیلم های لینچ به سمت ناشناخته می رویم. درزمان شروع ساخت امپراتوری درون خود لینچ هم نمی دانسته که پایان فیلم چگونه خواهد بود .جاده زمینه مناسبی برای یک ماجرااست (به مانند سنگ دل یا قصه سرراست )که اغلب ازمیان جهانی مالامال ازخشونت ودیوانگی می گذرد .جاده در سینمای لینچ همین طور می تواند از چشم اندازهای وسیع آمریکایی (امپراتوری درون نام ناحیه ای است در جنوب غربی کالیفرنیا )عبور کند ,جاده پارادوکس را درخود می پروراند برای کشف کردن باید خطرکرد چرا تنها اکتشاف ویافتن است که زندگی را توجیه می کند اما هر اکتشافی یک خطر اساسی است .

چهره

لینچ که خود نقاش چهره است ,دوست دارد صورت را ازنزدیک به تصویر بکشد حتی اگرخطر دهشتناک آن وجود داشته باشد ,نوزاد که نماد زیبائی فرشته وار است ,نمایشی هیولایی در کله پاک کن دارد ,به چهره های زیبا اعتماد نکنید که پشت زیبائی چهره اکثرا یک مو طلایی ,نماد معصومیت مجازی ( به مانند هیچکاک ) یک هیولا پنهان شده است .آدم کوتوله جاده مالهایند یا بزرگ راه گمشده شاید معرف گر حقیقی است که درپشت خنده های دلفریب پنهان شده است .لورا دیزن (امپراتوری درون , مخمل آبی و سنگ دل )عالی نقشی را ایفا می کند که ازملایمت می تواند دریک لحظه به سمت خشونت برود .در امپراتوری درون دوربین دیجیتال به لینچ امکان بازیگوشی (که اینجا از هزل نیز استفاده می کند) را داده وپیرزن دوست داشتی کوچک اندامی که به همسایگی آمده تبدیل به جادوگری می شود ودوربین به چشم اش نزدیک می شود .شخصیت های ازچهره افتاده لینچ مارابه یاد نقاشی های هنرمند محبوبش اسکار ککشکا اتریشی می اندازد فقط در مردفیل نما است که چهره بدریخت جان میرایک یک سرشت زیبا رادرپشت خود پنهان کرده است اما با آن که جلوه هایی از ملاحظات وافکار فیلمساز دراین فیلم دیده می شود اما باید اظهار کرد که این فیلم براساس یک سفارش ساخته شده است .

تئاتر

چه کاباره در مخمل آبی ,چه تئاتر در جاده مالهاند, چه بازار مکاره در مرد فیل نما وچه صحن نمایش در بزرگ راه گمشده ,یک فیلم از لینچ بدون نمایش شکل نمی گیرد .میلی خطرناک ,جذاب ,نوستالژیک ودرعین حال مشوش کننده .تئاتر می تواند محل ولحظه ای باشد که ناگهان ورق برمی گردد به مانند جاده مالهاند وبه مانند دسته خوانندگان یک تراژدی یونانی که حادثه ای راکه درپیش است ابلاغ می کند واکثرا درپشت یک پرده قرمزکه نماد نمایش است واما همین طور رنگ خون ,بعضی اوقات وبه ندرت صحن نمایش محلی است برای آواز خواندن ,قهرمان زن مخمل آبی خواننده است و دروتی نام دارد به مانند قهرمان جادوگر شهر زمرد ,صحن نمایش بعضا شاهد حضور پری ان است مانند بانوی رادیاتو در کله پاک کن .آری لینچ هم می تواند ایده خوشبختی را بپروراند.

صدا

فیلم های لینچ هم آنقدر که دیدنی هستند وشنیدنی نیزهستند حتی اگر به مانند امپراتوری درون شاهد صحنه های بدون موسیقی باشیم او که خود آهنگ ساز وتنظیم کننده موسیقی است ,بیان میسازد که موسیقی یک قسمت از ساختار داستان است ,ازهم آن فیلم نخست اش کله پاک کن موسیقی درترسیم فضایی ترسناک ومشارکت دارد .فیلم های لینچ (به خصوص به لطف همکاری بلندمدتش با آنجلو بادالامانتی )مملواز موسیقی راک (دهه پنجاه )پاپ وملودی های ...هستند ,اما هم این طور اتمسفر صدائی در ساخت فیلم هایش نقش بازی می کنند لینچ که علاقه مند موسیقی تجربه گراست جدید ا وبا همکاری بادالامانتی یک آلبوم موسیقی به نام سنفونی صنعتی شماره پنج منتشر کرده است .

پاساژ/محل گذر

امپراتوری درون با یک راهروی سیاه وسفید شروع می شود .در نزد لینچ راهروها تیره وتاریک هستند ,خطوط روده گونه که ما را احاطه می کنند وما را به سمت دنیایی درون می برند .دنیای رویا های جنبی وهراس های جذاب وترسناک ,محل گذرگاه شکل در و پنجره را می گیرد معادل آینه درآلیس در سرزمین عجایب است که ما را به دنیائی دیگر سوق می دهد .

فضاهای داخلی

یک فضای داخلی ساده وخانوادگی هرگز درنزد لینچ به صورت اولیه باقی نمی ماند .محل تجمع رویا وهراس می شودوبه حریم اش تجاوز می شود ,دربزرگ راه گمشده دوربین مانند یک قاتل (قتل های )زنجیره ای خانه را زیر نظر می گیرد وبدون آن که بفهمیم چگونه وارد آن میشود .خشونت جنسی (جنسیت به ندرت درسینمای لینچ نمای شهوت برانگیزی دارد )بی پرده بیان می شود مانند مخمل آبی ,توئنن پیکز و یا بزرگ راه گمشده. تمامیت بدن ,تمامیت روح وتمامیت درونی هرکس درتهدید مستمر است .در نزد لینچ میل به حمایت ومحافظت در برابر جهان خارج نمود می یابد .در فیلم کوتاه اش آلفابت (بی سواد۱۹۶۸)آموختن یک سم است که وارد کله دانش آموزی می شود واورا می کشد .این جا پارا دوکس دیگری مطرح می شود فقط آنی که خود را فدا می کند می تواند به عشق دست یابد .سایلور درپایان سنگدل به نصیحت فرشته نیک اش خودرابه لولا می بخشد.

روشنائی

شهر درشب زیبا ست اما هم این طور خطرناک است ,اکثرا در نزد لینچ شب است ,شب و ظلمات وهم چنین تصادم روح های مشوش .در شب امکان هر اتفاقی ممکن است پیش بیاید به ندرت  خوب واکثرا بدترین .درشب است که تصادف جاده مالهاند صورت می گیرد .به هنگام انفجار نور آن دیگر طبیعی نیست .نئون های کارباره ,چراغ های ماشین و چراغ های قرمز(رنگ خون )به مانند هشدارهائی هستند که از رسیدن حادثه خبر می دهند .سینمای لینچ (بسیار هیچکاکی ازاین نظر )ما را در انتظار مداوم صحنه بعد می گذارد.

اشیاء

دوربین لینچ روی اشیاء مکث می کند.  درتمام فیلمهای اش با پارچه (مخمل آبی ) پرده ,کت پوست مار(سنگدل )کاغذ دیواری ,بتون ,آهن ...تماس داریم .لینچ یک پلاستیسین نیز هست وشناخت وزیبایی شناسی اش حتی در فیلم  DUNE که ازطرف خودش انکار شده ,شکوه وتجمل اشیاء لینچ گونه است .

شهر

دنیای شهر فیلم ساز راشیفته می سازد ودر هم زمان دل زده اش می کند لوس آنجلس کم وبیش در همه فیلم هایش حضور دارد.درجاده مالهاند از هالیوود به خانه های بد نام لهستان می رسیم وکارخانه های متروک وبه مدد آینه به بلوار هالیوود باز می گردیم که قبرستان بی خانمان ها شده است لینچ که ازلوس آنجلس متنفر است وبا این وجود در آن جا  زندگی می کند و به ندرت از آن خارج می شد در توضیح می گوید«هالیوود همیشه به فیلم های من با ز می گردد چراکه می توانم برخورد وکنتراست دو برداشت ازحقیقت رانشان بدهم » .کارخانه های متروک نماد نابودی شهر است ,طبیعی که آن را می بلعد,اما در یک رابطه مرگبار خود طبیعت توسط شهر بلعیده می شود .اسم چهار تا از فیلم های او نام های امکان حقیقی است .توئین پیکز,بزرگ راه گمشده ,جاده مالهاند وامپراتوری درون. چون که این محل ها هستند که سرانجام آنانی که در آن جا زندگی می کنند را رقم می زنند.

فیلم شناسی دیوید لینچ

کله پاک (۱۹۷۷)

مرد فیل نما (۱۹۸۰) 

DUNE (دیون۱۹۸۴)

مخمل آبی (۱۹۸۶)

TWIN PEAKS (سریال تلویزیونی ,توئین پیکز۹۱/۱۹۹۱)

سنگ دل (۱۹۹۲)

آخرین روزها ( یک اپیزود ازفیلم لومی یر و شرکا۱۹۹۵)

بزرگ راه گم شده (۱۹۹۷)

یک داستان سرراست (۱۹۹۹)

MULHAND DRIVE جاده مالهاند ( که اسم یک جاده است ۲۰۰۱)

INLAND EMPIRE (امپراتوری درون که اسم ناحیه ای است در جنوب غربی کالیفرنیا ۲۰۰۶)

ژان ویگو یک زندگی متعهد درسینما.

لوس ویگو دختر فیلمساز فرانسوی که خود منتقد سینماست به دعوت وهمکاری مجله کایه دوسینما کتاب کوچکی درمورد پدرش ژان ویگو منتشر نموده است به نام ژان ویگو یک زندگی متعهد درسینما.

ویگوازدسته فیم سازانی است که کمتر منبع فارسی در مورد اودردست است .این کمبود از طرفی ومیل به چالش ترجمه از طرف دیگر انگیزه آن را به من داد که این کتاب کوچک راترجمه کنم ,اما همواره این تردید را داشته ام که آیا اینترنت قالب مناسبی برای نشر یک کتاب است ؟عجالتا دیباچه کوتاه آن را بخوانید و سپاسگذار می شوم نظرتان را درمورد ادامه دادن آن بیان کنید.باتشکر.

دیباچه

بی ترید درهمین ابتدا باید گفت : به صرف دفتر ژان ویگو بودن,نمی توانستم شاهدی بر زندگی وکار او باشم.او در29 سالگی مرد ومن آن زمان سه سال داشتم.

درگذر سالیان, زمان زیادی می بایست تا به لطف دوستانش به او نزدیک بشوم ,دوستانی که اغلب همکاران نزدیک اوبودند (درابتداپییرمرل ,سپس شارلز گلدبلو,هنری استروکلبرت ریئرا وبعدا بوریس کافمن(در آمریکا) ودیگر به لطف متون وجراید (پوزتیف شماره 7 می 1953 شماره ویژه ژان ویگو) وکتاب ها(کتاب های پائولوامیلیو سل گم وپیتر لرمینیه ) و به لطف تطور مجدد آرشیوهای شخصی ژان ویگو,واما بیش از همه به لطف چهار فیلمش در مورد نیس ,تاریس قهرمان شنا, نمره اخلاق صفر و آتالانت,کشفیات متاخر در سن چهارده سالگی و در طی یک سئانس که چیز زیادی ازآن به خاطرم نمانده است بجز خیل کثیری از مردم ناشناس که مرا می بوسیدند .مراحل زیادی در نزدیک شدن من به او وجود داشت .یک پدر شهیراما غایب برای منی که او نتوانست بزرگ کند ,باید به اونزدیک می شدم هم به عنوان یک پدروهم مانند یک سینماگر با داستان شخصی زندگی پرماجرایش واین برای یک کودک آسان نبود ,و یا برای نوجوانی محدود به محیط خانواده وعادت کرده به نپرسیدن به تاثیر از سالیان زندگی درپانسیون و تحت مراقبت بودن.بعداز اولین نمایش فیلم ها وبرخوردی که برای آن آماده نمی بودم ,آنها را مجددا دیدم ,سپس همراه با یک فاصله گذاری دیدم و که این میراث برایم آن چنان عظیم می نمود و این تاثیر پذیری آنچنان برایم زیاد بود که حرف زدن از آن ممکن نیست .سپس مکررا درنمایش های متعدد دیگری شرکت کردم وتوانستم خودم رارها کنم در برابر لذت نامکرر دیدن این چهار فیلم که فکر می کنم آنها را از حفظ هستم .

تعجب برانگیز آن که مادرم لیدو,نقش خود را به عنوان سرپرست خانواده انجام نداد.در حالی که هردو مبتلا به مشکلات سلامتی بودیم( که البته مریضی اوبسیار جدی تر از من بود) ,ما را بسیار سریع از همدیگر جدا کردند.لیدو در 24 آوریل در کاشی شماره 20 خیابان بو آسوئا درناحیه 14 پاریس ,پنج سال بعداز ژان ویگو در گذشت ودر قبرستان بانیوی پاریس در روز تولد من به خاک سپرده شد ,او به هنگام مرگ 33 سال داشت.

در گذر ایام از نگاه کردن فیلم ها بسیارآموخته ام (واین آموختن ادامه دارد...)ونه تنهااز فیلمهای پدرم ,لذت وتاثیرگذاری سینمای مبتنی شده برعشقی حقیقی به نوشتن ,تاثر و سرخوشی غالبا تقسیم شده با دیگران .بسیار آموخته ام از خالقین آثار وهمچنین تماشاگران فیلم مانند تماشاگران سالن لوئی فویاد در خانه فرهنگ بوبینی ,محله ای که نزدیک به ده سال آنجا کارکردم ,زمانی که برایم دست آورد های بسیار داشت .

وامروز درآخرین مرحله این نزدیکی به سینمای پدرم که سالها زیادی را صرف آن کردم ,پیشنهاد کایه دوسینما را پذیرفتم که در 70سالگی از برای تقسیم و انتقال این ره آورد با خیل کثیر تماشگران جوان سینمای ژان ویگو که از زندگی خصوصی او جدا نیست .انتقالی به شیوه خودم.

توضیحات.پیرمرل /دستیار در فیلمهای نمره اخلاق صفر وآتالانت وبعدها فعال در تلویزیون. شارلزگلدبلو/ گوینده آوازهای فیلم روزنامه نگار بازیگر متخصص دوبله فیلم .هنری استوک/ محقق بلژیکی دستیار در نمره اخلاق صفر .آلبرت ری ارا پسرخاله ویگو/ دستیار در نمره اخلاق صفرهمکاری درنوشتن دیالوگ آتالانت فعال درتلویزیون .بوریس کوفمن / مدیر فیلم برداری واز جمله در فیلمهای ویگو.

آتشی که خاموش شد

برتراند تاورنیه فیلمساز فرانسوی در رسای دوست از دست رفته اش فیلیپ نواره مطلبی در شماره ژانویه مجله پوزیتیف به چاپ رسانده است.ترجمه آن را در آینده نو بخوانید.عنوان اصلی مطلب ـ آتشی که خاموش شد است ـ که در نسخه چاپی تبدیل شده به تنها صد سال منتظر خواهم ماند فیلیپ !...

...که بنده بی تقصیرم!