گفت و گو با استيون اسپيلبرگ

اين احساس را نداريد که با قسمت چهارم ايندياناجونز مرحله جديدي در کارنامه تان را شروع مي کنيد که ‏بازگشتي است به ريشه هاي تان در سينماي مردم پسند و مفرح که دير زماني است هاليوود آن را عرضه مي ‏کند؟

حق داريد. به عنوان سينماگر، فکر مي کنم که بي وقفه بايد به ريشه ها برگشت. براي اين فيلم تمام تلاشم را کردم تا ‏تجربه هاي آخرم را به قسمت جديد اينديانا جونز منتقل نکنم. جديت را براي اين فيلم که سوختش از عدم جديت تغذيه مي ‏شود، نمي خواستم. در ضمن همين طور نمي خواستم که اداي ديني به خودم باشد و يا که چشمکي ( تمجيدي) به خودم. ‏اين چهارمين قسمت از ماجراهاي اينديانا جونز است و هدف من نزديکي بيشتر تا حد امکان به آنچه که در 1980 ‏بودم، است. وقتي اولين قسمت را مي ساختم خودم را مجبور کردم تا آنچه را که تا آن زمان آموخته بودم، فراموش کنم. ‏

مي بايست که با گذشته مواجه شده باشيد...

بله... فراموش کردن عادت هاي خوبم و باز يافتن عادت هاي( خنده )!‏

با اين فيلم تاريک ترين بخش کارنامه سينمايي تان را ترک کرديد....

بله اما اين اتفاق امکان داشت زودتر از اينها بيفتد. به اندازه کافي فيلم نامه هاي متنوع دريافت مي کردم اما بيشتر به ‏سمتي کشيده شدم که برايم تيره و ناشناخته بود.‏


‏با اين وجود اينديانا جونز 4 تمايلي آشکار است براي بازگشت به سبک قديمي سينما: فيلمبرداري و تدوين ‏ديجيتالي نيستند، جلوه هاي ديجيتالي کمي در فيلم هست.‏

سعي بر بازگشت به فضاي قسمت هاي قبلي نبود، بلکه هدف بيشتر رسيدن به لحن و شکل مجموعه در کليت خود بود. و ‏اين کار ساده اي نبود. مي بايست قسمت هاي قبلي را دوباره مي ديدم تا آن حد که در فضاي آنها قرار بگيرم، مدير ‏فيلمبرداري سابقم داگلاس اسلوکومب، اکنون نابينا ست. از مدير فيلمبرداري جديدم يانوش کامينسکي خواستم تا دوباره ‏اين فيلم ها را ببيند و غرور و آبروي هنريش را زير پا بگذاريد. خواسته ام اين بود که او از هر تلاشي براي تغيير دست ‏بکشد. به او گفتم فقط مي خواهم از نوري که داگلاس اسلوکومب به دست آورده بود، پيروي کني.‏

‏آيا فيلم هاي تان را به مانند تجاربي عاطفي تلقي مي کنيد؟

همه آنها اين طور هستند و مخصوصا اين يکي. به معنايي ماشين شخصي بازگشت زمان خودم را به عاريت گرفتم. با ‏افرادي دوباره کار کردم که به مدت هجده سال با آنها کار نکرده بودم مثل کارن آلن يا هريسون فورد. با هم دوستاني ‏صميمي مانديم اما به مدت هجده سال، يعني بعد از آخرين جنگ صليبي با هريسون فورد کارنکرده بودم. يادم مي آيد ‏روزي که کارن براي اولين تمرين هايش با هريسون فورد آمد. بي درنگ همديگر را بغل کردند و ازمدت فيلمبرداري ‏قسمت هاي قبلي گفتند. به لحاظ احساسي آنقدر متاثر کننده بود که ترجيح دادم صحنه فيلمبرداري را ترک کنم. مانند نگاه ‏کردن به يک فيلم خانوادگي بود براي اين که به هم بگويم دست آخر اين قدرها هم عوض نشده ايم...‏

مي شود از اين فيلم به عنوان گردهمايي خانواده سخن گفت؟

بله، دقيقاً اينطوري به نظر مي رسد. من بعد از پايان هر فيلم خانواده پر جمعيتي پيدا مي کنم.... اما به خصوص خانواده ‏ايندياناجونز غني است، چرا که ما موفق شديم به ژانري دوباره جان ببخشيم که کمي جايگاهش را ازدست داده بود.‏

تا چه اندازه اي، محبوبيت عظيم اسطوره اينديانا جونز بر تصميم تان براي ساخت و کارگرداني اين قسمت ‏تاثير گذاشت؟

بي ترديد بدون تاثير نبوده است، اما فقط اين نبود. در ضمن فکر مي کنم که اگر از اين مجموعه اسطوره اي ساخته شده ‏است، اين امر در دهه هشتاد اتفاق نيفتاده است و بعد از پايان مجموعه و پخش تلويزيوني يا نسخه ويديويي آن صورت ‏گرفته است. با اين احوال ذائقه تماشاگران عنصر محرک اصلي براي شروع ساخت چهارمين قسمت بود. به شما قول ‏مي دهم که پنج سال ديگر از من خواهند پرسيد کي ادامه ئي.تي را خواهم ساخت. افرادي بي وقفه در مدت هجده سال ‏ازمن مي پرسيدند که کي ادامه اينديانا جونز را خواهم ساخت. پس براي اين است که اين فيلم تنها يادي از جواني براي ‏هريسون فورد، جورج لوکاس- تهيه کننده فيلم- و من نيست. پاسخي است به تقاضاي واقعي تماشاگران.‏

‏اما نماي پاياني ايندياناجونز و آخرين جنگ صليبي، همه چيز يک نماي جمع بندي و اتمام مجموعه را ‏داشت!

بله يک نماي بي نقص. مانند آن که خودم کنار باشم و پرده را ببندم! هميشه دلم مي خواست اين طوري باشد. اما با وجود ‏گذر سال ها، از شدت تقاضا براي ساخت ادامه مجموعه کاسته نشد. جورج لوکاس و هريسون فورد به من زنگ مي ‏زدند و مي گفتند که هرجا دنيا که مي روند مرتب از آنها در اين مورد پرسيده مي شود. در اين موقع بود که طرح ‏چهارمين قسمت به ميان آمد. در ضمن فکر مي کنم که اولين بار در طول کارنامه ام است که قبل از هر چيز به تقاضاي ‏تماشاگران پاسخ مي دهم. تماشاگران اين مجموعه را بهتر از خود من مي شناسند و خيلي از آنها بيشتر از من اين فيلم ها ‏را ديده اند! خلاصه اينديانا جونز را بهتر از من مي شناسند، پس چالش من نزديک کردن فيلم به خواسته هاي آنها بود.‏


‏چند ماه پيش جورج لوکاس اعلام کرد که منتقدين از ايندياناجونز 4 متنفر خواهند شد و هواداران از آن ‏سرخورده...

به شما توضيح مي دهم: جورج موقع نمايش تهديد شبح...( قسمت دوم از سري جديد جنگ ستارگان ) لحظات دشواري ‏را سپري مي کرد. منتقدين و هواداران راضي نبودند. فکر مي کنم براي همين بود که در حرف هايش موضعي دفاعي ‏داشت. در اين مورد خيلي با هم فرق مي کنيم. به نظر من تماشاگران از فيلم راضي خواهند بود. در مورد منتقدين....‏

‏شما همواره شم تجاري خوبي داشته ايد. شما موفقيت جنگ ستارگان را پيش بيني کرديد در حالي که هيچ ‏کس حتي لوکاس به آن اطمينان نداشت.

‏نه، فقط من کمي بيشتر به فيلم هايي که من و لوکاس مي سازيم، اطمينان دارم. اما دوباره اين را مي گويم، او ‏ايندياناجونز 4 را خيلي دوست دارد. درمورد خودم، تنها مي خواهم شاهد لذت کساني باشم که اين فيلم را دوست دارند. ‏مي خواهم آن ها را سرگرم کنم، و کمي هم به فکر آينده بيندازم.‏

‏اينديانا جونز در کارنامه تان معرف چيست؟

‏قطعاً او معرف تخيلات نهايي من از قهرمان بي هراس و خوش تيپ است ! او تقريبا تمام امتيازات يک ابله را دارد، ‏يک قهرمان. با ايندياناجونز کمي خود را مانند عروسک گردان يک مرد آرماني حس مي کنم، يک قهرمان رويايي. او ‏چکيده کامل تمام چيزهايي است که در قهرمانان مرا مسحور خود مي کند. ‏


مثل همفري بوگارت يا ارول فلين...

‏وگري کوپر و کلارک گيبل.‏

کمي از شما نيز دراو هست ؟

( لحظه اي سکوت مي کنند وبه دنبال کلمات مي گردد)..... ايندياناجونز قله خودنمايي و ضعف هاي من است. تمايلم به ‏قهرمان، قهرماني که هميشه در ته دلم دوست داشتم مي بودم. و تنها راهي که مي توانستم به او تا حد امکان نزديک ‏شوم، کارگردان او شدن بود!‏

اين از کودکي ناشي مي شود ؟

کاملاً. همه جا، در تلويزيون، سينما و درون کتاب ها براي خودم يک قهرمان داشتم. به عالم خيال بافي پناه مي بردم و ‏خودم را به شکل... همه کودکيم به باور شخصيتي گذشت که در من نيست. و امروز اين موضوع را هم چنان به لطف ‏حرفه کارگرداني دنبال مي کنم. ‏

‏رابطه هريسون فورد با شخصيت چگونه بود؟

هريسون فورد به شخصيت بسيار کمک کرده است و مشخصاً به لحاظ طنازي و لوندي که در فيلمنامه چنين بارز نبود. ‏


مثل شوخي هايي چون مرد شمشير به دست که به راحتي با شليک يک گلوله کشته مي شود...

نه کاملاً. اين موضوع يک بحث دائمي بين ماست که اين صحنه توسط او خلق شده يا من. زمان فيلمبرداري او بيماربود ‏و يک صحنه حسابي نبرد داشت. اين فکر را داشتيم که او از درگيرشدن در يک صحنه طولاني اجتناب خواهد کرد و ‏مي خواهد سريع براي استراحت به هتل برگردد. اين يکي از افسانه هاي متعدد در مورد اينديانا جونز است !‏

‏چندين بار اعلام کرده ايد که ايندياناجونز و معبد مرگ فيلمي نيست که دوست داريد. با اين وجود، همزمان ‏شوخي مورد علاقه تان در اين فيلم است ( صحنه سالن نيزه ها). اين اواخر آن را دوباره ديده ايد؟

بله، بامزه است و در ضمن مطمئنا پرسودترين قسمت اين مجموعه براي من بوده است. اين شانس را داشتم که با کيت ‏کپشاو سر اين فيلم ملاقات کنم، که بعدا همسرم شد... بدون اين فيلم اين جايي که هستم، نبودم. آن را دوباره ديدم و شايد ‏نسبت به آن کمتر سخت گير شده باشم. اما عاشق اين فيلم نيستم. قسمت اول آن را خيلي دوست دارم. لحظه هاي طنز با ‏حضور کيت و صحنه تعقيب با واگن در انتهاي فيلم. اما قلباً با اين فيلم يک مشکل دارم خيلي تيره و سياه است. جورج ‏لوکاس به من اجازه گفتن اين را داده است که: تقصير اوست !‏


‏به چهل سالگي کارنامه تان نزديک مي شويد و به نظرهم چنان رو به آينده داريد.... اين شيوه کاري ‏شماست؟

‏وقتي صحبت بچه ها باشد به گذشته فکر مي کنم... من يک آدم احساسي هستم، اما نه در قبال کارم. خيلي سخت است ‏بتوانيد من را براي ديدن يکي از فيلم هاي قديمي ام که از تلويزيون پخش مي شود قانع کنيد. شايد يکي دوتايي باشد که ‏مايل به دوباره ديدن شان باشم، ولي نه بيشتر....‏

‏به توانايي شروع هم زمان چندين طرح شهرت داريد وساخت پشت سرهم چندين فيلم، مانند حالا که اول ‏ايندياناجونز و سپس تن تن، لينلکن و شيکاگو و... براي حفظ تمايل تان به کار بايد حق انتخاب داشته باشيد ؟

نه. اين نيست. من فقط مانند يک بچه هستم در مغازه آب نبات فروشي. همه آن ها را دوست دارم حتي اگر بدانم که ‏موجب دل دردم مي شوند(خنده). مي خواهم همه آن ها را بسازم اگرچه مي دانم نهايتاً دو تا از ده طرح به سرانجام مي ‏رسد. براي ساختن يک فيلم بايد بياموزم، حس کنم و سپس ساخت آن را شروع کنم. شايد کارخانه اي از طرح است. ‏چيزهايي که مي توانم آنها رابسازم. همه طرح هايي که ما آنها را دريم ورکز مي پروريم تا کارگردان هاي ديگر آنها را ‏بسازند. خيلي دوست دارم بتوانم در جلسه اي درمورد ترانسفورمرها شرکت کنم در حالي که مي دانم آن را نخواهم ‏ساخت و سپس در جلسه اي درمورد لينلکن شرکت کنم که اين يکي حتماً از فيلم هاي آينده ام خواهد بود.‏

اما در مورد فهرست شيندلر مدت ها ترديد داشتيد که آن را به کارگردان ديگري بسپاريد...

با سيدني پولاک ومارتين اسکورسيزي تماس گرفتم اما آخر آنها پيشنهادم را رد کردند، مانند سه کارگردان ديگر که نام ‏آن ها را نمي برم. طرح فهرست شيندلر مرا بهت زده مي ساخت. ترسم ساختن فيلمي شرم آور در مورد هولوکاست بود. ‏ده سالي درحول و حوش اين فيلم چرخيدم. واين يکي از فيلم هايي است که به خاطر فرزندان خودم دست به ساختنش ‏زدم.‏

‏آيا براي هميشه کارنامه سينمايي شما به قبل و بعد از فهرست شيندلر تقسيم خواهد شد؟

اين فيلم عميقاً مرا تغيير داد، همينطور تمام کساني که در ساختنش دست داشتند. هماني آدم هايي نبوديم که قبل از شروع ‏فيلم برداري بوديم. اين موضوع شيوه مرا از درک و آموختن سينما تغيير داد. اولين باري بود که يکي از فيلم هاي من ‏چنين بازتاب سياسي در سراسر دنيا داشت. ئي.تي يک تاثير عاطفي عظيم روي تماشاگران داشت. فهرست شيندلر ‏موجب يک خودآگاهي شد و سيستم آموزشي آمريکا را به طرح مبحث هولوکاست در برنامه آموزشي خود سوق داد. ‏هرگز تصور چنين بازتابي را نداشتم. ‏


اين فيلم زيباترين خاطره تان از سينما خواهد بود؟

قطعاً و به نظرم اين بهترين فيلمي است که ساخته ام. همه بر اين عقيده نيستند اما اين چيزي است که فکر مي کنم. دوست ‏دارم روزي بتوانم اين قدر با دل و جاني فيلم ديگري بسازم.‏

تغييرات سينما را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ فيلم ها و الگوها مصرفي سينما بي وقفه درحال تغيير ‏هستند...

خوب است که سينما در حال تغيير باشد. بايد که بلند پرواز باشد و خطر کند. اما ديجيتال انقلابي اساسي است. تا آن ‏اندازه که 75% فيلم ها به اين شيوه ساخته خواهند شد. همه به جزء فيلم هاي من! مي ماند شيوه مصرفي سينما. من فيلم ‏را روي مانيتور کوچک نگاه نمي کنم. سينماي آرماني من همچنان ديدن يک فيلم بر روي پرده عريض در سالن تاريک ‏است. اما ما نمي توانيم جلوي اين انقلاب را بگيريم.‏

‏شما يک عاشق سينماي قديمي خواهيد ماند ؟

‏ بله. هيچ چيز بهتر از ديدن يک فيلم نيست که شما را با خود مي برد. يکي از نعمات پروردگار است! ‏

once فيلم  محبوب تان برآمده از سيستم تهيه کنندگي مستقل است. آيا تهيه اين گونه فيلم ها درهاليوود ‏امروز ضروري است ؟

بله، اما همه چيز را بايد در شرايط ويژه خودش نگاه کرد. سرمايه گذاري در سينماي مستقل آمريکا توسط کمپاني هاي ‏بزرگ فيلمسازي و سازمان هاي موازي شان صورت مي گيرد. اين کاري است که با دريم ورکز کمي آن را انجام مي ‏دهيم. ما مستقل ترين در مقايسه با کمپاني هاي بزرگ فيلم سازي هستيم.‏

‏دوست داشتيد فرانسوي بوديد تا در نزد ما (مصاحبه توسط سينه لايو که مجله اي فرانسوي است صورت ‏گرفته) فيلم مي ساختيد ؟

‏ خيلي دوست داشتم که جزو موج نو بودم! بزرگترين آرزو هاي من اين بود که اي کاش مي توانستم براي تروفو ‏سرصحنه فيلم هايش قهوه بیاورم. ‏


اين کار را موقع ساختن برخورد نزديک از نوع سوم انجام نداديد؟

‏ نه من و فرانسوا با هم چاي مي خورديم! تجربه ام با فرانسوا تروفو لحظه اي فوق العاده در زندگيم باقي خواهد ماند. ‏اين نقش را بعد از ديدن کودک وحشي مخصوص او نوشتم. فکر مي کنم که او نمايانگر معصوميت انساني باشد که مي ‏بايست با يک هوش ورا زميني ارتباط برقرار سازد. او غيرسياسي، فمنيست و صبور بود.‏

دوست داريد مرتب با بازيگران فرانسوي کار کنيد. چرا ؟

من افرادي مثل ماتيو آمارليک و ماتيو کاسوويتز وهمين طور تروفو را دوست دارم. نه فقط به خاطر اينکه فرانسوي ‏هستند، بلکه به خاطر آنکه استعداد دارند و يک عشق واقعي به هنرشان. با بازيگران فرانسوي کاري را مي توانم انجام ‏بدهم که به نظر ناممکن مي آيد با بازيگران ديگر بتوانم انجام بدهم: حرف زدن در مورد سينما!‏

‏شايع است که ژاک دوترون را براي ايندياناجونز در نظر گرفته بوديد...

‏ صحيح است. اما او نقش را رد کرد( خنده )!‏

هاليوود زمان بسياري صبر کرد تا بالاخره در 1994 براي فهرست شيندلر، جايزه اسکار بهترين ‏کارگرداني را به شما اعطا کرد. آيا اين به نحوي برروي شما و کارتان تاثير گذاشت ؟

‏ نه، قديم ها مي دانستم که هنوز وقت دارم. اسکارها اوج صنعت سينمايي هاليوود هستند. لحظه اي بي همتا است. ‏امروز، نمونه ماريون کويتار را در نظر بگيريد.... امروز به چه چيزي بيشتري افتخار مي کند و کدام چيز برايش بيشتر ‏اهميت دارد؟ جايزه سزارش يا اسکار؟

‏مي توانيد درباره تن تن براي ما حرف بزنيد ؟

يک هفته است آن را شروع کرده ام، در سپتامبر فيلمبرداري شروع مي شود. براي وفاداري بيشتر و بهتر به دنياي ‏تصويري هرژه (مولف سري کتاب مصور ماجراهاي تن تن ) فيلم به صورت موشن کپچر(شخصيت هاي واقعي در ‏زمينه نقاشي متحرک )ساخته خواهد شد. من و همراه پيتر جکسون سه فيلم تهيه خواهيم کرد و هرکدام مان يکي از آن ها ‏را کارگرداني خواهيم کرد. ‏

شما هميشه دوست دار تن تن بوديد؟

بيست سالي مي شود که اين طرح را در ذهنم دارم. از وجود تن تن به لطف يک نقد در مورد اينديا جونز و آخرين جنگ ‏صليبي آگاه شدم که در آن يک روزنامه نگار شخصيت ايندياناجونز را با تن تن مقايسه کرده بود. نه جورج و نه من نمي ‏دانستيم که او کيست پس در مورد اين شخصيت شروع کردم به تحقيقات و تمام مجموعه آن را خواندم. در سال 1983 ‏با هرژه تماس گرفتم. قرار بود همديگر را ببينيم که چند روز قبل از قرارمان در گذشت : بيست سالي مي شود.....‏

‏بعد از گذشت اين همه سال باز هم موقع نمايش يک فيلم، همان قدر فشار احساس مي کنيد ؟

نه، اصلاً. فشار موقعي است که به خانه برمي گردم وبه بچه هايم مي رسم و تکليف ها و آموزش شان. اين يک فشار ‏واقعي است ! ‏

گفت و گو با بازیگران مرد آهنی

گفت و گو با رابرت داونی جونیور

 

               

 

شما آخرین بازیگری هستید که می شد او را در نقش مرد آهنی تصور کرد .البته غیر از جان مالکوویچ...

جان مالکوویچ برای این نقش عالی می شد(خنده)! غافلگیر کردن دیگران را دوست دارم، بودن در جایی که هیچ کس انتظارم را نمی کشد. من در این مایه هستم که می توانم هر نقشی را ایفا کنم. همیشه دوست داشتم نقش هایم متنوع باشد و از انتخاب شدن برای این نقش خوشحال شدم. واقعاً می خواستم  این نقش را به دست بیاورم. برای قانع کردن جان فوریو باهاش تماس گرفتم و گفتم که من تنها شخص مناسب برای این نقش هستم. او به من گفت که کس دیگری را در نظر داشته است، اما به من پیشنهاد داد که برای نقش تست بدهم و سر آخر من انتخاب شدم .

 

شما در بچگی تان از طرفداران سفت و سخت قصه های مارول بودید؟

من خیلی گروهبان[فرانک]راک بودم(یکی از شخصیت های مشهور DC Comics). من همیشه تاریخ را دوست داشتم و مبهوت دنیای نظامی گری بودم. اما مثل همه آمریکایی ها در چشمه محصولات مارول غوطه خورده ام. تلویزیون کارتون های سوپرمن، اسپایدرمن و مرد آهنی را پخش می کرد. خیلی زود شیفته مرد آهنی شدم. هم ذات پنداری با او خیلی راحت تر بود تا گروهبان راک. آنقدر تنومند نبودم که خودم را به جای این شخصیت بگیرم( خنده ).

 

از نظر روان شناسی مرد آهنی را چگونه می بینید ؟

فکر می کردم که او متوجه ابعاد کارهایی که آمریکایی ها برای نجات دموکراسی انجام می دهند، نیست . مرد آهنی یک گریزگاه در عالم فن آوری یافته است. او واقعاً توجه ای به پیامدهای رفتارش ندارد. پول و قدرت او را بی حس کرده است . او مقابل مانیتور کامپیوترش می نشیند تا محصولاتی را که تولید کرده، بفروشد. تجارت می کند اما این در واقع  نابود کردن است. محصولات صنایع او سلاح هستند. تمامی این ها برایش اهمیتی ندارد تا زمانی که توسط تروریست ها ربوده می شود و او شروع به فکر کردن می کند.

 

                          

 

چرا همیشه ابر قهرمان ها، افرادی رنج کشیده هستند ؟

چون تونی استارک با رنج کشیدن تبدیل به مرد آهنی می شود و گرنه آدم خسته کننده ای می شد. چیزی که برایم جالب است آدم بدی است که هم چنان در وجود او ساکن است، حتی بعد از مرد آهنی شدن. مانند افرادی که سرطان شان علاج یافته است. شاید آن ها باهوش تر و یا خوش شانس تر شده اند اما ته وجود شان همانی هستند که بودن اند. اما به این معنی نیست که بقیه زندگی شان ساده تر خواهد بود و یا کسی زندگی را بر آن ها حرام نخواهد کرد .

 

می گویند آنچه که شما را نکشد، شما را قوی تر خواهد کرد

فکر می کنم تصمیمی که می گیرید شما را قوی تر می کند. آنچه که باید شما را بکشد، خواهد کشت.

 

بازی در یک زره شما را قوی تر کرد؟

بیشتر مرا کلاستروفوبیک ( بیماری هراس از فضا های بسته و تنگ) کرد. در آن غرق می شدم. در ضمن هیچ چیزی نمی دیدم. فقط صدای دیگران را می شنیدم که: « صاف برو. به چپ . باز هم . وایستا» احساس می کردم که یک آدم آهنی شده ام. اگر می خواهید مرا واقعاً در حالت عصبانیت ببینید یک دوربین زیر دماغم توی زره بگذارید وقتی که به من می گویند: « اینجا تو خوشحالی. آنجا تو هوا داری پرواز می کنی. مواظب باش داری می افتی، اینجا داری می جنگی. پیروز می شوی! شکست می خوری! و همه این ها باید از پشت چشمی دیده شود. جان فکر می کند که برای زنده تر کردن صحنه های باید دوربین بیشتر به من نزدیک شود یا  از داخل کلاه خود فیلمبرداری شود. یادم می آید که یک روز یکی از بدل کارها که زره مرا به تن داشت پایش به یکی از سیم ها گیر کرد و از جلو و بدون آن که تلاشی کند مانند آوار خورد به زمین. سرش در برخورد با زمین صدای مهیبی داد. بی حرکت مانده بودم . بعداً به من گفت اگر می خواست با دست هایش جلوی زمین خوردنش را بگیرد، دست هایش خرد می شد. یک درس حسابی گرفتم!

 

     

 

 زره و نقاب خود شما کدام هستید ؟

نقاب عادی هنرپیشه های هالیوود. مردم مرا فردی رنج کشیده و با نیمه ای تاریک حس می کنند و مرتب به من می گویند که استعداد دارم، تا مرا دلداری بدهند. نقاب احمقانه تر شهرت است. اگر این را پیدا نکنم. یکی دیگر را خواهم یافت. هر جا باشیم همیشه نقابی به چهره داریم. از نقابی به نقاب دیگر و به آنها تنوع می بخشیم اما همیشه آنها را به چهره داریم .

 

باید برای شما غریب باشد که در شروع فصل نمایش فیلم های پرهزینه و پرفروش در حال رقابت با فیلم های ایندیانا جونز، بتمن و Speed Racer هستید؟

این آخری توسط شرکت همسرم تهیه شده است  و در حال حاضر وضعیت در خانه ابری است(خنده). وقتی چهره ام را روی پوسترهای مرد آهنی دیدم به خودم گفتم این اتفاقی است که هر سال باید بیفتد!

 

 چرا این قدر طول کشید ؟

آیا چنین فیلم هایی پانزده سال پیش- که کارنامه هنریم در حال اوج گرفتن بود- ساخته می شد ؟ نمی دانم ... برای چنین چیزهایی به سرنوشت اعتقاد دارم و با جان فوریو کارگردان و آدم های شرکت مارول ملاقات کردم و همه چیز به نظرم کاملا طبیعی آمد. می دانم که سر آخر کاری است مانند بقیه کارها. همان چیزی را حس کردم که سر چاپلین آتن بارو در سال 1992 حس کردم. در ظاهر یک نقش زندگی نامه ای را ایفا می کردم، اما ته دلم حس زندگی یک تجربه استثنایی و ارتباط برقرار کردن با این هنرمند بزرگ را داشتم. با توجه به این که تمایل دارم به آنچه که زندگی می کنم جنبه ای حماسی ببخشم، به خودم می گفتم که این رویداد از پیش مقدر شده است. در ضمن آن نقش کارنامه هنریم را دگرگون کرد، از جمله یک نامزدی اسکار را برایم به ارمغان داشت.

 

                      

 

به نظر می آید بازی در چاپلین موجب افسردگی تان شد ؟

کاملا. افسرده و پریشان. وقتی همه به سر خانه و زندگی شان برگشتند من در سویس ماندم، جایی که فیلمبرداری کردیم. اغلب مست بودم . قادر نبودم از اندوه پایان یافتن فیلمبرداری خلاص شوم. به من می گفتند: «چرا به خانه ات بر نمی گردی؟ حتی حسابدار هم برگشته سرزندگیش ». کجا باید می رفتم؟ غذا مناسب بود و دختر های عالی آنجا بودند .... وقتی هم نزدیکانم از من می پرسیدند کجا هستم، اتاقم را در هتل عوض می کردم. می شود گفت که این یک نوع افسردگی است .

 

از مرد آهنی راضی هستید ؟

بله. برای این مبارزه کردم. همگی عوامل تهیه را دیوانه کرده بودم . فیلمنامه در دست سرمی رسیدم که نمی شود چنین صحنه ای را گرفت و آنها جواب می دادند البته که می شود رابرت! نوبت صحنه 22 است و امروز آن را می گیریم . من این صحنه 22  را بارها از نو می نوشتم تا سر آخر رضایت همه را جلب کند. آخر به جایی رسیدیم که عوامل فنی صبح ها غیبت می کردند چرا که می دانستند که قبل از ظهر شروع نخواهیم کرد( خنده )

 

 موارد دیگری را نیز به آن تحمیل کردید ؟

می خواستم اطمینان پیدا کنم که از تمام منابعی موجود کاملاً بهره می بریم. وقتی شما سر یک فیلم مستقل کار می کنید هیچ امکانی ندارید جز سه چهار تا تا لوازمی که مدیر صحنه گیر آورده و یک مینی بوس برای جابجا کردن تمام عوامل. سر مرد آهنی امکانات نامحدود بود. اگر نمی توانستیم اطمینان پیدا کنیم که تمام امکانات را برروی پرده منتقل کرده ایم، کسی را که برای تماشای فیلم پول داده دست انداخته بودیم.

 

چگونه رابطه ای  با استودیوی مارول داشتید. چون این اولین فیلمی بود که آنها تمام سرمایه گذاری اش را به عهده گرفته بودند؟

می دانید چه چیزی همیشه مرا عصبانی می کند؟ بازیگرانی که می آیند وبا یک استودیو کار می کنند و می گویند:« دوست دارم از خانواده فاکس قرن بیستم تشکر کنم. خانواده!؟ اگر فردا تو در یک سانحه رانندگی بمیری، کوچک ترین اهمیتی برای شان ندارد. تنها تبلیغی می شود برای فیلم شان. برعکس خانواده مارول ...( خنده ) واقعی است . کوین فیج که بخش سینمایی آن را اداره می کند، همواره در کنار ما بود .

 

 

گفت و گو با گوئینت پالترو

 

                           

 

مرد آهنی از آن دسته فیلم هایی نیست که از شما انتظار بازی در آن می رود ...

واقعاً؟( خنده )حقیقت دارد که خیلی ها از دیدن من در چنین محصولاتی غافلگیر می شوند. حتی فیلم Sky Captain and the World of Tomorrow  در برابر مرد آهنی فیلمی تجربی محسوب می شود( خنده ). اما تصمیم گرفتن برای بازی در این فیلم بی نهایت ساده بود، چون همیشه آرزو داشتم با رابرت داونی جونیور همبازی بشوم. پس به خودم گفتم که هزینه فیلم و فشار کاری اهمیتی ندارد. با آن مثل یک فیلم کلاسیک مواجه خواهم شد و تجربه نشان داد که حق با من بوده است. چون که به طرزی باور نکردنی سر صحنه لذت بردم .

 

بازی در این گونه فیلم واقعاً با فیلم های دیگر متفاوت است؟

دقیقاً. با وجودی که صحنه های زیادی پر از جلوه های ویژه تصویری نداشتم. ولی از پرده سبز خیلی می ترسیدم. البته خیلی لازم نبود پرواز کنم( خنده ) . صحنه های من بیشتر سنتی بودند، امیدوارم متوجه منظورم شده باشید . ترکیب گروه بازیگران حاضر در فیلم آنقدر مبهوت کننده بود که قبل از هر چیز خودم را روی لذت بازیگری متمرکز کردم .

 

واقعاً؟ ولی وسعت کار در چنین پروژه هایی، آزادی واقعی برای کار کردن به هنرپیشه نمی دهد ؟

دقیقاً. به خصوص با رابرت ( داونی جونیور) به عنوان بازیگر مقابل. او مدام در حال بداهه است. هر بار متفاوت از دفعه قبل است. هرگز خودش را تکرار نمی کند و مدام دیالوگ ها و سبک را تغییر می دهد ... با یک چشم انداز هنری ناب. همبازی شدن با او مهیج است چون همیشه از بازی او غافلگیر می شوم.

 

 

این پپر پاتز که شما نقشش را ایفا می کنید، کیست؟

به یک معنا دست راست مرد آهنی است. هم در رابطه حرفه ای و در رابطه خصوصی، این دو واقعاً به هم نزدیک هستند. از طرف دیگر او نقش وجدان مرد آهنی را بازی می کند و غیر قابل کتمان است که یک جور رابطه جنسی میان این دو است( خنده )

 

مخاطره قبول این گونه شخصیت ها این است که فقط موجب بیشتر دیده شدت ارزش های قهرمان می شوند ...

قطعاً. اما ژانر است که چنین چیزی را طلب می کند.

 

 و همین طور نقش دختری است که خود را به خطر می اندازد و جیغ می کشد تا بیایند و نجاتش بدهند......

( خنده ) نه، نه ... پپر از این دسته نیست. او بسیار قوی و مستقل تر از این حرف هاست . او دارای شخصیت است.

 

   

 

اسم او ویرجینیا پپر است. ترکیبی از ویرجینیا( باکره ) و پپر( فلفل ) . به نظر شما چه چیزی را می خواهد برساند ؟

او میان این دو معلق است. اما به نظر بیشتر به فلفل نزدیک است. او مصمم است و لجوج و به نحوی کاذب عاقل .

 

این گونه از کتاب های مصور بیشتر پسرانه هستند. یادتان می اید که وقتی کوچک بودید، از این کتاب ها خوانده باشید؟

برادرم بله، ولی خودم برعکس هرگز لای آنها را باز نکردم. من بیشتر طرفدار روآلد دال و چیزهای دخترانه بودم. اما البته وقتی می خواستم پیشنهاد برای این فیلم را بپذیریم می خواستم تمام کتاب هایش را ببلعم. اما با مشاهده تعداد آن ها باید به شما اعتراف کنم که از این صرف نظر کردم و به خواندن چند جلد از آن ها اکتفا کردم( خنده ). و حسابی سرگرمم کردند. صادقانه می گویم. حتی اگر لازم باشد باید اعتراف کنم که زمان کمی برای تسلط به متن و آشنایی با همه شخصیت ها داشتم.