victime (قربانی)

فیلم کوتاهی است که شاید به یک بار دیدن بیرزد!

   مرجان ساتراپی, پرسپولیس و کاترین دونوو             

مرجان ساتراپی نام شناخته شده ای درایران نیست. اماشاید بتوان از او به عنوان معروف ترین هنرمند ایرانی در فرانسه نام برد .حتی معروف تر از عباس کیارستمی که شهرتش تنها محدود به قسمتی از جامعه روشنفکری می شود .درنوامبر سال 2000 کتاب مصوری به نام پرسپولیس در فرانسه منتشر شد که به سرعت تبدیل به یک پدیده شد وبارها تجدید چاپ شد مرجان ساتراپی مولف این کتاب است.این کتاب که تا جلد چهارم(و آخرین )ادامه پیدا کرد, بیش از چهار صد هزار نسخه در فرانسه وبیش از یک میلیون ودویست هزار نسخه درجهان به فروش رفته است.

کلمه مولف شایسته ساتراپی است که هم نویسنده متن است وهم نقاش تصاویرکتاب . مرجان ساتراپی متولد رشت به سال 1349بزرگ شده درتهران واز یک خانواده روشن فکر ونسبتا مرفه با ریشه های اشرافی می آید او درایران گرافیک خوانده ودر فرانسه دررشته دکوراسیون داخلی ادامه تحصیل داده . پرسپولیس در واقع شرح حال مصور خود اوست ومصداق « آن چه از دل برآید لاجرم بردل بشنید».کتاب شامل تصاویری سیاه وسفید با متنی ساده ویکدست است .پرهیزهوشیارانه ساتراپی از رنگ وروی کردش به طراحی ساده به کتاب وجهی منحصر بفرد داده است که درنقطه مقابل تمایل امروزه بازار کتاب مصور قرارمی گیرد.محتوی کتاب انتشارآن را به زبان فارسی در شرایط حاکم فعلی نا ممکن می سازد. اما معتقدم که برای خواننده ایرانی بیش از هر خواننده ای در هر گوشه دنیا این کتاب می تواند جذاب باشد که داستانش به خصوص در دوجلد اول حکایت یک نسل است .ساتراپی ازچیزهای می گوید که خیلی ها و به خصوص بچه های دهه پنجاه ایران آن را زندگی کرده اند. او از خودش می نویسد از کودکی از پایان حکومت شاه از تظاهرات از انقلاب ازعموی توده ای از اعدام از سر به نیست شدن از حجاب از جنگ از اولین عشق از دیپلم از کنکور از دانشگاه از ازدواج از طلاق وسر آخر ازترک وطن می نویسد .همراه با مرجی (قهرمان کتاب ) درتاریخ گذرمی کنیم وشاهدحوادث غم انگیز بسیاری می شویم اما کتاب به طرز معجزه آسایی نه تنها غم انگیز نیست که حس طنز درجای به جای آن به چشم می خورد وبه آن جذابیتی غریب بخشیده است .

 

اما بهانه این نوشته اقتباس کارتونی یا به عبارت دیگرفیلم نقاشی متحرک پرسپولیس است که در آوریل 2007 به نمایش درخواهد آمد.برای سینما دوستان جالب است بدانند که چهره های چون کاترین دوونو و شیارا ماسترویانی به جای شخصیت های داستان حرف خواهند زد.تصور می کنم که فیلم برخلاف کتاب, که درایران ناشناخته مانده, راهش را درمیان مخاطبان داخل ایران باز خواهد کرد حتی اگر آن بیراه راه نسخه های غیر قانونی باشد .

سایت رسمی کارتون پرسپولیس

وبلاگ مرجان ساتراپی

آفساید و زنده باد ایران

فیلم آفساید ساخته جعفر پناهی درسینماهای فرانسه به نمایش درآمد.نقد ذیل توسط فابیان بومان نوشته و درمجله پوزیتیف ماه دسامبر چاپ شده است.عنوان اصلی نقد زنده باد ایران زنده باد ایران است.

آیا زنی درمیان شما هست؟جان کلیزبی توجه به هیاهوی جماعت این سئوال را دراوایل فیلم زندگی برایان (تری جونز1978)می پرسد.قضیه برمی گرددبه پیرمردنگون بختی به زنجیر کشیده شده که قراراست سنگسارشود.«هیچ سنگی پرتاب نخواهد شد قبل از آنکه من سوت بکشم .روشن است؟ »عجب !سنگسار کنندگان که درواقع همگی زن هستند ریش های بلند مصنوعی گذاشته اند برای آنکه بتوانند دراین مراسم دوست داشتنی وغیرزنانه شرکت کنند. بل بشویی می شود...وسنگ ها به هر سمتی می روند به جز آن جا که باید...

به یک برداشت فیلم جدید پناهی روایتگر مجدد این شوخی است دریک ساعت وبیست وهشت دقیقه وتفاوت آنکه یک شوخی بیشتر درکار نیست .

هشتم ماه مه 2005 تیم ملی فوتبال ایران طی یک مسابقه سرنوشت ساز برای راه یابی به جام جهانی فوتبال 2006 برابر تیم بحرین قرار می گیرد.در اتوبوسی که تماشاگران را به استادیوم می برد دختری در لباس پسرانه خود را جا کرده است.تنها از این طریق است که او می تواند مسابقه را ببیند. درایران زنان ممنوع الورود به استادیوم هستند چون که غریبه ها درکنارشان خواهند نشست .

وفاداربه شیوه کیارستمی که خود احتمالا ریشه درحکایات ایرانی دارد فیلم به همراه قهرمان اش طی طریقی می کند درگذر جستجوی او برای رسیدن به مقصد باسادگی مثال زدنی درتمامی مراحل وبرخوردها.پناهی ماجراهای قهرمانش ودیگر تماشاگاران زن دستگیره شده را دریک مجموعه محیط های محدود نوشته است :اتوبوس ابتدای فیلم .کنار استادیوم گیشه منطقه بازرسی راه روهای ورودی واتوبوس دیگر که به سمت مرکز شهر میرود . زمان فیلم شامل مسابقه که تصویری از آن نمی بینیم ووقت اضافه بین دونیمه وزمان قبل وبعد مسابقه حدودا برابر زمان واقعی یک مسابقه است (90 دقیقه ) وبازیکی دیگر ازمشخصه های مکتب سینمای ایران .جایگاه محفوظ تصادف وتقدیر و اینکه زندگی برنده می شود.

پسرکی که لباس انترمیلان را به تن دارد پیشنهاد کمک به دختر می کند وما تصور می کنیم که درفیلم نقشی خواهد داشت .اما نه . دختر پیشنهاد او را رد می کند واو درفیلم ناپدید می شود .سربازی که اورا تا بازداشتگاه همراهی میکند تلفن همراه دختر را قرض می گیرد وخود تبدیل به یکی شخصیتهای فیلم می شود از فردی تا فرد دیگر روابطی شکل می گیرد که جامعه آن را نمی پذیرد.سرباز ازاین دختر که ازاو مرفه تر است استفاده می کند برای زنگ زدن به دوست دخترش که حسادتش برانگیخته می شود وبا او دعوا می کند .رابطه قدرت این جا جهت عکس می گیرد .الان اوست که احتیاج به زندانی خود دارد برا ی اثبات حرفش در نزد دوستش.مانند کمدهای سبک شکسپیر یا ماری وو زنان لباس مردانه به تن می کنند .همه قسمت میانی فیلم (خود مسابقه )عالی وخنده دار است که برروی تغییر زاویه نگاه بنا شده .قهرمان فیلم ودیگر زنان دستگیر شده در بین چند تا نرده متحرک درست درکنار جایی که تیم ها با هم مسابقه می دهند نگه داشته شده اند که این طبیعتا باید آن ها را شکننده سازد اما این دختران تهرانی که هر کدام یک جورلباس پوشیده اند مغرور وآزاده هستند وموجب خجالت محافظان شان می شوند .یکی ازسربازها که برزمین بازی دید داردمسابقه را برای آنان گزارش می کند .با تاکید بروی دختران در طول فیلم .دوربین سرکی هم به راه روها ی استادیوم می کشد ولی هرگز تصویری ازجایگاه تماشاگران ویا ازمسابقه نشان داده نمی شود .محیط بسته ای که زندانیان درآن به دور خود می چرخند(که ازاین بابت یادآور فیلم دیگرپناهی دایره است که به زنان خیابانی تهران می پردازد)مستطیل شکل است مانند زمین فوتبال .دختران تصمیم می گیرند که درمیان حصار مسابقه ای را که از دیدنش ناکام مانده اندخود بازی کنند که موجب می شود سربازان ازدیدن بازی واقعی بازمانند .آفساید!این آزادی خواهی زنانه به صورتی دوپهلوست .عشق این زنان به فوتبال به آنان رهایی می بخشد واز دیگرطرف اسیر مامورین مرد سالار شان می کند .برای رفتن به توالت که طبیعتا مردانه است یکی ازدستگیر شدگان بایست چهره اش راپشت پوستر یک از بازیکنان (فوتبال )پنهان کند تصویری که ازاو محافظت می کند وهم زمان هویتش را مغشوش می کند اما سوادداشتن نیز مشکلی است چرا که به او اجازه خواندن دیوار نوشته ها را می دهد... چراکه زن است و موجب تمام انحرفات جهان و البته نگاه منحرف متعلق به مرد .چه هستند این صداهای مشکوک درتوالت ها؟ یک رابطه ممنوع ونام نبردنی ؟هیچ .سرباز و تماشاگر فرانسوی هم زمان ازگمان خودشان یشیمان می شوند.چرا که پناهی با پیش قضاوت های تماشاگر غربی بازی می کند . می بایست یک ساعت از فیلم بگذرد تا یکی از آن زنان تماشاگر دوباره به لباس اول خود درآید برای آنکه یکی ازآشنایان او را به جا بیاورد .چادری که لباس روزانه است .ازاولین سکانس فیلم مردان ایرانی ازدیدن مو و قامت وچهره دختران جا می خورند ویا به هیجان می آیند .اما ما(تماشاگر فرانسوی)طبیعتا نه. ازهمان لحظه ای که او را درلباس سنتی می بینیم تغییری ناگهانی صورت می گیرد .شخصیت سرکش تغییر شکل می دهد به ظاهر سنتی زن تحت سلطه. نگاه از سر ترحم غربی نیز تغییر می کند زیرا که زیرهر چادری ممکن است دختری باشد قوی شجاع وبا نشاط که ممکن است مثل یک تماشاگر فوتبال مغروروتعصبی باشد.

فیلم به صورتی فیلم برداری شده که ما تا آخر درحسرت یک نمای عمومی از استادیوم آزادی می مانیم ودرعوض از فراز تاق های فوقانی استادیوم نماهای عریضی از تهران وحومه آن را می بینیم .نام فیلم همه چیز را آشکارا می گوید .آفساید خارج از بازی. حل شدن فرد درجامعه وخواسته هایش بنیادی ترین تجربه تاریخی ورواشناسی بشریت است .وقتی جمعیت بعداز پیروزی (که درواقعیت با ضربه سرمحمد نصرتی مدافع تیم در دقیقه 47 صورت می گیرد )جمعیت از استادیوم به بیرون می ریزد وچون موجی شهر را فرا می گیرد وهمه طرفداران زن ومرد باهم فریا د می کشند «زنده باد ایران » فریادی که از سر شووینیسم نیست و ربطی به حمایت ازحکومت ندارد .معنی آن این است «باهم درایران زندگی کنیم .باهم ایرانی باشیم وبا هم پیش برویم »جدا از بازی های تاسف آور سیاسی نظامی مذهبی. اما هم این شعارها به صورت زنده باد فرانسه این جا معنی دیگری می دهد برای هشتاد هزار تماشاگر شاد وبی خبر استاد دوفرانس(استادیوم فرانسه )که یک ضربه سر تیری آنری ویا یک بغل پا ترزگه برایشان کافی نیست مبارزه های زیادی می بایست وپیروزی دوقرن دمکراسی.

ونتیجه گیری آنکه :زنده باد ایران .زنده باد فرانسه. زنده باد فوتبال

برات فیلمی که آن را نباید دید

 

 پدیده این چند هفته سینمای جهان برات نام دارد که کلی سروصدا به پا کرده است .گمنامی دست اندرکاران فیلم از یک طرف وموفقیت فیلم در جدول فروش از طرف دیگر این توهم را دامن می زد که برات ازآن دسته فیلم های به اصطلاح مستقل ویا نیمه مستقل است که خارج ازسیستم استودیوها ساخته شده وبه خاطرموضوع بکر یا پرداخت نوین آن گل کرده است یعنی یه چیزی مانند راهپیمایی امپراتور که پارسال اکران شد ویا مثل عروسی پرریخت وپاش یونانی کمی قبل تر.اما نه خیر این مثلا فیلم هیچ ربطی نه به آنها ونه اصلا به هرچیز دیگر که سنخیتی با سینما داشته باشد ندارد.ملغمه ای است ازدوربین مخفی وثبت واکنش مردم غافلگیر شده وصحنه های مثلا مستند وکمی هم درمایه های تلویزیون / حقیقت با داستانی دوخطی. برات که درقزاقستان گزارشگر تلویزیون است مامور می شود به تهیه گزارش از آمریکا به عنوان سمبل پیشرفت وموفقیت جهت درس والگو گرفتن ازآن .کمی بعداز رسیدن به نیوریوک با دیدن تصویری از پاملا اندرسون عاشق او می شود ودرپی معشوق تا لوس آنجلس می رود و سرانجام سرخورده ودستش نرسیده به بانو,کنیز مطبخی که این جا فاحشه ای است چاق وپیر و سیاه پوست را درمی یاد وبه موطن خود باز می گردد.این مثلا فیلم که به سفارش مقامات قزاقستانی دراصل ساخته شده به خاطر تصویری که ازقزاقستان وقزاقستانی می دهد فریادشان را درآورده است که االبته درچنین مواقعی هیچ وقت معلوم نمی شود که حرف دلشان است یا شگردی است برا ی تبلیغ بیشتر درمورد این مثلا فیلم .برای تماشاگران غربی به خصوص آمریکایی که اکثرا نمی توانند قزاقستان را روی نقشه پیدا کنند برات تنها ازقزاقستان نیامده است که از آن دنیایی آمده است که آنان بدون آنکه بشناسندش همواره به دیده تحقیر نگریسته اند وحماقت رفتاری برات می تواند خنده شان را برانگیزد .اما بگذارید نگاهی به چند تا ازمثلا شوخی های فیلم بیاندازیم. برات درهتل صورتش را درآب توالت فرنگی می شورد ویا سرمیز شام جوراب خود راکه درآن رفع حاجت کرده است می آورد واز صاحبخانه می پرسد که باید با آن چه کند ودرتمام این لحظه ها تماشاگر ریسه می رود.نمی دانم به تصویر کشیدن تعقیب وگریز وازسرو کول هم بالا رفتن دو مرد لخت ومادر زاد یکی بلند ولندهور ودیگری خپل وکوتاه در راهروهای هتل وتوی خیابان چه ربطی به کمدی یا سینما دارد.می شود بیشتر نوشت وگفت که فلان صحنه ازروی کدام فیلم ناشیانه کپی شده وغیره .اما واقعآ لزومی برآن نیست وراستش حتی لزومی به این نوشته هم نبود اگر ذوق زدگی بعضی ازدوستان نبود که آن را مملواز ذوق وایده یافته اند.راستی داریم درمورد یک فیلم صحبت می کنیم؟ این جا و آن جا دیده ام که آن را نقد جامعه آمریکایی خوانده اند.تا به یاد دارم در مورد هر فیلم جاده ای که قهرمانش سوار ماشین وموتور و یا چمن زن ویا حتی پای پیاده خاک آمریکا رامی پیماید,این جمله را شنیده ام.اما این دری وری تصویری چه ربطی دارد مثلا به ایزی رایدر یا  یک داستان واقعی و یا حتی فارست گامپ ؟

 

ازانصاف نباید گذشت برات برایم یک نکته بامزه داشت که البته به حاشیه این مثلا فیلم برمی گرد.درخبرها آمده است یکی ازنویسندگان مشهور قزاقستان!از عوامل برات تشکر کرده است که موجب شده اند اسم کشورش دردهان ها بیفتد چیزی که درتمام این سالها سیاست مدران کشورش در انجام آن ناموفق بوده اند.قضیه مثل آن می ماند که یک نفر شما را به دوستش نشان بدهد وبگوید که این یارورا می بینی ؟خیلی آدم عوضی وابلهی است وآن وقت شما از آن طرف بابت معرفی تان سپاس گذاری هم بکنید!

مریل استریپ

انتشاراین ترجمه به قبل از راه اندازی این وبلاگ برمیگردد ولی مگر مریل استریپ کهنه میشود؟در طی کارنامه سی ساله اش سیزده بار نامزد جایزه اسکار شده که رکوردی محسوب می شود که دو بار آن رادریافت کرده که البته کاترین هیپورن با چهار جایزه اسکار ازاو در این زمینه پیش است.

از دست رفتگان

مجله استودیو شماره دسامبر مصاحبه ای کرده است با لئوناردو دی کاپریو به مناسبت نمایش فیلم از دست رفتگان آخرین ساخته مارتین اسکورس که ترجمه آن را کمی خلاصه می توانید درآینده نوبخوانید.

 

متن چاپ شده خالی از اشتباهات ویراستاری نیست پوزش بسیار ازاین بابت.

تشکر و توضیح

 می خواهم از همه دوستان وعزیزانی که ازاین وبلاگ نونهال بازدید کرده اند سپاس گذاری بکنم .دوستان عزیزی نیز سئوالاتی مطرح کرده اند که به حکم ادب و البته علاقه پاسخگویی به ایشان را تا آنجا که درتوانم باشد وظیفه خود می دانم.اما پاسخ گوئی به هر پرسش در چهارچوب این وبلاگ نمی گنجد واز طرف دیگر هیچ کدام از این دوستان نشانی انترنتی خود را نگذاشته اند تا بتوانم مستقیما برایشان e_mail  بزنم .آدرس من به این قرار است azarpour_arash@hotmail.com

یک لطیفه قدیمی

امروز یک فیلم دیدم که اسکارلت جوهانسون توش بازی نمی کرد!

این ماه سه تا فیلم از اوبه نمایش درآمد.خبرداغ / وودی آلن کوکب سیاه/برایان دوپالما و پرستیژ/کریستف نولان.اسکارلت جوهانسون بازیگر بدی نیست و با وجودی که سن زیادی هم ندارد کارنامه بسیار خوبی تا به حال داشته ولی هنوز از آن شاه نقش ها که یک بازیگر را ماندگار می کند کار نکرده یا به اش پیشنهاد نشده.خیلی ها با مرلین مونرو قیاس اش می کنند که درست نیست به هزار و یک دلیل و یکی از آن ها اینکه ما در دهه پنجاه زندگی نمی کنیم.

لطیفه بالا در اصل برمی گردد به یکی از سال های فعالیت اینگرید برگمن در دهه چهل هالیوود. 

هفته بد

خوشحال بودم بعد ازمدت ها تردید وبلاگ خودم را راه انداخته ام.تردید از این بابت که فعال نباشد و درحقیقت فعال نباشم . خوشا که اشتیاق براحتیاط چیره شد.اما چه هفته بدی بود این هفته.آلتمن درگذشت وبه دنبالش فیلیپ نواره و بابک بیات.دلم نیامد که در قالب این وبلاگ بیش ازاین از مرگ بنویسم که آن رفتگان سرایندگان زندگی بودند. گذر کوتاهی کرده ام به زندگی نواره در روزنامه آینده نو  یادشان گرامی  

کارگردان مش درگذشت

رابرت آلتمن درسن 81 سالگی در20 نوامبردرلوس آنجلس درگذشت.از او بیش از چهل فیلم سینمایی و تلویزیونی به یادگار مانده که آخرین آن ها چند روز دیگر به نمایش در می اید که به تصادفی غریب آخرین نمایش نام دارد گوئی خود استاد انتظارش را داشته است .رابرت آلتمن پنج بار نامزد اسکار به عنوان بهترین کارگردان شد که هرگز موفق به دریافت آن نشد تنها همین امسال بود که اسکار افتخاری به خاطر یک عمر فعالیت هنری به او تعلق گرفت که درواقع تلاش آکادمی اسکار بود برای جبران کم لطفیش نسبت به اوکه یکی از مهم ترین کارگردان های آمریکا محسوب می شد و ازنظر کسی چون پالین کیل بزرگ ترین شان.

بازی درفیلم هایش حتی درنقش های کوتاه افتخاری برای بازیگران بزرگ محسوب می شد گواه بر این ادعا کافی است که نگاهی به مجموعه بازیگران راه های میان بر بیندازید. التمن به جز  مش خالق آثاری چون نشویل گاسفورد پارک وبازیگر است اما راستش او برای من کارگردان مش باقی ماند بچه که بودم یک آپارات ناطق 8 ملیمتری بلکس داشتیم و کلی حلقه فیلمهای خانوادگی وسینمایی واز آن جمله یک حلقه فیلم شش وهفت دقیقه ای که مش نام داشت آن سالها هنوز خبری از سینمایی هنری تجاری تئوری مولف واین جور خط کشیها نبود تنها جادو بودآن حلقه فیلم سیاه وسفید خلاصه می شد در یک صحنه حمام ویک مسابقه راگبی. سالها طول کشید که نسخه اصلی فیلم را ببینم وبفهم که فیلم سیاه وسفید نیست ورنگی است ویک فیلم بلند سینمایی است نه شش هفت دقیقه ای .آن هم فیلم بسیار ستوده شده ای که ترکیبی است ازژانرهای کمدی وسینمای جنگ که نخل طلا1971 رادریافت کرده ورابرت التمن را به شهرت رسانده اما راستتش هیچکدام ازفیلمهای آلتمن را که دیدم حتی نسخه ی کامل مش جادوی آن بوبین سیاه وسفید را نداشت البته این تقصیرآلتمن نبود.یادش گرامی.