<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سینما ادیسه     </title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/</link>
<description>برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 23:29:09 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ماجرای فارول</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;امیر کوستوریکا را بیشتر به عنوان یکی از مطرح ترین سینماگران مولف سینمای امروزجهان می شناسیم . اما اواین بار برای فیلم ماجرای فارول در کنار گیوم کنه جلوی دوربین کریستیان کاریون قرار گرفته است . شاید بتوان ازگیوم کنه ( که شاید خوانندگان او را با نقشش در فیلم ساحل کنار لئوناردودی کاپریو به یاد بیاورند) بتوان به عنوان مهمترین استعداد در بین نسل جدید سینماگران فرانسه نام برد که در کنار ایفای نقش های متعدد در مقام کارگردان نیز خوش درخشیده است و در سال 2007 برای فیلم به هیچ کس مگو جایزه سزار را به خود اختصاص داد . &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;ماجرای فارول به داستان واقعی ولادیمیر وتروف مامور کا.گ.ب می پردازد که مایوس از نظام کمونیستی با سرویس های امنیتی غرب همکاری نمود. ماجرایی که از آن به عنوان مهمترین ماجرای جاسوسی قرن بیستم یاد شده است.&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=539 src=&quot;http://images.google.fr/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://www.lesclubslehavre.fr/shared/Vignettes/800x600/AFFAIRE%2520FAREWELL.JPG&amp;usg=AFQjCNG8HXSGvtyon0QFJueKSi0K1Vw6fA&quot; width=398&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;ترجمه از شماره اکتبر مجله استودیو برای شماره ۲۲ آذر روزنامه همشهری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اولین واکنش تان نسبت به متن فیلم نامه چه بود ؟&lt;/STRONG&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- امیر کوستاریکا : من هم آن لحظه اول از شخصیت خودم خوشم آمد .یک آدم معمولی که دچار یک آرمان گرایی فوق العاده است . او دست به افشای اطلاعات می زند نه برای پول ، بلکه برای این که به نظرش کاری درست می آید . او سقوط امپراتوری کمونیست را یک تنه انجام نداده است . اما او به مانند کاتالیزورعمل کرده است وسهم مهمی دراین فروپاشی داشته است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گیوم کنه : او یک فعال سیاسی است ، یک بمب انسانی که اطمینان دارد انفجارش ترکی در دنیایی که دیگر به آن باور ندارد ایجاد می کند . درمقابل ، نقش من چیزهایی بیشتری برای ازدست دادن دارد. او انگیزه ای ندارد که از آن دفاع کند . او یک زندگی آرام را در کنار خانواده اش می گذراند وکار خوبی نیز دارد . بزرگ ترین امتیاز فیلم نامه کریس کاریون ترکیب تاریخ با زندگی شخصی دوشخصیت فیلم می باشد . ما آن ها را در جمع خانواده می بینیم و هم این جاست که پی به همه چیز می بریم ، به خصوص در نزد شخصیت امیر . رابطه اش با همسرش متزلزل است و پسرش او را یک آدم ناموفق محسوب می کند چرا که او برای کا.گ.ب کارمی کند. هیچ کس به استواری او باور ندارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک : وجه شاخص این فیلم نسبت به سینمای جاسوسی این است که هشتاد در صد صحنه ها در فضای خانواده می گذرد . درحالی که یک جاسوس خلاصه شود به یک مارمولک خون سرد .و ما در چهارچوب کلیشه می مانیم ... این جا مردی را می بینیم که درزندگی اش رنج می برد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک : چیزی که نمایان گر آن است که او چیزی برای ازدست دادن ندارد. ما در صحنه ای که به تماشای فیلم های هشت میلی متری قدیمی نشسته است به درکی از او می رسیم و دوره ای که همه چیز خوب بود . می دانیم که این دنیا در گذر زمان تغییر کرده وبه موازات آن رابطه او با کمونیسم . به نظرم ایده کریستیان ( کاریون )برای سپردن این نقش به امیر، عالی بود . چرا که وقتی برای اولین بار با او ملاقات کنید به نظرتان می آید که هیچ چیز برایش اهمیت ندارد ! ( خنده ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 553px; HEIGHT: 368px&quot; height=368 src=&quot;http://images.google.fr/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://www.cinemovies.fr/images/data/photos/17387/l-affaire-farewell-2009-17387-199963567.jpg&amp;usg=AFQjCNGdLey9kNMVPs3VJvr3nQD-qhS0_w&quot; width=559&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک  : سرصحنه یک روزنامه نگار به من گفت که شما بسیار آرام به نظر می رسید . ومن به او جواب دادم « به آرامی یک اقیانوس » ( خنده )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک: اما تو مانند شخصیت نقشت هستی. تو آدم بی تفاوتی نیستی . در درونت متاثر می شوی . تو با فاصله و پختگی همیشه خود رابیان می کنی ... چراکه پیرشدی (خنده ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک :  هم این طور به پیری یک اقیانوس (خنده ) ! اما من همیشه هم این طور بودم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک : بله اما این کمک زیادی به نقش ات  می کند.به او یک وجه انتحاری می دهد .به ما این حس را می دهد که برایش اهمیتی ندارد که دستگیر شود. او هرگز دست پاچه نمی شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک : اما این بیش از آن بر می گردد به بازسازی درست این دوره ، سال های دهه هفتاد جماهیرشوروی . به ندرت در سینما فیلمی را دیده ام که این کشور را جدا از کلیشه ها به تصویر بکشد . ما در آن معماری ، پارک ها .... را کشف می کنیم و پلیس های آن از یک فیلم تبلیغاتی لی وایز.بیرون نیامده اند ... آن چه که کریستیان (کاریون ) نشان می دهد درست است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ازبازیگری چه لذتی می برید ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک:هرگز تمایلی به بازیگرشدن نداشتم . اما وقتی موقعیت انجام آن پیش آمد ، توانستم لمس بکنم که تا چه حد عینیت بخشیدن به تخیل لذت بخش است. اما هرگز برای این کار برنامه ی نداشتم ام چرا که همیشه خودم را پشت دوربین پنهان کرده ام ، اعتراف می کنم که خوشحال خواهم شد اگر به من نقش هایی چون فیلم نامه ماجرای فارول پیشنهادشود. و این فیلم موجب شدکه به ایفا نش پانچو ویلا درفیلمی که در تدارک ساخت آن هستم ، فکرکنم. به لطف کریستیان متوجه شدم که قادر هستم با چنین نقشی کلنجار بروم .در ضمن بازیگری این لذت را دارد که مسئولیت کمتری به شانه تان است ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک: مخصوصا وقتی توسط کسی چون کریستیان ، وارد وعلاقمند هدایت می شویم که دقیقن می داند که دارد چه کار می کند .تذکر، این بدین معنی نیست که من با تمام انتخاب های او موافق هستم . اما می دانم که می توانم به سراغش بروم وبا او بحث کنم و او به بهترین طریق نقطه نظرش رابیان می کند واعتماد تان را جلب می کند . برای مان پیش آمده که با سینما گرانی کار کنیم که دست در جیب به سر صحنه می آیند . قبل ازماجرای فارول  تجربه وحس بدی داشتم : فیلمی که در آن بازی کردم ربطی به فیلم نامه ای که خوانده بودم نداشت پس با  اضطراب بسیاری سرصحنه فیلم کریستیان حاضرشدم. اما کار با اوتمام لذتی که از بازیگری می بردم را به من باز گرداند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://images.google.fr/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://cine-serie-tv.portail.free.fr/critiques-de-films/01-07-2009/l-affaire-farewell-pas-le-thriller-annonce/l_affaire_farewell_19.jpg&amp;usg=AFQjCNFEvyQS6pqzbEbBM-P4oNWT8ofFyw&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک : در مورد کریستیان، ملاقات ما بود که نقش اساسی را داشت . فورن حس کردم که آدم خوبی است.من کریسمس مبارک (2005 ساخته کریستیان کاریون) را قبلا از پذیرفتن بازی در این فیلم ندیده بودم . اما آنچه که در سینما فوق العاده است این است که هیچ منطقی وجود ندارد . هیچ کس نمی تواند مدعی شود که می توان بر ساخت فیلم تسلط مطلق داشته باشد .هر چقدر که تجربه داشته باشد ، یک کارگردان هرگز نمی داند آن چه که تخیل کرده به چه نتیجه ای منجر خواهد شد. . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک: من نیزاین عدم اطمینان راخیلی دوست دارم . اما یک کارگردان همیشه باید مسلط بر صحنه باشد. سر صحنه پنجاه نفر می آیند و شما را مورد سئوال قرار می دهند وشما باید جواب هایی دقیقی به آن ها بدهید و آن ها ازشما انتظار مطمئن ترین جواب ها ی ممکن را دارند . اما هم این کورمال راه رفتن است که اجازه یافتن راه را به شما می دهد.... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک: اما با این حال  باید اشاره کرد که زمانه عوض می شود .و ما دور از سال ها موج نو هستیم وکارگردان هایی که همه برای یکدیگر فیلم نامه می نوشتند . سینما آن قدر عوض نشده است که جوامع ما عوض شده است ، ما امروزه در دوران تکامل رسانه ای زندگی می کنیم . هیچ کس نمی تواند بگوید که سینما پنج سال دیگر چگونه خواهد بود . شاید فیلم های مان دیگر اکران نخواهد یافت مگر جز روی تلفن های همراه . اما در عین حال آینده جذاب نیز هست ، ما این را مدیون ایدئولوژی هالیوودی هستیم که همه چیز را در سرراهش زیر می گیرد ونابود می سازد . چندی پیش استیون زایلیان فیلم نامه نویس لیست شندلر را به روستایم (امیر کوستاریکا در منطقه کوهستانی واقع در جنوب غربی بلگراد روستایی فرهنگی بنا کرده است که در آن فعالیت های متنوع فرهنگی از جمله تدریس سینما صورت می گیرد) دعوت کرده بودم  او من را مطلع ساخت که 95% فروش کتاب  در ایالات متحده ، متعلق به نویسندگان آنگلو ساکسون است . وضع هیج وقت این قدر خراب نبوده است . حتی در زمان امپراتوری روم تنوع بیشتری وجود داشته است ! از نظر من در سینما هیچ بحرانی در زمینه مولفین وجود ندارد. چهار سال پیش در مقام ریس جشنواره کن، موفق به آشنایی وستایش سی مولف حقیقی از سرتا سر جهان شدم . اما تماشاگر به تمامی این ها دسترسی ندارد. او قربانی ابرقدرت هالیوود است که سراسر دنیا را با فیلم هایی که آن ها را nothing movie می نامم پرکرده است .کیفیت آن ها هرساله تنزل می یابد، درحالی که سهم شان از  گیشه بی وقفه درحال افزایش است . پس مشکل حقیقی در کیفیت آثار نیست که به نحوه پخش آن ها برمی گردد. فایده ای ندارد اگر بهترین گوجه فرنگی جهان را تولید کنید اگر بلد نباشید آن را بفروشید . با این تمایلات بود که روستای خودم را درست کردم جایی که در آن به دانشجویان جوان درس سینما می دهم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 557px; HEIGHT: 364px&quot; height=539 src=&quot;http://images.google.fr/url?source=imgres&amp;ct=tbn&amp;q=http://image.toutlecine.com/photos/l/0/a/l-affaire-farewell-23-09-2009-13-g.jpg&amp;usg=AFQjCNH5yYy2TulCCU03P_6L64NwX92Wbg&quot; width=808&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گ.ک : با توموافق هستم . سر صحنه ساحل ، از نزدیک وضعیت صعنتی هالیوود وقطع رابطه اش را با انسان دیدم . تهیه کنندگانی که به توسلام نمی کنند تا آن زمانی که می فهمند تو با لئوناردو دی کاپریو دوست هستی . سپس اقبال آن را داشتم که با جری شاتزبرگ کارکنم . آن جا بود که شروع کردم به دوست داشتن سینمای آمریکا و به لطف او شاخه مستقل او را سر صحنه آخرین شب کشف کردم. فکر می کنم که اوضاع در هالیووود به لطف کارگردان های مستقل در حال عوض شدن است . آن ها به مولفین نیاز دارند ونه فقط به سازندگان کلیپ ها . من فکر می کنم که در مسبر درستی قرار داریم . هالیوود با ساخت بی وقفه به قول تو  nothing movie خود را نابود می کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ا.ک : این وضعیت کلاسیک کیفیت وکمیت است . سال 1986 وقتی فیلم وقتی بابا برای کار و کاسبی رفته بود را در جشنواره کن عرضه کردم ، فیلم از ما بین 700 فیلم انتخاب شده بود ، امروزه این رقم به 2500 رسیده است ! پس منطقی است که تعداد فیلم های ابلهانه نیز بالا برود . هرروز بیش از قبل افراد تصور می کنند که قادر به ساخت فیلم هستند. اما بیشتر آن ها محو می شوند . این حد نهایت دموکراسی است که ناتوان است ازمانه کار ناتوان ها وکمک به کارویسکوتنی است که راه درست را نشان می دهد . سال پیش وقتی در دانشگاه کلمبیا درس می دادم 80% دانشجویانم هرگز حرفی از برگمان وفللینی نشنیده بودند ! از این نقطه نظر ، وضعیت فاجعه بار است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 23:29:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با جیمز کامرون </title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;16دسامبر نمایش آواتار به غیبت دوازده ساله جیمز کامرون پایان می بخشد. فیلمی که خیلی ها انتظار آن را می کشند و از آن به عنوان انقلابی در زمینه سینمای فردا یاد می کنند. جیمز کامرون در طول کارنامه سینمایی خود همواره بعد از هر فیلم عظیم به سراغ پروژه ای عظیم تر رفته است. تایتانیک نقطه اوج این نگاه به سینما است که موفقیتی بی نظیر را در گیشه و مراسم اسکار نصیب او ساخت. حال باید دید که آواتار ( که در فرهنگ هندی به معنای نزول خدا – بخصوص ویشنو – بروی زمین است ) تا چه میزان می تواند خاطره تایتانیک را زنده کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع: شماره نوامبر مجله پرومیه&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترجمه برای شماره ۸ آذر ۱۳۸۸روزنامه همشهری&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 519px; HEIGHT: 874px&quot; height=1053 alt=Avatar src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/64/43/65/19189345.jpg&quot; width=660&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چرا پروژه آواتار را در طول این همه سال در خودتان نگه داشتید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی این داستان به ذهنم رسید چهارده سال داشتم، طرح  آن را با جزییات در ذهنم داشتم. می خواستم  (اول) شرکت جلوه های ویژه ام دیجیتال فردا، پیشتاز جهانی جلوه های نومریک بگردد. چگونه؟ می دانستم با اسمم می توانم سرمایه لازم را جذب کنم و این پول به گروه ام این امکان را می دهد که « مشکل»  را حل کند. مشکلی که من با ساخت یک فیلم علمی – تخیلی حماسی که شخصیت های آن فوتو ریالیست هستند، خلق می کردم. آن زمان تکنیسین های دیجیتال فردا به من گفتند که پول هزینه شده به تنهایی نمی تواند مشکل را حل کند. آنها حق داشتند. تکنولوژی هنوز خیلی باید پیشرفت می کرد. باید می گذاشتیم هالیودد به ساخت فیلم هایش ادامه بدهد و پازل قطعه به قطعه کامل شود. کاری نمی شد جز صبر  کردن. و این همان کاری بود که من کردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برای تان غریب نبود که بعد از دوازده سال که از ساخت تایتانیک می گذشت دوباره پشت دوربین بروید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چرا این مدت نیز این کار را کردم. چهار فیلم مستند کار کردم که برای ساخت شان لازم بود به شش ماموریت زیردریایی دست بزنیم. برای روشن شدن موضوع باید بگم برای هر کدام از این سفرها مستلزم شش ماه آماده سازی و دو ماه فیلم برداری بود. چیزی برابر با مدت زمان لازم برای ساخت یک فیلم بلند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با  این وجود متوجه هستید که این مدت از دیدن یک فیلم داستانی جدید ( از شما) محروم بودیم؟&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر شما صبر ندارید تقصیر من نیست. من شیفته اعماق دریا هستم  و هیچ کارش هم نمی توانم بکنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;امروزه در خیلی از فیلم های مطرح، سه بعدی نقشی اضافه بر ساختار دارد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دانم. اما با دیدن آواتار خواهید دید که این در مورد آن صدق نمی کند. ما از این« اضافه» فراری بودیم. من از این شیوه به صورتی محیطی بهره جستم و به خاطر قابلیت غوطه ور شدن درآن. سه بعدی با فیلم نامه عجین شده است. شما یک فیلم را به خاطر آن که رنگی است، نمی سازید. شما آن را می سازید چون داستان آن خوب است. سپس رنگ را به آن اضافه می کنید. در آغاز به کارگیری تکنی کالر افراد می گفتند: « خدای من، این فیلم رنگیش محشر می شود! برگ های پاییزی در تصویر خواهند درخشید. وهمه چیز به صورتی ناباورانه نارنجی و نورانی خواهد بود.» آنها فکر می کردند که یک فیلم خوب خواهد شد فقط به این خاطر که رنگی است. آشکارا نظری ابلهانه است. اگر دست به ساخت  فیلمی بزنید فقط به این دلیل که « سه بعدی آن محشر خواهد شد» به احتمال زیاد حاصل کارتان بی ارزش خواهد بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=366 alt=Avatar src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/64/43/65/19179098.jpg&quot; width=559&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما از بچه های تان هم به صورت سه بعدی فیلم می گیرید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه. (خنده) اما به آن جا هم خواهیم رسید، مطمین هستم. سال 1393 تنها دو یا سه فیلم به صورت رنگی گرفته شده اند و مابقی سیاه وسفید هستند. سال 1955 یک سوم رنگی و دو سوم سیاه و سفید هستند و دهه 60 این نسبت برعکس می شود و از نیمه دهه هفتاد دیگر فیلم سیاه و سفید ساخته نمی شود مگر در قالب فیلم های متفاوت و هنری. من فکر می کنم شاهد تکامل مشابه ای برای فیلم های سه بعدی خواهیم بود حتی اگر زمان زیادی برای جانشین شدن فیلم های دو بعدی طول بکشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما همیشه فیلم نامه های تان را بر اساس داستان هایی جهان شمول بنا می کنید: رد پای رومیو و ژولیت را در تایتانیک می بینیم و آواتار به نظر مستقیمن از افسانه پوکوهانتاس ملهم شده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;درست است. داستان به همان صورت پایان نمی یابد اما آشکارا از داستان پوکوهانتاس بهره گرفته است و همین طور از رقصنده با گرگ ها. این چیزی بود که به مسیولین  استودیو گفتم : اگر شما پوکوهانتاس، رقصنده با گرگ ها و فرین گالی و آخرین جنگل استوایی ( یک فیلم نقاشی متحرک که در ایران زیاد شناخته شده نیست) بگیرید و توی مخلوط کن بریزد از آن آواتار به دست می آید. و این حرف آنها را ترسانده بود…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این موقع بود که چک 240 میلیونی را برای تان کشیدند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه. با گفتن این به آنها اطمینان بخشیدم که:« چیزی که به تان گفتم را فراموش کنید. داستان پارک ژوراسیک است در فضا!» مثل دیوانه ها شده بودند. « فوری! بگو کجا را باید امضا کنیم؟» من همین طوری تایتانیک را به آن ها فروختم: « داستان رومیو و ژولیت است بروی یک کشتی درحال غرق شدن. چی بیشتر از این می خواهید؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سر آواتار کارت سفید ( آزادی عمل) داشتید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این را بدانید که استودیو یک لحظه از ساخت آن منصرف شد. ما آن موقع یک سال بود که روی فیلم کار می کردیم و آن ها تصمیم گرفتند که همه چیز را متوقف کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ببخشید؟&lt;/STRONG&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بودجه فیلم به نظرشان زیادی سنگین آمد. پس من آن را به استودیو دیزنی پیشنهاد کردم. اما فاکس از انصرافش منصرف شد. آن ها اطمینان داشتند که جای دیگری نمی توانم موفق به ساخت آن بشوم. با نظر گرفتن داستان همکاریم با آن ها ( بیگانه ها، ورطه، دروغ های راست، تایتانیک ) ترجیح دادم آواتار را هم  با آن ها کار کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=359 alt=Avatar src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/64/43/65/19179094.jpg&quot; width=546&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با این حال آن ها کمی از شما نمی ترسند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهایتن، فکر می کنم که کوچک ترین دلیلی وجود ندارد که آن ها از من بترسند! ساخت آواتار بی نهایت دشوار بود و ما هم سهم خود را از موانع و مشکلات داشتیم، اما این خود قسمتی از تمام طرح هایی با این ابعاد است به خصوص وقتی به این اندازه تجربه گرا هستند. در پایان فکر می کنم همه، استودیو و به هم آن میزان خود من  از نتیجه کار راضی بودیم و به آن اطمینان داشتیم. راز آن به احترام متقابل برمی گردد. این تنها راه ممکن برای پشت سر گذاشتن مشکلاتی است که ممکن است سر ساخت یک فیلم پیش بیاید. وقتی کارتان را در مقام کارگردان شروع می کنید همواره خود را در موضع ضدیت با استودیو ها می بینید اما در گذر سال ها این وضع کم رنگ تر می گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در واقع به نظرم بیشتر آسوده خاطر می آیید…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک بودای واقعی ( اشاره به راحت بودن سر صحنه فیلم ) …اکثر اوقات…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از صرف این همه سال روی این فیلم، به نمایش در آمدن آن برای تان عجیب نیست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حقیقتن عجیب است.وقتی در ابتدای ماه آگوست پلاتو های فیلم را تعطیل کردیم و کامپیوترهای ثبت حرکات را سر جای شان می گذاشتیم، به نظرم خیلی عجیب آمد. چهار سال روز به روز ، گرفتن اولین نماها…وقتی فکر می کنم که تایتانیک دو سال از وقتم را به خود اختصاص داد، باورم نمی شود که چهار سال برای ساخت آواتار وقت گذاشته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;از آواتار به عنوان ستایش تان نسبت به کتاب های علمی – تخیلی که در زمان نوجوانی تان می بلعیدید، یاد کرده اید…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتی چهارده سال داشتم همه وقتم به نقاشی آدم فضایی ها، روبات ها و سفینه های فضایی می گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اگر یکی از دفترهای سال اول دبیرستان تان را باز کنیم، با طرح یک سفینه فضایی مواجه خواهیم شد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید یک هم چنین چیزی. من این را قبلن گفتم و باز تکرار می کنم: من آواتار را  برای بچه چهارده ساله ای که در من خفته است ساخته ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 556px; HEIGHT: 324px&quot; height=343 alt=Avatar src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/64/43/65/19189342.jpg&quot; width=578&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;افراد اندکی می توانند روح کودکی شان را بعد از این همه سال پرسه زدن در هالیوود حفظ کنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای همین است که من در هالیوود پرسه نمی زنم. در جشن ها شرکت نمی کنم و با مسولین رفت و آمد نمی کنم و به آنها نهار نمی خورم. اگر پای ام را در هالیوود بزارم برای حرف زدن در مورد کار است. فقط. من در منزلم در مالیبو خیلی راحت هستم. با وجودی که همسرم عاشق زندگی در پاریس است. اگر روزی باید اسباب کشی بکنم فکر می کنم به نیوزلاند بروم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کافی است که شما هم خانه ای در خیابان پیتر جکسون بخرید. گیلرمو دل تورو جدیدن به آن جا اسباب کشی کرده است…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;می دانم. گیلرمو دوستی بسیار خوب است. در ضمن او قصد دارد بعد از اتمام ساخت هابیت نیز آن جا بماند. من و همسرم خیلی جدی به احتمال سکونت در آن جا فکر می کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نمی ترسید که از همه چیز دور باشید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;این است که مرا به خود جذب می کند. وقتی تمدن های غربی فرو می ریزد من در دورترین نقطه از آن خواهم بود. (خنده). احتمال اندکی وجود دارد که آمریکا در قرن بیست و یک جان سالم به در ببرد. من اطمینان دارم که مردمان دیگری از فضا به ما می نگرند و به خودشان می گویند:« خدای من، شما واقعن چیزی جز یک دسته احمق نیستید.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این همان موضوع آواتار است…&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله. در ضمن آنچه که امروز بیش از هر چیزی به آن اشتیاق دارم این است که بعد از اتمام این فیلم  بتوانم وقتم را صرف تحقیقات در زمینه انرژی های جای گزین بکنم. و سرمایه گذاری در جهت گسترش آن ها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما دارید می گویید که برای دیدن فیلم بعدی تان باید دوباره دوازده سال صبر کرد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه، نگران نشوید. اما هر سال هم یک فیلم نخواهم ساخت… هر دو سال خوبه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اگر فیلم در گیشه شکست بخورد چه اتفاقی می افتد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خیلی ساده است: یک گلوله توی مغزم خالی می کنم!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 15:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میلوش فورمن از فیلم هایش می گوید</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt; تعداد کارگردان های زنده ای که دو بار برنده جایزه اسکار شده اند به تعداد انگشتان یک دست نمی رسد و میلوش فورمن کارگردان چک یکی از آنها است. کارگردان گزیده کاری که درطول کارنامه چهل وپنج ساله اش تنها 13 فیلم ساخته است . پخش مجدد پرواز بر فراز آشیانه فاخته بهانه ای شده برای مجله پرومیه که به سراغ او برود ومیلوش فورمن به اختصار از انگیزه هایش برای ساخت چند فیلم اصلی اش سخن رانده است.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG src=&quot;http://media.walkerart.org/9742480.jpg&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هر فیلم معرف یک مرحله متفاوت در زندگی من است . من کارم را درمقام فیلمنامه نویس شروع کردم وکمابیش  از زندگی خودم الهام می گرفتم . سپس برای زندگی به آمریکا رفتم وآنجا متوجه شدم که تا ابد نمی توانم به این شیوه ادامه بدهم . از طرفی تسلط کامل بر زبان ( انگلیسی ) نداشتم . پس تمایل پیداکردم به اقتباس از کتاب ها ویا نمایش نامه های تیاتر. در هرکدام از آنها چیزی خاص مرا جذب می کرده است و همین کافی بود تا تمایل به ساخت آن ها پیدا کنم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 556px; HEIGHT: 293px&quot; height=304 src=&quot;http://www.cinemovies.fr/images/data/photos/2519/vol-au-dessus-d-un-nid-de-coucou-1975-2519-1997232322.jpg&quot; width=578&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;پرواز بر فراز آشیانه فاخته ( 1975)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کتاب کن کندی به طرزی واضح تحولی در زندگیم تحت حکومت کمونیستی محسوب می شد . فوری خودم را در آن دیدم ، حیات در آن آسایشگاه بزرگ که تمام روز به شما می گویند چه کاری باید انجام دهید . به چه فکر کنید و به چه فکر نکنید . آنچه باید گفت و آنچه نباید گفت ، به کجا باید  رفت وبه کجا نباید رفت . این که در یک کتاب آمریکایی قهرمان پنجره را می شکند برای دیدن دنیای بیرون برایم باور نکردنی بود . من هم تمایل داشتم تا حصارها را پاره کنم تا آنچه که در فرای آن هست ببینم . مانند تمام جوانان هم سن وسالم در چکسلواکی . ما می خواستیم دنیا را ببینیم واین موضوع برما ممنوع شده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG src=&quot;http://twi-ny.com/milosforman3.jpg&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;مو (1979 )&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آوازهاِی آن بود که توجه من را جلب کرد . من سال 1967 زمانی که برای شرکت  در فستیوال فیلم به نیوریوک رفته بودم به دیدن یکی از اولین اجراهای کمدی موزیکال آن در برادوی رفتم. بی درنگ بعد از نمایش برای پیشنهاد ساخت یک فیلم بر مبنای آن به پشت صحنه رفتم. اما تلاشم ناموفق بودم . سپس به چکسلواکی برگشتم ...جایی که از آن به آمریکا مهاجرت کرده بود م . برای گرفتن حق اقتباس آن دوسه بار دیگر سعی کردم که باز ناموفق بود . سال 1976 بود که به من خبر دادند که الان دیگر برای کار آزاد هستند . ضبط آن را دوباره گوش کردم تا ببینم هنوز هم به همان میزان موسیقی آن را دوست دارم یا نه . قدیمی شده بود ولی به همان اندازه اول آن را دوست داشتم . آره می خواهم که این فیلم را بسازم ! من هنوز هم از ساخت آن راضی هستم وبه آن افتخار می کنم . اما فیلم در زمان خوبی به نمایش در نیامد . دیگر نه موضوع روز بود ونه شامل نوستالژی می شد. می توان امروز آن را در اروپا به یاد کنسرت وودستاک به نمایش در آورد . ولی نه در آمریکا که به دلیل جنگ در عراق و یا افغانستان نمایش آن موجب زنده شدن زخم هایی بسیار دردناک و یا نه چندان قدیمی می گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 558px; HEIGHT: 363px&quot; height=383 alt=Ragtime src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/66/82/21/18957524.jpg&quot; width=579&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;راگتایم (1981)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من شاهد درگیری بین یک رانده تاکسی رنگین پوست با یک سفید پوست چاق بودم. راننده به دنبال پلیس رفت و وقتی برگشت با یک مدفوع بروی صندلی عقب ماشینش مواجه شد . مامور پلیس سعی می کرد او را آرام کند وبه او گفت که : ببین خسارتی وارد نشده تمیزش کن و برو. اما این وضعیت آن چنان توهین کننده بود که مرد به او جواب داد : « نه ، من می خواهم آن کسی که این کار را کرده است ، آن را تمیز کند » غرور او وکنار نیامدن با این بگذارد به او توهین شود در من طنینی ایجاد کرد به مانند هرکس که متحمل توهین ها توسط یک حکومت توتالیتر شده باشد و من فیلم خودم را ساختم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 548px; HEIGHT: 365px&quot; height=539 src=&quot;http://image.toutlecine.com/photos/a/m/a/amadeus-1984-04-g.jpg&quot; width=804&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;آمادئوس(1984)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;درکار من ، بخت واقبال نقش بزرگی ایفا کرده است . برای  گزینش بازیگر فیلم راگتایم دو روز در لندن بودم ، مدیر برنامه ام پیشنهاد کرد به همراه او به تیاتر بروم . در تاکسی او با من درباره نمایشی درباره موتزارت صحبت کرد . وای ! خاطرات چکسلواکی را به یاد آوردم. جایی که دوست دارند درمورد موزیسین ها نمایش اجرا کنند چرا که آنها موسیقی می ساختند ولی حرف نمی زدند. خسته کننده ترین نمایش هایی بود که در تمام طول عمرم دیدم ! انتظارم آن را  داشتم که از بی حوصلگی تلف شوم ولی شاهد یک درام عالی شدم که نه با موتزارت وسالیاری که اگر در مورد دوتا نجار هم بود فوق العاده می شد !موقع آنتراکت به مدیر برنامه ام گفتم اگر همین طور ادامه بیابد فوق العاده است . آخر نمایش برای مذاکره در مورد حق اقتباس آن به پشت صحنه رفتیم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.law.umkc.edu/faculty/projects/FTRIALS/falwell/movieposter.jpg&quot;&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;مردم علیه لاری فلینت(1996 )&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فیلمنامه آن مابین کلی فیلمنامه دیگر به دستم رسید .چون که فکر می کردم در مورد پورنو گرافی است آن را نخواندم وکوچکترین علاقه ای هم به ساخت آن نداشم . مدیر برنامه ام از من خواهش کرد که از روی ادب واحترام هم که شده به خاطر الیوراستون که تهیه کننده آن بود ، فیلم نامه را بخوانم ومن داستان شورانگیز یک مرد را کشف کردم . امروز هم نمی دانم که آیا لاری فلینت یک مدافع حقیقی آزادی بیان بود و یا این که تنها از آن استفاده کرد تا عکس هایی مستهجن تر بگیرد وپول بیشتری به جیب بزند . اما سرآخر برایم اهمیتی ندارد. به لطف او آزادی بیان نقص نشدنی گردید و در اصلاحیه لوح مرمرین قانون اساسی حک شد . ومی دانید که او چگونه موفق به این کار شد ؟ با توضیح این که :« اکر اصلاحیه حافظ من باشد ، شما همگی محفوظ خواهید بود چرا که من در میان شما بدترین هستم ». وقتی فیلم نامه را برای او فرستادم به اندازه یک خروار در آن تغییرات ایجاد کرد . از او پرسیدم این بدین خاطر نیست که از شما تعریف وتمجید نمی شود . جواب داد « بله البته که ااز این موضوع راضی نیستیم . اما چه می شود کرد وقتی همه چیز حقیقت دارد ؟»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 561px; HEIGHT: 409px&quot; height=539 src=&quot;http://images.fanpop.com/images/image_uploads/Man-On-The-Moon-jim-carrey-141594_1024_768.jpg&quot; width=719&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;مردی روی ماه(2000)&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;من اندی کافمن را در یک کلوپ شبانه در لوس آنجلس کشف کردم که هر سه شنبه درهایش بروی علاقمندان باز است . وقتی بروی سر صحنه آمد . رقت برا نگیز بود . به خودمان گفتیم : «بیچاره ! فکر می کند که خیلی خنده دار است » اما ده دقیقه بعد از خنده تا شده بودیم . نه به این خاطر که به وضعیتش بخندیم بلکه او حقیقتن خنده دار بود . تصمیم گرفتم پیگیر کارنامه اش بشوم . او به لطف آیتم تاکسی معروف شده بود که از آن متنفر بود. او فهمیده بود که تمایل دارد نمایش های خودش را اجرا کند .  برای این کار می بایست او خود را به تماشاگران می قبولاند . وقتی تمام داستان او را خواندم تصمیم گرفتم فیلمی درباره او بسازم . حتی با وجود صحبت با خانواده یا نامزدش من نفهمیدم که اندی کافمن واقعی کیست . اما هم این است که اشتیاق برانگیز است : همین ندانستن . &lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 13:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو  با میشل هانکه برنده نخل طلا 2009 به مناسبات نمایش فیلم روبان سفید </title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;منبع.مجله پوزتیو شماره اکتبر&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 554px; HEIGHT: 360px&quot; height=367 src=&quot;http://medias.fluctuat.net/medias-factory/m/mediabox/media/4/0/9/94904/94904.jpg&quot; width=562&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;* &lt;FONT size=3&gt;روبان سفید اولین فیلم تاریخی شماست . فکر اولیه آن چگونه به ذهن تان رسید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-  این فیلم را نمی شود واقعا اولین فیلم تاریخی ام محسوب نمود چرا که قبلا برای تلویزیون فیلم تاریخی ساخته ام . اما ایده این فیلم به پانزده سال پیش بر می گردد . وعبارت بود از روایت یک گروه بچه که آرمان های تربیتی شان را به طور مطلق به جامع عمل در می آورند وهر آن که این آرمان ها را مورد انتقاد قرار می دهد به محاکمه می کشانند . می دانستم که چنین پروژه ای بیش از اندازه گران می شود که  بتوانم در آن  زمان موافق به ساخت آن بشوم . چند باری به سراغ آن رفتم وحتی یک بار فیلمنامه ای برای یک نسخه تلویزیونی در چند قسمت وبه مدت چهار ساعت نوشتم . اما برای ساخت آن بودجه های محدودی پیشنهاد می شد که به نظرم دست زدن به این کار پر خطر می آمد . پیش از کار دوباره بروی آن ونوشتن فیلمنامه سینمایی ، قید آن را زده بودم . همه این ها زمان زیادی گرفت . درمورد زندگی روستایی در قرن نوزدهم وتربیت مربوطه به آن دوره مطالعات زیادی کردم : صحنه های زیادی مستقیما  تحت تاثیر متونی است که خوانده ام مانند صحنه نابود کردن کلم ها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* ازهمان ابتدا تصمیم داشتید که داستان در سال 1913 وشمال آلمان بگذرد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله . به عنوان یک آلمانی زبان می خواستم به این موضوع از طریق یک مثال مشخص به پردازم ،همه فکرم به آن نسلی معطوف می شد که نازی های آینده را تشکیل دادند . ولی سرآخر این تنها یک مورد است برای آن که بتوانم داستانم را تعریف کنم . من می خواستم نشان بدهم که یک ایده ایدئولوژیک همواره خطرناک است . آنچه که امروز در مورد اسلام گرایان افراطی می گذرد از نظر جزئییات متفاوت است اما هسته اصلی مسئله یکی است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;* این فیلم به صورتی منطقی بعداز فیلم پنهان قرار می گیرد جایی که شما مایل هستید نشان بدهید که بچه ها میراث دار گناهان والدین شان هستند .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله این موضوع اکثرا در فیلم هایم مطرح می شود چرا که فکر می کنم این قضیه ماحصل شرایط زندگی انسان است .قسمت اصلی شخصیت ما تحت تاثیر تربیتی شکل می گیرد که درسال های اولیه زندگی به ما داده می شود. انچه که بعدها  زندگی می کنیم حتما در ما تاثیر می گذارد اما این تربیت اولیه است که بیشترین تاثیر را می گذارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;* یک نکته در مورد فیلم های شما این است که هرگز به سوال هایی که در فیلم تان مطرح می کنید پاسخ نمی دهید . این بار این اتفاق می افتد ، آخر فیلم زمانی که معلم این فکر را مطرح می کند که بچه ها می توانند جنایت کاران آینده باشند . چه تصوری از شخصیت بچه ها داشتید برای وقف دادن شان با خواسته های تان.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;-فیلم نمی گوید که تمامی کودکانی که می بینیم تبدیل به شکنجه گران آینده اردوگاه های نازی خواهند شد . برخلاف  بعضی دیگر از فیلم هایم ، می خواستم مدل ها مشخصی را به تصویر بکشم که به یک نتیجه مشخص ختم می شود . من تنها ترید را خلق می کنم واین کافی است . سپس به تماشاگر بر می گردد که مابقی را بنا به تجربه خود بسازد ونه فقط مورد آلمان دوره فاشیسم را. جرقه اولیه ایده بچه ها به سال های دهه 70 برمی گردد که آن موقع من کارگردان تلویزیونی بودم .اولریک ماینهوف برای کانال ما تنها یک فیلمنامه داستانی نوشت . بامنون که بعداز مرگش توسط ابرهادر ایتزن پلیتر ساخته وبعدا ممنوع شد . فیلم به عصیان جوانان یک مرکز باز پروری می پرداخت. این موضوع مرا خیلی تحت تاثیر قرارداد وبا اولریک در مورد آن خیلی حرف زدیم .او خیلی وقت ها آن ها را به پیش خودش دعوت می کرد و آنها را کمک می کرد . او هرروز پیش از قبل  یقین پیدا می کرد که به دلیل نظام حاکم هیچ کاری ازما در این زمینه ساخت نیست .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=539 src=&quot;http://nicolinux.fr/wp-content/2009/10/le-ruban-blanc-palme-or.jpg&quot; width=404&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* چرا نام اولیه فیلم « دست  راست خدا » را کنار گذاشتید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;-این نام اولیه فیلم نبود اما یکی از تیترهای بود که می شد تصور کرد به جای روبان سفید باشد که مرا کمی اذیت می کرد چرا که ممکن بود فکر کنیم که این داستان یک خیاط است ! برای مدتی طولانی احتمال انتخاب « دست راست خدا» وجود داشت . اما وقتی به من گفتند : این به خاطر کشیش ( یکی از شخصیت های فیلم ) است ، منصرف شدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* تصاویر سیاه و سفید دیجیتال شما بسیار زیبا هستند . چگونه به آن دست یافتید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- از عکس ها ی آگوست ساندر در مورد مدل ولباس ها بسیار بهره بردیم . آنها از وضوحی فوق العاده برخوردار هستند که اقبال آن را داشتیم که به این ( وضوح ) در تصاویر دیجیتال برسیم .  اما الزام تبدیل آنها به نسخه پزیتیو برای امکان نمایش در سالن های سینما برایمان مشکل ایجاد کرد . ما برروی کنتراست ها و درجه های سیاه وسفید کارکردیم و دست آخر به حداکثر نقطه ای رسیدیم که می توان با دیجیتال دست یافت . اما عمق میدان کمتر از آن است که داشتیم وپلاستیسته تصاویر نسبت به نسخه دیجیتال افت کرده است که آن ها تقریبا احساس تصاویر سه بعدی را القا می کردند&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;*آیا برنامه ای برای نمایش دو نسخه پوزیتیو ودیجیتال به صورت همزمان دارید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله هردو نسخه به نمایش در خواهند آمد اما سالن ها اندکی برای نمایش دیجیتالی مجهز هستند  . اما پارادوکس قضیه این است که مااین فیلم را با نگاتیوهای رنگی 35 میلی متری فیلمبرداری کردیم چرا که نگاتیو فیلم های سیاه وسفید به اندازه کافی برای رسیدن به نورهایی که در نظر داشتیم ، حساس نبودند سپس ما آن را به نسخه دیجیتالی تبدیل کردیم که به نظرمان بیشتر به عکس های ساندر نزدیک است . و نسخه ای که الان دادیم تبدیل مجدد نسخه دیجیتالی به پوزیتیو است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* شما دوست دارید با تکنیسین های همیشگی تان کار کنید . مانند مدیر فیلمبردای تان کریستیان برگر......&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- دقیقا . کار برای مدیر فیلمبرداری فیلم هایم زیاد آسان نیست چرا که من بسیار مداخله گر هستم : در مورد قاب بندی ویا همین طور در مورد نور . امروزه به اندازه کافی تجربه دارم برای فهمیدن این که یک لامپ آن جلوه ای را می خواهم درست می کند یا نه . به مناست شصتمین سالگرد تولد کریستین برگر ، وقایع نگاری روزانه اش در سر صحنه فیلم های معلم پیانو و پنهان منتشر شده اند. درآن ها مطالب بسیاری ضد من وجود دارد اما ما همدیگر را خوب درک می کنیم وگر نه با هم پنج فیلم کار نمی کردیم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 549px; HEIGHT: 361px&quot; height=375 src=&quot;http://medias.lemonde.fr/mmpub/edt/ill/2009/10/08/h_4_ill_1251032_ruban-blanc-bis.jpg&quot; width=566&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* آیا به عادت همیشه ، با استوری برد کامل داستان به صحنه رفتید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله ، پیش از شروع هر فیلمبرداری باید بدانم دقیقا برای هرصحنه چی می خواهم . همیشه غافلگیر هایی وجود دارد به فلان دلیل ویا فلان علت وما همیشه نمی توانیم همه چیز را پیش بینی کنیم . پس مجبور می شوم خودم را با شرایط جدید پیش آمده وقف بدهم اما از این موضوع بسیار ناراضی هستم  چرا که  وقتی استوری بردم را می سازم ، زمان بسیار زیادی صرف آن می کنم تا به بهترین راه حل برای هرنما برسم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* به عنوان نمونه ، آیا صحنه ای که رودی توسط دختر جوان خبرداری می شود که مرگ سرنوشت همگی آنهاست ، به طور کامل بروی کاغذ طراحی شده بود ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- در این مورد ،کار راحت بود چراکه فقط سه تا نما داشتیم: یک نمای دور که از داخل یک در گرفته شده و دو سری نما  از گفت گوی دونفره . چون بچه ها بعداز سه برداشت ، تمرکز خود را ازدست می دهند دکوپاژ را جوری تغییردادم که امکان تصحیع  غلط ها به هنگام مونتاژ باشد که دیگر چنین کاری به هنگام فیلمبرداری ممکن نبود . در این صحنه یک تغییر دیگر هم دادم که بر می گردد به زمانی که پسرک یکی از جملات را نمی توانست ادا کند .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* شما ازچند دوربین استفاده کردید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- برای لحظه ای که معلم و دو بچه کشیش را در آخر می بینیم دوتا دوربین داشتیم چرا که وقتی سه تا شخصیت دارید احتمال زیادی وجود دارد که آن ها در نماهای رودررو به صورتی متفاوت تکان بخورند . اما دربیشتر مدت از یک دوربین استفاده می کردم .برای داشتن یک نگاه کاملا مستقیم ونزدیک . اگر شما با دو دوربین فیلمبرداری کنید برای آن که دوربین در قاب دوربین دیگر نیفتد مجبور هستید از چهر ه ها دور شوید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* تمام بازیگران فیلم تان به یاد ماندنی هستند . ابتدا اولریخ مورب را برای سومین بار بعداز فیلم ها ی  ویدئو... وبازی های مسخره را انتخاب کردید که متاسفانه قبل از فیلم فوت کرد . برای چه نقشی او را انتخاب کردید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;- برای نقش کشیش . مرگ او مرا افسرده کرد . اول به خاطر آن دوستم بود وسپس به خاطر آن که فکر کردم هرگز نمی توانم برای او جانشینی پیدا کنم . پس دست به گزینش بازیگر با شرکت تمام ستاره های سینما آلمان زدم و اقبال کشف بورگهارت کلاسز را داشتم که به نظرم فوق العاده می آید . یک بازیگر بزرگ که توانست یک متن کاملا ادبی ومشکل رابه خوبی اجرا نماید . علاوه براین او از یک برتری فیزیکی طبیعی برخوردار است که آن را به محض آن که وارد اتاقی بشود می توان احساس کرد واین حسی است که اکتسابی نیست. یا آن را دارید یا نه . ودر ضمن او فردی بسیار باهوش است که خودش نیز کارگردان است .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 369px&quot; height=312 src=&quot;http://image.ifrance.com/cinema/film/8/4/131948-1-le-ruban-blanc.jpg&quot; width=495&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* گفته می شود که شما بازیگران را بسیار کم هدایت می کنید ...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- آن ها را بسیار هدایت می کنم اما نه با حرف زدن ، بلکه با روانشناسی شخصیت شان . وقتی یک بازیگر از من می پرسد که چگونه باید آنچه را که اجرا کند بفهمد ، خودم هم نمی دانم . تنها چیزی که می توانم بگویم : من آن را در فیلم نامه نوشته ام . یعنی به او می گویم که انجامش بده ، آن موقع می بینم که تو خوب آن را انجام داده ای یا نه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;*چگونه بازیگران تان را انتخاب می کنید ، زیاد به تئاتر وسینما  می روید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- در این فیلم بازیگرانی زیادی حضور دارند که آنها را از قبل می شناختم . نمونه آن سوزان لوتهار ( بازیگر نقش قابله )که با او سر فیلم های قلعه و بازی های بی مزه و معلم پیانو کار کرده بودم و یا بییربیخلر که به اعتقاد من بزرگترین بازیگر آلمانی زبان در حال حاضر است و قبلا با من سر کد ناشناخته همکاری کرده بود . اولریخ توکور که یک ستاره محسوب می شود را به صورت شخصی قبلا نمی شناختم . اما سخت ترین کار انتخاب بچه ها بود . من ودستیارانم دست به یک کاستینگ  بزرگ زدیم ودر مدت شش ماه با هفت هزار بچه ها دیدار کردیم . هراس بزرگم آن بود که کلید کار زده شود قبل از آن که بچه ها را برای نقش ها بیابیم . برای همین بود که کاستینگ را خیلی زود شروع کردیم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* به حتم مشکل شبیه کردن ظاهری کودکان امروزی به کودکان عکس های آن زمان نیز پیش آمد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- دقیقا وهمین طور بزرگترها . یافتن چهره هایی شبیه به آنچه که در عکس های می بینیم ، یک نکته اصلی در گزینش بازیگران بود . در مورد بچه ها  فکر می کنم موفق شدیم و به خصوص برای دختر بچه ها . در واقع این برمی گردد به نحوه آرایش موها . درعکس ها ی هم دخترها موهایی به سمت عقب دارند با تل مو و یا بدون آن. این موضوع موجب شباهتی فوق العاده می شد . به عنوان نمونه قابله ودختر پزشک به دلیل مدل مو ولباس سیاه شان بسیار شبیه هم می آیند در حالی که آگر آنها را خوب نگاه کنید می بینید که هیچ شباهتی ندارند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* شما با این نکته بازی می کنید با استفاده از شباهت های ظاهری و لباس سریع از صحنه ای به صحنه دیگری روید وبعضی اوقات تشخیص آن درابتدای یک صحنه دشوار است ...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- بله ، در چند جا کمی دشوار است .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;* چگونه موفق شدید این حس را منتقل کنید که فیلم در چهار فصل فیلمبرداری شده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- فیلمبرداری در تابستان انجام شد به جز چند نما از دهکده وکلیسا در زیر بارش برف که آنها را در زمستان گرفتیم . ما از برف مصنوعی استفاده کردیم . زمستانی را شاهد بودیم بدون بارش یک دانه برف وفهمیدیم که باید از دستگاه های برف ساز استفاده کنیم . اما یک روز صبح وقتی از خواب برخواستم برف همه جا را فرا گرفته بود اما یک نصفه روز بیشتر تاب نیاورد . وقتی که شروع کردیم به فیلمبرداری ، شروع کرده بود به آب شدن وبه آن برف مصنوعی اضافه کردیم .اما در دیگر نماها برف به کمک جلوه های دیجیتالی در تابستان ساخته شده است . تنها نمایی که نتوانستیم آن را در تابستان بگیریم صحنه ای بود که روستایی جوان پدرش را حلق آویز شده می یابد ، به دلیل درخت ها ناگزیر باید آن را در زمستان می گرفتیم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 555px; HEIGHT: 351px&quot; height=376 src=&quot;http://images.allocine.fr/r_760_x/medias/nmedia/18/70/32/34/19112682.jpg&quot; width=582&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* فیلمبرداری در کجا انجام شد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;- در دومکان مختلف به فاصله صد کیلومتری از یکدیگر و این مانع می شد که  به راحتی از مکانی به مکان دیگر برویم . روستای نتزو درمنطقه پریگنیتز به فاصله 200 کیلومتری از شمال برلین و قصربارون در نزدیکی دریای بالتیک که درشمال مکان اول قرار دارد . یافتن قصر مورد نظرمان بسیار دشوار بود چرا که چنین قصرهای یا بسیار در ب وداغان هستند ویا آن که بازی سازی شده اند وزیادی مدرن هستند . در همین قصری که یافتیم کارهای زیادی انجام دادیم ویک راه پله ساختیم . ما حتی خانه  شخصیت پزشک ویا رژیسور را  به صورت کامل در کنار میدان اصلی دهکده ساختیم . کاری عظیم بود . تنها دکوری که در فیلم استفاده شده آپارتمان کشیش است که در استودیو می گذرد.  ما از طرف فدارسیون لایپیزیک پولی را دریافت کرده بودیم که باید آن را همان جا هزینه می کردیم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* شما خودتان دکورهای تان را طراحی می کنید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- من طراحی بلد نیستم . اما کروکی هایم به اندازه ای واضح هستند که همکارانم متوجه شوند که چه چیزی می خواهم . من زمان ساخت دکورها سرصحنه حاضر هستم . من تقریبا تمام فیلم هایم را با کریستوف کانتر کارکرده ام وهمین طور میزانسن هایم را برای اپرا. او فوق العاده است وبه اندازه خودم وسواسی است !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* فیلمبرداری چقدر طول کشید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- سه ماه . اما ساخت دکورها خیلی قبل از آن شروع شده بود و تا زمان فیلمبرداری صحنه هایی که در روستا می گذشت ، ادامه داشت . برنامه ریزی این کار بسیار پیچیده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* تغییر در برنامه برای این فیلم که برخلاف دیگر فیلم های تان که در حال حاضر می گذرد , می بایست بسیار دشوار می بوده است ....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* بله بسیار دشوارتر بود چرا که تعداد  زیادی سیاهی لشکر داشتیم که آن ها را درصحنه های داخل کلیسا و یا در جشن می بینید. ما آن ها را از روستاهای رومانی آورده بودیم که قبلا آن ها را سر فیلم زمان گرگ پیدا کرده بودم . فقط آنجاست که می توان افرادی را با صورت های برافروخته از آفتاب پیدا کرد . درآلمان حتی  روستایی ها به شهرنشین ها می مانند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;-  خشونت یکی از مضامین اصلی فیلم های شماست . در روبان سفید موضع شما چیست ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- از زمان بازهای بی مزه و بنی ویدیو من بعنوان متخصص به تصویر کشیدن  خشونت معروف شدم . من به این موضوع پرداختم چرا که متوجه شدم به کار گرفتن خشونت بیش از پیش رواج گرفته و از آن خشمگین هستم . اما این  تنها موضوعی نیست که ذهنم را به خودم مشغول کرده است  . در روبان سفید خشونت اجتماعی وفکری است .  در بازهای بی مزه تحمل ناپذیرترین چیز خشونت فیزیکی نیست ، که خشونت رفتاری است چیزی که از تحقیر ناشی می شود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 545px; HEIGHT: 305px&quot; height=539 src=&quot;http://nicolinux.fr/wp-content/2009/10/le-ruban-blanc-haneke-1024x577.jpg&quot; width=957&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* در روبان سفید جایی که کشیش پسرش را تنبیه می کند دوربین پشت درباقی می ماند و ما تنها فریاد او را می شنویم ....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- حتی در دیگر فیلم هایم کمتر لحظه ای است که ما مستقیما صحنه خشونت را ببینیم. لااقل بسیار کمتر از سایر کارگردان ها . تکیه من برقدرت تخیل تماشاگر است . همیشه این را گفته ام که به مانند بیلیاردبازها ، بازیکنان ناشی  هستند که مستقیما به توپ می زنند ، بهترین ها همیشه از کناره ها استفاده می کنند . در حالت کلی ، این گونه موثرتر است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* اگر روبان سفید وبازهای بی مزه را با هم مقایسه کنیم ، یک پارادوکس در استفاده از رنگ را شاهد هستیم. روبان سفید نماد بازگشت به مبدا وپاکی است بعداز یک گناه مشترک مرتکب شده و به مجازات رسیده در حالی که سفید ،  رنگ دست کش دو شکنجه گر فیلم بازهای بی مزه نیز است ....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- به آن فکر نکرده بودم اما ارجاع بسیار خوبی است ! ایده روبان سفید را از یک کتاب آموزشی گرفتم که در آن یک متخصص تربیتی توصیه های را کرده است . اما الان یادم نیست ...از این دست کتاب تعداد بسیار زیادی خواندم . از کتاب هایی بیشتر بهره برده ام که بنابر موارد واقعی نوشته شده است . چیزهای تصور نکردنی فراوانی خواندم از جمله داستان یک پزشک در قرن نوزدهم که در تلاش دادن بهترین آموزش به پسرش او را یک شیزوفرم کرد .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* در مرحله مونتاژ حذفی هم داشتید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- تنها یک صحنه را کوتاه کردیم وآن صحنه ای است که دختر رژیسور خوابش را  تعریف می کند وآنچه که برادرش انجام می دهد . آنچه را که لازم نبود نگه نداشتم چرا که دخترک موفق نمی شد گریه کند همان طور که در تیاتر می گوییم :« آنچه که حذف شده است نمی تواند یک شکست باشد » این اصلی است که به دانشجویان سینما یاد می دهم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;* آیا در حال حاضر یک فیلم نامه آماده دردست دارید .....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- افسوس ، تنها یک پروژه در دست دارم که آن هم هنوز یک پروژه به حساب نمی آید . کمی نگران هستم چرا که باید برای نمایش عمومی روبان سفید به کشورهای زیادی سفر کنم واین وقت زیادی را از من می گیرد . می خواستم تا آخر امسال یک فیلم نامه تازه داشته باشم ، اما یک فیلم نامه  به خودی خود که نوشته نمی شود ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=539 src=&quot;http://www.chrissloley.com/userimages/funnygames1.jpg&quot; width=364&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;*چه نظری نسبت به نسخه آمریکایی بازی های بی مزه دارید ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;- این باور که با باسازی آن به تماشاگران دیگری دست می یابم ؛ اشتباه بود . فکر می کردم که آن زمان به علت زبان آلمانی نسخه اول به حد تعداد تماشگری که می توانست داشته باشد ؛ نرسید.همین طور وقتی به من پیشنهاد باز ساخت به زبان انگلیسی شد ، فکر کردم موقعیتی مناسب است . چیزی دیگری برای اضافه کردن نداشتم پس تصمیم گرفتم که در فیلم هیچ تغییری ندهم . چیزی که خود چالشی بزرگ بود. بسیار ساده تر بود اگر آن را  متفاوت با نسخه اول می ساختم . برای دومی مجبور بودم که مکان هایی را بیابم که به من این امکان را بدهد که دقیقا همان کادرها را داشته باشم . در مورد بازیگران نیز به همین صورت بود . مثلا نایومی واتس  می ترسید که نتواند به حد سوزان لوتهار برسد . به من می گفت او نمی تواند دقیقا همان کار را تکرار کند . به او گفتم که نقش را متفاوت اجرا کند  اما با این وجود می بایست به همان شدت وحدت موقعیت ها می رسید . همه این ها منجر به فشاری زیادی می شد . با نگاه به نتیجه کار ،ایرادی به خودم نمی گیرم ، فیلم برروی پای خودش می ایستد . به عنوان نسخه دوم آن چنان فروش نکرد اما اگر خود نسخه اول بود با استقبالی متفاوت مواجه می شد . به هرحال به من این امکان را داد تا ببینم یک اکیپ آمریکایی چگونه کار می کند . از این به بعد گوشی دستم آماده است واگر موقعیتی پیش بیاید ، دوباره در همان دام ها نخواهم افتاد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 14:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با امانوئل بئار</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 559px; HEIGHT: 386px&quot; height=603 src=&quot;http://starophileimages.free.fr/wallpapers/emmanuelle_beart_005.jpg&quot; width=804&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به زودي عازم تعطيلات خواهيد شد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;نه، هميشه تعطيلات را در بلژيک و در خانه ام مي گذرانم. هيچ جاي ديگري نمي روم....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دقيقا يک سال پيش هم اين موقع در جنگل هاي تايلند سخت سرگرم فيلمبرداري بوديد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و تعطيلات هم نبود! در فيلم ‏Vinyan‏ بازي مي کردم در کنار رفوس سيويل و به کارگرداني فابريس دو ولز که فيلم ‏عذاب او عميقا روي من تاثير گذاشته بود. آن را به توصيه مدير برنامه هايم نگاه کردم و مبهوت خشونت آن، شيوه ‏کارگرداني اش و قدرت ميزانسن و پرداختش به تم نياز شدم. نياز به عشق، سکس و همين طور جنون. بعد فهميدم که در ‏تايلند مشغول آماده سازي براي ساخت فيلم جديدش به زبان انگليسي است. داستان زوجي که فرزندشان را در طي ‏سونامي گم مي کنند.... مي دانستم که بازيگران متعددي را ديده است از جمله تعداد قابل توجهي بازيگر انگليسي. قرار ‏ملاقاتي گذاشتيم و چون من چيزي براي از دست دادن نداشتم و فقط ميتوانستم برنده باشم، يک شلوار جين و چکمه و ‏يک پيراهن تقريبا مردانه پوشيدم.او بود که طرز لباس پوشيدنم سر ملاقات مان را به من يادآور شد و من الان به آن ‏اشاره مي کنم. با او ملاقات و به حرف هايش گوش کردم و او را به طرزي غير طبيعي برخلاف عذاب طبيعي يافتم ‏‏(خنده ) مرد جواني بود با يک عينک کوچک. با من حرف زد و حرف زد و من متوجه نامتعارف بودن تخيل و ‏روياهاي او شدم و خيلي زود احساس کردم جلوي کسي هستم که به خودم مي گويم حتي اگر فيلمنامه را نخوانده ام نمي ‏توانم به سادگي از کنارش عبور کنم، من اين نقش را مي خواهم. باوري قطعي بود حتي اگر احساس مي کردم که او ‏بيشتر از من دودل است. بعدها به من گفت همان لباس پوشيدنم او را متقاعد کرده بود.....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎&lt;IMG src=&quot;http://twitchfilm.net/site/images/entry_images/vinyan6.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما در يک امتحان انتخاب بازيگر شرکت کرديد.... عجيبه!‏‎ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎اين روزها بيشتر و بيشتر برايم پيش مي آيد، چون سينماي امروز خيلي آسيب پذتر شده است. پروژه ها خيلي سخت به ‏مرحله اجرا مي رسند، چون نمي توانند نام هاي گيشه پسند را جذب خودشان بکنند. در اين صورت چه کسي يا چه ‏چيزي بازگشت سرمايه را تضمين مي کند؟ البته امروزه نام هايي که تضمين کننده گيشه هم باشند کمتر و کمتر مي ‏شوند. البته به نظرم اين روند کمي ناسالم است. چون هيچ کس از قبل نمي تواند به برنده بودن خودش اطمينان داشته ‏باشد...‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با اين وجود نام شما سنگيني خودش را دارد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه، قيمت زيادي ندارد. براي بعضي ها معرف يک جور سينماي مولف است حتي اگر اين چند سال آخر با افرادي ‏متفاوتي کار کرده باشم. با ماريون ورنو، کاترين کورسيني، تيه ري کليفا، فابيان اونتانيان... در واقع ديگر هيچ تضميني ‏نيست.... ولي مانند يک تازه کار اين را فرصت جديدي حساب مي کنم. مبناي کار من هميشه اين بوده، کنجکاوي، ‏ملاقات با افراد مختلف و يک نسل جديد که دارد کار خودش را با چنين شرايطي شروع مي کند....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برگرديم به اين باور قطعي که از آن حرف مي زديد. چطور توضيح اش مي دهيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خيلي دروني به خودمان مي گوييم که نمي توانيم از کنار يک شخص خاص بي تفاوت عبور کنيم و اين برايم خيلي پيش ‏نمي آيد. با فابيان اونتانيان سر ديسکو پيش آمد و با هينر سليم کارگردان زنده باد عروس و ودکا ليمو و همين طور ‏ويرجيني دسپانت. افسوس که با هينر و ويرجيني به دلايل مالي طرح ها به آينده موکول شد. ملاقات با اين افراد که ‏هميشه دست به جستجو مي زنند، يک امتياز است اشتياق برانگيز است! و الان شروع کرده ام به تحريک کردن ‏جسارت و جراتم، نه به اندازه اي که تلفن را بردارم ( خنده )جرات گفتن چيز هايي که ده سال پيش نمي توانستم به يک ‏کارگردان بگوييم. کاري که چندي پيش با ميا هانسن لاو کردم که فيلمش را دوست دارم. به صورتي متناقص خودم را ‏قوي تر و درعين حال شکننده تر احساس مي کنم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.ebookgratis.net/images_bank/news/2008/gennaio/vinyan-fabrice-du-weltz-01.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏اين شکنندگي از چه چيز ناشي مي شود؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بايد تکبر را از وجود خودم بيرون مي کردم(خنده) فکر مي کنم لحظاتي هست که احساس مي کنيم همه چيز متوقف ‏خواهد شد. چه از طرف ديگران و چه از طرف خودمان. اين اقبال را داشتم که با لوران گرگوار به عنوان مدير برنامه ‏هايم کار کنم که به او گفتم نمي خواهم خودم را در تسير هيچ چيزي بکنم. الان خيلي بيش از قبل فيلم نگاه مي کنم و اين ‏مهم است. نسبت به محيط سينما بازتر از قبل هستم. هيچ گاه مجنون وار به سينما نپرداخته ام، حتي اگر در لحظاتي به ‏نظرم يک شکل تهاجمي داشته است. امروز بيش از هر زماني سينما قسمتي بنيادي از زندگي من و لذت من از زندگي ‏است.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;گذر از چهل سالگي رابطه اي با اين نتيجه گيري دارد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏اين طوري مي گويند و من هم قضيه را اين طوري مي بينيم.... هر کس از اين دوره به شيوه اي متفاوت عبور مي کند. ‏به نظرم امروزه نقش هاي بيشتري براي زن هاي چهل ساله وجود دارد. چيزي که قطعي است تمايلي ندارم نقش زن ‏هاي سي ساله را بازي کنم چرا که سي سالگي و چهل سالگي يکسان نيست. چيزي که مانع هذيان و رويا و فرورفتن در ‏جلدهاي مختلف نمي شود. اما بايد حقيقت فيزيکي را پذيرفت. در چهل سالگي آنچه که در سي سالگي احساس مي کردم ‏را احساس نمي کنم! به جز نياز به فلاش بک نيازي به دروغ گفتن نمي بينم. يک بار که آن را پذيرفتي مي تواني آن را ‏به ديگران اعتراف کني. در ضمن در کارم از زندگي زنانه ام و تجربه ام که الزاماً سينمايي نيست استفاده مي کنم. بدن و ‏صورت و سن و روحم را براي ايفاي نقش، براي زندگي دادن به يک شخصيت مي گذارم و اين مطلبي بود که فابريس ‏دو ولز به خوبي متوجه آن شد. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;راستي او براي وارد کردن تان به اين پروزه چکار کرد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ملاقات با او متوجه شدم که شکلي قراردادي به اندوه اين زوج نمي دهد. نقطه شروع اين بود : اين زوج فرزندشان ‏را در سونامي از دسته داده اند. با ديدن عذاب مي دانستم که او ما را به سفري غير منتظره خواهد برد. براي نقشي که ‏ويولن مي نوازد، نواختن ويولن را ياد گرفتم، اما اينجا چگونه مي شود خود را براي ماتم يک کودک آماده کرد؟ ديدن ‏کساني که اين بلا سرشان آمده است؟ ديدن يک روانکاو؟ رفوس سيويل فرزنداني دارد و من هم که مادر هستم، ولي ‏ناتوان بوديم که به اين درد تسکين ناپذير و غير قابل تصور فکر کنيم.... در واقع اين ميزانسن بود که همه چيز را پيش ‏برد. در صحنه اي ابتداي فيلم که با دو برداشت درون تاکسي گرفته شد- جايي که اسم پسرمان را به زبان مي آوريم-، ‏غرق در احساسات شديم. ما قبلا همديگر را نمي شناختيم و هرگز با هم کار نکرده بوديم، ولي من اين احساس را داشتم ‏که اين شخص را از پيدايش خلقت مي شناسم! اين احساس در تمام طول فيلمبرداري ما را ترک نکرد. ما يک زوج ‏تشکيل داده بوديم، چه به هنگام فيلمبرداري و چه در فواصل بين برداشت ها. با شروع از بانکوک شبانه و روسپي خانه ‏ها.... متوجه مي شويم که در جريان سونامي تعدادي از اطفال ربوده و به کشورهاي ديگر منتقل داده شده اند... و اين ‏سرنخ، اين زوج را به سر حد جنون مي کشاند... زن با قبول خطرات به جستجوي فرزندش به جنگل مي زند و همسرش ‏به جستجوي او.. اين زن ديگر نمي تواند جهاني را که در آن زندگي مي کرده تحمل کند..... ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 548px; HEIGHT: 324px&quot; height=603 src=&quot;http://www.gomorrahy.com/images/vinyan_still302.jpg&quot; width=905&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کاوش در جنگل به آرامي تبديل به يک کابوس مي شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله و مرا به ياد کتاب جنگل جک لندن و فيلم بيماري حاره اي‎ Apichatpong Weerasethakul‏ انداخت.. ‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و همين طور ياد آور آگوئيره ورنر هرتزوگ و دل تاريکي جوزف کنراد هم هست...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله، کاملاً. در جنگل فابريس مانند بومي ها شده بود. با بازي تحت رهبري او ما تمام قراردادها را فراموش کرديم. تبديل ‏به هيولا شده بوديم و از خشونت فيلمبرداري بهره مي جستيم. لحظات جنون خالص و شرجي بودن فضا و آنچه که سر ‏فيلم تجربه مي کنيم براي به ثمر رساندنش... گوشم چرک کرده بود و تب شديدي داشتم اما زماني که ساعت چهار صبح ‏توي طوفان در ناکجا آباد هستي و خسته و از پا افتاده اي و قادر نيستي قدمي در کلبه اي که در آن هستي برداري، ‏زماني که بيست دقيقه نور مناسب براي صحنه اي داريم که در آن من از چند کودک برنج مي دزدم، اجباراً نيرو و ‏توانت ته مي کشد. اما اين خشونت طبيعت؛ اين چالش، اين ضرورت فيلمبرداري، اين شرايط دشوار، اين نگراني براي ‏بازيگر مقابل در مهلکه فيلمبرداري، مي تواند به همان اندازه هم دلپذير باشد. دلپذير از آن جهت که نقطه نظر کارگردان ‏و يک مدير فيلمبرداري فوق العاده، بنوا دبي را به تو ارزاني مي دارد.. اين دو ديوانه هستند!( خنده )‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;پشت سر گذاشتن چنين تجربه اي خيلي سخت است؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ما وقت اين کار را نداريم. بين ديسکو و ‏Vinyan‏ دو هفته فرصت داشتم. و بين ‏Vinyan‏ و فيلم من و ستارگانم لتيشيا ‏کلمباني- در مورد ستارگان سينمايي که در آن من و کاترين دونوو مقابل يک طرفدار سمج که نقش او را کاد مراد بازي ‏مي کند، همدست مي شويم- به زحمت يک ماه تعطيلي داشتم. افراد فکر مي کردند که کاملا از ‏Vinyan‏ رهايي يافته ام ‏اما در واقع وقتي برگشتم يک ساکت المپي (ساکت و در خود فرورفته) بودم... به خلوص رسيده و همزمان تحت تاثير ‏فيلم بودم که مرا رها نکرده بود. احساس مشارکت در چنين ماجرايي نادر است. نمي خواهم فابريس را ول کنم و نمي ‏خواهم که او مرا فراموش کند. مي خواهم که با او در فيلم بعديش همکاري کنم. چرا که در او شکلي از سخت گيري و ‏کنجکاوي تند و تيز و تمايل به خطر کردن را يافتم. براي همين است که خداحافظ بلوندي ويرجيني دسپانت در مورد ‏همجنس گرايي زنان با شرکت بتاتريس دالوهيز مرا جذب مي کند...‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://lapageblanche.l.a.pic.centerblog.net/smyateqd.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نقش هايي براي شکستن تصويرتان ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چه تصويري؟ ستاره، سمبل سکس، دختر سکسي، يا دختر روي جلد مجله ها؟ من هميشه تصوير خودم را شکسته ام. ‏فرزندان آشوب، زيباي مزاحم و فيلم هاي سوته و فيلم آسايا همه چيز را مي شکنند. همه چيز مدام مي بايست از نو ‏ساخته شود! شايد کارگردان هاي جوان مرا ستوه آور، خيلي گران و انعطاف ناپذير و بازيگر بدي بدانند. وقتي به مدت ‏بيست سال در اين حرفه هستيم، کليشه ها و تصويرهايي در موردمان خلق مي شود. وظيفه من است که آنها را به سئوال ‏بکشانم و نشان بدهم که من با آن تصاوير متفاوت هستم. حقيقت دارد وقتي ديسکو را بازمي کردم دست اندرکاران ‏سينماي مولف از خودشان پرسيدند آخه چرا؟ مثل اينکه آنها را رها کرده باشم! اما درحالي که من با آن بزرگ شده ام و ‏خودم را ساختم. حالل که حرف فابيان اونتانيان شد بايد بگويم که او يک بازي گردان فوق العاده است، يک عاشق ‏موسيقي که با دادن نقش ساده يک معلم رقص به من در اين فيلم چيزهاي بسياري به من آموخت.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏فوريه گذشته شما مصاحبه اي بسيار شخصي با مجله ‏elle‏ انجام داديد. چرا؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تصميمي بود براي روشن کردن دو سه موضوعي که در ذهنم مي گذشت. درمورد يک بازيگر زن چهل ساله بودن. ‏چگونه عکس العملي داريم وقتي در آيينه مي نگريم و يا با نگاه ديگران برخورد مي کنم... با يک سبک بالي فارغ از ‏تبليغات فيلم، دو سه توضيحي داشتم در مورد تعهد، فيزيک و پير شدن و پخته شدن، ي ک فضاي بياني که باز براي ‏يک بار ديگر اهميتي بيشتر از خود من يافت.... اما تمايلم به ارتباط برقرار کردن پيش از هر چيز از طريق حرفه ام ‏صورت نمي گيرد، از طريق آنچه که با آن زندگي مي کنم. امروزه به ملاقات با افراد مختلف اهميت زيادي مي دهم، ‏حتي اگر براي هيچ باشد. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين فکر را مي پذيرم که کارگرداني به من بگويد: مطمئن نيستم. مهم نيست، بار ديگر همديگر را خواهيم ديد... در ‏بيست سالگي فيلم هاي بسيار را با تکبر و بدگماني رد مي کردم چرا که نمي خواستم در فلان کمدي ضعيف مثل يک ‏گلدان چيني باشم. بسيار خجالتي بودم! در گذشته با گفتن « اگر کارنامه ام هم اينجا متوقف شود هم مهم نيست» از خودم ‏دفاع مي کردم درحالي که امروزه جرات مي کنم بگويم « نه نمي خواهم که همين جا متوقف شود، چرا که چيزهاي ‏بسياري در من است که مي توانند هنوز تراوش کنند و از اين که خواستاري نداشته باشم هراسي ندارم» با آزادي موفق ‏شدم... ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏به چه معنايي؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏من مي گويم با کنجکاوي موفق شدم. امروزه در حال دوست داشتن واقعي سينما هستم. در ضمن بيش از هر زماني فيلم ‏نگاه مي کنم و به آن تمايل دارم... ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG class=photo id=imgRsz title=&quot;Vinyan - Emmanuelle Béart&quot; alt=&quot;Vinyan - Emmanuelle Béart&quot; src=&quot;http://a69.g.akamai.net/n/69/10688/v1/img5.allocine.fr/acmedia/rsz/434/x/x/x/medias/nmedia/18/65/26/55/18974031.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏شريک زندگي تان ميشل کوهن نقشي در اين امر دارد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله قطعاً. او هم مرا وارد کاري که انجام مي دهد، مي کند: نوشتن رمان و فيلمنامه. ما مي توانيم با هم به تماشاي مجدد ‏فيلم هاي اوزو و يا من کوبا هستم( ميخاييل کالاتوزوف) بشنيم. عشق مان به سينما با هم تلاقي مي کند. يک انرژي ‏مضاعف است. انرژي خلاقانه يک زوج. در ضمن قرار است او رمان خودش از آخر آغاز مي شود را به فيلم ‏برگرداند.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏چگونه خودتان را به خارج از فرانسه معرفي و عرضه مي کنيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من اين کار را نمي کنم و يا به ندرت مي کنم. به تمام بازيگران زن فرانسوي که پنجره ها را به سوي خارج گشودند ‏آفرين مي گويم. به هوش ژوليت بينوش و ايزابل هوپر غبطه مي خورم. من احتياج دارم لانه کوچک خودم را بسازم. ‏بابت رد فيلم هاي خارجي بسياري افسوس مي خوردم چرا که عاشق سفر کردنم اما از نوع هاليوودي و ماموريت: ‏غيرممکن نه، اين يکي براي همه عمرم کافيست. تنها مزيتش شش ماه زندگي راحت و آسوده در لندن و ياد گرفتن ‏انگليسي بود. وقتي صحبت از سفر مي کنم منظورم جايي مثل کردستان با هينر سليم است که حتما دوباره با او کار ‏خواهم کرد. مسير من کمي فاجعه است (خنده) و درعين حال يک اخلاق حقيقي در آن است. يک منطق واقعي که هر ‏کس جاي خودش را دارد و من با هيچ کسي در رقابت نيستم و جا براي همه هست. هيچ چيز مرا اذيت نمي کند و مرا ‏نمي ترساند. سينما به ضرورت زندگي من تبديل شده است و اين گونه است که مي خواهم زندگي کنم. من صاحب حرفه ‏شگفت انگيزي هستم. اگر حالا دوره اي ناپايدار و متلاطم است، اين هم براي خودش دوره اي و مناسب احوال من...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترجمه از شماره ژوییه مجله استودیو&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هامون بینی شبانگاه</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هامون باز نیستم، اما سر مرگ خسرو شکیبایی اینقدر تکه کلام های فیلم این ور و اون ور تکرار شد که طاقت از دست رفت! حرف دیدنش شد با یک دوست هامون دوست که کی و کجاش کشید به دیدنش به یک نیمه شب توی سینما ادیسه روی پرده. یکی دیگه فیلم رو جور کرد و سرآخر ده نفری شدیم و دیشب نشستیم به تماشا. سه نفر که گویا اشتباهی آمده بودند تا آخرش نماندند. صدا تعریفی نداشت، کیفیت تصویر اذیت می کرد اما...اما خوب بود...&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با باربه شرودر</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تبليغ اينجو خبر از پيچيده بودن آن مي دهد: براي تشويق به ديدن آن بسيار گفت اما نه به اندازه اي که همه ‏چيز فاش شود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين در مورد تمام آنونس ها صدق مي کند. بر اساس محاسبات دقيق طوري عمل کرديم که در مواردي هيچ چيز گفته ‏نشود. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 552px; HEIGHT: 356px&quot; height=361 src=&quot;http://data-allocine.blogomaniac.fr/mdata/8/3/5/Z20060319193303243169538/img/1203179804_inju_tournage2.jpg&quot; width=559&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;درمورد اينجو چه چيز را نبايد گفت؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;چيزي را نبايد گفت که نمي بايست گفت(از خنده منفجرمي شود). اينجو تريلري با يک پيچش داستاني و يک برگردان ‏سينمايي از کتابي معروف است که از فيلم هاي رواني گرفته تا مظنومين هميشگي بهره مي گيرد و رگه هايي از باشگاه ‏مشت زني هم دارد. همه چيز در خدمت ساختن فيلمي است که افراد را به تماشاي مجددش مشتاق سازد، حتي زماني که ‏گره قصه را بداند. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;هنگام نمايش رواني، هيچکاک تابلوهايي را جلوي سينماها نصب کرده بود که از تماشاگران مي خواست که ‏پايان فيلم را فاش نکنند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من اين کار را نمي کنم. نمي خواهم افراد دست به خيال پردازي بزنند... اينجو يک داستان عاشقانه بسيار با شور و حال ‏و پيچيده ميان يک نويسنده و يک گيشاي جوان است. به موازات اين، رقابتي وجود دارد با يک مولف ژاپني که ‏شخصيتش به يک قاتل زنجيره اي نزديک است. با اين داستان خيلي راحت بودم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به نظر مي رسد که ژانر نوآر سنگ بناي فيلم هاي شماست، به عنوان يک فيلمساز از چه کساني تاثير ‏گرفتيد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=justify&gt;من بوسه مرگ هنري هاتاوي را بازسازي کرده ام، چون نسخه اصلي به نظرم خيلي خوب نبود. از اين گذشته به نظرم ‏اگر در زمان حال اتفاق مي افتاد واقعي تر مي بود. من تماماً از مکان هاي طبيعي براي فيلمبرداري استفاده مي کنم، و ‏تحت تاثير عميق فيلم هاي سري ‏B‏ آنتوني مان، و فيلم هاي پليسي هوارد هاکز و ساموئل فولر هستم..‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎&lt;IMG height=480 src=&quot;http://twitchfilm.net/site/images/entry_images/inju.jpg&quot; width=331&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;سه کارگردان به خاطر برداشت هاي بسيار واقع گرايانه شان شهرت دارند‎&lt;/STRONG&gt;‎...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله لحظه اي هست که به نظر مي آيد واقعيت را مي شود در فيلم هاي نوآر جست، چون عناصر مستندگونه اي هم در ‏آنها وجود دارد. در اين زمينه فيلم ژول داسن در مورد نيويورک وجود دارد(شهر برهنه)، يکي از اولين فيلم هاي سري ‏B‏ در جهت مخالف روند ساخت فيلم هاي استوديويي به طور کامل در دکورهاي واقعي گرفته شده است. فيلم هاي ‏B‏ ‏واقعي ظرف پانزده روز فيلمبرداري مي شدند، چيزي که براي کار در فضاهاي غير واقعي ممکن نيست. به همين دليل ‏اينجو را در ژاپن و فضاهاي واقعي گرفتم؛ براي دادن يک مزه ژاپني به کليت آن.‏&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مي شود به شما تهمت زد که زيادي کمال گرا هستيد....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;فيلم را براي گروه ژاپني فرستادم و از آنها خواستم اگر در موردي اشتباه کرده ام متذکر شوند. آنان فقط گوشزد کردند ‏که برج کيوتو که در صحنه اي از پنجره ديده مي شود، اين موقع از سال به اين شکل نورپردازي نمي شود! آنها همين ‏طور در مورد صحنه هاي اروتيک نکته اي را گفتند که نمي توانم چيزي در مورد آن به شما بگويم. درمورد اروتيسم ما ‏حق داريم که متفاوت عمل کنيم( خنده )!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اينجو به نظر بسيار اروتيک مي آيد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله ولي فکر مي کنم نه به اندازه اي که براي کمتر از شانزده سال ممنوع شود. بيشتر فکر اوليه آن اروتيک است. فيلم ‏نمايشگر يک جور سکس است به گونه اي بسيار سالم. من به خصوص علاقه به وجه جنسي تامائو - شخصيت زن ‏اصلي فيلم- دارم. به اندازه کافي در مورد جنس مخالف فيلم ساخته ام. اين يکي فيلمي است در مورد تخيلات جنسي ‏زنانه.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏واکنش بنوا ماگيمل نسبت به شخصيتش چگونه بود؟ او کاملا پاک به ژاپن مي رسد و پا در يک مخمصه مي ‏گذارد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;پاک، اما نه کاملا معصوم. او به ژاپن علاقه داشته و سنت هاي آن را مي شناسد. او زودباور است چرا که به دلربايي ‏خود اطمينان دارد. در واقع وي از اينکه جذب خود او و يا اثرش بشويم متعجب نمي شود. از طرف ديگر اينجو فيلمي ‏است درباره ارتباط دروني ميان دو فرهنگ و حتي به نحوي نمايشي محلي براي چالش دو نويسنده با يکديگر است که ‏هرکدامشان نماينده يک برداشت ازجهان هستند.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=352 src=&quot;http://data-allocine.blogomaniac.fr/mdata/8/3/5/Z20060319193303243169538/img/1203601683_inju5.jpg&quot; width=549&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;چيزي که احتمالا موجب تغييراتي در متن فيلمنامه و يا در طول فيلمبرداري شده است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;البته. همه چيز از ريزترين غربال ها گذشته است. هر بار که چيزي مورد تاييد همکاران ژاپني قرار نمي گرفت، تمام ‏سعي ام را مي کردم تا معادلي براي آن پيدا کنم.تمام تلاشم را کردم تا فيلم بتواند آنجا بدون مشکل به نمايش در آيد. اين ‏دغدغه من بود. وقتي فيلمي کلمبيايي مانند بانوي ما آدمکش ها را مي سازم، مي خواهم که در آنجا به نمايش در آيد. ‏اتفاقي که افتاد و فيلم به اندازه يک فيلم آمريکايي به موفقيت رسيد. دقيقا سر اينجو نيز همين طور عمل کردم. فکر مي ‏کنم هر چقدر بيشتر در جزئيات واقع گرا باشيم، بيشتر جهاني هستيم. براي من اين يکي از قوانين سينماست. در ضمن ‏طرح ساخت يک کمدي در کلمبيا را در دست دارم به نام از دست دادن کنترل که نوشتن آن را به پايان رسانده ام و ‏مدت يک سال است که به دنبال پول براي ساخت آن هستم. يافتن سرمايه براي ساخت يک فيلم اسپانيايي زبان که ضمناً ‏در يک روسپي خانه مکزيکي مي گذرد ساده نيست! تصورش را بکنيد!‏&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به نظر کنترل واژه اي است که در قلب تان جاي دارد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين کلمه را دوست ندارم و تمايل دارم در يک وضعيت دوستانه باشم که نيازي به کنترل کردن نباشد. اما با اين احوال ‏نبايد از تمام موارد صرف نظر کرد تا که به وضعيت دوستانه رسيد: آماده سازي بسيار و اجراي برنامه ها براي آن که ‏همه چيز بر طبق نقشه پيش بيايد. اين گونه است که فيلم مي سازم. مايل نيستم از خودم چهره يک کارگردان مافوق همه ‏بسازم. دوست دارم توانايي غافلگير شدن را داشته باشم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;به چنين وضعيت دوستانه اي سر هر فيلم دست مي يابيد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به صورت کلي بله. اين کار من است. هميشه مانند اينجو با بازيگران توافق کامل ندارم. اين حالت ايده آل بود. بعضي ‏اوقات، از پنج بازيگر مي شود که کار با يکي پيش نرود. اين قسمتي از بازي است و بنوا ماگيمل بازيگر بزرگي است. ‏او به کمال رسيده است، طبيعي، بسيار حرفه اي و با وقار. او مرا کاملاً مبهوت کرد. ما هنوز هم درباره دوبله و صدا ‏گذاري مجدد کوچکترين کلمات صحبت مي کنيم که اگر بي نقص نباشد، دوباره آن ها را تکرار کنيم. همان کاري که با ‏جرمي آيزونز سر بخت برگشتگي انجام داديم. او بعضي کلمات را دقيقا با همان لهجه اي که در طول فيلم حرف مي زد، ‏ادا نکرده بود. بنابر اين دوباره ضبط شان کرديم. بنوا ماگيمل و جرمي آيزونز در عين طبيعي ماندن توانايي ساختن ‏شخصيت هاي شان را دارند. اين موهبتي جادويي است.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نقش الکس فايارد بسيار پيچيده است. ساخت نقشي چنين پيچيده بايد سخت باشد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏&lt;BR&gt;بله و فراموش نکنيد که بنوا در تمامي نماها حاضر است. مسئله زمان را داريم به خصوص وقتي که فضاي چنداني ‏براي کار نيست قضيه پيچيده تر مي شود. از طرف ديگر او شخصيتي است که با چالش هاي بسياري مواجه است و ‏خواب هايي مي بيند که چالش هاي درونيش را براي ما روشن مي سازد. اين دست مايه کار را فراهم مي سازد، ولي ‏کلاً ايفاي اين نقش ساده نيست. خوشبختانه بازيگران ژاپني فوق العاده اي نيز داشتم، ستاره هاي بزرگي که پذيرفتند در ‏نقش هاي کوچک بازي کنند و نمي توانم بگويم چه کساني؛ چرا که اين موضوع از غافلگيري هاي فيلم محسوب مي ‏شود. از جمله بازيگر نقش شوندي اوئه-بازتاب شخصيت نويسنده اصلي کتاب رامپو ادوگاوا روي پرده- که به عنوان ‏مرجعي در زمينه جنايت کاران ژاپني به کارمان آمد. از آنها بعضي پيغام هاي رمزي به دست آمده که پليس آنها را ‏درکتاب رامپو شناسايي کرده و متاسفانه بيچاره خودش خيلي وقت پيش از اين اتفاق فوت کرده است. اين يک مورد ‏منحصر به فرد است. رامپو نويسنده اي ضدا اخلاق بود که به ستايش جنايت در کتاب هايش دست مي زد و با ‏جنايتکاران همذات پنداري مي کرد. او در ميان دوستداران مانگا(قصه هاي مصور ژاپني) بسيار محبوب است.‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG class=photo id=imgRsz title=&quot;Inju, la bête dans l&apos;ombre - Lika Minamoto et Benoît Magimel&quot; alt=&quot;Inju, la bête dans l&apos;ombre - Lika Minamoto et Benoît Magimel&quot; src=&quot;http://a69.g.akamai.net/n/69/10688/v1/img5.allocine.fr/acmedia/rsz/434/x/x/x/medias/nmedia/18/65/53/98/18900369.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ضد اخلاق يکي از دست مايه هايي است که در بسياري از فيلم هاي تان بر آن تاکيد داريد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;برعکس، روي اخلاقيات تاکيد دارم براي آن که بگويم مرز انتخاب بين خوبي و بدي بسيار باريک است. اين براي من ‏يک دلمشغولي هميشگي است. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ولي سينماي آمريکا بسيار آييني است. مرزهاي خوبي وبدي همواره واضح است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏&lt;BR&gt;اين پايه سيستم آمريکايي است. خوب ها و بدها بايد مشخص باشند و بايد خوب ها در آخر به پيروزي برسند. ولي چيزي ‏که هميشه برايم جالب است وارد شدن در وضعيت هايي کمتر واضح و مشخص است. تنها فرزند يک زوج ناخواسته ‏دست به جنايتي مي زند، يا بايد به زندان برود يا عواقب آن را بپذيرد. اين مسئله اي است که در برابر والدين فيلم &quot;قبل و ‏بعد&quot; قرار گرفته است. آنها از روي عشق به طريقي مخالف يکديگر عمل مي کنند، زن پسرش را به پليس لو مي دهد و ‏مرد تمام شواهد را براي نجات دادن پسرش از بين مي برد. مي خواستم که تماشاگران به دودسته تقسيم شوند؛ آنها که ‏طرف پدر را مي گيرند و آنها که طرف مادر را و هر دو دسته هم دلايل قابل قبولي دارند. قضيه اي پيچيده براي ‏تماشاگر! يک بازي بسيار مهلک و خطرناک با تماشاگران، مخصوصاً تماشاگران آمريکايي براي اين که از خود ‏بپرسند:&quot;اگر به جاي آنها بوديم چه کار مي کرديم؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 00:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طبیعت بیجان</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خیلی وقته به سینما نرفته ام. وقتش نیست. رفتنش که می رم، پنج بار در هفته، اما برای کار. اون وسط ها اگر وقتی بشه با یک لیوان قهوه یا یک ساندویچ می رم می شینم توی سالن و فیلم تماشا می کنم. اگر که چنگی به دل زد سعی می کنم اول و آخرش را سر سانس های دیگه ببینم که خیلی وقت ها نمی شه ... ای این جوری دیگه. پدر شدیم و رفت. در انتظار روزگاری سینمایی تر به دخترکم لبخند می زنم و به رسم سرای درشت&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;که تا یاد دارم سهم ما از دایره قسمتش چنین بوده، دندان قروچه می روم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;حال که فیلم نمی بینم اصراری هم به نوشتن نیست. می ماند این ترجمه های هر از چند گاه آن هم به سفارش. به پولش نمی ارزد که برای پول هم نیست. تازه چاپگر گرفته بودیم، دوستی سفارش کرد که حتما هر از چند وقت باهاش یک چیزی چاپ کنیم و گر نه جوهرش خشک می شود. این ترجمه های یک خط در میان هم بابت این است که مغزم بیشتر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;از این خشک نشود. که نه دلی با مرد آهنین دارم و نه چشم و ابروی سوفی مارسو. سید گوزن ها وقی گریه می کرد می فهمید جون&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;داره و من ترجمه. به ترجمه جدی تر از این هم دستم نمی ره. ترجمه ام از رمانی یک سالی است که در پیش ناشر و به روایت او شش ماهی در نزد ارشاد راکد مانده است. دو تا کتاب را هم نصفه کاره ول کرده ام. تصویر شناسی کتاب مقدس به درد کی می خوره؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این چند روز همش به طبیعت بیجان فکر می کنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 00:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با سوفي مارسو‏</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به بهانه نمایش زنان سايه يا مامورين مخفي زن‏‎‎&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.lesquotidiennes.com/files/images/102033942.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎بعداز گذشت بيش از هفت سال از بلفگور دوباره با ژان پل سالومه در فيلم زنان سايه کار کرديد. در اين ‏فاصله دست به کارگرداني هم زديد. رابطه تان با او پيشرفتي کرده است؟‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;راحت تر شده است. با گذشت زمان افراد بزرگ مي شوند، تکامل مي يابند...در مقام کارگرداني رشد کردم و شکوفا ‏شدم واين مرا رها ساخت از.... نمي گويم از محروميت که از فشار. به يک معني خودم را سبکبال ساختم ! اما در مورد ‏ژان پل، اين داستان خيلي بيشتر از بلفگور به خود او نزديک بود. او را در هماهنگي بيشتري با داستان وشيوه روايي ‏وارتباط با گروهش احساس مي کرديم. او نيز شکوفا شده است. با اين فيلم که متعلق به سينماي عام پسند وتاريخي است ‏به پختگي رسيده است.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎چه چيزي شما را جذب اين شخصيت عضو نهضت مقاومت کرد که به همراه سه زن ديگر به ماموريتي مي ‏رود براي از ميان بر داشتن ماموري که در دست نازي ها افتاده؟‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;معمولا فيلم هاي جنگي در جنبه قهرماني، مردانه، افتخار آميز و شجاعانه بسيار اغراق مي کنند. اين خلاف حالت کلي ‏اين فيلم است. البته ما اين جا هم اسلحه به دست گرفتيم و صحنه هاي اکشن زيادي در فيلم است اما همزمان با آن، تجربه ‏اي بسيار شخصي براي هرکدام از ما بود. راه هاي دروني مان براي رسيدن به نقش هاي مان متفاوت بود. براي من که ‏شخصيت اصلي را داشتم. واقعا جنگ بود. البته فشار، ماموريت و تعليق در کاربود اما همچنين واکنش نسبت به چالش ‏تجربه شده زنان نهضت مقاومت و هرکدام با يک شخصيت مشخص. پنج تا رفيق نيستند که دست به سرقت ازيک مغازه ‏پرادا مي زنند!(خنده).آنها پنج دختر هستند که هيچ شباهتي به هم ندارند و آنها نبودند که تصميم گرفته اند باهم باشند. با ‏اين احوال آنها انتخاب شده اند وهرکدام شان دليل و سلاح مخصوص به خود را دارد براي انجام وظيفه اش و درعين ‏حال تمام تلاش شان را مي کنند تا جان سالم از معرکه بدر ببرند. اين يک مستند نيست، بلکه در نقش مخالف آن قرار ‏دارد و حتي کمي بيشتر ازاين... وقتي درباره نقشم صحبت مي کرديم ژان پل به من گفت: &quot;نقش تو مانند گربه اي است ‏که برهر چه از مقابلش رد مي شود پنجول مياندازد و در موقعي که لازم است عکس العمل نشان بدهد اين کار را مي ‏کند...&quot;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG height=476 src=&quot;http://images.fan-de-cinema.com/affiches/drame/les_femmes_de_l_ombre,0.jpg&quot; width=350&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎قصه اي آغشته به حس انجام وظيفه و با پس زمينه تولد يک دوستي مستحکم....‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;يک داستان درست وحسابي رفاقت نيست! چرا که هيچ يک به ديگري برتري نمي يابد. هرکدام شان بر اساس آنچه که ‏معرف آن هستند، پذيرفته مي شوند. اگر آنها متحد هستند به خاطر يک اجبار و وظيفه است واين که هر کدام شان دليل ‏بسيار شخصي براي مبارزه دارند. هرچه که ژولي دوپارديو، مري ژلين، دبورا فرانسوا، مايا سانسا و يا من باشيم، ‏هرکدام مسير مخصوص به خود را داريم. جايي براي ناراحتي نيست. با اين وجود سرصحنه خيلي راحت بوديم و هر ‏کس با انگيزه هاي خودش حاضر بود. هرکس به خاطر آنچه که هست انتخاب شده بود. براي معرفي کسب اش.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎براي معرفي &quot;کسب تان&quot; روي شخصيت ها خيلي کار مي کنيد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;‏ اگر بايد نقش کسي را بروي صندلي چرخدارزندگي مي کند بازي کنم بله شروع مي کنم به يادگرفتن هدايت آن. اما ‏براي شخصيت لويز نه کار به خصوصي کردم ونه به ديدن بازماندگان نهضت مقاومت رفتم. با جنگ بدون آن که خود ‏را آماده کرده باشيد مواجه مي شويد. من به چهره مادربزرگم فکر کردم که بچه هايش را زمان جنگ به تنهايي بزرگ ‏کرد. ازوراي چهره ها وعواطفي که در آنها است چيزهاي زيادي مي آموزم....وهمين طور به تدريج از فضا و دکور ‏فيلم، در يک پاريس تخليه شده و لباس هاي زمان قديم والبته تصاوير جنگ که همگي به کرات آنها را ديده ايم به ذهنم ‏مي آمد. اين گونه خيلي سريع وارد فضاي قديم مي شويم. وهمچنين فکر مي کنم که در شرايط دشوار مانند زمان اشغال، ‏مردم به شايستگي شجاعت وسرسختي فوق العاده شان را نشان مي دهند....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎از شخصيت ها به راحتي جدا مي شويد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;با آنها شديداً زندگي مي کنم. با کنار گذاشتن قسمت زيادي از خودم سرصحنه زود به نقش مي رسم چرا که بازيگري ‏شامل يک تراپي بسيار آزادانه است... وقتي فيلم تمام شد به سروقت چيز ديگري مي روم. چون خيلي سريع زندگي مي ‏کنم.بعضي وقت ها به خود مي گويم که شايد بيست سال ديگر اين موضوع برايم گران تمام شود. بازيگران اين خطر را ‏مي کنند که تبديل به موجوداتي بشوند که از جهان حقيقي کناره مي گيرند...‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎موقع ساخت بلفگور شما از يک طرح در مورد نهضت مقاومت به همراه ژان پل راپونو صحبت مي ‏کرديد...‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;آن فيلم &quot;سفر خوش&quot; بود. حيف او مدت زيادي صرف کرد تا طرح عملي شود وآن زمان که هم عملي شد من حامله ‏بودم... شخصيتي که ايزابل آجاني نقش او را در فيلم راپوتو بازي مي کند اهميتي به جنگ نمي دهد وشباهتي به لويز ‏زنان سايه ندارد که تا ايثار کردن خودش پيش مي رود..... راپوتو کارگرداني فوق العاده است وبا قدرت ميزانسن ‏باورنکردني در کمال راحتي و وقار. واقعا کسي است که دوست دارم با او کار کنم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 550px; HEIGHT: 352px&quot; height=372 src=&quot;http://byfiles.storage.live.com/y1pzZ5EnXGRUaXXRqs6qbcHjcX-3ESjTX1QWkNSq4ZdgQkdlc6NZaJGGIA87_hrOyHX5eA5IU-lNtk&quot; width=565&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎امروز، در کجاي زندگي و کارنامه هنري تان قرار داريد؟‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;اين احساس را دارم که آزادي زيادي به دست آورده ام. نمي توانم درک بکنم که تمام زندگي ام را تنها بر روي يک ‏مسير صرف کنم. بدون زدن از اتوبان به يک کوره راه و رفتن به اين جا وآنجا... اغلب جامعه و دنيا سعي مي کند شما ‏را درمسير مشخص و معيني هدايت کند. يکنواختي حوصله ام را سر مي برد و به خصوص اين چيزي است که نمي ‏خواهم. من به زمان احتياج دارم براي تامل، براي باز يافتن خودم، چرا که وقتي خودم را به کاري متعهد مي کنم منظم ‏وکوشا هستم. اما يک زندگي بايد از وقايع بزرگ وکوچکي تشکيل بشود. آسايش را دوست ندارم. خيلي زود مرا کسل ‏مي کند. احتياج دارم که خودم را بترسانم! به طرزي ستوه آور براي ديگران ترسناک هستم ولي براي خودم هرگز.... ‏احتياج دارم که درمرکز حادثه باشم من در مايه انجام دادنم نه نشان دادن و در ضمن از افراد وشب نشيني گريزانم و ‏دوست ندارم خيلي آدم دورم باشد. مدت ها خودم را گوشه گير، نامطمئن وناراحت احساس مي کردم...و راه حلي براي ‏آن نداشتم. بعد از ساعت ها کار طولاني برروي خودم به آنها دست يافتم وخودم را هرروز بهتر از قبل احساس مي کنم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‎&lt;STRONG&gt;‎شما همچنان محبوب ترين بازيگر زن سينماي فرانسه هستيد.‏‎ &lt;/STRONG&gt;‎&lt;BR&gt;حدود سي سال است اين وضع است(خنده)! زندگي من تشکيل شده از فراز ونشيب ها. من از دنيا ومحيطي ساده، تلخ و ‏واقعي مي آيم که در يک آن پرت شدم درعالم ظواهر و پوچي که هرگز در آن خودم را واقعا مشروع احساس نکردم. ‏تناقض آميز است. در واقع آنچه که موجب شده است خودم را گم نکنم احساس عميقي که دارم وهميشه داشته ام نسبت به ‏کارکردن درحالت کلي است. حتي اگر اين جلوي ترديد ها وکناره گيري و کمي عدم اعتماد به نفسم را نگيرد. اين بايد از ‏جنبه يهودي – مسيحي ام بيايد که هم زمان خودم را همه جا وهيچ جا احساس مي کنم...( خنده )!‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‎&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‎و اين شما را رها نمي کند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;مي دانيد جرقه اوليه را من در دوازده سالگي زدم که به والدينم اعلام کردم که «من مي خواهم هرجا که شده و هرکاري ‏که باشد را انجام بدهم ». من از هيچ چيزي نمي ترسبدم چرا که هيچي نمي دانستم، اگر عشق اطرافيانم نبود، ديگر ‏هيچي براي از دست دادن نداشتم! من اغلب به فرزندانم مي گويم « شما نسبت به من از يک امتياز بزرگ محروم ‏هستيد. شما همه چي داريد !» من هميشه اين را به آنها ياد آورمي شوم. هرگز وابسته به ماديات نبودم. هرگز براي از ‏دست دادن شهرتم نترسيده ام! شهرت موجب هراسم مي شود. هرگز نخواستم معروف بشوم. تا آنجا که بتوانم از آن ‏پرهيز مي کنم. همين طور از بسياري از ماديات که به نظرم دل آزار و سطحي هستند. خيلي دوست دارم که تنها با يک ‏چمدان در دست به دور دست بروم. طبيعت، هنر، موسيقي و صحرا مرا به وجد مي آورند. جنبه پيشي بيني نشده و ‏مشکلات زندگي را خيلي دوست دارم. اين را بعدها فهميدم که بعد از تولد فرزندم به جاهايي ازصحرا رفته بودم که هر ‏اتفاقي ممکن بود بيفتد. تنها من و فرزندم به مناطقي نا مطمئن و بدون تلفن و ماشين رفتيم که در نگاه به گذشته به نظرم ‏کاملا ديوانگي است اما اين در ذات من است!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏به موضوع اعتقاد برگرديم. کارگرداني دو فيلم نقش مهمي در رشد وشکوفايي شما داشت. از شکست « ‏گمشده در دويل » چه احساس داشتيد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;يقينا، کارگرداني به من کمک کرد. در مورد شکستي که حرف مي زنيد شکستي درکارنبود! بيشتر مي شود گفت که ‏موفق بود چرا که تقريبا 200000 هزار نفر به ديدنش رفتند که درحال حاضر براي فيلم هاي فرانسوي زياد هم پيش ‏نمي آيد. در ضمن درجه رضايت از فيلم بسيار خوب بود با وجود آن که در اوج جشنواره کن به نمايش در آمد! در ‏عوض انتشار دي وي دي آن کاملا بد از کار در آمد. نه تيتراژ اوليه داشت و نه نام بازيگران و کارگردان ذکر شده ‏است. ازخشم ديوانه شده بودم، چهار سال زندگيم به هدر رفته بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 547px; HEIGHT: 274px&quot; height=338 src=&quot;http://www.cgrcinemas.fr/shared/Photos/LES%20FEMMES%20DE%20L&apos;OMBRE%20PHOTO2.JPG&quot; width=650&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏فکر نمي کنيد نمايش &quot; گمشده در دويل&quot; کمي با مطرح شدن ارتباط تان با کريستوف لمبرت که او نيز يکي ‏از فوق ستاره هاي سينماي فرانسه است، قاطي شد؟ شما براي ما به نحوي ماريان هستيد....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله خنده دار است، شايد... ماريان و ماريو !( خنده )‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خوشحالي خيلي به شما مي آيد و شما را زيبا تر از قبل مي سازد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;لطف داريد ! زمان نمايش فيلمم خيلي کند بودم... اين حالت خيلي سريع برايم پيش مي آيد و من از بعضي نظر ها کند ‏هستم...‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏چيز ديگري که بسيار مايه تعجبم مي شود اين است که هيچ مارک لوکسي (وسايل آرايشي) شما را به عنوان ‏نماينده بين المللي خود برنگزيده است...‏&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;به من مرتب پيشنهاد مي شود و من بدون درنگ آنها را رد مي کنم. من نه پرادا هستم، نه لانکوم نه لورآل، من خودم ‏هستم و به اين پيشنهادات نه مي گويم با وجودي که با قبول آنها مي توانم بسيار ثروتمند شوم!(خنده) خوشبختانه مي توانم ‏با هيچي زندگي بکنم. در ضمن فقط به خاطر فيلم بازي کردن، بازي نمي کنم....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با اين وجود سه تا فيلم در دست ساخت داريد...‏&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;بله، يک رقابت موقعيت هاست. در حال حاضر مشغول بازي در &quot; باز نگرد&quot; در لوکزامبورگ هستم.يک فيلم عالي با ‏جلوه هاي تصويري ويژه. يک فيلم منحصر به فرد که قالب و محتوا در ارتباط با هم هستند. در اين داستان من « مونيکا ‏بلوچي » مي شوم! من نقش نويسنده اي را ايفا مي کنم که به روي خاطرات و هويت کار مي کند و متوجه مي شود که ‏بعد از تصادفي که در کودکي برايش پيش آمده صفحه سفيدي در ذهنش است. قسمتي از زندگيش که او نمي تواند آن را ‏بازسازي کند. کم کم دنياي اطراف او تغيير شکل مي دهد، آپارتمانش؛ اطرافيانش و تا آنجا اين تغييرات ادامه مي يابد که ‏يک روز متوجه مي شود که او تبديل به ديگري شده است با يک زندگي کاملا متفاوت. مارينا يک مولف حقيقي است. او ‏محکم و تزلزل ناپذير ومسحور کننده است. من صحنه هاي کمي با مونيکا دارم چرا که يکي تبديل به ديگري مي گردد. ‏مارينا مي گويد که ما به يک گونه عمل نمي کنيم و من عصبي ترهستم و مونيکا شهواني تر. واقعا يک تجربه بسيار ‏قوي بود. ‏&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=292 src=&quot;http://img5.allocine.fr/acmedia/medias/nmedia/18/65/14/11/18861316.jpg&quot; width=536&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏سپس شما با ليزا آزورالو کارگردان توچه قدر خوشگلي کار خواهيد کرد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;بله دقيقا بعد از اين. يک کمدي درمورد نوجوان ها، نوجوان هايي کمي عاصي. من نقش مادري را بازي مي کنم که ‏روابط سختي با دختر 16 ساله اش دارد که وارد عالم بزرگسالان مي شود...يک بوم هارد....( خنده – بازي کلامي ‏وترکيب بوم فيلمي که سوفي مارسونوجوان را به شهرت رساند و داي هارد ) ‏&lt;BR&gt;‏ ‏&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;‏هم چنين منتظر ديدن تان در فيلم سيندرلا مارک اسپوزيتو در کنار ملاني لورا و ژان رنو.... ‏هستيم‎.‎‏&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;اين فيلم به دلايل مالي ساخته نخواهد شد. امروز ساختن سيندرلا فکر بسيار خوبي است. ما احتياج به رويا و شگفتي ‏داريم. از کمبود جسارت در نزد تهيه کنند گان اين فيلم متعجب شدم.... قاعدتا بعدش در يک کمدي از پاستال پوزادو به ‏همراه داني بون شرکت خواهم کرد. ما نقش يک زوج را بازي مي کنيم که جاهاي شان را با هم عوض مي کنند، من ‏شوهر مي شوم و او زن.... خواندن يک فيلمنامه اول را هم تمام کرده ام که عالي است، يک فيلم نوآر، بسيار نوآر با پنج ‏نقش بسيار قوي. اما به موقعش درباره آن صحبت خواهم کرد. نمي خواهم آهوي نزده را بفروشم. يعني بازي در تمام ‏اين فيلم ها، يکي بعد از ديگري مضطربم مي سازد. به خود مي گويم: &quot;همه جا مرا خواهند ديد و زيادي حاضر خواهم ‏بود! &quot; من به عنوان يک تماشاگر وقتي شاهد يک توجه زياد رسانه اي هستم، خسته مي شوم. اما چون خيلي براي تمام ‏اين نقش ها هيجان زده هستم، حماقت خواهد بود اگر اين پيشنهادات را رد کنم. و از طرف ديگر در گوشه اي از سرم ‏هميشه اين فکر هست که روزي گوشي تلفن را برمي دارم و به مدير برنامه هايم مي گويم :&quot; بعد از اين فيلم خودم را ‏بازنشسته مي کنم&quot;. و به اين معنا نيست که کاري نخواهم کرد، نفسي تازه کردن، نوشتن... چيزي که بامزه است، وقتي ‏به خانه اي اسباب کشي مي کنم، سريعا پر مي شود. يک زمان احساس مي کنم که دارم خفه مي شوم، پس دوباره اسباب ‏کشي مي کنم....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏طرح هايي براي کارگرداني داريد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏&lt;BR&gt;در حال حاضر نه. همين طوري برنامه ام پر است! بعد از اين سه فيلم شروع خواهم کرد به نوشتن... بعد بايد وقت پيدا ‏کنم براي ديدن فيلم ها. بي صبرانه مشتاق ديدن آنجا نيستم. در مورد باب ديلان هستم که يک طرفدار پر و پا قرص او ‏هستم. فکر نقش آفريني، برداشتن مرزهاي زمان و فضا و بدن مرا مبهوت خود مي سازد. ديلان يک ذهن است... وقتي ‏سينما به سمت غير کلاسيک تر و ذهني تر و در واقع زنانه تر مي رود بيشتر خوشم مي آيد. زنان که به خصوص اين ‏ايام مشغول به کار با آنها هستم، مانند نقاشي و يا ادبيات در سينما به نظر من ديدي نامتعارف و بازتر از مردان ارايه مي ‏کنند. آنها بيشتر به روي کنتراست ها و نامحتملات کار مي کنند و اين مرا جذب خود مي کند. ‏‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏شما از آن دسته بازيگران هستيد که با يک کارگردان تماس مي گيرند براي که به او بگويند که تمايل به ‏همکاري با آنها دارند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اصلا. به خود مي گويم اگر آنها تمايل به کار با من دارند مرا مطلع خواهند کرد. کارگردان هاي بسيار هستند که دوست ‏دارم با آنها کار کنم اما مسئله فرصت و البته نقش است. دوست ندارم در فيلم فلان کس بازي کنم چرا که فلان کس آن را ‏مي سازد... بايد يک تمايل دو جانبه به نقش و کارگردان باشد. من سخت گير وخرافاتي هستم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://24.img.v4.skyrock.com/24a/sofie-marceau/pics/591146761_small.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اين جنبه مستقل تان واين که کارگردان نيز هستيد، کارگردان ها را نمي ترساند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;فکر نمي کنم. من سر صحنه خيلي مرتب و وقت شناس هستم. اگر اعتراض کرده ام بابت اين بود که به من احترام ‏گذاشته نشد و مرا به مسخره گرفته اند. اگر احساس کنم که به کارم زياد توجه نمي شود-چون که عواطف زيادي صرف ‏مي شود-مثل يک صدف لب مي بندم. اما در بر عکس مثل امروز همان طور که مي بينيد زياد و زياد و زياد حرف مي ‏زنم(خنده).‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 22:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گو با استيون اسپيلبرگ</title>
<link>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG height=476 src=&quot;http://i143.photobucket.com/albums/r127/See_im_so_real/Steven20Spielberg.gif&quot; width=315&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اين احساس را نداريد که با قسمت چهارم ايندياناجونز مرحله جديدي در کارنامه تان را شروع مي کنيد که ‏بازگشتي است به ريشه هاي تان در سينماي مردم پسند و مفرح که دير زماني است هاليوود آن را عرضه مي ‏کند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حق داريد. به عنوان سينماگر، فکر مي کنم که بي وقفه بايد به ريشه ها برگشت. براي اين فيلم تمام تلاشم را کردم تا ‏تجربه هاي آخرم را به قسمت جديد اينديانا جونز منتقل نکنم. جديت را براي اين فيلم که سوختش از عدم جديت تغذيه مي ‏شود، نمي خواستم. در ضمن همين طور نمي خواستم که اداي ديني به خودم باشد و يا که چشمکي ( تمجيدي) به خودم. ‏اين چهارمين قسمت از ماجراهاي اينديانا جونز است و هدف من نزديکي بيشتر تا حد امکان به آنچه که در 1980 ‏بودم، است. وقتي اولين قسمت را مي ساختم خودم را مجبور کردم تا آنچه را که تا آن زمان آموخته بودم، فراموش کنم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مي بايست که با گذشته مواجه شده باشيد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله... فراموش کردن عادت هاي خوبم و باز يافتن عادت هاي( خنده )!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;با اين فيلم تاريک ترين بخش کارنامه سينمايي تان را ترک کرديد....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله اما اين اتفاق امکان داشت زودتر از اينها بيفتد. به اندازه کافي فيلم نامه هاي متنوع دريافت مي کردم اما بيشتر به ‏سمتي کشيده شدم که برايم تيره و ناشناخته بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 407px; HEIGHT: 527px&quot; height=476 src=&quot;http://www.filmpeek.net/images/new-indiana-jones-4-and-the-kingdom-of-the-crystal1.jpg&quot; width=321&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏با اين وجود اينديانا جونز 4 تمايلي آشکار است براي بازگشت به سبک قديمي سينما: فيلمبرداري و تدوين ‏ديجيتالي نيستند، جلوه هاي ديجيتالي کمي در فيلم هست.‏&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;سعي بر بازگشت به فضاي قسمت هاي قبلي نبود، بلکه هدف بيشتر رسيدن به لحن و شکل مجموعه در کليت خود بود. و ‏اين کار ساده اي نبود. مي بايست قسمت هاي قبلي را دوباره مي ديدم تا آن حد که در فضاي آنها قرار بگيرم، مدير ‏فيلمبرداري سابقم داگلاس اسلوکومب، اکنون نابينا ست. از مدير فيلمبرداري جديدم يانوش کامينسکي خواستم تا دوباره ‏اين فيلم ها را ببيند و غرور و آبروي هنريش را زير پا بگذاريد. خواسته ام اين بود که او از هر تلاشي براي تغيير دست ‏بکشد. به او گفتم فقط مي خواهم از نوري که داگلاس اسلوکومب به دست آورده بود، پيروي کني.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏آيا فيلم هاي تان را به مانند تجاربي عاطفي تلقي مي کنيد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;همه آنها اين طور هستند و مخصوصا اين يکي. به معنايي ماشين شخصي بازگشت زمان خودم را به عاريت گرفتم. با ‏افرادي دوباره کار کردم که به مدت هجده سال با آنها کار نکرده بودم مثل کارن آلن يا هريسون فورد. با هم دوستاني ‏صميمي مانديم اما به مدت هجده سال، يعني بعد از آخرين جنگ صليبي با هريسون فورد کارنکرده بودم. يادم مي آيد ‏روزي که کارن براي اولين تمرين هايش با هريسون فورد آمد. بي درنگ همديگر را بغل کردند و ازمدت فيلمبرداري ‏قسمت هاي قبلي گفتند. به لحاظ احساسي آنقدر متاثر کننده بود که ترجيح دادم صحنه فيلمبرداري را ترک کنم. مانند نگاه ‏کردن به يک فيلم خانوادگي بود براي اين که به هم بگويم دست آخر اين قدرها هم عوض نشده ايم...‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مي شود از اين فيلم به عنوان گردهمايي خانواده سخن گفت؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله، دقيقاً اينطوري به نظر مي رسد. من بعد از پايان هر فيلم خانواده پر جمعيتي پيدا مي کنم.... اما به خصوص خانواده ‏ايندياناجونز غني است، چرا که ما موفق شديم به ژانري دوباره جان ببخشيم که کمي جايگاهش را ازدست داده بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://costumzee.com/view/wp-content/uploads/2007/09/indiana_jones_4.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تا چه اندازه اي، محبوبيت عظيم اسطوره اينديانا جونز بر تصميم تان براي ساخت و کارگرداني اين قسمت ‏تاثير گذاشت؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بي ترديد بدون تاثير نبوده است، اما فقط اين نبود. در ضمن فکر مي کنم که اگر از اين مجموعه اسطوره اي ساخته شده ‏است، اين امر در دهه هشتاد اتفاق نيفتاده است و بعد از پايان مجموعه و پخش تلويزيوني يا نسخه ويديويي آن صورت ‏گرفته است. با اين احوال ذائقه تماشاگران عنصر محرک اصلي براي شروع ساخت چهارمين قسمت بود. به شما قول ‏مي دهم که پنج سال ديگر از من خواهند پرسيد کي ادامه ئي.تي را خواهم ساخت. افرادي بي وقفه در مدت هجده سال ‏ازمن مي پرسيدند که کي ادامه اينديانا جونز را خواهم ساخت. پس براي اين است که اين فيلم تنها يادي از جواني براي ‏هريسون فورد، جورج لوکاس- تهيه کننده فيلم- و من نيست. پاسخي است به تقاضاي واقعي تماشاگران.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏اما نماي پاياني ايندياناجونز و آخرين جنگ صليبي، همه چيز يک نماي جمع بندي و اتمام مجموعه را ‏داشت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله يک نماي بي نقص. مانند آن که خودم کنار باشم و پرده را ببندم! هميشه دلم مي خواست اين طوري باشد. اما با وجود ‏گذر سال ها، از شدت تقاضا براي ساخت ادامه مجموعه کاسته نشد. جورج لوکاس و هريسون فورد به من زنگ مي ‏زدند و مي گفتند که هرجا دنيا که مي روند مرتب از آنها در اين مورد پرسيده مي شود. در اين موقع بود که طرح ‏چهارمين قسمت به ميان آمد. در ضمن فکر مي کنم که اولين بار در طول کارنامه ام است که قبل از هر چيز به تقاضاي ‏تماشاگران پاسخ مي دهم. تماشاگران اين مجموعه را بهتر از خود من مي شناسند و خيلي از آنها بيشتر از من اين فيلم ها ‏را ديده اند! خلاصه اينديانا جونز را بهتر از من مي شناسند، پس چالش من نزديک کردن فيلم به خواسته هاي آنها بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://www.dvdrama.com/imagescrit2/i/n/d/indiana_jones_4_2.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏چند ماه پيش جورج لوکاس اعلام کرد که منتقدين از ايندياناجونز 4 متنفر خواهند شد و هواداران از آن ‏سرخورده...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به شما توضيح مي دهم: جورج موقع نمايش تهديد شبح...( قسمت دوم از سري جديد جنگ ستارگان ) لحظات دشواري ‏را سپري مي کرد. منتقدين و هواداران راضي نبودند. فکر مي کنم براي همين بود که در حرف هايش موضعي دفاعي ‏داشت. در اين مورد خيلي با هم فرق مي کنيم. به نظر من تماشاگران از فيلم راضي خواهند بود. در مورد منتقدين....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏شما همواره شم تجاري خوبي داشته ايد. شما موفقيت جنگ ستارگان را پيش بيني کرديد در حالي که هيچ ‏کس حتي لوکاس به آن اطمينان نداشت&lt;/STRONG&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏نه، فقط من کمي بيشتر به فيلم هايي که من و لوکاس مي سازيم، اطمينان دارم. اما دوباره اين را مي گويم، او ‏ايندياناجونز 4 را خيلي دوست دارد. درمورد خودم، تنها مي خواهم شاهد لذت کساني باشم که اين فيلم را دوست دارند. ‏مي خواهم آن ها را سرگرم کنم، و کمي هم به فکر آينده بيندازم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏اينديانا جونز در کارنامه تان معرف چيست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏قطعاً او معرف تخيلات نهايي من از قهرمان بي هراس و خوش تيپ است ! او تقريبا تمام امتيازات يک ابله را دارد، ‏يک قهرمان. با ايندياناجونز کمي خود را مانند عروسک گردان يک مرد آرماني حس مي کنم، يک قهرمان رويايي. او ‏چکيده کامل تمام چيزهايي است که در قهرمانان مرا مسحور خود مي کند. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://www.actucine.com/wp-content/uploads/2008/04/ij4-sshf.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مثل همفري بوگارت يا ارول فلين...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏وگري کوپر و کلارک گيبل.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کمي از شما نيز دراو هست ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;( لحظه اي سکوت مي کنند وبه دنبال کلمات مي گردد)..... ايندياناجونز قله خودنمايي و ضعف هاي من است. تمايلم به ‏قهرمان، قهرماني که هميشه در ته دلم دوست داشتم مي بودم. و تنها راهي که مي توانستم به او تا حد امکان نزديک ‏شوم، کارگردان او شدن بود!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اين از کودکي ناشي مي شود ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاملاً. همه جا، در تلويزيون، سينما و درون کتاب ها براي خودم يک قهرمان داشتم. به عالم خيال بافي پناه مي بردم و ‏خودم را به شکل... همه کودکيم به باور شخصيتي گذشت که در من نيست. و امروز اين موضوع را هم چنان به لطف ‏حرفه کارگرداني دنبال مي کنم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏رابطه هريسون فورد با شخصيت چگونه بود؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هريسون فورد به شخصيت بسيار کمک کرده است و مشخصاً به لحاظ طنازي و لوندي که در فيلمنامه چنين بارز نبود. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://www.actucine.com/wp-content/uploads/2007/11/indiana3.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;مثل شوخي هايي چون مرد شمشير به دست که به راحتي با شليک يک گلوله کشته مي شود...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه کاملاً. اين موضوع يک بحث دائمي بين ماست که اين صحنه توسط او خلق شده يا من. زمان فيلمبرداري او بيماربود ‏و يک صحنه حسابي نبرد داشت. اين فکر را داشتيم که او از درگيرشدن در يک صحنه طولاني اجتناب خواهد کرد و ‏مي خواهد سريع براي استراحت به هتل برگردد. اين يکي از افسانه هاي متعدد در مورد اينديانا جونز است !‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏چندين بار اعلام کرده ايد که ايندياناجونز و معبد مرگ فيلمي نيست که دوست داريد. با اين وجود، همزمان ‏شوخي مورد علاقه تان در اين فيلم است ( صحنه سالن نيزه ها). اين اواخر آن را دوباره ديده ايد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله، بامزه است و در ضمن مطمئنا پرسودترين قسمت اين مجموعه براي من بوده است. اين شانس را داشتم که با کيت ‏کپشاو سر اين فيلم ملاقات کنم، که بعدا همسرم شد... بدون اين فيلم اين جايي که هستم، نبودم. آن را دوباره ديدم و شايد ‏نسبت به آن کمتر سخت گير شده باشم. اما عاشق اين فيلم نيستم. قسمت اول آن را خيلي دوست دارم. لحظه هاي طنز با ‏حضور کيت و صحنه تعقيب با واگن در انتهاي فيلم. اما قلباً با اين فيلم يک مشکل دارم خيلي تيره و سياه است. جورج ‏لوکاس به من اجازه گفتن اين را داده است که: تقصير اوست !‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG height=329 src=&quot;http://media.paperblog.fr/i/63/634124/indiana-jones-iv-harisson-ford-ne-rendra-pas--L-4.jpeg&quot; width=445&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏به چهل سالگي کارنامه تان نزديک مي شويد و به نظرهم چنان رو به آينده داريد.... اين شيوه کاري ‏شماست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏وقتي صحبت بچه ها باشد به گذشته فکر مي کنم... من يک آدم احساسي هستم، اما نه در قبال کارم. خيلي سخت است ‏بتوانيد من را براي ديدن يکي از فيلم هاي قديمي ام که از تلويزيون پخش مي شود قانع کنيد. شايد يکي دوتايي باشد که ‏مايل به دوباره ديدن شان باشم، ولي نه بيشتر....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏به توانايي شروع هم زمان چندين طرح شهرت داريد وساخت پشت سرهم چندين فيلم، مانند حالا که اول ‏ايندياناجونز و سپس تن تن، لينلکن و شيکاگو و... براي حفظ تمايل تان به کار بايد حق انتخاب داشته باشيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه. اين نيست. من فقط مانند يک بچه هستم در مغازه آب نبات فروشي. همه آن ها را دوست دارم حتي اگر بدانم که ‏موجب دل دردم مي شوند(خنده). مي خواهم همه آن ها را بسازم اگرچه مي دانم نهايتاً دو تا از ده طرح به سرانجام مي ‏رسد. براي ساختن يک فيلم بايد بياموزم، حس کنم و سپس ساخت آن را شروع کنم. شايد کارخانه اي از طرح است. ‏چيزهايي که مي توانم آنها رابسازم. همه طرح هايي که ما آنها را دريم ورکز مي پروريم تا کارگردان هاي ديگر آنها را ‏بسازند. خيلي دوست دارم بتوانم در جلسه اي درمورد ترانسفورمرها شرکت کنم در حالي که مي دانم آن را نخواهم ‏ساخت و سپس در جلسه اي درمورد لينلکن شرکت کنم که اين يکي حتماً از فيلم هاي آينده ام خواهد بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اما در مورد فهرست شيندلر مدت ها ترديد داشتيد که آن را به کارگردان ديگري بسپاريد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;با سيدني پولاک ومارتين اسکورسيزي تماس گرفتم اما آخر آنها پيشنهادم را رد کردند، مانند سه کارگردان ديگر که نام ‏آن ها را نمي برم. طرح فهرست شيندلر مرا بهت زده مي ساخت. ترسم ساختن فيلمي شرم آور در مورد هولوکاست بود. ‏ده سالي درحول و حوش اين فيلم چرخيدم. واين يکي از فيلم هايي است که به خاطر فرزندان خودم دست به ساختنش ‏زدم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏آيا براي هميشه کارنامه سينمايي شما به قبل و بعد از فهرست شيندلر تقسيم خواهد شد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين فيلم عميقاً مرا تغيير داد، همينطور تمام کساني که در ساختنش دست داشتند. هماني آدم هايي نبوديم که قبل از شروع ‏فيلم برداري بوديم. اين موضوع شيوه مرا از درک و آموختن سينما تغيير داد. اولين باري بود که يکي از فيلم هاي من ‏چنين بازتاب سياسي در سراسر دنيا داشت. ئي.تي يک تاثير عاطفي عظيم روي تماشاگران داشت. فهرست شيندلر ‏موجب يک خودآگاهي شد و سيستم آموزشي آمريکا را به طرح مبحث هولوکاست در برنامه آموزشي خود سوق داد. ‏هرگز تصور چنين بازتابي را نداشتم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;IMG src=&quot;http://photos5.pix.ie/F7/3D/F73D6061283047DBB5143DBA7C6F949E.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اين فيلم زيباترين خاطره تان از سينما خواهد بود؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;قطعاً و به نظرم اين بهترين فيلمي است که ساخته ام. همه بر اين عقيده نيستند اما اين چيزي است که فکر مي کنم. دوست ‏دارم روزي بتوانم اين قدر با دل و جاني فيلم ديگري بسازم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;تغييرات سينما را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ فيلم ها و الگوها مصرفي سينما بي وقفه درحال تغيير ‏هستند...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب است که سينما در حال تغيير باشد. بايد که بلند پرواز باشد و خطر کند. اما ديجيتال انقلابي اساسي است. تا آن ‏اندازه که 75% فيلم ها به اين شيوه ساخته خواهند شد. همه به جزء فيلم هاي من! مي ماند شيوه مصرفي سينما. من فيلم ‏را روي مانيتور کوچک نگاه نمي کنم. سينماي آرماني من همچنان ديدن يک فيلم بر روي پرده عريض در سالن تاريک ‏است. اما ما نمي توانيم جلوي اين انقلاب را بگيريم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏شما يک عاشق سينماي قديمي خواهيد ماند ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏ بله. هيچ چيز بهتر از ديدن يک فيلم نيست که شما را با خود مي برد. يکي از نعمات پروردگار است! ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;once&lt;/FONT&gt; فيلم  محبوب تان برآمده از سيستم تهيه کنندگي مستقل است. آيا تهيه اين گونه فيلم ها درهاليوود ‏امروز ضروري است ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله، اما همه چيز را بايد در شرايط ويژه خودش نگاه کرد. سرمايه گذاري در سينماي مستقل آمريکا توسط کمپاني هاي ‏بزرگ فيلمسازي و سازمان هاي موازي شان صورت مي گيرد. اين کاري است که با دريم ورکز کمي آن را انجام مي ‏دهيم. ما مستقل ترين در مقايسه با کمپاني هاي بزرگ فيلم سازي هستيم.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏دوست داشتيد فرانسوي بوديد تا در نزد ما (مصاحبه توسط سينه لايو که مجله اي فرانسوي است صورت ‏گرفته) فيلم مي ساختيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏ خيلي دوست داشتم که جزو موج نو بودم! بزرگترين آرزو هاي من اين بود که اي کاش مي توانستم براي تروفو ‏سرصحنه فيلم هايش قهوه بیاورم. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.slashfilm.com/wp/wp-content/images/indy4vanityfair1.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اين کار را موقع ساختن برخورد نزديک از نوع سوم انجام نداديد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏ نه من و فرانسوا با هم چاي مي خورديم! تجربه ام با فرانسوا تروفو لحظه اي فوق العاده در زندگيم باقي خواهد ماند. ‏اين نقش را بعد از ديدن کودک وحشي مخصوص او نوشتم. فکر مي کنم که او نمايانگر معصوميت انساني باشد که مي ‏بايست با يک هوش ورا زميني ارتباط برقرار سازد. او غيرسياسي، فمنيست و صبور بود.‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;دوست داريد مرتب با بازيگران فرانسوي کار کنيد. چرا&lt;/STRONG&gt; ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من افرادي مثل ماتيو آمارليک و ماتيو کاسوويتز وهمين طور تروفو را دوست دارم. نه فقط به خاطر اينکه فرانسوي ‏هستند، بلکه به خاطر آنکه استعداد دارند و يک عشق واقعي به هنرشان. با بازيگران فرانسوي کاري را مي توانم انجام ‏بدهم که به نظر ناممکن مي آيد با بازيگران ديگر بتوانم انجام بدهم: حرف زدن در مورد سينما!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏شايع است که ژاک دوترون را براي ايندياناجونز در نظر گرفته بوديد...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏ صحيح است. اما او نقش را رد کرد( خنده )!‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;هاليوود زمان بسياري صبر کرد تا بالاخره در 1994 براي فهرست شيندلر، جايزه اسکار بهترين ‏کارگرداني را به شما اعطا کرد. آيا اين به نحوي برروي شما و کارتان تاثير گذاشت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;‏ نه، قديم ها مي دانستم که هنوز وقت دارم. اسکارها اوج صنعت سينمايي هاليوود هستند. لحظه اي بي همتا است. ‏امروز، نمونه ماريون کويتار را در نظر بگيريد.... امروز به چه چيزي بيشتري افتخار مي کند و کدام چيز برايش بيشتر ‏اهميت دارد؟ جايزه سزارش يا اسکار؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.premiere.fr/var/premiere/storage/images/cinema/photos-film/photos-acteur/images/indiana-jones-et-le-royaume-du-crane-de-cristal-indiana-jones-and-the-kingdom-of-the-crystal-skull-indiana-jones-4-2007__4/14719614-1-fre-FR/indiana_jones_et_le_royaume_du_crane_de_cristal_indiana_jones_and_the_kingdom_of_the_crystal_skull_indiana_jones_4_2007_reference.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏مي توانيد درباره تن تن براي ما حرف بزنيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;يک هفته است آن را شروع کرده ام، در سپتامبر فيلمبرداري شروع مي شود. براي وفاداري بيشتر و بهتر به دنياي ‏تصويري هرژه (مولف سري کتاب مصور ماجراهاي تن تن ) فيلم به صورت موشن کپچر(شخصيت هاي واقعي در ‏زمينه نقاشي متحرک )ساخته خواهد شد. من و همراه پيتر جکسون سه فيلم تهيه خواهيم کرد و هرکدام مان يکي از آن ها ‏را کارگرداني خواهيم کرد. ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما هميشه دوست دار تن تن بوديد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بيست سالي مي شود که اين طرح را در ذهنم دارم. از وجود تن تن به لطف يک نقد در مورد اينديا جونز و آخرين جنگ ‏صليبي آگاه شدم که در آن يک روزنامه نگار شخصيت ايندياناجونز را با تن تن مقايسه کرده بود. نه جورج و نه من نمي ‏دانستيم که او کيست پس در مورد اين شخصيت شروع کردم به تحقيقات و تمام مجموعه آن را خواندم. در سال 1983 ‏با هرژه تماس گرفتم. قرار بود همديگر را ببينيم که چند روز قبل از قرارمان در گذشت : بيست سالي مي شود.....‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;‏بعد از گذشت اين همه سال باز هم موقع نمايش يک فيلم، همان قدر فشار احساس مي کنيد ؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه، اصلاً. فشار موقعي است که به خانه برمي گردم وبه بچه هايم مي رسم و تکليف ها و آموزش شان. اين يک فشار ‏واقعي است ! ‏&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 21:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cinemaodyssee&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>cinemaodyssee</dc:creator>
<guid>http://cinemaodyssee.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
