|
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند
|
تابستان امسال آنتونیونی و برگمان , دو استاد بزرگ سینما به فاصله چند ساعت چشم از جهان پوشیدند . مرگ تقریبا هم زمان ایشان سبب شد که اکثر مطبوعات نیز هم زمان نگاهی به کارنامه این دو هنرمند بیندازند , ازجمله هرالدتربیون که دست به انتشار ادای احترام دو تن از دیگر بزرگان سینما با سبک و سیاقی متفاوت از ایشان و یکدیگر زد . اسکورسیزی در یاد آنتونیونی و وودی آلن برای برگمان . مجله پوزتیف شماره ژانویه ترجمه -فرانسه- این دو نوشته را چاپ نموده است . ترجمه از ترجمه معمولا توصیه نمی شود اما اسم هر کدام از این چهار نفر وسوسه انگیز است و پس ...
مارتين اسکورسيزي درباره آنتونيوني
هزارو نهصد و شصت و يک....زماني دور. با اين وجود حس ديدن ماجرا براي اولين بار، همچنان درمن زنده و حي و حاضر است. گويي همين ديروز بود.

آن را کجا ديدم؟ در تئاتر هنر در خيابان هشتم – نيويورک- يا بيکمن؟ يادم نمي آيد اما خوب به ياد مي آورم هجوم موسيقي ابتداي فيلم را که وجودم را فراگرفت. تهديد آميز، بسيار ساده و بي پيرايه مانند نداي کلارينت عزا که از مرگ خبر مي دهد و سپس خود فيلم. يک کشتي تفريحي زير نور آفتاب روي دريا مديترانه با تصاوير سياه و سفيدي روي پهناي پرده که تا قبل از آن چنين تصاويري نديده بودم. ترکيبي از جزئيات. يک جور ناراحتي بسيار عجيب. شخصيت هايي غني که به يک معني زيبا بودند و مي شد گفت به لحاظ معنوي زشت. آنها براي من چه بودند؟ من براي آنها چه مي توانستم باشم؟ آنها به يک جزيره مي رسند. ازهم جدا مي شوند، ناپديد مي شوند. خودشان را برنزه مي کنند و با هم مشاجره مي کنند. سپس ناگهان زن-که نقش اش توسط لئا ماساري ايفا شده بود- که به نظر قهرمان فيلم مي رسيد از زندگي شخصيت هاي فيلم و همين طور خودش ناپديد مي شود. کارگردان بزرگ ديگري درهمان زمان در فيلمي بسيار متفاوت اين صحنه را دقيقا ساخته است. اما درحالي که آلفرد هيچکاک در سرگيجه آنچه که برسرجنت لي آمده است را به ما نشان مي دهد و... آنتونيوني هرگز آنچه بر سر آنا- شخصيت لئا ماساري- در فيلم آمده است را نشان نمي دهد. آيا غرق شده است؟ آيا از روي صخره ها پرت شده؟ از دوستانش فرار کرده و زندگي جديدي را شروع کرده؟ ما هرگز جواب آن را پيدا نمي کنيم.

سپس توجه فيلم بيشتر بر روي دوست و معشوق آنا، کلوديا و ساندرو که نقش شان توسط مونيکا ويتي و گابريل فرزتي ايفا مي شود، متمرکز مي گردد. آنها به جستجوي او مي روند و به نظر مي رسد که فيلم به سمت نوعي جستجو مي رود. اما بعد توجه ما معطوف به مکانيسم هاي جستجو توسط دوربين و شيوه جابجايي آن مي شود. هرگز نمي فهميم نه به کجا مي رود و نه آنچه را که تعقيب خواهد کرد. به همين ترتيب دل مشغولي شخصيت ها نيز به سمت نور، گرما و حس مکان تغيير مي کند و سپس احساس شان به يکديگر.
همه اينها منجر به پديدي آمدن داستاني عاشقانه مي شود، اما آن هم ناپديد مي شود. آنتوينوني حساسيت ما را نسبت به چيزي بسيار عجيب بر مي انگيزد، چيزي که هرگز در سينما نديده بوديم. اين شخصيت هاي پر نوسان که اين رو به آن رو مي شوند، سرانجام همگي منجر به يک بهانه ساده مي گردند. جستجو بهانه اي بوده است براي با هم بودن و با هم بودن نيز خود يک جور بهانه است، چيزي که به زندگي شان شکل مي بخشد و به آن نوعي معنا مي دهد.
هر چقدر بيشتر ماجرا را نگاه مي کردم "هنوز هم اغلب آن را نگاه مي کنم" بيشتر مي فهميدم که زبان بصري آنتونيوني توجه ما را معطوف ضرباهنگ جهان مي کند: ضرباهنگ مشهود سايه روشن و اشکال معماري، اشخاص چيده شده در چشم اندازي که هنوز بسيار هولناک مي نمايد. همچنين زمان بندي فيلم که به نظر مي رسيد با ضرباهنگ زمان همخوان است و حرکت کند و بي رحم براي آنچه که به من خبر از شکست عاطفي شخصيت ها و وارد کردن ايشان به يک زندگي جديد و سپس ماجراي ديگر و ديگر مي کند. مانند تم آغازين که بي وقفه اوج مي گيرد و وسعت مي يابد؛ بدون پايان.
درحالي که تقريبا تمام فيلم هايي که ديده بودم به يک نتيجه منجر مي شد، ماجرا به نابودي منتهي مي شد. شخصيت ها به توانايي يا ظرفيت درک واقعي خويشتن شان نمي رسيدند. آنها فقط به درکي رو به انقراض مي رسيدند، ادراکي که همزمان کودکانه و واقعي بود. در صحنه پاياني که بسيار فصيح و نا اميدانه و يکي از ستوه آورترين صحنه هاي تاريخ سينماست، آنتونيوني به چيزي فوق العاده عينيت مي بخشد. درد زنده بودن و رمز و راز.

ماجرا يکي از عميق ترين شوک هايي را که درسينما حس کردم بر من وارد کرد، قوي تر از فيلم از نفس افتاده يا هيروشيما عشق من[ساخته دو استاد سينماي مدرن ژان لوک گدار و آلن رنه که هردو زنده وفعال هستند] و يا زندگي شيرين فليني. قديم افراد دو دسته بودند. آنهايي که فيلم فلليني را دوست داشتند و آنها که ماجرا را. مطمئن بودم که قاطعانه در جبهه آنتونيوني قرار مي گيرم، ولي اگر آن زمان از من مي پرسيدند چرا؟ مطمئن نيستم که مي توانستم علت آن را توضيح بدهم. فيلم هاي فلليني را دوست داشتم و زندگي شرين را تحسين مي کردم؛ اما ماجرا مرا به چالش مي کشيد.
فيلم فلليني مرا متاثر مي کرد و دگرگون مي ساخت. اما فيلم آنتونيوني درک مرا از سينما و دنياي اطرافم عوض نمود و اولي را يکدست و دومي را بدون حد و مرز ساخت. آدم هايي که آنتونتوني از آنها حرف مي زد، بسيار به آدم هاي اسکات فيتر جرالد شبيه و به همان اندازه به نسبت آدم هاي زندگي من متفاوت وعجيب بودند. اما سر آخر اين موضوع به نظر بي اهميت مي رسيد. من مجذوب ماجرا و فيلم هاي بعدي آنتونيوني شدم و اين موضوع که آدم هاي او به طرزي معمول به سرانجام نمي رسيدند بي وقفه مرا به خود جلب مي کرد. آنها رازها و در واقع رازي را مطرح مي ساختند؛ اين که چه کسي هستيم، هرکس براي ديگري و براي خودمان وبراي زمان. مي توانم بگوييم که آنتونيوني مستقيما رازهاي روح را زير نظر داشت. آري براي اين است که بي وقفه به اين فيلم مراجعه مي کنم.
آنتونيوني با هر فيلم راه هاي جديدي را باز مي کرد. هفت دقيقه آخر کسوف و سومين قسمت از سه گانه آزاد و مستقلي که با ماجرا شروع شد [فيلم مابين آنها شب بود] حتي هولناک تر از لحظات پايان فيلم اول بودند. آلن دلون و مونيکا ويتي با هم قرار مي گذارند و هيچ کدام سر قرار نمي روند. شروع مي کنيم به ديدن چندين چيز؛ خط کشي عابرپياده، يک تکه چوب که داخل يک بشکه بالا وپايين مي رود و شروع مي کنيم به فهميدن اين که داريم محلي هايي را مي بينيم که از حضورشان خالي است. به صورتي فزاينده آنتونيوني ما را در مواجهه با زمان و مکان قرار مي دهد و آنها به نوبت چشم در چشم ما مي دوزند.
همگي ما شاهد بهترين ها در فيلم هاي آنتونيوني بوديم : کساني که آثار فوق العاده بعد از ماجرا را تعقيب کردند فيلم هايي چون: بانويي بدون کامليا و زناني ميان ايشان، فرياد و وقايع نگاري يک عشق که آن را بعدها کشف کردم و همين طور چشم انداز هاي نقش پردازانه صحراي سرخ و آگراندسيمان و پايان رهايي بخش زابيرسکي جايي که قهرمان زن فيلم انفجاري را تصور مي کند که در آن آبشاري از آوار جهان غربي با حرکتي بسيار کند و رنگ هائي بسيار تند از وراي اکران فرو مي ريزد.
درطول سال ها بارها با آنتونيوني ملاقات کردم. يک بار شب جشن شکرگزاري-يکي از اعياد مذهبي که در آن شب خانواده ها گرد هم مي آيند- را دريکي از سخت ترين مراحل زندگيم با هم گذرانديم و من همه تلاشم را کردم که به او بگويم که اين موضوع چقدر براي من مهم است که او پيش ماست. بعدها پس از سکته اي که منجر به از دست دادن قدرت تکلمش شد، سعي کردم او را در پيش بردن پروژه اش آخرين فيلمش کمک کنم. يک فيلمنامه عالي از مارک پيپلو که اغلب با او همکاري داشت و بسيار متفاوت با تمام آنچه که تا آن زمان ساخته بود و افسوس مي خوردم که اين کار هرگز عملي نشد.
اما من بيشتر از خود او، تصاوير او را شناختم. تصاويري که همچنان به رسوخ و تاثير در من ادامه مي دهند وهمين طور به گسترده کردن احساسم نسبت به آنچه که در جهان زنده است...
وودي آلن درباره اينگمار برگمان

خبر مرگ برگمان را دراويدو، يک شهر کوچک و زيبا درشمال اسپانيا جايي که مشغول ساختن فيلمي هستم، دريافت کردم. پيغام تلفني يک دوست مشترک مرا سر صحنه دگرگون ساخت. برگمان به من گفته بود که نمي خواهد در يک روز آفتابي بميرد. در آن زمان آنجا حاضر نبودم. براي او آرزو کردم که در شرايط جوي خنثي-نه باراني و نه آفتابي- مرده باشد، چيزي که تمامي کارگردان ها در پي آن هستند.
قبلاً نيز اين حرف را به کساني که نگاهي رمانتيک به هنرمند و آن کس که کار خلاقه مي کنند دارند، گفته ام: دست آخر هنرتان شما را نجات نمي دهد. هرچقدر که آثارتان عالي باشد - برگمان کاتالوگي فوق العاده از آن را به ما ارزاني داشته است- شما را در امان از تق تق مرگ بر در مانند شواليه و دوستانش در پايان مهر هفتم قرارنمي دهد. پس در يک روز تابستاني، برگمان شاعر بزرگ سينمايي اخلاق نتوانست "کيش و مات" گريز ناپذير را عقب بيندازد.

به طنز گفته ام که هنر، کاتوليسم روشنفکري است. يعني جايگاه بلند باور و اميد درنزد ايشان. اما بهتر از زنده ماندن در قلب و روح تماشاگر، زنده ماندن در آپارتمان خودتان است! واضح و مشخص است که فيلم هاي برگمان به زندگي ادامه مي دهند، آنها در موزه ها و تلويزيون پخش خواهند شد و در قالب دي وي دي به فروش خواهند رسيد. اما قدر شناسي جايزه اي کوچک است. چرا که يقين دارم که او خوشحال مي شد اگر مي توانست هرکدام از فيلم هايش را با يک سال عمر اضافي تعويض مي کرد. چيزي که شصت سال ديگر به عمر و مجالش براي ساختن فيلم مي افزود. ثانيه اي ترديد نمي کنم که مهلتش را صرف ساخت چيزي مي نمود که بيش از همه چيز دوست مي داشت: فيلم ها.
برگمان ادراک را دوست داشت. استقبال از فيلم ها برايش کم اهميت بود. او دوست داشت تحسين بشود.همان طور که يک بار به من گفت "اينکه فيلم هاي مرا دوست ندارند، عذابم مي دهد.... به مدت سي ثانيه" ارقام فروش فيلم برايش جالب نبود. با وجودي که تهيه کننده و پخش کنندگان عادت داشتند که سهم او را از فروش از همان هفته اول بپردازند. اين حرف ها از يک گوش او وارد مي شد و از گوش ديگرش خارج.
او دوست داشت که توسط نقدها ستايش شود اما احتياجي به آنها نداشت. او دوست داشت که تماشاگران کارش را دوست بدارند، اما هميشه ارتباط ايشان را با فيلم هايش آسان نمي ساخت.
با وجود که ديدن آنها کمي صبر و تامل مي طلبيد، ولي ارزش اش را داشت. به عنوان مثال وقتي مي فهميم که دو زن فيلم سکوت معرف دو صورت از يک شخصيت هستند. اين امر يک گشايش مبهوت کننده به اين فيلم معما گونه ارزاني مي دارد. يا وقتي قبل از ديدن مهرهفتم و يا چهره درفلسفه دانمارکي تعمق کنيم مطمئناً کمک مي کند. اما توانايي هاي روايتگري او آن چنان بود که مي توانست با دستمايه اي دشوار تماشاگر را روي صندلي خود ميخکوب کند. کساني را بعد از تماشاي فيلمي از او ديده ام که مي گفتند: "همه آنچه را ديدم نفهميدم، اما سرهر نمايي به صندلي خود چسبيده بودم".
برگمان خود را وقف تئاتر کرده بود، جايي که کارگرداني بزرگ بود. اما کار سينمايي او متاثر از تئاتر نبود. جوهر کار او از نقاشي، موسيقي، ادبيات و فلسفه نشات مي گرفت. او دروني ترين مشکلات انسانيت را نشان مي داد، آنچه که اغلب به شعرهاي سينمايي اش عمق مي بخشيد. اخلاق، عشق، هنر سکوت خداوند و دشواري روابط انساني، عذاب ترديد مذهبي، شکست در ازدواج و مشکلات آدم ها براي ارتباط با يکديگر.

بااين وجود مردي بود گرم، شوخ، نامطمئن برتوانايي هاي عظيمش و در حلقه زن ها. ملاقات با او، ورود به معبد خلاقيت يک نابغه خوفناک و عبوس نبود که با لهجه سوئدي و افکار عميقش نسبت به سرنوشت هولناک بشر شما را به تعجب وا دارد.
بيشتر از اين دسته بود: "وودي من يک خواب احمقانه ديدم که در آن سرصحنه بودم و داشتم يک فيلم مي ساختم و نمي دانستم دوربين را کجا بايد بگذارم. با وجودي که زياد هم بد عمل نمي کنم و اين کاري است که سال ها مي کنم. براي تو هم از اين خواب ها پيش مي آيد؟" يا "فکر مي کني ساختن يک فيلم که دوربين يک سانت هم حرکت نمي کند و هنرپيشه ها هستند که وارد تصوير و از آن خارج مي شوند، جالب خواهد بود و يا اين که مردم به من خواهند خنديد؟" پشت تلفن به يک نابغه چه مي شود گفت؟ فکر نمي کردم که نظر خوبي باشد اما اطمينان داشتم که دردستان او، حاصل کار چيزي منحصر به فرد خواهد شد. از همه گذشته، فرهنگ واژه اي که او براي آزمون عمق روانشناختي بازيگران خلق مي کرد مي توانست براي کسي که سينما را به شيوه اي کلاسيک ياد مي کرد، انتزاعي بنمايد. در دانشگاه - من خيلي زود از دانشگاه نيويورک جايي که در سال هاي پنجاه سينما مي خواندم اخراج شدم - هميشه بر روي حرکت تاکيد مي شود. تدريس مي شود که فيلم ها متحرک هستند و دوربين نيز بايد تکان بخورد. مدرس ها حق داشتند. اما برگمان دوربين را روي صورت ليو اولمن يا بي بي آندرسون ثابت نگه مي داشت و تکان نمي خورد، وزمان مي گذشت و مي گذشت و چيزي عجيب و فوق العاده اتفاق مي افتاد. خسته نشده بوديم، اسير شخصيت شده و به هيجان آمده بوديم.
برگمان با وجود نامتعارف بودنش و دل مشغولي هاي فلسفي و مذهبي اش يک راوي مادر زاد بود. او نمي توانست فيلمي بسازد که سرگرم کننده نباشد، درحالي که روان او از افکار نيچه گرفته تا کيرکه گور را به نمايش در مي آورد. با او صحبت هاي طولاني به وسيله تلفن داشتم. هرگز دعوت هاي او را نپذيرفتم، چرا که سفر با هواپيما موجب دغدغه خاطرم مي شود و از اين فکر خوشم نمي آيد که يک دعوت نامه مرا تا نزديکي روسيه ببرد، آن هم براي خوردن غذاهايي که فقط با ماست درست شده اند. ما فقط از سينما حرف مي زديم و من اکثراً مي گذاشتم که او حرف بزند. بهره بردن از افکار و نظرات او را براي خودم امتيازي حس مي کردم. او هر روز براي خودش فيلم پخش مي کرد و هرگزاز اين کار خسته نمي شد.
برگمان نيز مانند تمام فرماليست هاي بزرگ همچون فلليني، آنتونيوني يا بونوئل مورد انتقاد قرار گرفت. اما با وجود چند مورد استثنائي فيلم هايش بازتابي گسترده در نزد ميليون ها تماشاگر داشت. در واقع کساني که سينما را بهتر مي شناسند، کساني که به سينما مي پردازند- کارگردان ها، فيلمنامه نويس ها، بازيگرها و مديران فيلمبرداري و تدوينگرها - سينماي برگمان را درجايگاهي رفيع قرار مي دهند.

چون ساليان سال با علاقه ستايشم را نسبت به او ابراز کرده ام، روزنامه ها و مجلات وقتي او مرد از من تقاضاي اظهار نظر و مصاحبه کردند. انگار که در مقابل اين اندوه چيزي دارم که بر شناسايي عظمتش بيفزايم. از من مي پرسند که او چه تاثيري برمن داشته است. من مي گويم که او نمي تواند برمن تاثيري گذاشته باشد چرا که او يک نابغه بود و من نيستم. يک نابغه نمي تواند جادوي خود را تدريس و منتقل کند.
زماني که سالن هاي هنري نيويورک برگمان را به عنوان فيلمسازي بزرگ معرفي کردند، من يک نويسنده و بازيگر کمدي کاباره بودم. در اين حال مي شود متاثر از گروچو مارکس بود يا برگمان؟ اما با اين وجود از او چيزي آموختم که به نبوغ ارتباط دارد، نه استعداد. چيزي که در واقع مي شود آموخت و آن را گسترش داد. مي خواهم بگويم آنچه که بعضاً به آن برچسب کار مي زنند اما تنها ديسيپلين خشک وخالي نيست. ياد گرفته ام که تمام تلاشم را بکنم، که در هر لحظه تا حد توانم را ارائه کنم و هرگز در برابر اين جهان احمقانه موفقيت ها و شکست ها اشک نريزم و خودم را رها نسازم تا به عنوان غلط انداز کارگردان دل خوش کنم. ساختن يک فيلم و رفتن سراغ بعدي. برگمان در زندگيش شصت فيلم ساخت و من سي وهشت تا ساخته ام. اگر نمي توانم از کيفيت به پاي او برسم لااقل شايد بتوانم از نظر کميت به او نزديک شوم.