برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

به زودي عازم تعطيلات خواهيد شد؟‎
نه، هميشه تعطيلات را در بلژيک و در خانه ام مي گذرانم. هيچ جاي ديگري نمي روم....‏

دقيقا يک سال پيش هم اين موقع در جنگل هاي تايلند سخت سرگرم فيلمبرداري بوديد...

و تعطيلات هم نبود! در فيلم ‏Vinyan‏ بازي مي کردم در کنار رفوس سيويل و به کارگرداني فابريس دو ولز که فيلم ‏عذاب او عميقا روي من تاثير گذاشته بود. آن را به توصيه مدير برنامه هايم نگاه کردم و مبهوت خشونت آن، شيوه ‏کارگرداني اش و قدرت ميزانسن و پرداختش به تم نياز شدم. نياز به عشق، سکس و همين طور جنون. بعد فهميدم که در ‏تايلند مشغول آماده سازي براي ساخت فيلم جديدش به زبان انگليسي است. داستان زوجي که فرزندشان را در طي ‏سونامي گم مي کنند.... مي دانستم که بازيگران متعددي را ديده است از جمله تعداد قابل توجهي بازيگر انگليسي. قرار ‏ملاقاتي گذاشتيم و چون من چيزي براي از دست دادن نداشتم و فقط ميتوانستم برنده باشم، يک شلوار جين و چکمه و ‏يک پيراهن تقريبا مردانه پوشيدم.او بود که طرز لباس پوشيدنم سر ملاقات مان را به من يادآور شد و من الان به آن ‏اشاره مي کنم. با او ملاقات و به حرف هايش گوش کردم و او را به طرزي غير طبيعي برخلاف عذاب طبيعي يافتم ‏‏(خنده ) مرد جواني بود با يک عينک کوچک. با من حرف زد و حرف زد و من متوجه نامتعارف بودن تخيل و ‏روياهاي او شدم و خيلي زود احساس کردم جلوي کسي هستم که به خودم مي گويم حتي اگر فيلمنامه را نخوانده ام نمي ‏توانم به سادگي از کنارش عبور کنم، من اين نقش را مي خواهم. باوري قطعي بود حتي اگر احساس مي کردم که او ‏بيشتر از من دودل است. بعدها به من گفت همان لباس پوشيدنم او را متقاعد کرده بود.....‏

شما در يک امتحان انتخاب بازيگر شرکت کرديد.... عجيبه!‏‎

‎اين روزها بيشتر و بيشتر برايم پيش مي آيد، چون سينماي امروز خيلي آسيب پذتر شده است. پروژه ها خيلي سخت به ‏مرحله اجرا مي رسند، چون نمي توانند نام هاي گيشه پسند را جذب خودشان بکنند. در اين صورت چه کسي يا چه ‏چيزي بازگشت سرمايه را تضمين مي کند؟ البته امروزه نام هايي که تضمين کننده گيشه هم باشند کمتر و کمتر مي ‏شوند. البته به نظرم اين روند کمي ناسالم است. چون هيچ کس از قبل نمي تواند به برنده بودن خودش اطمينان داشته ‏باشد...‏

با اين وجود نام شما سنگيني خودش را دارد...

نه، قيمت زيادي ندارد. براي بعضي ها معرف يک جور سينماي مولف است حتي اگر اين چند سال آخر با افرادي ‏متفاوتي کار کرده باشم. با ماريون ورنو، کاترين کورسيني، تيه ري کليفا، فابيان اونتانيان... در واقع ديگر هيچ تضميني ‏نيست.... ولي مانند يک تازه کار اين را فرصت جديدي حساب مي کنم. مبناي کار من هميشه اين بوده، کنجکاوي، ‏ملاقات با افراد مختلف و يک نسل جديد که دارد کار خودش را با چنين شرايطي شروع مي کند....‏

برگرديم به اين باور قطعي که از آن حرف مي زديد. چطور توضيح اش مي دهيد ؟

خيلي دروني به خودمان مي گوييم که نمي توانيم از کنار يک شخص خاص بي تفاوت عبور کنيم و اين برايم خيلي پيش ‏نمي آيد. با فابيان اونتانيان سر ديسکو پيش آمد و با هينر سليم کارگردان زنده باد عروس و ودکا ليمو و همين طور ‏ويرجيني دسپانت. افسوس که با هينر و ويرجيني به دلايل مالي طرح ها به آينده موکول شد. ملاقات با اين افراد که ‏هميشه دست به جستجو مي زنند، يک امتياز است اشتياق برانگيز است! و الان شروع کرده ام به تحريک کردن ‏جسارت و جراتم، نه به اندازه اي که تلفن را بردارم ( خنده )جرات گفتن چيز هايي که ده سال پيش نمي توانستم به يک ‏کارگردان بگوييم. کاري که چندي پيش با ميا هانسن لاو کردم که فيلمش را دوست دارم. به صورتي متناقص خودم را ‏قوي تر و درعين حال شکننده تر احساس مي کنم. ‏

‏اين شکنندگي از چه چيز ناشي مي شود؟

بايد تکبر را از وجود خودم بيرون مي کردم(خنده) فکر مي کنم لحظاتي هست که احساس مي کنيم همه چيز متوقف ‏خواهد شد. چه از طرف ديگران و چه از طرف خودمان. اين اقبال را داشتم که با لوران گرگوار به عنوان مدير برنامه ‏هايم کار کنم که به او گفتم نمي خواهم خودم را در تسير هيچ چيزي بکنم. الان خيلي بيش از قبل فيلم نگاه مي کنم و اين ‏مهم است. نسبت به محيط سينما بازتر از قبل هستم. هيچ گاه مجنون وار به سينما نپرداخته ام، حتي اگر در لحظاتي به ‏نظرم يک شکل تهاجمي داشته است. امروز بيش از هر زماني سينما قسمتي بنيادي از زندگي من و لذت من از زندگي ‏است.‏

گذر از چهل سالگي رابطه اي با اين نتيجه گيري دارد ؟

‏اين طوري مي گويند و من هم قضيه را اين طوري مي بينيم.... هر کس از اين دوره به شيوه اي متفاوت عبور مي کند. ‏به نظرم امروزه نقش هاي بيشتري براي زن هاي چهل ساله وجود دارد. چيزي که قطعي است تمايلي ندارم نقش زن ‏هاي سي ساله را بازي کنم چرا که سي سالگي و چهل سالگي يکسان نيست. چيزي که مانع هذيان و رويا و فرورفتن در ‏جلدهاي مختلف نمي شود. اما بايد حقيقت فيزيکي را پذيرفت. در چهل سالگي آنچه که در سي سالگي احساس مي کردم ‏را احساس نمي کنم! به جز نياز به فلاش بک نيازي به دروغ گفتن نمي بينم. يک بار که آن را پذيرفتي مي تواني آن را ‏به ديگران اعتراف کني. در ضمن در کارم از زندگي زنانه ام و تجربه ام که الزاماً سينمايي نيست استفاده مي کنم. بدن و ‏صورت و سن و روحم را براي ايفاي نقش، براي زندگي دادن به يک شخصيت مي گذارم و اين مطلبي بود که فابريس ‏دو ولز به خوبي متوجه آن شد. ‏

راستي او براي وارد کردن تان به اين پروزه چکار کرد؟

در ملاقات با او متوجه شدم که شکلي قراردادي به اندوه اين زوج نمي دهد. نقطه شروع اين بود : اين زوج فرزندشان ‏را در سونامي از دسته داده اند. با ديدن عذاب مي دانستم که او ما را به سفري غير منتظره خواهد برد. براي نقشي که ‏ويولن مي نوازد، نواختن ويولن را ياد گرفتم، اما اينجا چگونه مي شود خود را براي ماتم يک کودک آماده کرد؟ ديدن ‏کساني که اين بلا سرشان آمده است؟ ديدن يک روانکاو؟ رفوس سيويل فرزنداني دارد و من هم که مادر هستم، ولي ‏ناتوان بوديم که به اين درد تسکين ناپذير و غير قابل تصور فکر کنيم.... در واقع اين ميزانسن بود که همه چيز را پيش ‏برد. در صحنه اي ابتداي فيلم که با دو برداشت درون تاکسي گرفته شد- جايي که اسم پسرمان را به زبان مي آوريم-، ‏غرق در احساسات شديم. ما قبلا همديگر را نمي شناختيم و هرگز با هم کار نکرده بوديم، ولي من اين احساس را داشتم ‏که اين شخص را از پيدايش خلقت مي شناسم! اين احساس در تمام طول فيلمبرداري ما را ترک نکرد. ما يک زوج ‏تشکيل داده بوديم، چه به هنگام فيلمبرداري و چه در فواصل بين برداشت ها. با شروع از بانکوک شبانه و روسپي خانه ‏ها.... متوجه مي شويم که در جريان سونامي تعدادي از اطفال ربوده و به کشورهاي ديگر منتقل داده شده اند... و اين ‏سرنخ، اين زوج را به سر حد جنون مي کشاند... زن با قبول خطرات به جستجوي فرزندش به جنگل مي زند و همسرش ‏به جستجوي او.. اين زن ديگر نمي تواند جهاني را که در آن زندگي مي کرده تحمل کند..... ‏

کاوش در جنگل به آرامي تبديل به يک کابوس مي شود.

بله و مرا به ياد کتاب جنگل جک لندن و فيلم بيماري حاره اي‎ Apichatpong Weerasethakul‏ انداخت.. ‏

و همين طور ياد آور آگوئيره ورنر هرتزوگ و دل تاريکي جوزف کنراد هم هست...

بله، کاملاً. در جنگل فابريس مانند بومي ها شده بود. با بازي تحت رهبري او ما تمام قراردادها را فراموش کرديم. تبديل ‏به هيولا شده بوديم و از خشونت فيلمبرداري بهره مي جستيم. لحظات جنون خالص و شرجي بودن فضا و آنچه که سر ‏فيلم تجربه مي کنيم براي به ثمر رساندنش... گوشم چرک کرده بود و تب شديدي داشتم اما زماني که ساعت چهار صبح ‏توي طوفان در ناکجا آباد هستي و خسته و از پا افتاده اي و قادر نيستي قدمي در کلبه اي که در آن هستي برداري، ‏زماني که بيست دقيقه نور مناسب براي صحنه اي داريم که در آن من از چند کودک برنج مي دزدم، اجباراً نيرو و ‏توانت ته مي کشد. اما اين خشونت طبيعت؛ اين چالش، اين ضرورت فيلمبرداري، اين شرايط دشوار، اين نگراني براي ‏بازيگر مقابل در مهلکه فيلمبرداري، مي تواند به همان اندازه هم دلپذير باشد. دلپذير از آن جهت که نقطه نظر کارگردان ‏و يک مدير فيلمبرداري فوق العاده، بنوا دبي را به تو ارزاني مي دارد.. اين دو ديوانه هستند!( خنده )‏

پشت سر گذاشتن چنين تجربه اي خيلي سخت است؟

ما وقت اين کار را نداريم. بين ديسکو و ‏Vinyan‏ دو هفته فرصت داشتم. و بين ‏Vinyan‏ و فيلم من و ستارگانم لتيشيا ‏کلمباني- در مورد ستارگان سينمايي که در آن من و کاترين دونوو مقابل يک طرفدار سمج که نقش او را کاد مراد بازي ‏مي کند، همدست مي شويم- به زحمت يک ماه تعطيلي داشتم. افراد فکر مي کردند که کاملا از ‏Vinyan‏ رهايي يافته ام ‏اما در واقع وقتي برگشتم يک ساکت المپي (ساکت و در خود فرورفته) بودم... به خلوص رسيده و همزمان تحت تاثير ‏فيلم بودم که مرا رها نکرده بود. احساس مشارکت در چنين ماجرايي نادر است. نمي خواهم فابريس را ول کنم و نمي ‏خواهم که او مرا فراموش کند. مي خواهم که با او در فيلم بعديش همکاري کنم. چرا که در او شکلي از سخت گيري و ‏کنجکاوي تند و تيز و تمايل به خطر کردن را يافتم. براي همين است که خداحافظ بلوندي ويرجيني دسپانت در مورد ‏همجنس گرايي زنان با شرکت بتاتريس دالوهيز مرا جذب مي کند...‏

نقش هايي براي شکستن تصويرتان ؟

چه تصويري؟ ستاره، سمبل سکس، دختر سکسي، يا دختر روي جلد مجله ها؟ من هميشه تصوير خودم را شکسته ام. ‏فرزندان آشوب، زيباي مزاحم و فيلم هاي سوته و فيلم آسايا همه چيز را مي شکنند. همه چيز مدام مي بايست از نو ‏ساخته شود! شايد کارگردان هاي جوان مرا ستوه آور، خيلي گران و انعطاف ناپذير و بازيگر بدي بدانند. وقتي به مدت ‏بيست سال در اين حرفه هستيم، کليشه ها و تصويرهايي در موردمان خلق مي شود. وظيفه من است که آنها را به سئوال ‏بکشانم و نشان بدهم که من با آن تصاوير متفاوت هستم. حقيقت دارد وقتي ديسکو را بازمي کردم دست اندرکاران ‏سينماي مولف از خودشان پرسيدند آخه چرا؟ مثل اينکه آنها را رها کرده باشم! اما درحالي که من با آن بزرگ شده ام و ‏خودم را ساختم. حالل که حرف فابيان اونتانيان شد بايد بگويم که او يک بازي گردان فوق العاده است، يک عاشق ‏موسيقي که با دادن نقش ساده يک معلم رقص به من در اين فيلم چيزهاي بسياري به من آموخت.‏

‏فوريه گذشته شما مصاحبه اي بسيار شخصي با مجله ‏elle‏ انجام داديد. چرا؟

تصميمي بود براي روشن کردن دو سه موضوعي که در ذهنم مي گذشت. درمورد يک بازيگر زن چهل ساله بودن. ‏چگونه عکس العملي داريم وقتي در آيينه مي نگريم و يا با نگاه ديگران برخورد مي کنم... با يک سبک بالي فارغ از ‏تبليغات فيلم، دو سه توضيحي داشتم در مورد تعهد، فيزيک و پير شدن و پخته شدن، ي ک فضاي بياني که باز براي ‏يک بار ديگر اهميتي بيشتر از خود من يافت.... اما تمايلم به ارتباط برقرار کردن پيش از هر چيز از طريق حرفه ام ‏صورت نمي گيرد، از طريق آنچه که با آن زندگي مي کنم. امروزه به ملاقات با افراد مختلف اهميت زيادي مي دهم، ‏حتي اگر براي هيچ باشد. ‏

اين فکر را مي پذيرم که کارگرداني به من بگويد: مطمئن نيستم. مهم نيست، بار ديگر همديگر را خواهيم ديد... در ‏بيست سالگي فيلم هاي بسيار را با تکبر و بدگماني رد مي کردم چرا که نمي خواستم در فلان کمدي ضعيف مثل يک ‏گلدان چيني باشم. بسيار خجالتي بودم! در گذشته با گفتن « اگر کارنامه ام هم اينجا متوقف شود هم مهم نيست» از خودم ‏دفاع مي کردم درحالي که امروزه جرات مي کنم بگويم « نه نمي خواهم که همين جا متوقف شود، چرا که چيزهاي ‏بسياري در من است که مي توانند هنوز تراوش کنند و از اين که خواستاري نداشته باشم هراسي ندارم» با آزادي موفق ‏شدم... ‏

‏به چه معنايي؟

‏من مي گويم با کنجکاوي موفق شدم. امروزه در حال دوست داشتن واقعي سينما هستم. در ضمن بيش از هر زماني فيلم ‏نگاه مي کنم و به آن تمايل دارم... ‏

Vinyan - Emmanuelle Béart

‏شريک زندگي تان ميشل کوهن نقشي در اين امر دارد ؟

بله قطعاً. او هم مرا وارد کاري که انجام مي دهد، مي کند: نوشتن رمان و فيلمنامه. ما مي توانيم با هم به تماشاي مجدد ‏فيلم هاي اوزو و يا من کوبا هستم( ميخاييل کالاتوزوف) بشنيم. عشق مان به سينما با هم تلاقي مي کند. يک انرژي ‏مضاعف است. انرژي خلاقانه يک زوج. در ضمن قرار است او رمان خودش از آخر آغاز مي شود را به فيلم ‏برگرداند.‏

‏چگونه خودتان را به خارج از فرانسه معرفي و عرضه مي کنيد ؟

من اين کار را نمي کنم و يا به ندرت مي کنم. به تمام بازيگران زن فرانسوي که پنجره ها را به سوي خارج گشودند ‏آفرين مي گويم. به هوش ژوليت بينوش و ايزابل هوپر غبطه مي خورم. من احتياج دارم لانه کوچک خودم را بسازم. ‏بابت رد فيلم هاي خارجي بسياري افسوس مي خوردم چرا که عاشق سفر کردنم اما از نوع هاليوودي و ماموريت: ‏غيرممکن نه، اين يکي براي همه عمرم کافيست. تنها مزيتش شش ماه زندگي راحت و آسوده در لندن و ياد گرفتن ‏انگليسي بود. وقتي صحبت از سفر مي کنم منظورم جايي مثل کردستان با هينر سليم است که حتما دوباره با او کار ‏خواهم کرد. مسير من کمي فاجعه است (خنده) و درعين حال يک اخلاق حقيقي در آن است. يک منطق واقعي که هر ‏کس جاي خودش را دارد و من با هيچ کسي در رقابت نيستم و جا براي همه هست. هيچ چيز مرا اذيت نمي کند و مرا ‏نمي ترساند. سينما به ضرورت زندگي من تبديل شده است و اين گونه است که مي خواهم زندگي کنم. من صاحب حرفه ‏شگفت انگيزي هستم. اگر حالا دوره اي ناپايدار و متلاطم است، اين هم براي خودش دوره اي و مناسب احوال من...

ترجمه از شماره ژوییه مجله استودیو

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط آرش آذرپور  |