تبليغاتX
سینما ادیسه
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

هامون باز نیستم، اما سر مرگ خسرو شکیبایی اینقدر تکه کلام های فیلم این ور و اون ور تکرار شد که طاقت از دست رفت! حرف دیدنش شد با یک دوست هامون دوست که کی و کجاش کشید به دیدنش به یک نیمه شب توی سینما ادیسه روی پرده. یکی دیگه فیلم رو جور کرد و سرآخر ده نفری شدیم و دیشب نشستیم به تماشا. سه نفر که گویا اشتباهی آمده بودند تا آخرش نماندند. صدا تعریفی نداشت، کیفیت تصویر اذیت می کرد اما...اما خوب بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:29  توسط آرش آذرپور  | 

تبليغ اينجو خبر از پيچيده بودن آن مي دهد: براي تشويق به ديدن آن بسيار گفت اما نه به اندازه اي که همه ‏چيز فاش شود...

اين در مورد تمام آنونس ها صدق مي کند. بر اساس محاسبات دقيق طوري عمل کرديم که در مواردي هيچ چيز گفته ‏نشود. ‏

درمورد اينجو چه چيز را نبايد گفت؟

چيزي را نبايد گفت که نمي بايست گفت(از خنده منفجرمي شود). اينجو تريلري با يک پيچش داستاني و يک برگردان ‏سينمايي از کتابي معروف است که از فيلم هاي رواني گرفته تا مظنومين هميشگي بهره مي گيرد و رگه هايي از باشگاه ‏مشت زني هم دارد. همه چيز در خدمت ساختن فيلمي است که افراد را به تماشاي مجددش مشتاق سازد، حتي زماني که ‏گره قصه را بداند. ‏

هنگام نمايش رواني، هيچکاک تابلوهايي را جلوي سينماها نصب کرده بود که از تماشاگران مي خواست که ‏پايان فيلم را فاش نکنند...

من اين کار را نمي کنم. نمي خواهم افراد دست به خيال پردازي بزنند... اينجو يک داستان عاشقانه بسيار با شور و حال ‏و پيچيده ميان يک نويسنده و يک گيشاي جوان است. به موازات اين، رقابتي وجود دارد با يک مولف ژاپني که ‏شخصيتش به يک قاتل زنجيره اي نزديک است. با اين داستان خيلي راحت بودم.‏

به نظر مي رسد که ژانر نوآر سنگ بناي فيلم هاي شماست، به عنوان يک فيلمساز از چه کساني تاثير ‏گرفتيد؟

من بوسه مرگ هنري هاتاوي را بازسازي کرده ام، چون نسخه اصلي به نظرم خيلي خوب نبود. از اين گذشته به نظرم ‏اگر در زمان حال اتفاق مي افتاد واقعي تر مي بود. من تماماً از مکان هاي طبيعي براي فيلمبرداري استفاده مي کنم، و ‏تحت تاثير عميق فيلم هاي سري ‏B‏ آنتوني مان، و فيلم هاي پليسي هوارد هاکز و ساموئل فولر هستم..‏


‏ ‏

سه کارگردان به خاطر برداشت هاي بسيار واقع گرايانه شان شهرت دارند‎‎...

بله لحظه اي هست که به نظر مي آيد واقعيت را مي شود در فيلم هاي نوآر جست، چون عناصر مستندگونه اي هم در ‏آنها وجود دارد. در اين زمينه فيلم ژول داسن در مورد نيويورک وجود دارد(شهر برهنه)، يکي از اولين فيلم هاي سري ‏B‏ در جهت مخالف روند ساخت فيلم هاي استوديويي به طور کامل در دکورهاي واقعي گرفته شده است. فيلم هاي ‏B‏ ‏واقعي ظرف پانزده روز فيلمبرداري مي شدند، چيزي که براي کار در فضاهاي غير واقعي ممکن نيست. به همين دليل ‏اينجو را در ژاپن و فضاهاي واقعي گرفتم؛ براي دادن يک مزه ژاپني به کليت آن.‏

مي شود به شما تهمت زد که زيادي کمال گرا هستيد....

فيلم را براي گروه ژاپني فرستادم و از آنها خواستم اگر در موردي اشتباه کرده ام متذکر شوند. آنان فقط گوشزد کردند ‏که برج کيوتو که در صحنه اي از پنجره ديده مي شود، اين موقع از سال به اين شکل نورپردازي نمي شود! آنها همين ‏طور در مورد صحنه هاي اروتيک نکته اي را گفتند که نمي توانم چيزي در مورد آن به شما بگويم. درمورد اروتيسم ما ‏حق داريم که متفاوت عمل کنيم( خنده )!‏

اينجو به نظر بسيار اروتيک مي آيد...

بله ولي فکر مي کنم نه به اندازه اي که براي کمتر از شانزده سال ممنوع شود. بيشتر فکر اوليه آن اروتيک است. فيلم ‏نمايشگر يک جور سکس است به گونه اي بسيار سالم. من به خصوص علاقه به وجه جنسي تامائو - شخصيت زن ‏اصلي فيلم- دارم. به اندازه کافي در مورد جنس مخالف فيلم ساخته ام. اين يکي فيلمي است در مورد تخيلات جنسي ‏زنانه.‏

‏واکنش بنوا ماگيمل نسبت به شخصيتش چگونه بود؟ او کاملا پاک به ژاپن مي رسد و پا در يک مخمصه مي ‏گذارد...

پاک، اما نه کاملا معصوم. او به ژاپن علاقه داشته و سنت هاي آن را مي شناسد. او زودباور است چرا که به دلربايي ‏خود اطمينان دارد. در واقع وي از اينکه جذب خود او و يا اثرش بشويم متعجب نمي شود. از طرف ديگر اينجو فيلمي ‏است درباره ارتباط دروني ميان دو فرهنگ و حتي به نحوي نمايشي محلي براي چالش دو نويسنده با يکديگر است که ‏هرکدامشان نماينده يک برداشت ازجهان هستند.‏

چيزي که احتمالا موجب تغييراتي در متن فيلمنامه و يا در طول فيلمبرداري شده است.

البته. همه چيز از ريزترين غربال ها گذشته است. هر بار که چيزي مورد تاييد همکاران ژاپني قرار نمي گرفت، تمام ‏سعي ام را مي کردم تا معادلي براي آن پيدا کنم.تمام تلاشم را کردم تا فيلم بتواند آنجا بدون مشکل به نمايش در آيد. اين ‏دغدغه من بود. وقتي فيلمي کلمبيايي مانند بانوي ما آدمکش ها را مي سازم، مي خواهم که در آنجا به نمايش در آيد. ‏اتفاقي که افتاد و فيلم به اندازه يک فيلم آمريکايي به موفقيت رسيد. دقيقا سر اينجو نيز همين طور عمل کردم. فکر مي ‏کنم هر چقدر بيشتر در جزئيات واقع گرا باشيم، بيشتر جهاني هستيم. براي من اين يکي از قوانين سينماست. در ضمن ‏طرح ساخت يک کمدي در کلمبيا را در دست دارم به نام از دست دادن کنترل که نوشتن آن را به پايان رسانده ام و ‏مدت يک سال است که به دنبال پول براي ساخت آن هستم. يافتن سرمايه براي ساخت يک فيلم اسپانيايي زبان که ضمناً ‏در يک روسپي خانه مکزيکي مي گذرد ساده نيست! تصورش را بکنيد!‏

به نظر کنترل واژه اي است که در قلب تان جاي دارد؟

اين کلمه را دوست ندارم و تمايل دارم در يک وضعيت دوستانه باشم که نيازي به کنترل کردن نباشد. اما با اين احوال ‏نبايد از تمام موارد صرف نظر کرد تا که به وضعيت دوستانه رسيد: آماده سازي بسيار و اجراي برنامه ها براي آن که ‏همه چيز بر طبق نقشه پيش بيايد. اين گونه است که فيلم مي سازم. مايل نيستم از خودم چهره يک کارگردان مافوق همه ‏بسازم. دوست دارم توانايي غافلگير شدن را داشته باشم. ‏

به چنين وضعيت دوستانه اي سر هر فيلم دست مي يابيد؟

به صورت کلي بله. اين کار من است. هميشه مانند اينجو با بازيگران توافق کامل ندارم. اين حالت ايده آل بود. بعضي ‏اوقات، از پنج بازيگر مي شود که کار با يکي پيش نرود. اين قسمتي از بازي است و بنوا ماگيمل بازيگر بزرگي است. ‏او به کمال رسيده است، طبيعي، بسيار حرفه اي و با وقار. او مرا کاملاً مبهوت کرد. ما هنوز هم درباره دوبله و صدا ‏گذاري مجدد کوچکترين کلمات صحبت مي کنيم که اگر بي نقص نباشد، دوباره آن ها را تکرار کنيم. همان کاري که با ‏جرمي آيزونز سر بخت برگشتگي انجام داديم. او بعضي کلمات را دقيقا با همان لهجه اي که در طول فيلم حرف مي زد، ‏ادا نکرده بود. بنابر اين دوباره ضبط شان کرديم. بنوا ماگيمل و جرمي آيزونز در عين طبيعي ماندن توانايي ساختن ‏شخصيت هاي شان را دارند. اين موهبتي جادويي است.‏

نقش الکس فايارد بسيار پيچيده است. ساخت نقشي چنين پيچيده بايد سخت باشد...


بله و فراموش نکنيد که بنوا در تمامي نماها حاضر است. مسئله زمان را داريم به خصوص وقتي که فضاي چنداني ‏براي کار نيست قضيه پيچيده تر مي شود. از طرف ديگر او شخصيتي است که با چالش هاي بسياري مواجه است و ‏خواب هايي مي بيند که چالش هاي درونيش را براي ما روشن مي سازد. اين دست مايه کار را فراهم مي سازد، ولي ‏کلاً ايفاي اين نقش ساده نيست. خوشبختانه بازيگران ژاپني فوق العاده اي نيز داشتم، ستاره هاي بزرگي که پذيرفتند در ‏نقش هاي کوچک بازي کنند و نمي توانم بگويم چه کساني؛ چرا که اين موضوع از غافلگيري هاي فيلم محسوب مي ‏شود. از جمله بازيگر نقش شوندي اوئه-بازتاب شخصيت نويسنده اصلي کتاب رامپو ادوگاوا روي پرده- که به عنوان ‏مرجعي در زمينه جنايت کاران ژاپني به کارمان آمد. از آنها بعضي پيغام هاي رمزي به دست آمده که پليس آنها را ‏درکتاب رامپو شناسايي کرده و متاسفانه بيچاره خودش خيلي وقت پيش از اين اتفاق فوت کرده است. اين يک مورد ‏منحصر به فرد است. رامپو نويسنده اي ضدا اخلاق بود که به ستايش جنايت در کتاب هايش دست مي زد و با ‏جنايتکاران همذات پنداري مي کرد. او در ميان دوستداران مانگا(قصه هاي مصور ژاپني) بسيار محبوب است.‏

Inju, la bête dans l'ombre - Lika Minamoto et Benoît Magimel

ضد اخلاق يکي از دست مايه هايي است که در بسياري از فيلم هاي تان بر آن تاکيد داريد.

برعکس، روي اخلاقيات تاکيد دارم براي آن که بگويم مرز انتخاب بين خوبي و بدي بسيار باريک است. اين براي من ‏يک دلمشغولي هميشگي است. ‏

ولي سينماي آمريکا بسيار آييني است. مرزهاي خوبي وبدي همواره واضح است.


اين پايه سيستم آمريکايي است. خوب ها و بدها بايد مشخص باشند و بايد خوب ها در آخر به پيروزي برسند. ولي چيزي ‏که هميشه برايم جالب است وارد شدن در وضعيت هايي کمتر واضح و مشخص است. تنها فرزند يک زوج ناخواسته ‏دست به جنايتي مي زند، يا بايد به زندان برود يا عواقب آن را بپذيرد. اين مسئله اي است که در برابر والدين فيلم "قبل و ‏بعد" قرار گرفته است. آنها از روي عشق به طريقي مخالف يکديگر عمل مي کنند، زن پسرش را به پليس لو مي دهد و ‏مرد تمام شواهد را براي نجات دادن پسرش از بين مي برد. مي خواستم که تماشاگران به دودسته تقسيم شوند؛ آنها که ‏طرف پدر را مي گيرند و آنها که طرف مادر را و هر دو دسته هم دلايل قابل قبولي دارند. قضيه اي پيچيده براي ‏تماشاگر! يک بازي بسيار مهلک و خطرناک با تماشاگران، مخصوصاً تماشاگران آمريکايي براي اين که از خود ‏بپرسند:"اگر به جاي آنها بوديم چه کار مي کرديم؟"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:41  توسط آرش آذرپور  |