|
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند
|
تابستان امسال آنتونیونی و برگمان , دو استاد بزرگ سینما به فاصله چند ساعت چشم از جهان پوشیدند . مرگ تقریبا هم زمان ایشان سبب شد که اکثر مطبوعات نیز هم زمان نگاهی به کارنامه این دو هنرمند بیندازند , ازجمله هرالدتربیون که دست به انتشار ادای احترام دو تن از دیگر بزرگان سینما با سبک و سیاقی متفاوت از ایشان و یکدیگر زد . اسکورسیزی در یاد آنتونیونی و وودی آلن برای برگمان . مجله پوزتیف شماره ژانویه ترجمه -فرانسه- این دو نوشته را چاپ نموده است . ترجمه از ترجمه معمولا توصیه نمی شود اما اسم هر کدام از این چهار نفر وسوسه انگیز است و پس ...
مارتين اسکورسيزي درباره آنتونيوني
هزارو نهصد و شصت و يک....زماني دور. با اين وجود حس ديدن ماجرا براي اولين بار، همچنان درمن زنده و حي و حاضر است. گويي همين ديروز بود.

آن را کجا ديدم؟ در تئاتر هنر در خيابان هشتم – نيويورک- يا بيکمن؟ يادم نمي آيد اما خوب به ياد مي آورم هجوم موسيقي ابتداي فيلم را که وجودم را فراگرفت. تهديد آميز، بسيار ساده و بي پيرايه مانند نداي کلارينت عزا که از مرگ خبر مي دهد و سپس خود فيلم. يک کشتي تفريحي زير نور آفتاب روي دريا مديترانه با تصاوير سياه و سفيدي روي پهناي پرده که تا قبل از آن چنين تصاويري نديده بودم. ترکيبي از جزئيات. يک جور ناراحتي بسيار عجيب. شخصيت هايي غني که به يک معني زيبا بودند و مي شد گفت به لحاظ معنوي زشت. آنها براي من چه بودند؟ من براي آنها چه مي توانستم باشم؟ آنها به يک جزيره مي رسند. ازهم جدا مي شوند، ناپديد مي شوند. خودشان را برنزه مي کنند و با هم مشاجره مي کنند. سپس ناگهان زن-که نقش اش توسط لئا ماساري ايفا شده بود- که به نظر قهرمان فيلم مي رسيد از زندگي شخصيت هاي فيلم و همين طور خودش ناپديد مي شود. کارگردان بزرگ ديگري درهمان زمان در فيلمي بسيار متفاوت اين صحنه را دقيقا ساخته است. اما درحالي که آلفرد هيچکاک در سرگيجه آنچه که برسرجنت لي آمده است را به ما نشان مي دهد و... آنتونيوني هرگز آنچه بر سر آنا- شخصيت لئا ماساري- در فيلم آمده است را نشان نمي دهد. آيا غرق شده است؟ آيا از روي صخره ها پرت شده؟ از دوستانش فرار کرده و زندگي جديدي را شروع کرده؟ ما هرگز جواب آن را پيدا نمي کنيم.

سپس توجه فيلم بيشتر بر روي دوست و معشوق آنا، کلوديا و ساندرو که نقش شان توسط مونيکا ويتي و گابريل فرزتي ايفا مي شود، متمرکز مي گردد. آنها به جستجوي او مي روند و به نظر مي رسد که فيلم به سمت نوعي جستجو مي رود. اما بعد توجه ما معطوف به مکانيسم هاي جستجو توسط دوربين و شيوه جابجايي آن مي شود. هرگز نمي فهميم نه به کجا مي رود و نه آنچه را که تعقيب خواهد کرد. به همين ترتيب دل مشغولي شخصيت ها نيز به سمت نور، گرما و حس مکان تغيير مي کند و سپس احساس شان به يکديگر.
همه اينها منجر به پديدي آمدن داستاني عاشقانه مي شود، اما آن هم ناپديد مي شود. آنتوينوني حساسيت ما را نسبت به چيزي بسيار عجيب بر مي انگيزد، چيزي که هرگز در سينما نديده بوديم. اين شخصيت هاي پر نوسان که اين رو به آن رو مي شوند، سرانجام همگي منجر به يک بهانه ساده مي گردند. جستجو بهانه اي بوده است براي با هم بودن و با هم بودن نيز خود يک جور بهانه است، چيزي که به زندگي شان شکل مي بخشد و به آن نوعي معنا مي دهد.
هر چقدر بيشتر ماجرا را نگاه مي کردم "هنوز هم اغلب آن را نگاه مي کنم" بيشتر مي فهميدم که زبان بصري آنتونيوني توجه ما را معطوف ضرباهنگ جهان مي کند: ضرباهنگ مشهود سايه روشن و اشکال معماري، اشخاص چيده شده در چشم اندازي که هنوز بسيار هولناک مي نمايد. همچنين زمان بندي فيلم که به نظر مي رسيد با ضرباهنگ زمان همخوان است و حرکت کند و بي رحم براي آنچه که به من خبر از شکست عاطفي شخصيت ها و وارد کردن ايشان به يک زندگي جديد و سپس ماجراي ديگر و ديگر مي کند. مانند تم آغازين که بي وقفه اوج مي گيرد و وسعت مي يابد؛ بدون پايان.
درحالي که تقريبا تمام فيلم هايي که ديده بودم به يک نتيجه منجر مي شد، ماجرا به نابودي منتهي مي شد. شخصيت ها به توانايي يا ظرفيت درک واقعي خويشتن شان نمي رسيدند. آنها فقط به درکي رو به انقراض مي رسيدند، ادراکي که همزمان کودکانه و واقعي بود. در صحنه پاياني که بسيار فصيح و نا اميدانه و يکي از ستوه آورترين صحنه هاي تاريخ سينماست، آنتونيوني به چيزي فوق العاده عينيت مي بخشد. درد زنده بودن و رمز و راز.

ماجرا يکي از عميق ترين شوک هايي را که درسينما حس کردم بر من وارد کرد، قوي تر از فيلم از نفس افتاده يا هيروشيما عشق من[ساخته دو استاد سينماي مدرن ژان لوک گدار و آلن رنه که هردو زنده وفعال هستند] و يا زندگي شيرين فليني. قديم افراد دو دسته بودند. آنهايي که فيلم فلليني را دوست داشتند و آنها که ماجرا را. مطمئن بودم که قاطعانه در جبهه آنتونيوني قرار مي گيرم، ولي اگر آن زمان از من مي پرسيدند چرا؟ مطمئن نيستم که مي توانستم علت آن را توضيح بدهم. فيلم هاي فلليني را دوست داشتم و زندگي شرين را تحسين مي کردم؛ اما ماجرا مرا به چالش مي کشيد.
فيلم فلليني مرا متاثر مي کرد و دگرگون مي ساخت. اما فيلم آنتونيوني درک مرا از سينما و دنياي اطرافم عوض نمود و اولي را يکدست و دومي را بدون حد و مرز ساخت. آدم هايي که آنتونتوني از آنها حرف مي زد، بسيار به آدم هاي اسکات فيتر جرالد شبيه و به همان اندازه به نسبت آدم هاي زندگي من متفاوت وعجيب بودند. اما سر آخر اين موضوع به نظر بي اهميت مي رسيد. من مجذوب ماجرا و فيلم هاي بعدي آنتونيوني شدم و اين موضوع که آدم هاي او به طرزي معمول به سرانجام نمي رسيدند بي وقفه مرا به خود جلب مي کرد. آنها رازها و در واقع رازي را مطرح مي ساختند؛ اين که چه کسي هستيم، هرکس براي ديگري و براي خودمان وبراي زمان. مي توانم بگوييم که آنتونيوني مستقيما رازهاي روح را زير نظر داشت. آري براي اين است که بي وقفه به اين فيلم مراجعه مي کنم.
آنتونيوني با هر فيلم راه هاي جديدي را باز مي کرد. هفت دقيقه آخر کسوف و سومين قسمت از سه گانه آزاد و مستقلي که با ماجرا شروع شد [فيلم مابين آنها شب بود] حتي هولناک تر از لحظات پايان فيلم اول بودند. آلن دلون و مونيکا ويتي با هم قرار مي گذارند و هيچ کدام سر قرار نمي روند. شروع مي کنيم به ديدن چندين چيز؛ خط کشي عابرپياده، يک تکه چوب که داخل يک بشکه بالا وپايين مي رود و شروع مي کنيم به فهميدن اين که داريم محلي هايي را مي بينيم که از حضورشان خالي است. به صورتي فزاينده آنتونيوني ما را در مواجهه با زمان و مکان قرار مي دهد و آنها به نوبت چشم در چشم ما مي دوزند.
همگي ما شاهد بهترين ها در فيلم هاي آنتونيوني بوديم : کساني که آثار فوق العاده بعد از ماجرا را تعقيب کردند فيلم هايي چون: بانويي بدون کامليا و زناني ميان ايشان، فرياد و وقايع نگاري يک عشق که آن را بعدها کشف کردم و همين طور چشم انداز هاي نقش پردازانه صحراي سرخ و آگراندسيمان و پايان رهايي بخش زابيرسکي جايي که قهرمان زن فيلم انفجاري را تصور مي کند که در آن آبشاري از آوار جهان غربي با حرکتي بسيار کند و رنگ هائي بسيار تند از وراي اکران فرو مي ريزد.
درطول سال ها بارها با آنتونيوني ملاقات کردم. يک بار شب جشن شکرگزاري-يکي از اعياد مذهبي که در آن شب خانواده ها گرد هم مي آيند- را دريکي از سخت ترين مراحل زندگيم با هم گذرانديم و من همه تلاشم را کردم که به او بگويم که اين موضوع چقدر براي من مهم است که او پيش ماست. بعدها پس از سکته اي که منجر به از دست دادن قدرت تکلمش شد، سعي کردم او را در پيش بردن پروژه اش آخرين فيلمش کمک کنم. يک فيلمنامه عالي از مارک پيپلو که اغلب با او همکاري داشت و بسيار متفاوت با تمام آنچه که تا آن زمان ساخته بود و افسوس مي خوردم که اين کار هرگز عملي نشد.
اما من بيشتر از خود او، تصاوير او را شناختم. تصاويري که همچنان به رسوخ و تاثير در من ادامه مي دهند وهمين طور به گسترده کردن احساسم نسبت به آنچه که در جهان زنده است...
وودي آلن درباره اينگمار برگمان

خبر مرگ برگمان را دراويدو، يک شهر کوچک و زيبا درشمال اسپانيا جايي که مشغول ساختن فيلمي هستم، دريافت کردم. پيغام تلفني يک دوست مشترک مرا سر صحنه دگرگون ساخت. برگمان به من گفته بود که نمي خواهد در يک روز آفتابي بميرد. در آن زمان آنجا حاضر نبودم. براي او آرزو کردم که در شرايط جوي خنثي-نه باراني و نه آفتابي- مرده باشد، چيزي که تمامي کارگردان ها در پي آن هستند.
قبلاً نيز اين حرف را به کساني که نگاهي رمانتيک به هنرمند و آن کس که کار خلاقه مي کنند دارند، گفته ام: دست آخر هنرتان شما را نجات نمي دهد. هرچقدر که آثارتان عالي باشد - برگمان کاتالوگي فوق العاده از آن را به ما ارزاني داشته است- شما را در امان از تق تق مرگ بر در مانند شواليه و دوستانش در پايان مهر هفتم قرارنمي دهد. پس در يک روز تابستاني، برگمان شاعر بزرگ سينمايي اخلاق نتوانست "کيش و مات" گريز ناپذير را عقب بيندازد.

به طنز گفته ام که هنر، کاتوليسم روشنفکري است. يعني جايگاه بلند باور و اميد درنزد ايشان. اما بهتر از زنده ماندن در قلب و روح تماشاگر، زنده ماندن در آپارتمان خودتان است! واضح و مشخص است که فيلم هاي برگمان به زندگي ادامه مي دهند، آنها در موزه ها و تلويزيون پخش خواهند شد و در قالب دي وي دي به فروش خواهند رسيد. اما قدر شناسي جايزه اي کوچک است. چرا که يقين دارم که او خوشحال مي شد اگر مي توانست هرکدام از فيلم هايش را با يک سال عمر اضافي تعويض مي کرد. چيزي که شصت سال ديگر به عمر و مجالش براي ساختن فيلم مي افزود. ثانيه اي ترديد نمي کنم که مهلتش را صرف ساخت چيزي مي نمود که بيش از همه چيز دوست مي داشت: فيلم ها.
برگمان ادراک را دوست داشت. استقبال از فيلم ها برايش کم اهميت بود. او دوست داشت تحسين بشود.همان طور که يک بار به من گفت "اينکه فيلم هاي مرا دوست ندارند، عذابم مي دهد.... به مدت سي ثانيه" ارقام فروش فيلم برايش جالب نبود. با وجودي که تهيه کننده و پخش کنندگان عادت داشتند که سهم او را از فروش از همان هفته اول بپردازند. اين حرف ها از يک گوش او وارد مي شد و از گوش ديگرش خارج.
او دوست داشت که توسط نقدها ستايش شود اما احتياجي به آنها نداشت. او دوست داشت که تماشاگران کارش را دوست بدارند، اما هميشه ارتباط ايشان را با فيلم هايش آسان نمي ساخت.
با وجود که ديدن آنها کمي صبر و تامل مي طلبيد، ولي ارزش اش را داشت. به عنوان مثال وقتي مي فهميم که دو زن فيلم سکوت معرف دو صورت از يک شخصيت هستند. اين امر يک گشايش مبهوت کننده به اين فيلم معما گونه ارزاني مي دارد. يا وقتي قبل از ديدن مهرهفتم و يا چهره درفلسفه دانمارکي تعمق کنيم مطمئناً کمک مي کند. اما توانايي هاي روايتگري او آن چنان بود که مي توانست با دستمايه اي دشوار تماشاگر را روي صندلي خود ميخکوب کند. کساني را بعد از تماشاي فيلمي از او ديده ام که مي گفتند: "همه آنچه را ديدم نفهميدم، اما سرهر نمايي به صندلي خود چسبيده بودم".
برگمان خود را وقف تئاتر کرده بود، جايي که کارگرداني بزرگ بود. اما کار سينمايي او متاثر از تئاتر نبود. جوهر کار او از نقاشي، موسيقي، ادبيات و فلسفه نشات مي گرفت. او دروني ترين مشکلات انسانيت را نشان مي داد، آنچه که اغلب به شعرهاي سينمايي اش عمق مي بخشيد. اخلاق، عشق، هنر سکوت خداوند و دشواري روابط انساني، عذاب ترديد مذهبي، شکست در ازدواج و مشکلات آدم ها براي ارتباط با يکديگر.

بااين وجود مردي بود گرم، شوخ، نامطمئن برتوانايي هاي عظيمش و در حلقه زن ها. ملاقات با او، ورود به معبد خلاقيت يک نابغه خوفناک و عبوس نبود که با لهجه سوئدي و افکار عميقش نسبت به سرنوشت هولناک بشر شما را به تعجب وا دارد.
بيشتر از اين دسته بود: "وودي من يک خواب احمقانه ديدم که در آن سرصحنه بودم و داشتم يک فيلم مي ساختم و نمي دانستم دوربين را کجا بايد بگذارم. با وجودي که زياد هم بد عمل نمي کنم و اين کاري است که سال ها مي کنم. براي تو هم از اين خواب ها پيش مي آيد؟" يا "فکر مي کني ساختن يک فيلم که دوربين يک سانت هم حرکت نمي کند و هنرپيشه ها هستند که وارد تصوير و از آن خارج مي شوند، جالب خواهد بود و يا اين که مردم به من خواهند خنديد؟" پشت تلفن به يک نابغه چه مي شود گفت؟ فکر نمي کردم که نظر خوبي باشد اما اطمينان داشتم که دردستان او، حاصل کار چيزي منحصر به فرد خواهد شد. از همه گذشته، فرهنگ واژه اي که او براي آزمون عمق روانشناختي بازيگران خلق مي کرد مي توانست براي کسي که سينما را به شيوه اي کلاسيک ياد مي کرد، انتزاعي بنمايد. در دانشگاه - من خيلي زود از دانشگاه نيويورک جايي که در سال هاي پنجاه سينما مي خواندم اخراج شدم - هميشه بر روي حرکت تاکيد مي شود. تدريس مي شود که فيلم ها متحرک هستند و دوربين نيز بايد تکان بخورد. مدرس ها حق داشتند. اما برگمان دوربين را روي صورت ليو اولمن يا بي بي آندرسون ثابت نگه مي داشت و تکان نمي خورد، وزمان مي گذشت و مي گذشت و چيزي عجيب و فوق العاده اتفاق مي افتاد. خسته نشده بوديم، اسير شخصيت شده و به هيجان آمده بوديم.
برگمان با وجود نامتعارف بودنش و دل مشغولي هاي فلسفي و مذهبي اش يک راوي مادر زاد بود. او نمي توانست فيلمي بسازد که سرگرم کننده نباشد، درحالي که روان او از افکار نيچه گرفته تا کيرکه گور را به نمايش در مي آورد. با او صحبت هاي طولاني به وسيله تلفن داشتم. هرگز دعوت هاي او را نپذيرفتم، چرا که سفر با هواپيما موجب دغدغه خاطرم مي شود و از اين فکر خوشم نمي آيد که يک دعوت نامه مرا تا نزديکي روسيه ببرد، آن هم براي خوردن غذاهايي که فقط با ماست درست شده اند. ما فقط از سينما حرف مي زديم و من اکثراً مي گذاشتم که او حرف بزند. بهره بردن از افکار و نظرات او را براي خودم امتيازي حس مي کردم. او هر روز براي خودش فيلم پخش مي کرد و هرگزاز اين کار خسته نمي شد.
برگمان نيز مانند تمام فرماليست هاي بزرگ همچون فلليني، آنتونيوني يا بونوئل مورد انتقاد قرار گرفت. اما با وجود چند مورد استثنائي فيلم هايش بازتابي گسترده در نزد ميليون ها تماشاگر داشت. در واقع کساني که سينما را بهتر مي شناسند، کساني که به سينما مي پردازند- کارگردان ها، فيلمنامه نويس ها، بازيگرها و مديران فيلمبرداري و تدوينگرها - سينماي برگمان را درجايگاهي رفيع قرار مي دهند.

چون ساليان سال با علاقه ستايشم را نسبت به او ابراز کرده ام، روزنامه ها و مجلات وقتي او مرد از من تقاضاي اظهار نظر و مصاحبه کردند. انگار که در مقابل اين اندوه چيزي دارم که بر شناسايي عظمتش بيفزايم. از من مي پرسند که او چه تاثيري برمن داشته است. من مي گويم که او نمي تواند برمن تاثيري گذاشته باشد چرا که او يک نابغه بود و من نيستم. يک نابغه نمي تواند جادوي خود را تدريس و منتقل کند.
زماني که سالن هاي هنري نيويورک برگمان را به عنوان فيلمسازي بزرگ معرفي کردند، من يک نويسنده و بازيگر کمدي کاباره بودم. در اين حال مي شود متاثر از گروچو مارکس بود يا برگمان؟ اما با اين وجود از او چيزي آموختم که به نبوغ ارتباط دارد، نه استعداد. چيزي که در واقع مي شود آموخت و آن را گسترش داد. مي خواهم بگويم آنچه که بعضاً به آن برچسب کار مي زنند اما تنها ديسيپلين خشک وخالي نيست. ياد گرفته ام که تمام تلاشم را بکنم، که در هر لحظه تا حد توانم را ارائه کنم و هرگز در برابر اين جهان احمقانه موفقيت ها و شکست ها اشک نريزم و خودم را رها نسازم تا به عنوان غلط انداز کارگردان دل خوش کنم. ساختن يک فيلم و رفتن سراغ بعدي. برگمان در زندگيش شصت فيلم ساخت و من سي وهشت تا ساخته ام. اگر نمي توانم از کيفيت به پاي او برسم لااقل شايد بتوانم از نظر کميت به او نزديک شوم.
ترجمه از شماره ژانویه مجله پرومیه
چطور داستان کريستوفرمک کندلس را کشف کرديد؟
دوازده سال پيش در قفسه يک کتابفروشي، روي جلد کتاب سفرتا انتهاي تنهائي نوشته جان کراکائر نظرم را جلب کرد. در تصوبر سياه و سفيد يک اتوبوس بر روي جلد، چيزي به نظرم آشنا مي آمد. به همين خاطر کتاب را خريدم. شروع کردم به خواندن کتاب و ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. همان موقع تمام فيلم در سرم بود. شروع کردم به دوباره خواندن آن و تلاش کردم با جان کراکائر ارتباط برقرار کنم. کسي که بعداً ترتيب ملاقاتي را با خانواده مک کندلس داد. به نظر مي رسيد که اجازه اقتباس آن را به من خواهند داد تا روزي که مادر خانواده به من گفت که خوابي ديده و در آن پسرش به او گفته است که هنوز آماده نيست. به او گفتم اگر به قدرت روياها احترام نمي گذاشتم، فيلم نمي ساختم و اگر روزي نظرش تغيير کرد علاقه ام به داستان کريس به قوت خودش باقيست. چيزي که ده سال بعد اتفاق افتاد.

آيا در فيلمنامه عناصري از وجود شخص خودتان را نيز گنجانديد؟
من هميشه مبهوت چشم اندازهاي آمريکا بوده ام. کتاب سفر تا انتهاي تنهائي، تصاوير و احساساتي فنا ناپذير را در من برانگيخت. سپس شروع کردم به سفر به جاهايي که کريس آنجا بوده و ملاقات با افرادي که با آنها آشنا شده بود. چنين عناصري است که موجب ارتقاء فيلمنامه مي شود. در ضمن بعضي از شخصيت ها که با کريس برخورد کرده بودند، دراين فيلم بازي مي کنند. شخصي که در ابتداي فيلم او را با ماشين مي رساند در واقعيت نيز درست درهمان محلي که اين صحنه را فيلم گرفتيم، اين کار را انجام داده است. همين طور وستربرگ واقعي[موسيقي دادن آمريکايي]که نقشش توسط ونس ون ايفا شد، در تمام طول فيلمبرداري در کنار ما بود.
گرفتن برداشت ها چقدر طول کشيد؟
هشت ماه. دوتوقف يک و دو هفته اي داشتيم وگرنه بي وقفه در حال سفر بوديم ( اشاره به جاده اي بودن فيلم و لوکيشن هاي متعدد فيلم ).
همه برداشت ها در فيلم استفاده شده؟
همه، اما دستمايه زيادي براي تدوين داشتيم. اريک گوتيه (مدير فيلمبرداري) ومن همکاري تنگاتنگي داشتيم. ما مدام در حال فيلمبرداري بوديم. درمدتي که اميل هيرش (بازيگر نقش نخست فيلم) لباسش را براي صحنه بعد عوض مي کرد ما در مدت انتظار چيزي براي فيلم گرفتن پيدا مي کرديم. فيلمبرداري در مکان هاي طبيعي امکانات بي حد وحصري در اختيار ما گذاشت.

واکنش خانواده کريستف به فيلم شما چگونه بود؟
والدين او پشتيباني شان را لحظه اي قطع نکردند. ازهمان ابتداي کار حضور داشتند. اما وضعيت شان دشوار و رابطه شان با فيلم بسيار پر نوسان بود.
درگذشته داستان کريس مک کندلس در رسانه هاي جمعي آمريکا مطرح شد؟
خيلي پوشش داده نشد اما به هنگام انتشار کتاب (۱۹۹۶) از طرف نيويورک تايمز در فهرست پرفروش ها قرار گرفت. مدت زيادي در اين فهرست نماند، اما سپس کمابيش تبديل به يک کتاب بسيار محبوب شد وجان کراکائر را به شهرت رساند.امروزه داستاني تقريبا شناخته شده است و دوباره وارد فهرست پرفروش ها شده. درزمان تدارک فيلم حتي کشف کرديم که دربعضي مدارس تدريس مي شود.
تاثير رمان بر روي جاده[جک کرواک] درفيلم شما حس مي شود، مولفي که جزء نسل بيت[Beat generation] است. آيا از غيبت جربان هاي بزرگ در هنر معاصر افسوس مي خوريد؟
آره و نه. چيزهايي وجود دارند، اما نمي دانم به اندازه کافي مشهود هستند که ديده و يا شنيده بشوند. مطرح شدن در ميان حجم زياد اخبار رسانه هاي گروهي بسيار دشوار است و افراد اکثراً راه شان را گم مي کنند. درمورد خودم، هر از چند گاه به راهي مي روم و در طول آن با افرادي ملاقات مي کنم که خودم را نسبت به آنها نزديک احساس مي کنم.

فيلم بعدي تان مليک[درباره گاي هاوري ميلک فعال سياسي که در ۱۹۷۸ در سن فرانسيسکو به قتل رسيد]با بازي مت ديمن و به کارگرداني ون سنت يکي از همان هاست؟
بله. هنوز مافياي هنرمندان فعال است. خوشبختانه هستند کارگردان هايي که فيلم هايشان احساس زنده بودن را به ما مي دهد. افرادي مانند گاس ون سنت، الساندرو گونزالز انياريتو، آلفونسو گارون.
فکر مي کنيد که رستگاري جامعه ما از طريق يک بازگشت به طبيعت- همانگونه که فيلم شما آنرا نشان مي دهد- صورت مي گيرد؟
يکي ازمضامين اصلي سلوک است. روزگاري ما تحت تسلط آن بوديم. براي به آسايش رسيدن بايد رنج برد. امروزه ما آن چنان به آسايش و رفاه عادت کرده ايم که بايد براي اينکه خودمان را زنده احساس کنيم، برخلاف تمايل دروني مان بلند شويم. اين کاري است که انجامش را به همه توصيه مي کنم و درجه اول به فرزندان خودم.
آيا تا حال خودتان مثل کريس مک کندلس دست به مسافري در دل طبيعت وحشي زده ايد؟
بله. از زماني که گواهينامه رانندگي ام را در ۱۶ سالگي گرفتم بي وقفه در حال سفر روي جاده ها بوده ام. چندين بار دور آمريکا را گشته ام. عاشق متل هاي سر راه هستم. جائي که مي توانيد ماشين تان را در سه متري تخت خوابتان پارک کنيد. دوست دارم چادرم را بردارم و چند روزي در حفاظت گاه هاي طبيعي اردو بزنم. تنها خود را بر روي جاده ها يافتن، ملاقات افراد مختلف و کسب تجربه هاي جديد در زندگي. غافلگير شدن و به هيجان آمدن از آنچه که فردا برايتان پيش خواهد آمد.....

هنوز هم اين کارها را مي کنيد؟
بايد اعتراف کنم که انجام اين کار در طي شانزده سال گذشته به خاطر بچه هايم کمي سخت تر شده است. اما همين که شرايطش محيا مي شود، همراه آنها راهي سفر مي شوم. همين چند وقت پيش به همراه پسرم و جان کراکائر رفتم آلاسکا و در همان اتوبوسي که کريس آنجا زندگي کرده، اردو زديم.
جدا از چهره سياسي تان، آيا ديدارهاي تان از ايران يا کوبا به نحوي قسمتي از جستجو هاي معنوي تان است. همان باز بودن نسبت به جهان... از اين سفرها چه چيزي دستگيرتان شد؟
من دوبار به عراق رفتم، يک بار به ايران و کوبا و جديداً به ونزوئلا. اين سفرها تنها اين نظر را در من تقويت کرد که افراد هرکجا که باشند و از هرجا که بيايند هماني هستند که هستند. بايد توجه داشت که در ايالات متحد رسانه ها مدام مي گويند که خطر در پشت دروازه هاي کشور است. درحالي که اگر امکانش را داشته باشيم، براي اين که نظر خودمان را داشته باشيم بهتر است به کشورهاي ديگر سفر کنيم. اگر اين امکان را نداريم، لازم و ضروري است که ديدي بسيار باز داشته باشيم و وجداني بيدار، تا تحت تاثير کساني که همه را يک جورنگاه مي کنند قرار نگيريم و حرف شارلاتان ها را باورنکنيم.
ازکشور خودتان بسيار انتقاد مي کنيد و همزمان به شکلي شديد به آنچه که آن را مي سازد، وابستگي داريد. طبيعت آن، رسوم آن...
من منتقد آمريکا نيستم. بلکه منتقد خنثي بودن شهروندان و در درجه اول دولت تروريست بوش هستم. اين افراد ضد آمريکايي هستند و براي مدت هاي طولاني بايد به زندان بيفتند. آمريکا يک کشور بزرگ است. من عشق و احترام بسياري براي آنچه که مي تواند باشد، دارم. نه آنچه که عده اي ادعا مي کند که چنين هست...

آيا باورهاي شما تاثيري بر رابطه تان با محيط سينما داشته است؟
تا آنجا که من مي دانم نه. اما تحقيقي که وزارت دارايي روي من داشت، برايم بسيار گران تمام شد. آنها مرا متهم کردند که در اولين سفرم به عراق تحريم را نقض کرده ام. مسخره است. تلاش من مانند افراد ديگري که سعي کردند تا نشان بدهند که دولت ما را فريب مي دهد، متاسفانه خيلي مثمر واقع نشد. تا امروز تمام تلاش هاي ما بي نتيجه بوده و هر روز افراد بيشتر و بيشتري کشته مي شوند. اگر اين تلاش ها انعکاسي داشته، فقطا شکست بوده است. البته تا حال حاضر...
به عنوان بازيگر يافتن تعادلي بين بعد سياسي پروژه هايي که انتخاب مي کنيد و ارزش هاي هنري دشوار است؟
در طول ده سال گذشته فيلم هايم را برحسب عملکرد کارگردان ها انتخاب کردم. هر فيلمي که در آن بازي کردم مانند يک دوره آموزشي بود. نشستن در رديف اول و نظاره کار چنين کارگردان هايي امتيازي است. وقتي که کارگردان هستيم ادامه کارنامه بازيگري يک چيز لوکس است.
درباره فيلم هاي متعددي که درباره جنگ عراق ساخته شده است و همين طور تلاش هاي سينمائي بازيگراني چون جورج کلوني چه فکري مي کنيد؟
کلوني باهوش و با استعداد است. آدم خوب و مهمي است، اما او را درفهرست کساني قرارنمي دهم که در کنار من تا شکست پيش مي روند تا چيزي را عوض کنند. يعني اينکه او فقط به من کمک مي کند تا اميد خودم را از دست ندهم. درمورد فيلم هايي که شما به آنها اشاره مي کنيد، چيزي نديدم. در دل طبيعت وحشي در چند سال گذشته خيلي مرا مشغول خودش کرده بود. ببينيد نکته حياتي ساختن فيلم هاي خوب است، چه سياسي و يا غير سياسي. درست کارکردن و خوب بزرگ کردن بچه ها، يک فعاليت سياسي است.
چه چيزي شما را جذب داستان اليويه دازا کرد؟
وقتي اولين نسخه فيلمنامه را خواندم، شروع آن به نظرم فوق العاده رسيد و وسوسه ساخت اين داستان را در من به وجود آورد. کمي شبيه اين بود که دوتا ميل بافتني با يک گلوله کاموا به رنگ مورد علاقه ام جلويم باشد ومن به خودم مي گفتم که با آنها يک پوليور خواهم بافت. نقطه شروع داستان مردي است که درمراسم خاکسپاري يکي از آشنايان حاضر مي شود و متوجه مي شود با احتساب بيوه متوفي تنها هفت نفر در مراسم شرکت کرده اند. اين به نظرش وحشتناک مي آيد و مي خواهد از اطرافيانش بپرسد که آيا در روز خاکسپاري خود او همگي شرکت خواهند نمود. کسي جوابگوي او نيست، چون او کسي را ندارد... دوستي ندارد. وضع ماليش بد نيست، اما بايد يک دوست خوب هم داشته باشد. به خودم گفتم با چنين شروعي؛ دستمايه تعريف يک داستان فوق العاده کمدي فراهم است. يک داستان سبک و در عين حال موضوعي که به هرکدام از ما هم مربوط مي شود. اين که از خودمان بپرسيم: ايا دوست يا دوستاني داريم؟ اين اصلي ترين سوال در روابط انساني است.

جنبه کودکانه اي هم در اين نوع سوال ها هست...
يک نکته خيلي با مزه در فيلم هست. وقتي که دانيل اوتوي درطول آخرين تلاش هايش براي اطمينان پيدا کردن از اينکه دوستي دارد، دريک آن خودش را کاملا شکننده مي يابد. مثل اينکه دوباره به کودکي بازگشته باشد، اين مطلب حقيقت دارد که در دوران مدرسه راحت تر دوست مي شويم. چيزي خنده دار و درعين حال متاثر کننده و ترحم برانگيز اين است که او احساس مي کرده کلي دوست دارد، ولي در آن لحظه متوجه مي شود که يک دوست واقعي ندارد. در واقع او خودش را مثل سن هفت سالگي تنها در ميان حياط مدرسه مي يابد. و از دريافت اين موضوع به هم مي ريزد. چيزي است که براي من خيلي جالب است.
در بسط داستان اوليه چه چيزهائي را مد نظر داشتيد؟
همانطور که به شما گفتم از شروع داستان خيلي خوشم آمد. اما صادقانه بگويم که نمي دانستم اين زمينه چيني بعدها چه پيچ و خمي به خودش خواهد گرفت. فقط يادم مي آيد به مسيري مي رفت که زياد به دلم نمي چسبيد. به نظرم ازنظر احساسي چيز زيادي در آن نبود. بنابر اين بعد از گرفتن اجازه با کمک ژروم تونر فيلمنامه را بازنويسي کردم.
ولي در حالي که منتظر يک کمدي واقعي با شوخي ها و موقعيت هاي کاملاً کميک بوديم، فيلم متاثر کننده و دراماتيک از آب در آمد...
هرگز نمي شود نگاه بيروني به فيلم حدس زد. من خودم کاملاً به اين امر واقف بودم که بايد يک فيلم مفرح ومردم پسند بسازم که تماشاي آن راحت باشد. ولي ظاهراً نتيجه کار به اين شکل در نيامده است. از طرف ديگر ساخت يک فيلم سبک جلف هم در فکر نبود. هر فيلمي بايد چيز فوق العاده اي در خود داشته باشد. اين شخصيت احتمالاً نتفر انگيز هم بايد براي بردن يک شرط احمقانه، يک دوست صميمي براي خودش دست و پا کند، تا ما تحت تاثير قرار بگيريم.

تمايل به قراردادن اين فيلم در گونه کمدي قبل از ديدن آن، شايد به اسم داني بودن کمدين برمي گردد که بالاي همه اسم ها برروي پوستر فيلم آمده است؟
احتمالاً همين طور است. دقت داشته باشيد که با اين وجود فيلم بسيار خنده دار است. اما براي کساني که از اين فيلم خوش شان آمده است اين تنها جنيه مثبت آن نيست و از آن فراتر مي رود. همه ما کمدين هايي بزرگي چون بورويل، کلوش و خيلي هاي ديگر را مي شناسيم، وقتي به دنبال يک اجراي انساني تر، حقيقي تر، ساده تر و امروزي تر آنها مي گرديم، مي بينيم اکثراً حاصل کارشان به طرزي شگفت آور انساني است. همين مسئله در مورد داني بون هم صدق مي کند که نقش هميشگيش را دراين فيلم بازي نمي کند، ولي حاصل کار فوق العاده است. چرا که او صادقانه و حقيقي بازي مي کند.
چگونه فهميديد که ترکيب دانيل اوتوي و داني بون روي پرده اين قدر خوب خواهد شد؟
تصور اينکه حاصل کنار هم قراردادن هنرپيشه هاي که هرگز با يکديگر همبازي نشده اند، کاملاً خوب و يا کاملاً بد خواهد شد، منطقي است. در مرحله انتخاب بازيگران احساس مي کنم دقيقاً مثل آشپزي هستم که با وجودي اينکه نمي داند چرا کمي پاپيريکا[فلفل قرمز] به غذا اضافه مي کند، ولي اين حس را دارد که نتيجه کار بهتر خواهد شد. چند وقت پيش شنيدم که يکي از معروف ترين توليد کنندگان ماکارون[نوعي شيريني] براي کريسمس با فواگرا-جگر چرب اردک که توليد و طبخ آن جايگاه مهمي در آشپزي فرانسوي دارد- ماکارون درست کرده است! اين ديگر زياده روي است. واضح است که آنها اين امکان را داشتند که قبل از وارد کردن اين محصول تازه به بازار، آن را بچشدند تا اگر خوب نبود توليدش نکند. اما به خودش گفته که ترکيب شکلات با فواگرا چيز خوبي خواهد شد. من هم شخصاً با دليلي کاملاً مشابه دانيل اتوي و داني بون را انتخاب کردم.

تصور شما از دوستي چيست؟
بيش از هرچيز نبايد يک رابطه کاملاً بسته باشد. به همين دليل است که معناي "بهترين دوست" را نمي فهمم. چون شخصاً کسي را به عنوان بهترين دوست ندارم و حتي نمي دانم برايم جالب است که چنين کسي را داشته باشم يا نه، کسي که بخواهد نشانه همه دوستي من باشد. برداشت من از دوستي بازتر از اين است، دوستي براي من عبارت است از علاقه اي که به ديگري داريم و کنجکاوي نسبت به افرادي که با آنها رفت وآمد مي کنيم. يک رابطه مبتني براعتماد و همياري و سخاوت است، اما به شرطي که دوطرفه باشد. شما نمي توانيد دوستي داشته باشيد، اگرخودتان را به عنوان دوست آن شخص نبينيد. دوستي خيابان يک طرفه نيست.
اين طور برداشت مي کنم که دوستي براي شما احساسي است به قدرت عشق. دراين فيلم و فيلم ديگرتان دختري روي پل رابطه اي که دانيل اوتوي با ونسان پارادي برقرار مي کند بيشتر از آن که عشق باشد يک دوستي مبهم است...
مورد "بهترين دوست من" ازهمان اول کمي خاص است. مشخصاً وقتي قضيه رابطه بين دو مرد و يا دو زن است تنها مسئله دوستي دربين است و يا اينکه قضيه عشقي همجنسگرايانه است که تا حال هرگز به آن نپرداخته ام. چيزي که تا به حال در کارهايم به آن پرداخته ام اکثراً رابطه بين يک زن و يک مرد بوده است و دختري روي پل نمونه خوبي است. صحبت از دوستي نيست، بلکه يک جور کشش تکان دهنده است و ميلي که بر سر شخصيت هاي فيلم سايه مي افکند و موجي از احساسات عاشقانه شروع مي کند به عطرآگين کردن زندگيشان. اما تصور نمي کنم که اين يک دوستي باشد.

شما مي گوئيد که "بهترين دوست من" فيلمي است براي مخاطب عام. اما چنين جنبه اي در برنزه ها 3 خيلي بيشتر به چشم مي خورد. آيا بعد از فيلم پر خرج و بزرگي مثل برنزه ها لازم بود که خودتان را در چنين پروژه اي غرق کنيد؟
به نظرم اين مسئله خيلي بغرنج و پيچيده نيست. هميشه مايل به ساختن کارهايي متفاوت با يکديگر داشته ام و ضمناً قبل از ساخت برنزه ها 3 براي اين کار تعهد داده بودم. پس ساخت اين فيلم بعد از آنچه که شما "فيلم پر خرج" مي ناميد صورت نگرفته است که به خودم بگويم حالا نوبت يک کار شخصي است. من کارهايم را يکي بعد از ديگري انجام مي دهم، اما از قبل آنها را برنامه ريزي مي کنم. به زمان زيادي پيش از ساخت يک فيلم احتياج دارم تا همه چيز به پختگي برسد.
اعلام کرديد که مي خواهيد تا قبل از کنار بازنشستگي سه فيلم ديگر بسازيد ؟
اگر از 25 فيلمي که ساخته ام ناراضي بودم، مدت ها پيش کنار مي کشيدم. يا اينکه تنها به ساخت فيلم هايي ادامه مي دادم که به آنها افتخار کنم. امروز با نگاهي به گذشته، شايد گزافه گويي به نظربرسد، اما به خودم مي گويم انتخاب فيلمسازي اشتباه نبود. تعدادي از فيلم هايم مزخرف هستند و خوب از کار در نيامده اند، اما چند تايي هم هستند که وقتی به آنها نگاه مي کنم به خود مي گويم؛ به خاطر هيچ و پوچ به اين حرفه نپرداخته ام.
گفت و گو کننده: لوران تيتي، دي وي دي راما

روي اندرسون کارگرداني است که با آرامش کارمي کند. بين آوازهايي از طبقه دوم با فيلم جديدش شما، زنده ها هفت سال فاصله افتاده است. مانند فيلم قبليش، کارگردان تابلوهائي زنده را ترسيم مي نمايد که بيانگر جهاني رو به احتضار است. فيلمي با شخصيت هاي ناشناس که خاموشانه ملودي نااميدي را مي سرايند. يک پروسه اعصاب خرد کن که درظاهر اين تمايل را در بيينده ايجاد مي کند تا يک گلوله در سر خود شليک کند. اما اين شعرانساندوستانه، متاثر از بونوئل، کوريسماکي و الکس وان وارمردام [نويسنده، کارگردان، بازيگر و آهنگساز هلندي] خنده را برعبوس بودن ارجحيت مي دهد. بازتابي از خود کارگردان که در جريان اين مصاحبه اشتياق و هجوي نادر را از خود بروز مي دهد. امروزه از شيوه او در ساخت فيلم هاي تبليغاتي- کاري که مدت بيست سال به آن پرداخته- و سينمايي، اگر نخواهيم آن را شبيه سازي بناميم، بسيار استفاده مي شود. به طور مشخص، متاخرترين نمونه آن فيلم هاي ينس لين مستند ساز نروژي درباره زندگي معاصر کشورش است که خطوط اصلي چيزي اتفاق افتاد و آوازهايي از طبقه دوم را در اقليم هايي تخيلي و راز و رمزگونه تارکوفسکي وار دوباره به کار گرفته است. اما شما، زنده ها[يا با نام فرانسوي اش: ما زندگان] بيشتر از آنکه مبتني بر نوعي عرفان باشد، بيشتر بر تغيير و درهم ريختگي در ترتيب تابلوهاي زيباي او بنا شده و دوستداران اندرسون را براي اولين بار مايوس خواهد کرد. با اين حال، فيلم يک توهم بصري است. حاصل کار بسيار فکر شده به نظر مي رسد و اهميت زيادي به جايگاه شخصيت در محيط داده شده است. مانند کارهاي قبلي اندرسون، حتي اگر دوباره ديدن دو فيلم هاي اوليه او[يک داستان عاشقانه سوئدي 1970 و گيلياپ 1970] سخت به نظر برسد، او نيروي غافلگير کننده اي از وراي صحبت هاي بسيار قاطعانه خود بروز مي دهد. تعجب برانگيزتر از همه، تسلط او بر سخنوري و ظرفيت و سهولت او در به کارگيري شيوه هاي مختلف بياني است. چيزي که هميشه در سينما به چشم نمي خورد.
چرا دومين فيلمتان گيلياپ اين قدر کمياب است. دي وي دي آن هنوز منتشر نشده است؟
دي وي دي گيلياپ همين چند وقت پيش در سوئد به بازار آمد. اما نه زياد ديده شد و نه تحسين شد. من دو فيلم اولم را دردهه 70 با تهيه کننده هاي مختلفي ساختم. و به خاطر مسائل حقوقي قدرت اعمال فشاربراي پخش آنها روي دي وي دي ندارم. البته از ساختن آنها احساس افتخار هم نمي کنم. اين دو فيلم درسوئد چه از ديدگاه نقادانه و چه از نظز هنري ناکامي هاي بزرگي محسوب مي شوند. و تهيه کننده آنها بر اين اعتقاد است که ارزش تبديل به دي وي دي را ندارند. توجيه کميابي آنها هم اين است که شخصاً هم به آنها دلبستگي زيادي ندارم. با نگاه به گذشته، نسبت به فيلم هايم بسيار سخت گيرتر شده ام. در چندين مورد از جمله پايان گيلياپ که از طرف تهيه کننده به آن تحميل شد، کوتاه آمدم. هيچ نظارت پيوسته اي روي کارم نداشتم. يادآوري اين موضوع حتي امروز مرا عصباني مي کند. درزمان نمايشش در سوئد 1976 يک منتقد سوئدي نوشت گيلياپ بدترين فيلمي است که تا حال ساخته شده است. در فرانسه با وجود تمام اين مسائل فيلم براي بخش دو هفتۀ کارگردان هاي کن انتخاب شد. حتي توسط يک پخش کننده خريداري ودر پاريس به نمايش در آمد. يادم مي آيد که يک نسخه از مطلب فيگارو را دريافت کردم که کاملا تحسين آميز بود. فرانسه تنها کشوري بود که از فيلم من دفاع کرد. البته اين را هم بايد بگويم که اين تنها دفاع از فيلم من درفرانسه بود!
شيوه بصري شما مبتني برتابلوهاي شوخ، مهيج و ريشخندآميز نسبت به بشريت است. آيا سبک تان در سال هاي دهه 70 نيز به اين صورت بود؟
نه، تفاوت هاي سبکي با اولين فيلمم آغاز شد. يک داستان عاشقانه سوئدي فروش بسيار خوبي در سوئد داشت، برخلاف گيلياپ که طلسم شده باقي ماند. تهيه کنندگان مي خواستند که شيوه خودم را مانند همان فيلم اولم نگه دارم و مرتب با همان فرمول فيلم بسازم. قبول نکردم. احساس مي کردم که تا آخر اين شيوه کلاسيک روايت رفته ام.مي بايست شيوه ام را تغيير مي دادم و راه هاي ديگري را مي رفتم. درگيلياپ راه جديدي براي تعريف يک داستان ارائه کردم. تمايل من در آن زمان توجه برانگيز کردن چيزهايي بود که توجهي برنمي انگيختند. طريقه اي که مردم جا به جا مي شوند؛ چيزهائي از اين قبيل. صادقانه فکر مي کنم که موفق نشدم. تناقض بامزه اي است، اما در گذشته آن چنان درگيرشان بودم که هرگونه نقد و نظري را رد مي کردم. کمي بعد بري ليندون کوبريک به نمايش در آمد. او نيز همچنين شيوه اي را اختيارکرده بود. کوبريک بي اهميت ترين قسمت هاي زندگي را برگزيده بود تا آنها را از نظري بصري به شکلي درخشان به تصوير بکشد. من هم دقيقاً به دنبال چنين چيزهايي بودم. از آن زمان، اين فيلم به يکي از فيلم هاي محبوبم تبديل شد.
چرا بيست سال بين گيلياپ و آوازهايي از طبقه دوم فاصله افتاد؟
گيلياپ مرا کاملاً نابود کرد. بي اغراق يک شکست کامل بود! در آن زمان سينما را رها کردم و هرگز از طرف تهيه کننده اي در آن زمان دوباره براي کار دعوت نشدم. وقتي فيلمي مي سازيد که از بودجه اوليه بيشتر تمام مي شود و به موفقيت مي رسد همه راضي هستند. وقتي فيلمي مي سازيد که از بودجه اوليه بيشتر تمام مي شود و فيلم شکست مي خورد، شما اخراج مي شويد. هيچ کس مرا نمي خواست. توليد کنندگان فيلم هاي تبليغاتي تنها کساني بودند که با ديگران موافق نبودند. آنها به من امکان ادامه کار دادند. من براي ايرفرانس، سيتروئن و شرکت هاي بيمه سوئدي کارهاي تبليغاتي کردم.
شعار يکي از شرکت هاي بيمه که براي شان کار مي کردم اين بود: همه دير يا زود يک روز به بيمه احتياج خواهند داشت. بايد از تعدادي حادثه معمولي فيلم مي گرفتيم؛ حوادث روزمره. از آن موقع شروع کردم به تصوير کردن تابلوهايي بي نهايت کند. اگر با يک تدوين مبتبي بر نماهاي خرد شده کار مي کردم هرگز متوجه کندي تصادف نمي شدم. مردي که به زمين مي خورد و خود را زخمي مي کند، بايد جلوي دوربين به زمين بيفتد. براي دادن احساس يک سقوط واقعي و ايجاد تمايل به استفاده از اين بيمه. با کار کردن روي فيلم هاي تبليغاتي چيزهاي زيادي را در مورد تدوين آموختم. به لطف پول سفارش دهند گان فيلم هاي تبليغاتي، توانستم شرکت توليد فيلم خودم-استوديو 24- را تاسيس کنم و دو فيلم بلند بسازم. اين فيلم ها نمي توانست توسط تهيه کننده ديگري ساخته شوند. بي هيچ گفت وگو مي بايست خودم به تنهايي فيلم هايم را تهيه کنم.
در اين فاصله شما چند فيلم کوتاه به ياد ماندني ساختيد. چيزي اتفاق افتاده[1987] و جهان افتخار[1991].
آزادي کاملي داشتم که به من اجازه تمام بلند پروازي ها را مي داد و اين فرصت را به من داد تا به موضوعاتي رو بياورم که بسيار به من نزديک هستند. از زمان کودکي ذهن من درگير مسئله احساس گناه بوده است. از يک طرف گناهکاري چيزي شخصي است که بعد از يک رفتار بد احساس مي نماييم و از طرف ديگر به احساسي جمعي و تاريخي احساس مانند يک ناکامي. اين حس مجرميت مي تواند باعث مطرح شدن دوباره تمام آنچه در تاريخ مان روي داده بشود مثل فتوحات، برده داري و جنگ جهاني دوم. هميشه اين حس مجرم بودن را داشته ام که به يک نژاد گناهکارتعلق دارم. شروع کردم به ابراز آن در جهان افتخار و در فيلم هاي بلندم به آن ادامه دادم و در هر دو فيلم نشان دادم شخصيت ها چگونه خود را تحقير مي کنند بدون آنکه خودشان لزوماً به آن واقف بيرند.
آيا امروز و بعد از ساخت آوازهايي از طبقه دوم و شما، زنده ها به سينماي کلاسيک علاقه بيشتري نشان خواهيد داد؟
ما هميشه ميل داريم که موجب شگفتي ديگران و خودمان بشويم. هميشه ميل به خلق يک داستان بر اساس گفتار و سبکي بسيار کلاسيک داشته ام. بيشتر از سر تمايل زدن به جاده خاکي. هنوز تصميم نگرفته ام کي اين کار را بکنم. اما فکرش برايم جذاب است. چون گاهي از دست بعضي منتقدها- به خصوص در سوئدي ها- عصباني مي شوم که مي گويند سبک آوازهايي از طبقه دوم را در شما، زنده ها تکرارکرده ام. درحالي که من تنها دو فيلم در اين سبک ساخته ام. قبول دارم که هردو آنها ازشيوه اي مشترک بهره بردند. اما من خودم را تکرار نمي کنم. يک سينما گر را متهم نمي کنند که بيست سال فقط يک فيلم را ساخته است. ون گوگ را متهم نمي کنند که تمام عمرش ون گوگ بوده است. من از زمان گيلياپ به دنبال اين سبک بودم، مثل تجربه اي که قرار نيست امروز آن را فراموش کنم مثلاً چارلي چاپلين را به ياد آوريد که به او نيز اين اتهام را وارد مي کردند که خودش را تکرار مي کند. يک بار که شروع کرد به ساخت فيلم هاي متفاوت دوباره سريعاً به سبک هميشگي اش باز گشت. اين فکر موجب آرامش ام مي شود که بايد در سبک خودم ادامه به کار بدهم. و بيشتر و بيشتر به آن عمق ببخشم. حتي اگر آوازهايي از طبقه دوم و شما، زنده ها وقت زيادي از من گرفته باشند؛ سياه مشق فيلم بزرگي هستند که بايد در آينده ساخته شود. اين به من اجازه مي دهد تا از نظر خلاقيت هنري فيلمي به تاثير گذاري آندري روبلوف تارکوفسکي بسازم. حداقل اين تاثيري است که او روي من گذاشته است. در آينده دوست دارم خشونت طنزم را تلطيف کنم، اما اين چيزي است که موجب در هم ريختن تابلوهاي منظم مي شود. مايل هستم مرزهاي بين رويا و واقعيت، و گذشته و حال را با دادن تحرک بيشتر وحالتي خودانگيخته به فيلم هايم فرو بريزم.
فيلم کارکردي متناقض دارد. خنده دارترين صحنه فيلم که مردي فقير سفره روي ميز يک خانواده بورژوا را با تمام ظرف هاي گران قيمت روي آن مي کشد، بايد سخت ترين صحنه فيلم برداري هم بوده باشد. آيا به تصوير کشيدن يک شکست راحت است؟
در اين صحنه، مي بايست بدجنسي ام را نشان مي دادم تا بازيگران موفق شوند بدون منفجر شدن از خنده منفجر آن را اجرا کنند. خودم را عصباني نشان مي دادم. به آنها کلک مي زدم، اما نتيجه کار بر پرده گواه همه چيز است و اين از همه چيز مهم تراست. دو برداشت براي اين صحنه گرفتم، که بسيار ناراحت کننده بود. چرا که مي بايست هر بارميز را از نو چيد، بشقاب ها و ليوان هاي شکسته را از نو گذاشت. فکر کردن دوباره به آن و چنين جزئياتي موجب خنده ام مي شود. چيزهاي بسياري در زندگي هست که هرروز موجب خنده ام مي شود. به راحتي حتي به چيزهاي تراژيک مي خندم. رفتار آئيني روزانه موجب تفريحم مي شود. در اين هتلي که اين مصاحبه را انجام مي دهيم، قبل از رسيدن شما داشتم از خنده مي مردم. چون در ورودي يک پيشخوان هست که سه نفر پشت آن ايستاده اند. فضاي آن براي اين که هر سه وارد آن شوند، بسيار کوچک است. با يک نگاه مي شد فهميد چه کسي در ميان آنها رئيس است. چون که لباس فاخرتري با دگمه هاي طلايي به تن داشت که اين را به وضوح ثابت مي کرد. اين موضوع خيلي مرا خنداند، اما شايد ديگران را به خنده نيندازد!