تبليغاتX
سینما ادیسه
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

تابستان امسال آنتونیونی و برگمان , دو استاد بزرگ سینما به فاصله چند ساعت چشم از جهان پوشیدند . مرگ تقریبا  هم زمان ایشان سبب شد که اکثر مطبوعات نیز هم زمان نگاهی به کارنامه این دو هنرمند بیندازند , ازجمله هرالدتربیون که دست به انتشار ادای احترام دو تن از دیگر بزرگان سینما با سبک و سیاقی متفاوت از ایشان و یکدیگر زد . اسکورسیزی در یاد آنتونیونی و وودی آلن برای برگمان . مجله پوزتیف شماره ژانویه ترجمه -فرانسه- این دو نوشته را چاپ نموده است . ترجمه از ترجمه معمولا توصیه نمی شود اما اسم هر کدام از این چهار نفر وسوسه انگیز است و پس ...

‎مارتين اسکورسيزي درباره آنتونيوني‎

هزارو نهصد و شصت و يک....زماني دور. با اين وجود حس ديدن ماجرا براي اولين بار، همچنان درمن زنده و حي و ‏حاضر است. گويي همين ديروز بود. ‏

آن را کجا ديدم؟ در تئاتر هنر در خيابان هشتم – نيويورک- يا بيکمن؟ يادم نمي آيد اما خوب به ياد مي آورم هجوم ‏موسيقي ابتداي فيلم را که وجودم را فراگرفت. تهديد آميز، بسيار ساده و بي پيرايه مانند نداي کلارينت عزا که از مرگ ‏خبر مي دهد و سپس خود فيلم. يک کشتي تفريحي زير نور آفتاب روي دريا مديترانه با تصاوير سياه و سفيدي روي ‏پهناي پرده که تا قبل از آن چنين تصاويري نديده بودم. ترکيبي از جزئيات. يک جور ناراحتي بسيار عجيب. شخصيت ‏هايي غني که به يک معني زيبا بودند و مي شد گفت به لحاظ معنوي زشت. آنها براي من چه بودند؟ من براي آنها چه ‏مي توانستم باشم؟ آنها به يک جزيره مي رسند. ازهم جدا مي شوند، ناپديد مي شوند. خودشان را برنزه مي کنند و با هم ‏مشاجره مي کنند. سپس ناگهان زن-که نقش اش توسط لئا ماساري ايفا شده بود- که به نظر قهرمان فيلم مي رسيد از ‏زندگي شخصيت هاي فيلم و همين طور خودش ناپديد مي شود. کارگردان بزرگ ديگري درهمان زمان در فيلمي بسيار ‏متفاوت اين صحنه را دقيقا ساخته است. اما درحالي که آلفرد هيچکاک در سرگيجه آنچه که برسرجنت لي آمده است را ‏به ما نشان مي دهد و... آنتونيوني هرگز آنچه بر سر آنا- شخصيت لئا ماساري- در فيلم آمده است را نشان نمي دهد. آيا ‏غرق شده است؟ آيا از روي صخره ها پرت شده؟ از دوستانش فرار کرده و زندگي جديدي را شروع کرده؟ ما هرگز ‏جواب آن را پيدا نمي کنيم.‏

سپس توجه فيلم بيشتر بر روي دوست و معشوق آنا، کلوديا و ساندرو که نقش شان توسط مونيکا ويتي و گابريل فرزتي ‏ايفا مي شود، متمرکز مي گردد. آنها به جستجوي او مي روند و به نظر مي رسد که فيلم به سمت نوعي جستجو مي رود. ‏اما بعد توجه ما معطوف به مکانيسم هاي جستجو توسط دوربين و شيوه جابجايي آن مي شود. هرگز نمي فهميم نه به کجا ‏مي رود و نه آنچه را که تعقيب خواهد کرد. به همين ترتيب دل مشغولي شخصيت ها نيز به سمت نور، گرما و حس ‏مکان تغيير مي کند و سپس احساس شان به يکديگر. ‏

همه اينها منجر به پديدي آمدن داستاني عاشقانه مي شود، اما آن هم ناپديد مي شود. آنتوينوني حساسيت ما را نسبت به ‏چيزي بسيار عجيب بر مي انگيزد، چيزي که هرگز در سينما نديده بوديم. اين شخصيت هاي پر نوسان که اين رو به آن ‏رو مي شوند، سرانجام همگي منجر به يک بهانه ساده مي گردند. جستجو بهانه اي بوده است براي با هم بودن و با هم ‏بودن نيز خود يک جور بهانه است، چيزي که به زندگي شان شکل مي بخشد و به آن نوعي معنا مي دهد. ‏

هر چقدر بيشتر ماجرا را نگاه مي کردم "هنوز هم اغلب آن را نگاه مي کنم" بيشتر مي فهميدم که زبان بصري آنتونيوني ‏توجه ما را معطوف ضرباهنگ جهان مي کند: ضرباهنگ مشهود سايه روشن و اشکال معماري، اشخاص چيده شده در ‏چشم اندازي که هنوز بسيار هولناک مي نمايد. همچنين زمان بندي فيلم که به نظر مي رسيد با ضرباهنگ زمان همخوان ‏است و حرکت کند و بي رحم براي آنچه که به من خبر از شکست عاطفي شخصيت ها و وارد کردن ايشان به يک ‏زندگي جديد و سپس ماجراي ديگر و ديگر مي کند. مانند تم آغازين که بي وقفه اوج مي گيرد و وسعت مي يابد؛ بدون ‏پايان.‏

درحالي که تقريبا تمام فيلم هايي که ديده بودم به يک نتيجه منجر مي شد، ماجرا به نابودي منتهي مي شد. شخصيت ها ‏به توانايي يا ظرفيت درک واقعي خويشتن شان نمي رسيدند. آنها فقط به درکي رو به انقراض مي رسيدند، ادراکي که ‏همزمان کودکانه و واقعي بود. در صحنه پاياني که بسيار فصيح و نا اميدانه و يکي از ستوه آورترين صحنه هاي تاريخ ‏سينماست، آنتونيوني به چيزي فوق العاده عينيت مي بخشد. درد زنده بودن و رمز و راز.‏


ماجرا يکي از عميق ترين شوک هايي را که درسينما حس کردم بر من وارد کرد، قوي تر از فيلم از نفس افتاده يا ‏هيروشيما عشق من[ساخته دو استاد سينماي مدرن ژان لوک گدار و آلن رنه که هردو زنده وفعال هستند] و يا زندگي ‏شيرين فليني. قديم افراد دو دسته بودند. آنهايي که فيلم فلليني را دوست داشتند و آنها که ماجرا را. مطمئن بودم که ‏قاطعانه در جبهه آنتونيوني قرار مي گيرم، ولي اگر آن زمان از من مي پرسيدند چرا؟ مطمئن نيستم که مي توانستم علت ‏آن را توضيح بدهم. فيلم هاي فلليني را دوست داشتم و زندگي شرين را تحسين مي کردم؛ اما ماجرا مرا به چالش مي ‏کشيد. ‏

فيلم فلليني مرا متاثر مي کرد و دگرگون مي ساخت. اما فيلم آنتونيوني درک مرا از سينما و دنياي اطرافم عوض نمود و ‏اولي را يکدست و دومي را بدون حد و مرز ساخت. آدم هايي که آنتونتوني از آنها حرف مي زد، بسيار به آدم هاي ‏اسکات فيتر جرالد شبيه و به همان اندازه به نسبت آدم هاي زندگي من متفاوت وعجيب بودند. اما سر آخر اين موضوع ‏به نظر بي اهميت مي رسيد. من مجذوب ماجرا و فيلم هاي بعدي آنتونيوني شدم و اين موضوع که آدم هاي او به طرزي ‏معمول به سرانجام نمي رسيدند بي وقفه مرا به خود جلب مي کرد. آنها رازها و در واقع رازي را مطرح مي ساختند؛ ‏اين که چه کسي هستيم، هرکس براي ديگري و براي خودمان وبراي زمان. مي توانم بگوييم که آنتونيوني مستقيما ‏رازهاي روح را زير نظر داشت. آري براي اين است که بي وقفه به اين فيلم مراجعه مي کنم.‏

آنتونيوني با هر فيلم راه هاي جديدي را باز مي کرد. هفت دقيقه آخر کسوف و سومين قسمت از سه گانه آزاد و مستقلي ‏که با ماجرا شروع شد [فيلم مابين آنها شب بود] حتي هولناک تر از لحظات پايان فيلم اول بودند. آلن دلون و مونيکا ويتي ‏با هم قرار مي گذارند و هيچ کدام سر قرار نمي روند. شروع مي کنيم به ديدن چندين چيز؛ خط کشي عابرپياده، يک تکه ‏چوب که داخل يک بشکه بالا وپايين مي رود و شروع مي کنيم به فهميدن اين که داريم محلي هايي را مي بينيم که از ‏حضورشان خالي است. به صورتي فزاينده آنتونيوني ما را در مواجهه با زمان و مکان قرار مي دهد و آنها به نوبت ‏چشم در چشم ما مي دوزند.‏

همگي ما شاهد بهترين ها در فيلم هاي آنتونيوني بوديم : کساني که آثار فوق العاده بعد از ماجرا را تعقيب کردند فيلم ‏هايي چون: بانويي بدون کامليا و زناني ميان ايشان، فرياد و وقايع نگاري يک عشق که آن را بعدها کشف کردم و همين ‏طور چشم انداز هاي نقش پردازانه صحراي سرخ و آگراندسيمان و پايان رهايي بخش زابيرسکي جايي که قهرمان زن ‏فيلم انفجاري را تصور مي کند که در آن آبشاري از آوار جهان غربي با حرکتي بسيار کند و رنگ هائي بسيار تند از ‏وراي اکران فرو مي ريزد. ‏

درطول سال ها بارها با آنتونيوني ملاقات کردم. يک بار شب جشن شکرگزاري-يکي از اعياد مذهبي که در آن شب ‏خانواده ها گرد هم مي آيند- را دريکي از سخت ترين مراحل زندگيم با هم گذرانديم و من همه تلاشم را کردم که به او ‏بگويم که اين موضوع چقدر براي من مهم است که او پيش ماست. بعدها پس از سکته اي که منجر به از دست دادن ‏قدرت تکلمش شد، سعي کردم او را در پيش بردن پروژه اش آخرين فيلمش کمک کنم. يک فيلمنامه عالي از مارک پيپلو ‏که اغلب با او همکاري داشت و بسيار متفاوت با تمام آنچه که تا آن زمان ساخته بود و افسوس مي خوردم که اين کار ‏هرگز عملي نشد.‏

‏ اما من بيشتر از خود او، تصاوير او را شناختم. تصاويري که همچنان به رسوخ و تاثير در من ادامه مي دهند وهمين ‏طور به گسترده کردن احساسم نسبت به آنچه که در جهان زنده است...‏

‎وودي آلن درباره اينگمار برگمان‎


خبر مرگ برگمان را دراويدو، يک شهر کوچک و زيبا درشمال اسپانيا جايي که مشغول ساختن فيلمي هستم، دريافت ‏کردم. پيغام تلفني يک دوست مشترک مرا سر صحنه دگرگون ساخت. برگمان به من گفته بود که نمي خواهد در يک ‏روز آفتابي بميرد. در آن زمان آنجا حاضر نبودم. براي او آرزو کردم که در شرايط جوي خنثي-نه باراني و نه آفتابي- ‏مرده باشد، چيزي که تمامي کارگردان ها در پي آن هستند. ‏

قبلاً نيز اين حرف را به کساني که نگاهي رمانتيک به هنرمند و آن کس که کار خلاقه مي کنند دارند، گفته ام: دست آخر ‏هنرتان شما را نجات نمي دهد. هرچقدر که آثارتان عالي باشد - برگمان کاتالوگي فوق العاده از آن را به ما ارزاني داشته ‏است- شما را در امان از تق تق مرگ بر در مانند شواليه و دوستانش در پايان مهر هفتم قرارنمي دهد. پس در يک روز ‏تابستاني، برگمان شاعر بزرگ سينمايي اخلاق نتوانست "کيش و مات" گريز ناپذير را عقب بيندازد. ‏

Bengt Ekerot et Max von Sydow - Le Septième Sceau

به طنز گفته ام که هنر، کاتوليسم روشنفکري است. يعني جايگاه بلند باور و اميد درنزد ايشان. اما بهتر از زنده ماندن در ‏قلب و روح تماشاگر، زنده ماندن در آپارتمان خودتان است! واضح و مشخص است که فيلم هاي برگمان به زندگي ادامه ‏مي دهند، آنها در موزه ها و تلويزيون پخش خواهند شد و در قالب دي وي دي به فروش خواهند رسيد. اما قدر شناسي ‏جايزه اي کوچک است. چرا که يقين دارم که او خوشحال مي شد اگر مي توانست هرکدام از فيلم هايش را با يک سال ‏عمر اضافي تعويض مي کرد. چيزي که شصت سال ديگر به عمر و مجالش براي ساختن فيلم مي افزود. ثانيه اي ترديد ‏نمي کنم که مهلتش را صرف ساخت چيزي مي نمود که بيش از همه چيز دوست مي داشت: فيلم ها. ‏

برگمان ادراک را دوست داشت. استقبال از فيلم ها برايش کم اهميت بود. او دوست داشت تحسين بشود.همان طور که ‏يک بار به من گفت "اينکه فيلم هاي مرا دوست ندارند، عذابم مي دهد.... به مدت سي ثانيه" ارقام فروش فيلم برايش ‏جالب نبود. با وجودي که تهيه کننده و پخش کنندگان عادت داشتند که سهم او را از فروش از همان هفته اول بپردازند. ‏اين حرف ها از يک گوش او وارد مي شد و از گوش ديگرش خارج. ‏

او دوست داشت که توسط نقدها ستايش شود اما احتياجي به آنها نداشت. او دوست داشت که تماشاگران کارش را دوست ‏بدارند، اما هميشه ارتباط ايشان را با فيلم هايش آسان نمي ساخت. ‏

با وجود که ديدن آنها کمي صبر و تامل مي طلبيد، ولي ارزش اش را داشت. به عنوان مثال وقتي مي فهميم که دو زن ‏فيلم سکوت معرف دو صورت از يک شخصيت هستند. اين امر يک گشايش مبهوت کننده به اين فيلم معما گونه ارزاني ‏مي دارد. يا وقتي قبل از ديدن مهرهفتم و يا چهره درفلسفه دانمارکي تعمق کنيم مطمئناً کمک مي کند. اما توانايي هاي ‏روايتگري او آن چنان بود که مي توانست با دستمايه اي دشوار تماشاگر را روي صندلي خود ميخکوب کند. کساني را ‏بعد از تماشاي فيلمي از او ديده ام که مي گفتند: "همه آنچه را ديدم نفهميدم، اما سرهر نمايي به صندلي خود چسبيده ‏بودم".‏

برگمان خود را وقف تئاتر کرده بود، جايي که کارگرداني بزرگ بود. اما کار سينمايي او متاثر از تئاتر نبود. جوهر کار ‏او از نقاشي، موسيقي، ادبيات و فلسفه نشات مي گرفت. او دروني ترين مشکلات انسانيت را نشان مي داد، آنچه که ‏اغلب به شعرهاي سينمايي اش عمق مي بخشيد. اخلاق، عشق، هنر سکوت خداوند و دشواري روابط انساني، عذاب ‏ترديد مذهبي، شکست در ازدواج و مشکلات آدم ها براي ارتباط با يکديگر. ‏

 

بااين وجود مردي بود گرم، شوخ، نامطمئن برتوانايي هاي عظيمش و در حلقه زن ها. ملاقات با او، ورود به معبد ‏خلاقيت يک نابغه خوفناک و عبوس نبود که با لهجه سوئدي و افکار عميقش نسبت به سرنوشت هولناک بشر شما را به ‏تعجب وا دارد. ‏

بيشتر از اين دسته بود: "وودي من يک خواب احمقانه ديدم که در آن سرصحنه بودم و داشتم يک فيلم مي ساختم و نمي ‏دانستم دوربين را کجا بايد بگذارم. با وجودي که زياد هم بد عمل نمي کنم و اين کاري است که سال ها مي کنم. براي تو ‏هم از اين خواب ها پيش مي آيد؟" يا "فکر مي کني ساختن يک فيلم که دوربين يک سانت هم حرکت نمي کند و ‏هنرپيشه ها هستند که وارد تصوير و از آن خارج مي شوند، جالب خواهد بود و يا اين که مردم به من خواهند خنديد؟" ‏پشت تلفن به يک نابغه چه مي شود گفت؟ فکر نمي کردم که نظر خوبي باشد اما اطمينان داشتم که دردستان او، حاصل ‏کار چيزي منحصر به فرد خواهد شد. از همه گذشته، فرهنگ واژه اي که او براي آزمون عمق روانشناختي بازيگران ‏خلق مي کرد مي توانست براي کسي که سينما را به شيوه اي کلاسيک ياد مي کرد، انتزاعي بنمايد. در دانشگاه - من ‏خيلي زود از دانشگاه نيويورک جايي که در سال هاي پنجاه سينما مي خواندم اخراج شدم - هميشه بر روي حرکت تاکيد ‏مي شود. تدريس مي شود که فيلم ها متحرک هستند و دوربين نيز بايد تکان بخورد. مدرس ها حق داشتند. اما برگمان ‏دوربين را روي صورت ليو اولمن يا بي بي آندرسون ثابت نگه مي داشت و تکان نمي خورد، وزمان مي گذشت و مي ‏گذشت و چيزي عجيب و فوق العاده اتفاق مي افتاد. خسته نشده بوديم، اسير شخصيت شده و به هيجان آمده بوديم. ‏

برگمان با وجود نامتعارف بودنش و دل مشغولي هاي فلسفي و مذهبي اش يک راوي مادر زاد بود. او نمي توانست ‏فيلمي بسازد که سرگرم کننده نباشد، درحالي که روان او از افکار نيچه گرفته تا کيرکه گور را به نمايش در مي آورد. با ‏او صحبت هاي طولاني به وسيله تلفن داشتم. هرگز دعوت هاي او را نپذيرفتم، چرا که سفر با هواپيما موجب دغدغه ‏خاطرم مي شود و از اين فکر خوشم نمي آيد که يک دعوت نامه مرا تا نزديکي روسيه ببرد، آن هم براي خوردن ‏غذاهايي که فقط با ماست درست شده اند. ما فقط از سينما حرف مي زديم و من اکثراً مي گذاشتم که او حرف بزند. بهره ‏بردن از افکار و نظرات او را براي خودم امتيازي حس مي کردم. او هر روز براي خودش فيلم پخش مي کرد و ‏هرگزاز اين کار خسته نمي شد. ‏

برگمان نيز مانند تمام فرماليست هاي بزرگ همچون فلليني، آنتونيوني يا بونوئل مورد انتقاد قرار گرفت. اما با وجود ‏چند مورد استثنائي فيلم هايش بازتابي گسترده در نزد ميليون ها تماشاگر داشت. در واقع کساني که سينما را بهتر مي ‏شناسند، کساني که به سينما مي پردازند- کارگردان ها، فيلمنامه نويس ها، بازيگرها و مديران فيلمبرداري و تدوينگرها - ‏سينماي برگمان را درجايگاهي رفيع قرار مي دهند.‏

Woody Allen - Annie Hall

چون ساليان سال با علاقه ستايشم را نسبت به او ابراز کرده ام، روزنامه ها و مجلات وقتي او مرد از من تقاضاي ‏اظهار نظر و مصاحبه کردند. انگار که در مقابل اين اندوه چيزي دارم که بر شناسايي عظمتش بيفزايم. از من مي پرسند ‏که او چه تاثيري برمن داشته است. من مي گويم که او نمي تواند برمن تاثيري گذاشته باشد چرا که او يک نابغه بود و ‏من نيستم. يک نابغه نمي تواند جادوي خود را تدريس و منتقل کند. ‏

زماني که سالن هاي هنري نيويورک برگمان را به عنوان فيلمسازي بزرگ معرفي کردند، من يک نويسنده و بازيگر ‏کمدي کاباره بودم. در اين حال مي شود متاثر از گروچو مارکس بود يا برگمان؟ اما با اين وجود از او چيزي آموختم که ‏به نبوغ ارتباط دارد، نه استعداد. چيزي که در واقع مي شود آموخت و آن را گسترش داد. مي خواهم بگويم آنچه که ‏بعضاً به آن برچسب کار مي زنند اما تنها ديسيپلين خشک وخالي نيست. ياد گرفته ام که تمام تلاشم را بکنم، که در هر ‏لحظه تا حد توانم را ارائه کنم و هرگز در برابر اين جهان احمقانه موفقيت ها و شکست ها اشک نريزم و خودم را رها ‏نسازم تا به عنوان غلط انداز کارگردان دل خوش کنم. ساختن يک فيلم و رفتن سراغ بعدي. برگمان در زندگيش شصت ‏فيلم ساخت و من سي وهشت تا ساخته ام. اگر نمي توانم از کيفيت به پاي او برسم لااقل شايد بتوانم از نظر کميت به او ‏نزديک شوم.‏

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 1:16  توسط آرش آذرپور  | 

ترجمه از شماره ژانویه مجله پرومیه

‎چطور داستان کريستوفرمک کندلس را کشف کرديد؟‎
دوازده سال پيش در قفسه يک کتابفروشي، روي جلد کتاب سفرتا انتهاي تنهائي نوشته جان کراکائر نظرم را جلب کرد. ‏در تصوبر سياه و سفيد يک اتوبوس بر روي جلد، چيزي به نظرم آشنا مي آمد. به همين خاطر کتاب را خريدم. شروع ‏کردم به خواندن کتاب و ديگر نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. همان موقع تمام فيلم در سرم بود. شروع کردم به دوباره ‏خواندن آن و تلاش کردم با جان کراکائر ارتباط برقرار کنم. کسي که بعداً ترتيب ملاقاتي را با خانواده مک کندلس داد. ‏به نظر مي رسيد که اجازه اقتباس آن را به من خواهند داد تا روزي که مادر خانواده به من گفت که خوابي ديده و در آن ‏پسرش به او گفته است که هنوز آماده نيست. به او گفتم اگر به قدرت روياها احترام نمي گذاشتم، فيلم نمي ساختم و اگر ‏روزي نظرش تغيير کرد علاقه ام به داستان کريس به قوت خودش باقيست. چيزي که ده سال بعد اتفاق افتاد.‏

Into the Wild - Emile Hirsch et Sean Penn

‎آيا در فيلمنامه عناصري از وجود شخص خودتان را نيز گنجانديد؟‎
من هميشه مبهوت چشم اندازهاي آمريکا بوده ام. کتاب سفر تا انتهاي تنهائي، تصاوير و احساساتي فنا ناپذير را در من ‏برانگيخت. سپس شروع کردم به سفر به جاهايي که کريس آنجا بوده و ملاقات با افرادي که با آنها آشنا شده بود. چنين ‏عناصري است که موجب ارتقاء فيلمنامه مي شود. در ضمن بعضي از شخصيت ها که با کريس برخورد کرده بودند، ‏دراين فيلم بازي مي کنند. شخصي که در ابتداي فيلم او را با ماشين مي رساند در واقعيت نيز درست درهمان محلي که ‏اين صحنه را فيلم گرفتيم، اين کار را انجام داده است. همين طور وستربرگ واقعي[موسيقي دادن آمريکايي]که نقشش ‏توسط ونس ون ايفا شد، در تمام طول فيلمبرداري در کنار ما بود.

 ‏‎گرفتن برداشت ها چقدر طول کشيد؟‎
هشت ماه. دوتوقف يک و دو هفته اي داشتيم وگرنه بي وقفه در حال سفر بوديم ( اشاره به جاده اي بودن فيلم و لوکيشن ‏هاي متعدد فيلم ).‏          

‏‎‎همه برداشت ها در فيلم استفاده شده؟‎
همه، اما دستمايه زيادي براي تدوين داشتيم. اريک گوتيه (مدير فيلمبرداري) ومن همکاري تنگاتنگي داشتيم. ما مدام در ‏حال فيلمبرداري بوديم. درمدتي که اميل هيرش (بازيگر نقش نخست فيلم) لباسش را براي صحنه بعد عوض مي کرد ما ‏در مدت انتظار چيزي براي فيلم گرفتن پيدا مي کرديم. فيلمبرداري در مکان هاي طبيعي امکانات بي حد وحصري در ‏اختيار ما گذاشت.‏

Into the Wild - Emile Hirsch

‎واکنش خانواده کريستف به فيلم شما چگونه بود؟‎
والدين او پشتيباني شان را لحظه اي قطع نکردند. ازهمان ابتداي کار حضور داشتند. اما وضعيت شان دشوار و رابطه ‏شان با فيلم بسيار پر نوسان بود. ‏

‎درگذشته داستان کريس مک کندلس در رسانه هاي جمعي آمريکا مطرح شد؟‎
خيلي پوشش داده نشد اما به هنگام انتشار کتاب (۱۹۹۶) از طرف نيويورک تايمز در فهرست پرفروش ها قرار گرفت. ‏مدت زيادي در اين فهرست نماند، اما سپس کمابيش تبديل به يک کتاب بسيار محبوب شد وجان کراکائر را به شهرت ‏رساند.امروزه داستاني تقريبا شناخته شده است و دوباره وارد فهرست پرفروش ها شده. درزمان تدارک فيلم حتي کشف ‏کرديم که دربعضي مدارس تدريس مي شود.‏

‎تاثير رمان بر روي جاده[جک کرواک] درفيلم شما حس مي شود، مولفي که جزء نسل بيت[‏Beat ‎generation‏] است. آيا از غيبت جربان هاي بزرگ در هنر معاصر افسوس مي خوريد؟‎
آره و نه. چيزهايي وجود دارند، اما نمي دانم به اندازه کافي مشهود هستند که ديده و يا شنيده بشوند. مطرح شدن در ميان ‏حجم زياد اخبار رسانه هاي گروهي بسيار دشوار است و افراد اکثراً راه شان را گم مي کنند. درمورد خودم، هر از چند ‏گاه به راهي مي روم و در طول آن با افرادي ملاقات مي کنم که خودم را نسبت به آنها نزديک احساس مي کنم.‏


Into the Wild - Emile Hirsch

‎فيلم بعدي تان مليک[درباره گاي هاوري ميلک فعال سياسي که در ۱۹۷۸ در سن فرانسيسکو به قتل رسيد]با ‏بازي مت ديمن و به کارگرداني ون سنت يکي از همان هاست؟‎
بله. هنوز مافياي هنرمندان فعال است. خوشبختانه هستند کارگردان هايي که فيلم هايشان احساس زنده بودن را به ما مي ‏دهد. افرادي مانند گاس ون سنت، الساندرو گونزالز انياريتو، آلفونسو گارون.‏

‎فکر مي کنيد که رستگاري جامعه ما از طريق يک بازگشت به طبيعت- همانگونه که فيلم شما آنرا نشان مي ‏دهد- صورت مي گيرد؟‎
يکي ازمضامين اصلي سلوک است. روزگاري ما تحت تسلط آن بوديم. براي به آسايش رسيدن بايد رنج برد. امروزه ما ‏آن چنان به آسايش و رفاه عادت کرده ايم که بايد براي اينکه خودمان را زنده احساس کنيم، برخلاف تمايل دروني مان ‏بلند شويم. اين کاري است که انجامش را به همه توصيه مي کنم و درجه اول به فرزندان خودم.‏

‎آيا تا حال خودتان مثل کريس مک کندلس دست به مسافري در دل طبيعت وحشي زده ايد؟‎
بله. از زماني که گواهينامه رانندگي ام را در ۱۶ سالگي گرفتم بي وقفه در حال سفر روي جاده ها بوده ام. چندين بار ‏دور آمريکا را گشته ام. عاشق متل هاي سر راه هستم. جائي که مي توانيد ماشين تان را در سه متري تخت خوابتان ‏پارک کنيد. دوست دارم چادرم را بردارم و چند روزي در حفاظت گاه هاي طبيعي اردو بزنم. تنها خود را بر روي جاده ‏ها يافتن، ملاقات افراد مختلف و کسب تجربه هاي جديد در زندگي. غافلگير شدن و به هيجان آمدن از آنچه که فردا ‏برايتان پيش خواهد آمد.....‏


Into the Wild

‎هنوز هم اين کارها را مي کنيد؟‎
بايد اعتراف کنم که انجام اين کار در طي شانزده سال گذشته به خاطر بچه هايم کمي سخت تر شده است. اما همين که ‏شرايطش محيا مي شود، همراه آنها راهي سفر مي شوم. همين چند وقت پيش به همراه پسرم و جان کراکائر رفتم آلاسکا ‏و در همان اتوبوسي که کريس آنجا زندگي کرده، اردو زديم. ‏

‎جدا از چهره سياسي تان، آيا ديدارهاي تان از ايران يا کوبا به نحوي قسمتي از جستجو هاي معنوي تان ‏است. همان باز بودن نسبت به جهان... از اين سفرها چه چيزي دستگيرتان شد؟‎
من دوبار به عراق رفتم، يک بار به ايران و کوبا و جديداً به ونزوئلا. اين سفرها تنها اين نظر را در من تقويت کرد که ‏افراد هرکجا که باشند و از هرجا که بيايند هماني هستند که هستند. بايد توجه داشت که در ايالات متحد رسانه ها مدام مي ‏گويند که خطر در پشت دروازه هاي کشور است. درحالي که اگر امکانش را داشته باشيم، براي اين که نظر خودمان را ‏داشته باشيم بهتر است به کشورهاي ديگر سفر کنيم. اگر اين امکان را نداريم، لازم و ضروري است که ديدي بسيار باز ‏داشته باشيم و وجداني بيدار، تا تحت تاثير کساني که همه را يک جورنگاه مي کنند قرار نگيريم و حرف شارلاتان ها را ‏باورنکنيم.‏

‎ازکشور خودتان بسيار انتقاد مي کنيد و همزمان به شکلي شديد به آنچه که آن را مي سازد، وابستگي داريد. ‏طبيعت آن، رسوم آن...‏‎
من منتقد آمريکا نيستم. بلکه منتقد خنثي بودن شهروندان و در درجه اول دولت تروريست بوش هستم. اين افراد ضد ‏آمريکايي هستند و براي مدت هاي طولاني بايد به زندان بيفتند. آمريکا يک کشور بزرگ است. من عشق و احترام ‏بسياري براي آنچه که مي تواند باشد، دارم. نه آنچه که عده اي ادعا مي کند که چنين هست...‏


Into the Wild

‎آيا باورهاي شما تاثيري بر رابطه تان با محيط سينما داشته است؟‎
تا آنجا که من مي دانم نه. اما تحقيقي که وزارت دارايي روي من داشت، برايم بسيار گران تمام شد. آنها مرا متهم کردند ‏که در اولين سفرم به عراق تحريم را نقض کرده ام. مسخره است. تلاش من مانند افراد ديگري که سعي کردند تا نشان ‏بدهند که دولت ما را فريب مي دهد، متاسفانه خيلي مثمر واقع نشد. تا امروز تمام تلاش هاي ما بي نتيجه بوده و هر روز ‏افراد بيشتر و بيشتري کشته مي شوند. اگر اين تلاش ها انعکاسي داشته، فقطا شکست بوده است. البته تا حال حاضر...‏

‎به عنوان بازيگر يافتن تعادلي بين بعد سياسي پروژه هايي که انتخاب مي کنيد و ارزش هاي هنري دشوار ‏است؟‎
در طول ده سال گذشته فيلم هايم را برحسب عملکرد کارگردان ها انتخاب کردم. هر فيلمي که در آن بازي کردم مانند ‏يک دوره آموزشي بود. نشستن در رديف اول و نظاره کار چنين کارگردان هايي امتيازي است. وقتي که کارگردان ‏هستيم ادامه کارنامه بازيگري يک چيز لوکس است.‏

‎درباره فيلم هاي متعددي که درباره جنگ عراق ساخته شده است و همين طور تلاش هاي سينمائي بازيگراني ‏چون جورج کلوني چه فکري مي کنيد؟‎
کلوني باهوش و با استعداد است. آدم خوب و مهمي است، اما او را درفهرست کساني قرارنمي دهم که در کنار من تا ‏شکست پيش مي روند تا چيزي را عوض کنند. يعني اينکه او فقط به من کمک مي کند تا اميد خودم را از دست ندهم. ‏درمورد فيلم هايي که شما به آنها اشاره مي کنيد، چيزي نديدم. در دل طبيعت وحشي در چند سال گذشته خيلي مرا ‏مشغول خودش کرده بود. ببينيد نکته حياتي ساختن فيلم هاي خوب است، چه سياسي و يا غير سياسي. درست کارکردن ‏و خوب بزرگ کردن بچه ها، يک فعاليت سياسي است.‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 20:19  توسط آرش آذرپور  | 


چه چيزي شما را جذب داستان اليويه دازا کرد؟‎
وقتي اولين نسخه فيلمنامه را خواندم، شروع آن به نظرم فوق العاده رسيد و وسوسه ساخت اين داستان را در من به ‏وجود آورد. کمي شبيه اين بود که دوتا ميل بافتني با يک گلوله کاموا به رنگ مورد علاقه ام جلويم باشد ومن به خودم ‏مي گفتم که با آنها يک پوليور خواهم بافت. نقطه شروع داستان مردي است که درمراسم خاکسپاري يکي از آشنايان ‏حاضر مي شود و متوجه مي شود با احتساب بيوه متوفي تنها هفت نفر در مراسم شرکت کرده اند. اين به نظرش ‏وحشتناک مي آيد و مي خواهد از اطرافيانش بپرسد که آيا در روز خاکسپاري خود او همگي شرکت خواهند نمود. کسي ‏جوابگوي او نيست، چون او کسي را ندارد... دوستي ندارد. وضع ماليش بد نيست، اما بايد يک دوست خوب هم داشته ‏باشد. به خودم گفتم با چنين شروعي؛ دستمايه تعريف يک داستان فوق العاده کمدي فراهم است. يک داستان سبک و در ‏عين حال موضوعي که به هرکدام از ما هم مربوط مي شود. اين که از خودمان بپرسيم: ايا دوست يا دوستاني داريم؟ اين ‏اصلي ترين سوال در روابط انساني است.‏

Patrice Leconte (réalisateur) - Félix et Lola

‎جنبه کودکانه اي هم در اين نوع سوال ها هست...‏‎
يک نکته خيلي با مزه در فيلم هست. وقتي که دانيل اوتوي درطول آخرين تلاش هايش براي اطمينان پيدا کردن از ‏اينکه دوستي دارد، دريک آن خودش را کاملا شکننده مي يابد. مثل اينکه دوباره به کودکي بازگشته باشد، اين مطلب ‏حقيقت دارد که در دوران مدرسه راحت تر دوست مي شويم. چيزي خنده دار و درعين حال متاثر کننده و ترحم برانگيز ‏اين است که او احساس مي کرده کلي دوست دارد، ولي در آن لحظه متوجه مي شود که يک دوست واقعي ندارد. در ‏واقع او خودش را مثل سن هفت سالگي تنها در ميان حياط مدرسه مي يابد. و از دريافت اين موضوع به هم مي ريزد. ‏چيزي است که براي من خيلي جالب است.

‎در بسط داستان اوليه چه چيزهائي را مد نظر داشتيد؟‎
همانطور که به شما گفتم از شروع داستان خيلي خوشم آمد. اما صادقانه بگويم که نمي دانستم اين زمينه چيني بعدها چه ‏پيچ و خمي به خودش خواهد گرفت. فقط يادم مي آيد به مسيري مي رفت که زياد به دلم نمي چسبيد. به نظرم ازنظر ‏احساسي چيز زيادي در آن نبود. بنابر اين بعد از گرفتن اجازه با کمک ژروم تونر فيلمنامه را بازنويسي کردم.‏

‎ولي در حالي که منتظر يک کمدي واقعي با شوخي ها و موقعيت هاي کاملاً کميک بوديم، فيلم متاثر کننده و ‏دراماتيک از آب در آمد...‏‎
هرگز نمي شود نگاه بيروني به فيلم حدس زد. من خودم کاملاً به اين امر واقف بودم که بايد يک فيلم مفرح ومردم پسند ‏بسازم که تماشاي آن راحت باشد. ولي ظاهراً نتيجه کار به اين شکل در نيامده است. از طرف ديگر ساخت يک فيلم ‏سبک جلف هم در فکر نبود. هر فيلمي بايد چيز فوق العاده اي در خود داشته باشد. اين شخصيت احتمالاً نتفر انگيز هم ‏بايد براي بردن يک شرط احمقانه، يک دوست صميمي براي خودش دست و پا کند، تا ما تحت تاثير قرار بگيريم. ‏


                        ‏
‏ ‏‎
‎تمايل به قراردادن اين فيلم در گونه کمدي قبل از ديدن آن، شايد به اسم داني بودن کمدين برمي گردد که ‏بالاي همه اسم ها برروي پوستر فيلم آمده است؟‎
احتمالاً همين طور است. دقت داشته باشيد که با اين وجود فيلم بسيار خنده دار است. اما براي کساني که از اين فيلم ‏خوش شان آمده است اين تنها جنيه مثبت آن نيست و از آن فراتر مي رود. همه ما کمدين هايي بزرگي چون بورويل، ‏کلوش و خيلي هاي ديگر را مي شناسيم، وقتي به دنبال يک اجراي انساني تر، حقيقي تر، ساده تر و امروزي تر آنها مي ‏گرديم، مي بينيم اکثراً حاصل کارشان به طرزي شگفت آور انساني است. همين مسئله در مورد داني بون هم صدق مي ‏کند که نقش هميشگيش را دراين فيلم بازي نمي کند، ولي حاصل کار فوق العاده است. چرا که او صادقانه و حقيقي بازي ‏مي کند. ‏

‎چگونه فهميديد که ترکيب دانيل اوتوي و داني بون روي پرده اين قدر خوب خواهد شد؟‎
تصور اينکه حاصل کنار هم قراردادن هنرپيشه هاي که هرگز با يکديگر همبازي نشده اند، کاملاً خوب و يا کاملاً بد ‏خواهد شد، منطقي است. در مرحله انتخاب بازيگران احساس مي کنم دقيقاً مثل آشپزي هستم که با وجودي اينکه نمي ‏داند چرا کمي پاپيريکا[فلفل قرمز] به غذا اضافه مي کند، ولي اين حس را دارد که نتيجه کار بهتر خواهد شد. چند وقت ‏پيش شنيدم که يکي از معروف ترين توليد کنندگان ماکارون[نوعي شيريني] براي کريسمس با فواگرا-جگر چرب اردک ‏که توليد و طبخ آن جايگاه مهمي در آشپزي فرانسوي دارد- ماکارون درست کرده است! اين ديگر زياده روي است. ‏واضح است که آنها اين امکان را داشتند که قبل از وارد کردن اين محصول تازه به بازار، آن را بچشدند تا اگر خوب ‏نبود توليدش نکند. اما به خودش گفته که ترکيب شکلات با فواگرا چيز خوبي خواهد شد. من هم شخصاً با دليلي کاملاً ‏مشابه دانيل اتوي و داني بون را انتخاب کردم.‏


Dany Boon et Daniel Auteuil - Mon meilleur ami

‎تصور شما از دوستي چيست؟‎
بيش از هرچيز نبايد يک رابطه کاملاً بسته باشد. به همين دليل است که معناي "بهترين دوست" را نمي فهمم. چون ‏شخصاً کسي را به عنوان بهترين دوست ندارم و حتي نمي دانم برايم جالب است که چنين کسي را داشته باشم يا نه، کسي ‏که بخواهد نشانه همه دوستي من باشد. برداشت من از دوستي بازتر از اين است، دوستي براي من عبارت است از ‏علاقه اي که به ديگري داريم و کنجکاوي نسبت به افرادي که با آنها رفت وآمد مي کنيم. يک رابطه مبتني براعتماد و ‏همياري و سخاوت است، اما به شرطي که دوطرفه باشد. شما نمي توانيد دوستي داشته باشيد، اگرخودتان را به عنوان ‏دوست آن شخص نبينيد. دوستي خيابان يک طرفه نيست. ‏

‎اين طور برداشت مي کنم که دوستي براي شما احساسي است به قدرت عشق. دراين فيلم و فيلم ديگرتان ‏دختري روي پل رابطه اي که دانيل اوتوي با ونسان پارادي برقرار مي کند بيشتر از آن که عشق باشد يک دوستي مبهم ‏است...‏‎
مورد "بهترين دوست من" ازهمان اول کمي خاص است. مشخصاً وقتي قضيه رابطه بين دو مرد و يا دو زن است تنها ‏مسئله دوستي دربين است و يا اينکه قضيه عشقي همجنسگرايانه است که تا حال هرگز به آن نپرداخته ام. چيزي که تا به ‏حال در کارهايم به آن پرداخته ام اکثراً رابطه بين يک زن و يک مرد بوده است و دختري روي پل نمونه خوبي است. ‏صحبت از دوستي نيست، بلکه يک جور کشش تکان دهنده است و ميلي که بر سر شخصيت هاي فيلم سايه مي افکند و ‏موجي از احساسات عاشقانه شروع مي کند به عطرآگين کردن زندگيشان. اما تصور نمي کنم که اين يک دوستي باشد. ‏


Les Bronzés 3 amis pour la vie

‎شما مي گوئيد که "بهترين دوست من" فيلمي است براي مخاطب عام. اما چنين جنبه اي در برنزه ها 3 خيلي ‏بيشتر به چشم مي خورد. آيا بعد از فيلم پر خرج و بزرگي مثل برنزه ها لازم بود که خودتان را در چنين پروژه اي ‏غرق کنيد؟‎
به نظرم اين مسئله خيلي بغرنج و پيچيده نيست. هميشه مايل به ساختن کارهايي متفاوت با يکديگر داشته ام و ضمناً قبل ‏از ساخت برنزه ها 3 براي اين کار تعهد داده بودم. پس ساخت اين فيلم بعد از آنچه که شما "فيلم پر خرج" مي ناميد ‏صورت نگرفته است که به خودم بگويم حالا نوبت يک کار شخصي است. من کارهايم را يکي بعد از ديگري انجام مي ‏دهم، اما از قبل آنها را برنامه ريزي مي کنم. به زمان زيادي پيش از ساخت يک فيلم احتياج دارم تا همه چيز به پختگي ‏برسد. ‏

‎اعلام کرديد که مي خواهيد تا قبل از کنار بازنشستگي سه فيلم ديگر بسازيد ؟‎
اگر از 25 فيلمي که ساخته ام ناراضي بودم، مدت ها پيش کنار مي کشيدم. يا اينکه تنها به ساخت فيلم هايي ادامه مي ‏دادم که به آنها افتخار کنم. امروز با نگاهي به گذشته، شايد گزافه گويي به نظربرسد، اما به خودم مي گويم انتخاب ‏فيلمسازي اشتباه نبود. تعدادي از فيلم هايم مزخرف هستند و خوب از کار در نيامده اند، اما چند تايي هم هستند که وقتی به آنها ‏نگاه مي کنم به خود مي گويم؛ به خاطر هيچ و پوچ به اين حرفه نپرداخته ام. ‏
گفت و گو کننده: لوران تيتي، دي وي دي راما‏

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 4:56  توسط آرش آذرپور  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 3:0  توسط آرش آذرپور  | 

 منبع :DVDRAMA   

royanderson1.jpg

روي اندرسون کارگرداني است که با آرامش کارمي کند. بين آوازهايي از طبقه دوم با فيلم جديدش شما، زنده ها هفت ‏سال فاصله افتاده است. مانند فيلم قبليش، کارگردان تابلوهائي زنده را ترسيم مي نمايد که بيانگر جهاني رو به احتضار ‏است. فيلمي با شخصيت هاي ناشناس که خاموشانه ملودي نااميدي را مي سرايند. يک پروسه اعصاب خرد کن که ‏درظاهر اين تمايل را در بيينده ايجاد مي کند تا يک گلوله در سر خود شليک کند. اما اين شعرانساندوستانه، متاثر از ‏بونوئل، کوريسماکي و الکس وان وارمردام [نويسنده، کارگردان، بازيگر و آهنگساز هلندي] خنده را برعبوس بودن ‏ارجحيت مي دهد. بازتابي از خود کارگردان که در جريان اين مصاحبه اشتياق و هجوي نادر را از خود بروز مي دهد. ‏امروزه از شيوه او در ساخت فيلم هاي تبليغاتي- کاري که مدت بيست سال به آن پرداخته- و سينمايي، اگر نخواهيم آن ‏را شبيه سازي بناميم، بسيار استفاده مي شود. به طور مشخص، متاخرترين نمونه آن فيلم هاي ينس لين مستند ساز ‏نروژي درباره زندگي معاصر کشورش است که خطوط اصلي چيزي اتفاق افتاد و آوازهايي از طبقه دوم را در اقليم ‏هايي تخيلي و راز و رمزگونه تارکوفسکي وار دوباره به کار گرفته است. اما شما، زنده ها[يا با نام فرانسوي اش: ما ‏زندگان] بيشتر از آنکه مبتني بر نوعي عرفان باشد، بيشتر بر تغيير و درهم ريختگي در ترتيب تابلوهاي زيباي او بنا ‏شده و دوستداران اندرسون را براي اولين بار مايوس خواهد کرد. با اين حال، فيلم يک توهم بصري است. حاصل کار ‏بسيار فکر شده به نظر مي رسد و اهميت زيادي به جايگاه شخصيت در محيط داده شده است. مانند کارهاي قبلي ‏اندرسون، حتي اگر دوباره ديدن دو فيلم هاي اوليه او[يک داستان عاشقانه سوئدي 1970 و گيلياپ 1970] سخت به ‏نظر برسد، او نيروي غافلگير کننده اي از وراي صحبت هاي بسيار قاطعانه خود بروز مي دهد. تعجب برانگيزتر از ‏همه، تسلط او بر سخنوري و ظرفيت و سهولت او در به کارگيري شيوه هاي مختلف بياني است. چيزي که هميشه در ‏سينما به چشم نمي خورد. ‏

royanderson2.jpg

‎چرا دومين فيلمتان گيلياپ اين قدر کمياب است. دي وي دي آن هنوز منتشر نشده است؟‎
دي وي دي گيلياپ همين چند وقت پيش در سوئد به بازار آمد. اما نه زياد ديده شد و نه تحسين شد. من دو فيلم اولم را ‏دردهه 70 با تهيه کننده هاي مختلفي ساختم. و به خاطر مسائل حقوقي قدرت اعمال فشاربراي پخش آنها روي دي وي ‏دي ندارم. البته از ساختن آنها احساس افتخار هم نمي کنم. اين دو فيلم درسوئد چه از ديدگاه نقادانه و چه از نظز هنري ‏ناکامي هاي بزرگي محسوب مي شوند. و تهيه کننده آنها بر اين اعتقاد است که ارزش تبديل به دي وي دي را ندارند. ‏توجيه کميابي آنها هم اين است که شخصاً هم به آنها دلبستگي زيادي ندارم. با نگاه به گذشته، نسبت به فيلم هايم بسيار ‏سخت گيرتر شده ام. در چندين مورد از جمله پايان گيلياپ که از طرف تهيه کننده به آن تحميل شد، کوتاه آمدم. هيچ ‏نظارت پيوسته اي روي کارم نداشتم. يادآوري اين موضوع حتي امروز مرا عصباني مي کند. درزمان نمايشش در سوئد ‏‏1976 يک منتقد سوئدي نوشت گيلياپ بدترين فيلمي است که تا حال ساخته شده است. در فرانسه با وجود تمام اين ‏مسائل فيلم براي بخش دو هفتۀ کارگردان هاي کن انتخاب شد. حتي توسط يک پخش کننده خريداري ودر پاريس به ‏نمايش در آمد. يادم مي آيد که يک نسخه از مطلب فيگارو را دريافت کردم که کاملا تحسين آميز بود. فرانسه تنها ‏کشوري بود که از فيلم من دفاع کرد. البته اين را هم بايد بگويم که اين تنها دفاع از فيلم من درفرانسه بود!‏
‏ ‏
‎شيوه بصري شما مبتني برتابلوهاي شوخ، مهيج و ريشخندآميز نسبت به بشريت است. آيا سبک تان در سال ‏هاي دهه 70 نيز به اين صورت بود؟‎
نه، تفاوت هاي سبکي با اولين فيلمم آغاز شد. يک داستان عاشقانه سوئدي فروش بسيار خوبي در سوئد داشت، برخلاف ‏گيلياپ که طلسم شده باقي ماند. تهيه کنندگان مي خواستند که شيوه خودم را مانند همان فيلم اولم نگه دارم و مرتب با ‏همان فرمول فيلم بسازم. قبول نکردم. احساس مي کردم که تا آخر اين شيوه کلاسيک روايت رفته ام.مي بايست شيوه ام ‏را تغيير مي دادم و راه هاي ديگري را مي رفتم. درگيلياپ راه جديدي براي تعريف يک داستان ارائه کردم. تمايل من ‏در آن زمان توجه برانگيز کردن چيزهايي بود که توجهي برنمي انگيختند. طريقه اي که مردم جا به جا مي شوند؛ ‏چيزهائي از اين قبيل. صادقانه فکر مي کنم که موفق نشدم. تناقض بامزه اي است، اما در گذشته آن چنان درگيرشان ‏بودم که هرگونه نقد و نظري را رد مي کردم. کمي بعد بري ليندون کوبريک به نمايش در آمد. او نيز همچنين شيوه اي ‏را اختيارکرده بود. کوبريک بي اهميت ترين قسمت هاي زندگي را برگزيده بود تا آنها را از نظري بصري به شکلي ‏درخشان به تصوير بکشد. من هم دقيقاً به دنبال چنين چيزهايي بودم. از آن زمان، اين فيلم به يکي از فيلم هاي محبوبم ‏تبديل شد.‏

royanderson3.jpg
‏ ‏
‎چرا بيست سال بين گيلياپ و آوازهايي از طبقه دوم فاصله افتاد؟‎
گيلياپ مرا کاملاً نابود کرد. بي اغراق يک شکست کامل بود! در آن زمان سينما را رها کردم و هرگز از طرف تهيه ‏کننده اي در آن زمان دوباره براي کار دعوت نشدم. وقتي فيلمي مي سازيد که از بودجه اوليه بيشتر تمام مي شود و به ‏موفقيت مي رسد همه راضي هستند. وقتي فيلمي مي سازيد که از بودجه اوليه بيشتر تمام مي شود و فيلم شکست مي ‏خورد، شما اخراج مي شويد. هيچ کس مرا نمي خواست. توليد کنندگان فيلم هاي تبليغاتي تنها کساني بودند که با ديگران ‏موافق نبودند. آنها به من امکان ادامه کار دادند. من براي ايرفرانس، سيتروئن و شرکت هاي بيمه سوئدي کارهاي ‏تبليغاتي کردم.‏

شعار يکي از شرکت هاي بيمه که براي شان کار مي کردم اين بود: همه دير يا زود يک روز به بيمه احتياج خواهند ‏داشت. بايد از تعدادي حادثه معمولي فيلم مي گرفتيم؛ حوادث روزمره. از آن موقع شروع کردم به تصوير کردن ‏تابلوهايي بي نهايت کند. اگر با يک تدوين مبتبي بر نماهاي خرد شده کار مي کردم هرگز متوجه کندي تصادف نمي ‏شدم. مردي که به زمين مي خورد و خود را زخمي مي کند، بايد جلوي دوربين به زمين بيفتد. براي دادن احساس يک ‏سقوط واقعي و ايجاد تمايل به استفاده از اين بيمه. با کار کردن روي فيلم هاي تبليغاتي چيزهاي زيادي را در مورد ‏تدوين آموختم. به لطف پول سفارش دهند گان فيلم هاي تبليغاتي، توانستم شرکت توليد فيلم خودم-استوديو 24- را تاسيس ‏کنم و دو فيلم بلند بسازم. اين فيلم ها نمي توانست توسط تهيه کننده ديگري ساخته شوند. بي هيچ گفت وگو مي بايست ‏خودم به تنهايي فيلم هايم را تهيه کنم.‏
‏ ‏
‎در اين فاصله شما چند فيلم کوتاه به ياد ماندني ساختيد. چيزي اتفاق افتاده[1987] و جهان افتخار[1991].‏‎ ‎‎
آزادي کاملي داشتم که به من اجازه تمام بلند پروازي ها را مي داد و اين فرصت را به من داد تا به موضوعاتي رو ‏بياورم که بسيار به من نزديک هستند. از زمان کودکي ذهن من درگير مسئله احساس گناه بوده است. از يک طرف ‏گناهکاري چيزي شخصي است که بعد از يک رفتار بد احساس مي نماييم و از طرف ديگر به احساسي جمعي و تاريخي ‏احساس مانند يک ناکامي. اين حس مجرميت مي تواند باعث مطرح شدن دوباره تمام آنچه در تاريخ مان روي داده بشود ‏مثل فتوحات، برده داري و جنگ جهاني دوم. هميشه اين حس مجرم بودن را داشته ام که به يک نژاد گناهکارتعلق دارم. ‏شروع کردم به ابراز آن در جهان افتخار و در فيلم هاي بلندم به آن ادامه دادم و در هر دو فيلم نشان دادم شخصيت ها ‏چگونه خود را تحقير مي کنند بدون آنکه خودشان لزوماً به آن واقف بيرند. ‏

royanderson4.jpg

‎آيا امروز و بعد از ساخت آوازهايي از طبقه دوم و شما، زنده ها به سينماي کلاسيک علاقه بيشتري نشان ‏خواهيد داد؟‎
ما هميشه ميل داريم که موجب شگفتي ديگران و خودمان بشويم. هميشه ميل به خلق يک داستان بر اساس گفتار و ‏سبکي بسيار کلاسيک داشته ام. بيشتر از سر تمايل زدن به جاده خاکي. هنوز تصميم نگرفته ام کي اين کار را بکنم. اما ‏فکرش برايم جذاب است. چون گاهي از دست بعضي منتقدها- به خصوص در سوئدي ها- عصباني مي شوم که مي ‏گويند سبک آوازهايي از طبقه دوم را در شما، زنده ها تکرارکرده ام. درحالي که من تنها دو فيلم در اين سبک ساخته ام. ‏قبول دارم که هردو آنها ازشيوه اي مشترک بهره بردند. اما من خودم را تکرار نمي کنم. يک سينما گر را متهم نمي کنند ‏که بيست سال فقط يک فيلم را ساخته است. ون گوگ را متهم نمي کنند که تمام عمرش ون گوگ بوده است. من از زمان ‏گيلياپ به دنبال اين سبک بودم، مثل تجربه اي که قرار نيست امروز آن را فراموش کنم مثلاً چارلي چاپلين را به ياد ‏آوريد که به او نيز اين اتهام را وارد مي کردند که خودش را تکرار مي کند. يک بار که شروع کرد به ساخت فيلم هاي ‏متفاوت دوباره سريعاً به سبک هميشگي اش باز گشت. اين فکر موجب آرامش ام مي شود که بايد در سبک خودم ادامه ‏به کار بدهم. و بيشتر و بيشتر به آن عمق ببخشم. حتي اگر آوازهايي از طبقه دوم و شما، زنده ها وقت زيادي از من ‏گرفته باشند؛ سياه مشق فيلم بزرگي هستند که بايد در آينده ساخته شود. اين به من اجازه مي دهد تا از نظر خلاقيت هنري ‏فيلمي به تاثير گذاري آندري روبلوف تارکوفسکي بسازم. حداقل اين تاثيري است که او روي من گذاشته است. در آينده ‏دوست دارم خشونت طنزم را تلطيف کنم، اما اين چيزي است که موجب در هم ريختن تابلوهاي منظم مي شود. مايل ‏هستم مرزهاي بين رويا و واقعيت، و گذشته و حال را با دادن تحرک بيشتر وحالتي خودانگيخته به فيلم هايم فرو بريزم.‏

‎فيلم کارکردي متناقض دارد. خنده دارترين صحنه فيلم که مردي فقير سفره روي ميز يک خانواده بورژوا ‏را با تمام ظرف هاي گران قيمت روي آن مي کشد، بايد سخت ترين صحنه فيلم برداري هم بوده باشد. آيا به تصوير ‏کشيدن يک شکست راحت است؟‎
در اين صحنه، مي بايست بدجنسي ام را نشان مي دادم تا بازيگران موفق شوند بدون منفجر شدن از خنده منفجر آن را ‏اجرا کنند. خودم را عصباني نشان مي دادم. به آنها کلک مي زدم، اما نتيجه کار بر پرده گواه همه چيز است و اين از ‏همه چيز مهم تراست. دو برداشت براي اين صحنه گرفتم، که بسيار ناراحت کننده بود. چرا که مي بايست هر بارميز را ‏از نو چيد، بشقاب ها و ليوان هاي شکسته را از نو گذاشت. فکر کردن دوباره به آن و چنين جزئياتي موجب خنده ام مي ‏شود. چيزهاي بسياري در زندگي هست که هرروز موجب خنده ام مي شود. به راحتي حتي به چيزهاي تراژيک مي ‏خندم. رفتار آئيني روزانه موجب تفريحم مي شود. در اين هتلي که اين مصاحبه را انجام مي دهيم، قبل از رسيدن شما ‏داشتم از خنده مي مردم. چون در ورودي يک پيشخوان هست که سه نفر پشت آن ايستاده اند. فضاي آن براي اين که هر ‏سه وارد آن شوند، بسيار کوچک است. با يک نگاه مي شد فهميد چه کسي در ميان آنها رئيس است. چون که لباس ‏فاخرتري با دگمه هاي طلايي به تن داشت که اين را به وضوح ثابت مي کرد. اين موضوع خيلي مرا خنداند، اما شايد ‏ديگران را به خنده نيندازد!‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:30  توسط آرش آذرپور  |