|
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند
|
ترجمه از شماره نوامبر پرومیه
چرا بين باران ساز و جوان بدون جواني ده سال فاصله افتاد؟
اتفاق غير عادي نيست به خصوص براي کسي مثل من که فيلمنامه هم مي نويسد. به مورد کوبريک نگاه کنيد. در طول ده سال در جستجوي جايگاهي جديد در سينما بودم. ديگر نمي خواستم کارگردان فيلم هاي سفارشي باشم، يعني چيزي که بعد از شکست تجاري از صميم قلب به آن تبديل شدم. اما صنعت سينما تغيير کرده است.علاقه اي به ژانر سينمايي که مايل به ساخت آن هستم، نيست. پس خودم براي تهيه يک طرح شخصي به اسم مگاپوليس دست به کار شدم و با دو شکل مواجه شدم. ابتدا خلق يک آرمانشهر در قلب منهتن که بعد از تراژدي برج هاي دو قلو دگرگون شده است و مانند هميشه سعي کردم خودم را با وضعيت موجود وقف بدهم. اما درحال رفع و رجوع کردن اين مشکل فيلمنامه اي، مي بايست در جستجوي حل مشکل سرمايه گذاري آن نيز مي بودم. ديگر خسته شده بودم که به هر کجا مي رفتم به من مي گفتند :"اگر مي تواني براد پيت را در فيلمت داشته باشي، شايد آن را بسازيم" امروزه مرحله سرمايه گذاري براساس حذف تمام خطرات ممکن صورت مي گيرد. همه همان حرف ها را تکرار مي کنند. توي يک بن بست بودم. همزمان با تلاش براي ساخت مگاپوليس، نوشته هاي ميرسا الياده [مورخ و رمان نويس رومانيايي] را کشف کردم. يکي از چيزهايي که مگاپوليسبه آن مي پرداخت، شرايط زماني و رابطه آن با خود آگاهي ما بود. وقتي جوان بدون جواني را مي خواندم به خودم گفتم :چرا اين داستان را به فيلم برنگردانم؟ همزمان شرکت من به سوددهي رسيد و خودم در اندازه سرمايه گذاري پروژه جوان بدون جواني بودم. فيلمي که فقط بيست ميليون دلار خرج آن شد. پس بدون حرف زدن با هيچ کس شروع به کارکردم. مي خواستم براي داشتن بيشترين آزادي عمل ممکن بيرون از صنعت سينما کار کنم.
جوان بدون جواني بسيار اتوبيوگرافيک است. داستان مردي که تمام زندگيش حکايت يک جستجو است.
اين شامل حال هر کدام از ما مي شود. کسي هست که در جستجوي چيزي نباشد؟ سر هر کدام از فيلم هايم، روزنامه نگاران اين حرف را به من مي زنند: شما مانند دون کورلئونه در پدر خوانده (1972) ماکياولي صفت هستيد.... مانند کلنل کورتز در اينک آخر زمان (1979).... شما تاکر هستيد (1988)... البته که اگر شما فيلم هاي شخصي بسازيد، طبيعي است که با زندگي حقيقي خودتان پيوند خواهد خورد. جوان بدون جواني داستان مردي است که فرصت زندگي دوباره را پيدا مي کند. من شصت و هشت سال دارم. با اين فيلم مي خواستم کارنامه کاريم را طوري ادامه بدهم که انگار دارم مثل دوره هيجده سالگي ام کارم را تازه شروع مي کنم. يعني قبل از آنکه با موفقيت پدرخوانده مسيري متفاوت بيايد. ديدن اين که فيلم هايم در سراسر جهان مخاطب خودشان را پيدا کرده اند، فوق العاده است. اما اين موفقيت مرا از انگيزه اوليه ام که نوشتن و هدايت طرح هاي شخصي بود، دور کرد.
چرا اينقدر دغدغه گذر زمان و خودآگاهي را داريد؟
خود آگاهي مضمون بسيار پيچيده اي براي پرداختن است و درمورد زمان بايد گفت هيچ رابطه اي بين آن و خودآگاهي وجود ندارد از آن براي دادن معنائي به گذشته و آينده استفاده مي شود درحالي که همه مي دانند که تنها زمان حال است که وجود دارد. ابزار سينما براي دست بردن در زمان بسيار توانمند هستند. مي توانيد به جلو برويد، به عقب باز گرديد، زمان را تند کنيد، کند کنيد، متوقف کنيد، يا تکرار کنيد.... سينما از زمان تولدش تا امروز بسيار تکامل يافته است. به خصوص در بيست سال بين سينماي صامت تا سال هاي خلق قسمت اصلي زبان سينمايي. به خودم گفتم يکي از زمينه هايي که هنوز جاي کار دارد خود آگاهي دروني است. چگونه مي شود فيلمي را براساس شيوه اي که فکر مي کنيم و احساس مي کنيم، ساخت ؟ ما ابزار زيادي در اختيار داريم : بازيگران، ديالوگ ها و استعاره. صداي دروني که تلاطم خودآگاهي را بيان مي کند. اما فکر مي کنم به افق هاي جديدي مي توان دست يافت. اين تلاشي است که در جوان بدون جواني انجام داده ام.
از اينک آخر زمان تا Rumble Fish شما در طول کارنامه هنري تان در جستجو راهي براي تبديل سينما به وسيله اي براي بيان چيزهائي کاملاً متافيزيکي بوده ايد.
اوايل نمي دانستم که اين تلاش مرا به سوي متافيزيکي مي کشاند. فقط در جستجوي راه هايي بودم براي ترجمان آنچه که در ذهن کسي مي گذرد. ايزنشتاين نيز به اين موضوع فکر کرده است. در دومين کتابش در مورد سينما، او از محدوديت هاي هنر هفتم براي نفوذ در ذهن حرف مي زند. وقتي يک فيلمنامه مي نويسيد، اغلب از خودتان مي پرسيد: چطور مي شود به تماشاگران آنچه را که شخصيت داستان فکر و يا احساس مي کند، فهماند ؟ در يک کتاب شما آن را مي نويسيد. دريک فيلم راه هاي ديگري را بايد تصور کرد. اين چالش را بسيار جذاب مي يابم.
شخصيت پرفسور که توسط تيم روث ايفا شده، ابتدا داراي ديدگاهي غربي است و سپس عطش مرموزي او را به سمت شرق مي کشاند. شما نيز اين مسير را پيموده ايد؟
بايد بگويم که اين وضعيت نويسنده داستان، ميرسا الياده است. او رومانيايي و تربيت شده در سنت کلاسيک و مسيحي است. به لحاظ زباني او تعلق به گروه دانشگاهي هايي چون دومينک ماتي که نقشش توسط تيم راث اجرا شده است دارد که به يادگيري زبان هاي لاتين و يوناني مي پردازند و سپس طبيعتاً به سمت زبان سانسکريت سوق پيدا مي کنند. زبان کهن تري که درهاي يک فلسفه و يک اسطوره شناسي کاملا جديد و جذاب را به روي شان مي گشايد. اما درمورد من، نه لاتين ياد گرفته ام و نه يوناني... اما آنها را بسيار تحسين مي کنم همان گونه که هر روز بيشتر از قبل نقش زبان را در شناخت خود آگاه تحسين مي کنم. کانت نشان داد که حيطه خود آگاه ما محدود مي شود به احتياجات اصلي براي زنده ماندن.بدون او ما نمي توانستيم هرگز جهان اسمي يا جهان بروني را بشناسيم چرا که فهم و چشم ها و مغز ما نمي توانست کمک زيادي براي شناخت آن بکند. همه اينها در فلسفه شرقي چه هند و چه بودايي بسط داده شده است. الياده تمام زندگيش را صرف آموختن اين مذاهب کرده است و شروع کرده است به احاطه يافتن به محدوديت هاي فهم ما از دوگانگي جهان: بالا و پايين، خوب و بد، روشن و تاريک، نر و ماده. جوان بدون جواني سوالات او را مطرح مي سازد اما پيش از هر چيز بدون ترديد داستاني از بورخس منبع الهام الياده بوده است. فيلم من سعي ندارد که دشوار جلوه کند. بايد آن را به مانند يک حکايت پريوار در نظر گرفت. اما به موازات داستان، يکسري از مضاميني چون دوگانگي و زمان مطرح مي شود که انسان در دوره هاي مختلف سني به صورت هم زمان با آنها مواجه شود. اينکه بالا و پايين لزوماً متضاد با يکديگر نيستند...
بسياري از تصاوير جوان بدون جواني بازتابي هستند از ديگر فيلم هايتان: مثل نماي درشت تيم راث بر که روي پنکه در بيمارستان ياد آور اينک آخر زمان است و بعضي تصاوير که به دراکولا ارجاع مي دهد...
ممکنه. وقتي فيلم تان يک فيلم شخصي است، نمي توانيد جلوي خودتان بودن را بگيريد.
همين طور ارجاعات به مرد سوم کارول ريد و يا فيلم هاي مايکل پاول...
به صورتي غير عمدي اين کار را کرده ام. داستان جوان بدون جواني از سال 1938 شروع مي شود و سپس در طول زمان پيش مي رود. نمي خواستم از روش هاي هميشگي استفاده کنم. در کلنل بليمپ (1943 ) مايکل پاول به کمک امکانات سينمائي به زمان يک اتفاق اشاره مي کند يا نشانه هائي چون تاريخ روي يک روزنامه... به همين صورت من سعي کردم هم با باند نوشته اطلاع رساني کنم. اما همين طور از وراي سبک متفاوت زماني هر دوره. تيراژ اول فيلم ياد آور دهه سي است. بعد وقتي تيم راث توسط نازي تحت تعقيب قرار مي گيرد دهه چهل است. من به شيوه خودم تريلرهاي گذشته مثل مرد سوم را روايت مي کنم. فيلمي چون جوان بدون جواني مي تواند خيلي راحت به بيراهه کشيده شود. پس سعي کردم تا حد امکان کلاسيک باشد.
حقيقت دارد در مدت زمان فيلمبرداري براي تمرکز و در خود فرو رفتن به سر قبر دراکولا رفته ايد؟
من براي تشکر از ولاد سوم ملقب به خون آشام[شخصيت تاريخي الهام بخش برام استوکر براي خلق دراکولا بوده] رفتم. چرا که دراکولا خانه مرا نجات داد. من دلبستگي به خصوصي با اين اسطوره ندارم. من اين فيلم را تنها به عنوان يک سفارش ساختم اما در زمان ساخت آن تا حد ممکن درباره داستان واقعي دست به تحقيق زدم. موفقيت فيلم به من امکان پرداخت بدهي هاي از صميم قلب و خريد تاکستان هايم را داد، که چيزهاي بسياري را ممکن ساختند.
از فيلم آينده تان Tetro حرف بزنيد. گويا فيلمنامه دزديده شد؟
کامپيوترهاي ما که بر رويشان نسخه هاي متفاوتي از فيلمنامه را ضبط کرده بوديم، دزديده شدند. بدم نمي آمد که بتوانم بگويم فيلمنامه شاهکاري بود که ديگر هرگز چنين چيزي را نخواهيم ديد. اما با کمک بازيگران و اعضاي گروه که نسخه اي از آن را داشتند، توانستيم دوباره آن را به دست بياوريم. Tetro در ادامه جوان بدون جواني نوشته شده ست. يک داستان معاصر و کاملا ارژينال که اتوبيوگرافيک نيست، اما بسيار شخصي است و ملهم از فيلم هايم و چيزهايي که شاهد آنها بوده ام. اين فيلم بيشتر درحال و هواي The Rain People و مکالمه -دو فيلمنامه غير اقتباسي نوشته و ساخته شده توسط کوپولا در سالهاي 69 و74- خواهد بود.ما زندگي دو برادر از يک خانواده ايتاليايي مقيم آرژانتين را پي مي گيريم. بازيگران آن مت ديمن، ماري بل وردو و خاوير باردم هستند در همين لحظه که با شما حرف مي زنم مي بايست جائي ديگر مشغول کارکردن بودم.
شما و جورج لوکاس دو روي يک سکه هستيد. او در زماني که با جنگ ستارگان و لوکاس فيلم از نظر تجاري به موفقيت رسيد شما با از صميم قلب و زئوتروپ شکست خورديد.
من فيلم هاي شخصي مي سازم واو فيلم هاي تجاري. اما جورج اين توانائي را دارد که فيلمي شخصي مثل 1138 هم بسازد.او تنها تصميم گرفته که در عالم فيلم هاي پرفروش بماند، لااقل فعلاً...
شما بوديد که اين امکان را براي او فراهم ساختيد تا کارش را در سينما آغاز کند. امروز او يکي از قدرتمند ترين چهره هاي هاليوود است. او مي تواند فيلم هاي شما را تهيه کند.
من براي تهيه فيلم هايم به اندازه کافي پول دارم. نه به اندازه او، اما براي آنچه که مي خواهم انجام بدهم کافيست. ما با هم سر تاکر همکاري کرديم. ما باهم دوست هستيم، ولي من احتياجي به سرمايه گذاري او ندارم.
شما از اولين کساني بوديد که به استفاده از تکنيک هاي ديجيتالي و ويدئو اعتقاد داشتيد. امروز در مورد سلطه افکت هاي ديجيتالي بر سينماي آمريکا چه فکر مي کنيد؟
خودتان مي دانيد که درمورد زهر چه مي گويند: مسئله اندازه آن است. تصاويري که با کمک کامپيوتر و امکانات ديجيتالي شکل مي گيرند موهبت بزرگي براي راويان است. اما آنها نه جاي نوشته را مي گيرند و نه بازيگران را. از نقش عنصر انساني نمي توان غافل شد. حتي وقتي يک فيلم انيميشن مي سازيد اين آدم ها هستند که به آن بعد انساني مي دهند. تماشاگران به سرعت به آنچه که قابل اجرا است عادت مي کنند. آنها مي توانند حقيقي را از غير حقيقي تميز دهند. تنها عرضه کردن نمايش کافي نيست، بايد ايده داشت و محتوي و...
از فيلمي به فيلم ديگر به نظر شما در جهت هاي متضاد و حرکت مي کنيد در از صميم قلب شما مدرن ترين تکنولوژي را به خدمت مي گيريد درحالي که براي ساخت دراکولا تنها از تکنولوژي قديمي استفاده مي کنيد.
من سبک فيلم را با مضموني که کار مي کنم تطبيق مي دهم. براي دارکولا که داستان آن در اويل قرن بيستم مي گذرد به نظرم جالب مي آمد که از تکنيک هاي آن زمان- که تازه سينما متولد شده بود- استفاده شود. همان ها که توسط مه ليس و ديگر شعبده بازان به کار برده مي شد.
پدر خوانده ها چون الگويي براي سريال سوپرانوها به کار گرفته شده است. نظرتان درمورد اين سريال چيست؟
هرگز آنرا نديده ام. مي دانيد گانگسترها هيچ وقت برايم جذاب نبوده اند، حتي در زمان ساخت پدرخوانده. حتي فکر اينکه بشينم حرف هاي گانگسترها را نگاه کنم خسته کننده است. اما به نظر مجموعه خوبي مي آيد و جيمز گاندولفيني را خيلي دوست دارم. شايد روزي نگاهي به آن انداختم.
شما در دهه هفتاد پيشتاز movie brats در هاليوود جديد بوديد: دي پالما، فريد کين، لوکاس، اسکورسيزي، اسلپبرگ... امروز دخترتان براي نسل جديد سينما گران مستقل يک جور الگو است. فکرش را مي کرديد که او راه شما را ادامه بدهد؟
نه من پسر بزرگي داشتم [جيان کارلو که دريک حادثه قايقراني در سال 1986 کشته شد] که فکر مي کردم سينماگر خواهد شد و يا پسر ديگرم رومن [کارگردان... و همکار هميشگي پدر و خواهرش] آدم مهمي مي شود. اما تصور نمي کردم سوفي فيلمساز بشود. او بيشتر علاقمند به مد، عکاسي و نقاشي بود. خيلي خوب نقاشي مي کرد. يک روز او تصميم گرفت يک فيلم کوتاه بسازد... همين که آن را ديدم، فهميدم که استعداد اين کار را دارد.
نظرتان درمورد چهره ويران گر خانواده که در خودکشي باکره ها ارائه مي دهد...
[حرف ما را قطع مي کند] فيلم هاي او به نظرم بسيار اورژينال هستند و به شعر مي مانند. به نظر من ماري آنتوانت يکي از مجرد ترين فيلم هاي سال هاي اخير است. تاريخ به شيوه اي شفاهي روايت مي شود. آشکارا آنچه که در زندگي او براي سوفي جذاب بوده است، جواني او بوده، نه زندگي نامه او و يا انقلاب فرانسه. همان شيوه اي که آبل گانس در ناپلئون زندگي امپراتور را روايت مي کند، يعني تنها قسمت نخست آن را.
ماري آنتوانت به دشواري هاي ميراث و قدرت مي پردازد. سوفي از مشکلات دختر شاه بودن مي گويد. آنچه که کمي وضعيت خود اوست...
مي شود کمي آن را اينطور ديد. اما من چنين شاهي نبودم. مي دانيد سوفي در دره ناپا زندگي مي کرد. او درخانه اي بزرگ در ميان يک تاکستان معرکه بزرگ شد. ولي به صورتي عادي به مدرسه رفته است و با بچه هاي عادي هم سن و سالش رفت و آمد مي کرد.
چه زماني پذيرفتيد که نمي توانيد يک مغول[مغول کنايه از سلطان يا فردي قدرتمند، با کمي مسامحه غول] مانند آنچه که آرزويش را داشتيد، باشيد و اما تنها يک سينما گر؟
وقتي استوديويم را از دست دادم. با زئوتروپ سعي کردم آن چيز خوبي که در سيستم قديمي فيلمسازي بود را دوباره زنده کنم يعني گرد هم آوردن بازيگران و تکنيسين هاي مستعد همراه با استفاده از جديد ترين دستاوردهاي الکترونيکي و ديجيتالي. متاسفانه شکست از صميم قلب آن چنان شديد بود که استوديو ورشکست شد. پس فهميدم که مغول شدن با نحوه نوشتن و فيلمسازي من جور در نمي آيد و سر آخر شايد بهتر است بتوانم فيلم هائي که مايل به ساختنش هستم را بسازم. به جز فيلم هاي فرزندانم نمي خواهم فيلم هاي ديگران را تهيه کنم. خيلي پيچيده است. اگر شما تهيه کننده باشيد و فکر مي کنيد که مونتاژ فيلم خوب نيست، نمي توانيد در فيلم تغييراتي بدهيد بدون آنکه بعدها کارگردان نگويد: فرانسيس فيلم مرا خراب کرد. کارگردان هاي جوان نمي خواهند که کمک شان بکنيم. آنها ترجيح مي دهند مسئول شکست هاي خودشان باقي بماتند تا آنکه بگذارند ديگران فيلم هايشان را دستکاري کنند.
اين اواخر از چه فيلم هايي خوشتان آمده است؟
اين احساس را دارم که اکثر مواقع دارم همان چيزها را مي بينم. موقع بيرون آمدن از سالن معمولاً از همسرم مي پرسم اين را قبلا نديده بوديم؟ البته به جز سينماي مستقل که برايم در ارجحيت است. هر چقدر فيلم شخصي و غير معمول تر باشد، آن را بيشتر مي پسندم. از افرادي که نمي ترسند آنچه را که دوست دارند انجام بدهند، خوشم مي آيد مثل وس آندرسون يا پل توماس آندرسن. هرگز فيلمي چون Punch-Drunk Love نديده بودم.
خود را همسو با زمانه احساس مي کنيد؟
زمانه نگران کننده اي است. فکر مي کردم که نوع بشر بهتر خواهد شد و ما چيزهاي بزرگي را در جهان خواهيم ساخت. اما به نظر مي آيد که به اين رضايت داده ايم که با خود خواهي و بدون فکر کردن به ديگران منابع طبيعي را هدر بدهيم. غم انگيز است، من نسبت به آينده دوردست بسيار خوشبين هستم. دويست، سيصد سال ديگر. متاسفانه تا آن زمان زنده نخواهم ماند تا ببينم آيا حق با من بوده است.
و با سينماي امروز؟
سينما خيلي محدوده شده است. فضاي کافي براي تنوع شخصي وجود ندارد. مدام هاليوود را متهم مي کنيم اما ديگر تنها تقصير هاليوود نيست، پخش کننده گان اروپايي هم به دنبال فيلم هايي براي تماشاگران مذکر رده سني 24-15 هستند که بتوانند براي آنها پول زيادي در بياورد. آنها هستند که طالب فيلم هاي بزرگ صد ميليون دلاري هستند. اروپا هاليوودي تر از خود هاليوود شده است.
منبع : کایه دو سینما شماره ژوییه
بياييد درمورد شيوه شما در خلق شخصيت هايي که نقش شان را بازي کرده ايد، صحبت کنيم. به عنوان مثال، درحال حاضر مشغول بازي در فيلم فصل تابستان اوليويه آساياس هستيد. چگونه با اين نقش مواجه شديد؟
من نقش زني را بازي مي کنم که طراحي مي کند. رشته اي که از آن هيچ شناختي نداشتم.با ماتالي کراسه ملاقات کردم و از اين طريق با کار او آشنا شدم. من خودم را به شکل او در نياوردم، بلکه خودآگاهانه روحيه اي را گرفتم که تمايل به تغيير دادن عادت ها دارد و از اين طريق مي شود به خيلي چيزها نزديک شد. رفتار شخصي او به هم آن اندازه چيزي که طراحي مي کند مرتبط با شيوه اي وجودي اوست.
ملاقات با افراد حقيقي-که همان کاري را انجام مي دهند که شما بايد نقش شان را بازي کنيد- اغلب موجب تغيير شيوه بازي تان مي شود؟
بله. براي من آماده سازي نقش بسيار جذاب تراز مرحله فيلمبرداري است. لحظات پويا تري هستند، درحالي که فيلمبرداري يک زمان تقريبا منفعل است: نتيجه معجوني از هر دوي آنهاست. در مدت فيلمبرداري نقش فارغ از من و از وراي من مي بايد به اجرا برسد. قبل از آن؛ جستجو مي کنيم، کاوش مي کنيم، فکر مي کنيم، با افراد مختلف ملاقات مي کنيم، خيال پردازي مي کنيم، با نقش ها به صورتي روزانه زندگي مي کنيم. آنها همراه ما هستند، در آشپزخانه، توي ماشين وسط ترافيک .... فيلمنامه تبديل به قسمتي از من مي شود، مثل يک عضو اضافي... اين طوري است که کلمات جان مي گيرند، از گسترش يافتن در خويشتن و چالش دروني .
اين اتفاق برحسب راهنمائي هاي کارگردان شکل مي گيرد؟
ايزابل هوپر روزي به من گفت بايد مخالف نظر کارگردان بازي کرد، سرپيچي کردن از آنچه او مي خواهد. آن لحظه از حرف او حيرت کردم، چون براي مدتي طولاني نقش يک سرباز وفادار را بازي کرده بودم. هميشه آماده به اطاعت کردن... موقع بازي در فيلم قرار ملاقات يک دوشيزه بله، بله گو بودم. ولي بعداً متوجه شدم که حق با ايزابل است، البته در بعضي موارد. چون صحبت از مواجهه نيست بلکه برقراري رابطه و بده و بستاني است که هر طرف آن موجوديت خود را محفوظ نگاه مي دارد؛ جائي که از برخوردها جرقه اي خلق مي شود ..بعضي اوقات مي بايد زرنگ بود، گرفتن آنچه که کارگردان به ما مي دهد و از آن چيزي ساختن در راستاي آنچه خودمان مي خواهيم. البته اين رابطه برحسب هر کارگردان متفاوت است. مرحله آماده سازي نقش ميدان آزادي عمل ما بازيگران است مانند مونتاژ که جولانگاه آزادي عمل کارگردان است. جائي که او آسوده خاطر آنچه را که تمايل دارد، انجام مي دهد. مي تواند حرف ما را قطع کند يا بدون هيچ مجازاتي تصاويري را حذف کند. براي بازيگر محيط خلاقيت قبل از مرحله فيلمبرداري است.
قسمتي از آماده سازي نقش شامل تحقيق است، کمي مانند کار روزنامه نگاري؟
هدف از جستجو جمع آوري اطلاعات يا شناسه ها نيست، بلکه خلق اثر انگشت شخصيت است. ملاقات با آدم ها و يا بازديد از اماکن به خاطر به دست آوردن يک دانش صورت نمي گيرد. بلکه براي حفظ اثري از آن به صورتي فيزيکي و رواني است. براي آن که در لحظه اي که بازي مي کنيم، آنگونه باشد .
به عنوان نمونه براي ايفاي نقش عروسک گردان در فيلم سفر با بالن قرمز هسيا ئو هسين چگونه با تکنيک هاي اين حرفه آشنا شديد؟
اين مورد کمي پيچيده تر و در واقع پنهاني تر بود. تصادفاً پدرم مدتي عروسک گردان بود و من اين موضوع را فراموش کرده بودم. از طرفي عروسک هاي بچگي من بودند که دوباره سروکله شان پيدا شد. آنها با اين قضيه که من داستان هاي زيادي براي بچه هايم خوانده ام، در هم آميختند .شادماني خواندن داستان در تمام شب ها درحالي که صدايم را براي هر شخصيت تغيير مي دادم و به من امکان يافتن صداهاي عروسک ها را داد.
آيا شيوه کارکردن منظم تر بر روي نقش- نشسته پشت ميز- را هم دوست داريد؟
اين کار بسيار به ندرت در فرانسه انجام مي شود. بعضي اوقات يک متن خواني صورت مي گيرد براي اينکه بگويند مثل آکتورز استوديو عمل مي کنند... ولي راستش را بخواهيد کار دسته جمعي واقعي وجود ندارد.
براي تان چهار بار پيش آمده که مجدداً در فيلمي از يک کارگردان( کاراکس، تشينه، مينگلا و هانکه) بازي کنيد. عليرغم تفاوت هاي فاحش ميان آنها کار کردن مجدد با اين آدم ها امکان خلق چيز جديدي را مي دهد؟
و همين طور سانتياگو آميگورنا که خودم را دارم براي بازي در فيلم ديگري از او آماده مي کنم ... دوباره کار کردن با يک کارگردان شيوه اي است براي تجديد سبک، کار کردن با کسي که روياي اوليه ام بوده است.عضو يک گروه بودن که هر کس در آن به نوبه خود بازيگر خواهد بود و يا کارگردان، دکوراتور و يا نور پرداز.آنچه که در تئاتر اتفاق مي مي افتد. منظورم تقسيم کردن فاصله با پروژه است. مثل دايره اي که فاصله همگي با پروژه که در مرکز قرار دارد، يکي است.اين براي من پيش نيامده است. سينما آن را از من ربوده و از اين بابت از آن دلگيرم. اما ميل و روياي آن را حفظ کرده ام. اين يوتوپيا....[کمي سکوت مي کند] چون که اکثر کارگردان ها طالب قدرت هستند. ولي بايد بگويم که همه آنها يک گونه رفتار نمي کنند. رفتار بعضي ها از آنها بسيار باز و سخاوتمندانه است. سخاوتمندترين کارگرداني که ملاقات کردم هسيا ئو هسين است. از رفتار او اينگونه حس مي شد که خلاقيت به او و نه هيچ کس ديگر منحصر نمي شود. چيزي که با ايده من در مورد کار گروهي تطبيق پيدا مي کند. جائي که هيچ اسمي برتري نمي يابد. ولي متاسفانه هر چقدر که بيشتر قدرت مي يابيم تمايل به آن بيشتر بر ما چيره مي شود.