|
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند
|
ایران سرزمین غریبی است وزندگی در آن غریب تراز خیال . درشباب جوانی گذرم به دانشگاه فخیمه آزاد افتاد . رشته ریخته گری . اگر روزی حوصله اش بود بنویسم که هرکدام از ورودی های۷۱ریخته گری دانشگاه آزاد کرج اکنون کجاست وچه می کند , شاید به کار تحقیقی در مورد میزان کارائی سیستم آموزشی در ایران بیاید ! ماحصل آن دوره چند تا رفاقت شد که کمابیش تا امروز ادامه دارد . یکی از آن دوستان امیر است .سوژه حرف زدن با امیر کم نبود .سینما وفوتبال . سلیقه مان هم مثل هم نبود ونیست وچه بهتر. بحث های جوانی . براندو یا دونیرو. برزیل یا آلمان . بحث هائی که هیچ وقت به نتیجه نمی رسید و قرار هم نبود برسد .
آن موقع من تازه کارم را درمجله « فرهنگ وسینما » شروع کرده بودم وامیر که آلمانی وانگلیسی می دانست درهوای کارترجمه بود. صحبت ایران که می شد داد امیربه هوا می رفت که آقا این مملکت به درد نمی خورد وباید رفت ومن در عوض می گفتم که نه باید اینجا ماند وکار فرهنگی کرد . زندگی خود حکایتی است .
من غربت نشین شدم وامیر در ایران مانده وتا حال شش کتاب ترجمه کرده ! ازجمله فیلمنامه های سه گانه کیسلوفسکی وپالپ فیکشن .امیر امروز در همشهری کار می کند . به دیدنش رفتم وقرار شد یک صبح جمعه برویم درکه . رفتیم وهمان پایین ها توی یک قهوه خانه وجلوی دوتا استکان چای یاد ایام کردیم ونبش قبر خاطرات . مثل همه دیدارهای خوب از هردری گفتیم وهیچی هم نگفتیم .
از کوه که آمدیم پایین تا زیر پل پارک وی پیاده رفتیم . باز ایستادیم به گپ زدن وموقع جدا شدن. دستی فشردیم ومن به عادت گفتم « پس تا بعد » امیر خندید وگفت :« کدوم بعد ؟» و گفت همین را برای بلاگ بنویس که نوشتم. دیداری که شاید آخرین بود.
امیر رفت ومن اینجا درچهار چوب تردید ایستاده ام.
به نام بهرام نوتاش بعضی وقتها برای روزنامه اینترنتی روز یا همان روزانلاین مصاحبه های سینمائی ترجمه می کنم. معمولا تنبلی می کنم و آنها را روی بلاگ نمی گذارم.لینک دوتای آخری ضمیمه است.
ایران سرزمین غریبی است .سرزمین تناقض ها. سرزمین « پیتزای قورمه سبزی». دراین سرزمین که به زحمت بیش از۲۰۰سالن سینمائی دارد و اغلب نیز خالی از تماشاگرند, بیشتر ازخیلی از کشورهای پیشرفته در سال فیلم ساخته می شود ودرکنارش کلی مجله سینمائی در می آید و روزنامه و هفته نامه های بسیاری مرتب از سینما می نویسند وچند سالی است که یک روزنامه سینمائی هم منتشر می شود. نمی دانم درکجای دنیا جز ایران با این احوال می توان روزی ۱۲ صحفه درمورد سینما نوشت .
بعد ازمدت ها موفق به دیدار دوستی شدم که در زمانی دیگر نه چندان نزدیک پای سفره رفاقت می نشستیم .این دوست عزیز بعدازظهرها درهمان روزنامه مشغول است . یک روز قرار شد باهم به دفتر روزنامه برویم از برای دیدن محیط کاری و شاید روزی وروزگاری , همکاری . پس دریک بعدازظهر داغ تهران با هم به آنجا رفتیم .
دوستم نسخه ای از آخرین شماره روزنامه را جلویم گذاشت . روزنامه را که ورق زدم , مطلبی به نظرم آشنا آمد .زیادی آشنا آمد ! مطلبی از خودم بود ! درواقع ترجمه مصاحبه ای بود با کارگردان لیدی چترلی که بیشتر در روزنامه اینترنتی روزآنلاین در آمده بود . امیرعزتی ازدوستان قدیمی مسئول قسمت سینمائی آن است و من هر از چند وقتی مطلبی را به اسم مستعار برایشان ترجمه می کنم که این یکی اسم هم نداشت وفقط اسم امیر بالای صفحه بود .
به دوستم گفتم که این ترجمه من است و او لبخندی زد که این مطلب را درجریان نبودم ولی می دانم که ازبلاگت برای این صفحه استفاده می شود و وبلاگت تنها بلاگی نیست که از آن استفاده می شود ! چند دقیقه بعد مسئول آن صفحه نیز سررسید و دوستم از سرشیطنت ما را به هم معرفی کرد . مسئول صفحه , مردی جوانی که پیشتر از طریق مطالبش با اسمش آشنائی داشتم , نگاهی از سرغافلگیری به من کرد . نگاهی که ثانیه ای هم نپائید .سپس لبخندی زد وگفت بله مطالبشون را دراینترنت دیدم واز آن استفاده می کنیم ! در فارسی که من می شناختم درحالت معمول این « استفاده می کنیم » معنای مجازی داشت وبه ادب وتعارف یعنی اینکه مطالبتان خوب است وما از آن چیز می آموزیم ! ویا آنکه طعنه ای است ازبرای مسخره کردن ! اما نمی دانستم که « استفاده کردن » واقعا معنایش « استفاده کردن » است ! و شاید درستر از آن « سوء استفاده کردن ».

منتظر فرصتی شدم تا از مرد جوان بپرسم که این مطلب را از کجا آورده اید وکی آن را ترجمه کرده که فرصت نشد . مرد جوان نیامده بلند شد ورفت به دنبال مصاحبه ای و من ماندم وچند سئوال بی جواب .
آیا معنای کار فرهنگی این است ؟ واقعا چه اصراری است به روزنامه نگاری؟ قیمت زیر پا گذاشتن ساده ترین اصول , صفحه ای چقدر است ؟
وقت چون همیشه تنگ بود ومن نیز باید می رفتم . سرخورده از محیط فرهنگی خواستم آنجا را ترک کنم .درمدت حضورمان , آبدارچی پیرومحترم آنجا رسم مهمانوازی را درحق مان تمام کرد . به رسم و شاید تنها از سر عادت اینکه هرمحبتی حتما جوابی دارد, مبلغی را زیراستکان چای گذاشتم و آمدم بیرون. پیرمرد آبدارچی دوان دوان دوطبقه پایین آمد وبه اصرار پول را به من برگرداند .در برابر اصرارمن گفت که تنها وظیفه اش را انجام داده واز اصراربیشتر من ناراحت می شود . شرمنده از بزرگواریش دیگراصرار نکردم .فکر روزنامه گار جوان وآبدارچی پیر تمام روز رهایم نکرد . ایران سرزمین غریبی است .
پرویز دوائی شدن کار راحتی نیست . اما پرویز دوائی نشدن همیشه هم کار چندان راحتی نیست . اولی بار که اسم پرویز دوائی را شنیدم ودر واقع به چشمم خورد را یادم نیست . یعنی شماره وتاریخش را یادم نیست , وگرنه اواسط دهه شصت بود توی مجله فیلم . مجله فیلم اولین مجله ای نبود که می خواندم . اولش مثل خیلی ها کیهان بچه ها می خوندم .بعدش دانستنیهاو آوای هامون که این آخری اسپارتاکوس را پاورقی در می آوردند که سرجای حساسش دیگه در نیومدومنو درخماری گذاشت ودیدن فیلم وخواندن کتابش در سالهای بعد چیزی را حل نکرد .
مجله فیلم اگر اولی نبود , بهترین بود .بوی چیزهای خوب می داد . که هنوز هم خوبه . اگر چه گیرم نه مثل اون اولها . در آن روزگار بیابانی خیلی بیشتر از لنگه کفش پاره بود . باز مثل خیلی ها, خیلی چیزها را با مجله فیلم یاد گرفتم . مجله فیلم فقط از فیلم نمی نوشت. از سینما می نوشت . یک صفحه طاوس وآئینه داشت که یک مطلب رفت درمورد جاده فللینی وجلسومینا وزامپانو . عجب مطلبی ! یک بار برای همیشه حالم را خراب کرد ورفت .
پرویز دوائی را با مجله فیلم شناختم و شد یکی از قهرمان هایم . نه همین طور راحت وبی دردسر. کم کم مثل پازل . آروم آروم شخصیتش در ذهنم شکل گرفت . ازاون آدمها که دوست دارید بزرگ که شدید شبیه اونها بشوید . فهمیدم که معقول آدمی بوده ومحترم و دوست داشتنی . که هیچکاک وتروفو را دوست داشته . که پسرخاله اش بهرام ری پوره . که یک نقد راجع به امیرارسلان فردین نوشته بوده و خیلی با مزه پنبه اش رو زده . که کتاب فرهنگ واژه های سینمائی را درآورده . که سینما کلاسیک را دوست داشته . که بو نوئل را به خیلی ها شناسونده . که کلی ترجمه کرده . که اوبوده که بعد بیگانه بیا . روبه مسعود کیمیایی می نویسد که به خودت بیا و در مورد دور و برت فیلم بساز واو هم می سازه و نتیجه اش می شه قیصر . که قبل از اینکه چشم وگوش ما باز شود رفته پراگ و دیگه نیومده.


پرویز دوائی بعداز مدتی , هراز چند وقت یک مطلب برای مجله فیلم می فرستاد و فیلمیهاهم اسم دوائی راروی جلد می رفتند ومنم اول می رفتم سروقت مطلب دوائی وحالی می بردم . دوائی ازکوچه دلگشا وآرتیسته ودکتر شیطان وشزم ومرد آهنی وسینمای تابستونی ولیموناد ودرشکه می نوشت. ازچیزهائی می نوشت که هیچ شبیه زندگی ما نبود.
بعدها با همون قلم چند تا کتاب هم ازش چاپ شد .
پرویز دوائی هنوز هم برای مجله فیلم می نویسد . هنوز هم خیلی ها دوستش دارند . هنوز هم هر منتقدی گزرش اون طرف می افته راه کج می کنه می ره زیارت استاد . هنوز هم همون جوری می نویسد .
پروز دوائی همچنان می نویسد وسالهاست که دیگر همدلی با نوشته هایش ندارم .دوخط ازبهاریه امسالش را توی مجله فیلم که خوندم ورق زدم رفتم صفحه بعد .
پرویز دوائی در جواب اصرارمکرر دوستانش که اگه یک توک پا هم شده بیاید تهرون گفته بود: «چه اصراری دارید که بیام ودنیام خراب بشود.» پرویز دوائی همچنان از دنیائی دیگر برایمان می نویسد . دنیائی که شبیه روزگار ما نیست .
پرویز دوائی شدن کار راحتی نیست . اما پرویز دوائی ماندن ...
نه. بچگی ما آنجور نگذشته .بهترین خاطرات سینمائیمان اکران نوروزی فیلم های نورمن ویزدم بود . بچگی ما صف وکوپن وبمباران بود .نوجوانی ما اون هم کلاسی بود که رفت جبهه و نیومد وجایش یک هفته گلدون گذاشتند که یعنی شهید شده وجوانی ما...
پس درجواب آن دوست که پرسید چرا اصرار داری به ایران بیائی هزار ویک دلیل داشتم واز آنها یکی را برایش می گویم :
« پرویز دوائی نشدن »
از همان روز اول وقفه همزاد این وبلاگ بوده که می توانست زودتر از اینها راه بیفتد و وقتی هم که افتاد از وقفه جدا نبود. رازی هم در کار نیست.بیرون از دنیای مجازی اینترنت زندگی جریان دارد و ...زندگی باید کرد!ماه پیش بعد از هشت سال آمدم و در حقیقت رفتم ایران. به آن خراب آباد کهن. در چند روز آینده سه مطلب در مورد آن روی بلاگ می گذارم که به روال این سرا از سینما خالی نیست.