برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

این سومین بار است که درقالب این وبلاگ در مورد فیلم نقاشی متحرک پرسپولیس ساخته مرجان ساتراپی و ونسان پارنو براساس کتاب مصور چهار جلدی بسیار موفقی به همین نام ازاو , مطلبی می نویسم که امیدوارم زیاد هم پرسپولیسی نشده باشم ! در مطلب اول به اختصار شرحی درمورد ساتراپی نوشته بودم وخبر نمایش فیلمش در کن . مطلب دوم ترجمه ای بود از مجله استودیو , مشتمل از نقطه نظرات گردهم آوری شده ساتراپی به بهانه جشنواره کن .دیدن فیلم ,انگیزه نوشتن این مطلب شد که امیدوارم امکان دیدن آن برای دیگر دوستان نیز میسر شود واین بار خواننده نظرات وبرداشت هایشان در مورد این فیلم باشم .

پرسپولیس از ۲۷ ژوئن در فرانسه به نمایش عمومی در می آید که بنا برروال از دو هفته قبل دست اندرکاران فیلم در شهرهای مختلف در کنار نمایش ویژه آن طی نشستی به گفتگو با تماشگران می پردازند.اما قبل ازآن که به نشست اشاره کنم درمورد فیلم بگویم:

خود ساتراپی به درستی درمورد سبک آن اظهارنظرکرده است : چیزی میان نئورئالیسم واکسپرسیونیسم ,فیلم تقریبا به چند چند صحنه کوتاه به مانند خود کتاب اصلی سیاه وسفید است .به چزء کارتون های اولیه تاریخ سینما وبعضی ویا تکه هایی ازویدئوکلیپ ها ,فیلم های نقاشی متحرک بلند زیادی را به یاد نمی آورم که سیاه وسفید باشند. نکته ای که در خلق فضای ایران ودر حقیقت تهران دوران انقلاب وبعد از آن بسیار موثر بوده است .فیلم سرشار از لحظاتی است که به تناوب گاه لبخند بر لبتان می آورد وگاه اشکی در چشم . موسیقی آن که برخلاف انتظار دورازمولفه های ایرانی است درخشان است وبه خوبی تصاویر را همراهی می کند . پرسپولیس فیلم خوبی است که از جان برآمده وبردل می نشیند .پرسپولیس فیلم خوبی است اما کتاب بهتر است. به جرات می گویم که بهترین کتاب مصور نوشته وطراحی شده توسط یک ایرانی است که سراغ دارم .معمولا درمورد اقتباس های ادبی مطرح می گردد که زمان فیلم اجازه نمی دهد که بیشتر از خطوط اصلی داستان به تصویر کشیده شود ودیگر آن که اقتباس ازروح اثراصلی به دوراست.

اما درمورد پرسپولیس این دو مورد صدق نمی کند ,خواندن چهار جلد کتاب چندان بیشتر ازدیدن خود فیلم وقت نمی گیرد واقتباس آن بصورت نقاشی متحرک توسط خود نویسنده صورت گرفته ,مشکل جای دیگر است ,دیدن پرسپولیس موجب شد که تقریبا جواب سئوال همیشگی ام را بیابم ,این سئوال که چرا از کتابهای مصور موفق ,فیلم نقاشی متحرکی در قد وقواره اشان ساخته نشده است ؟ جدا از فضا وشرایط  کاملا متفاوت نگاه کنید به سوپرمن ,مرد عنکبوتی و یا بتمن ,تمام اقتباس های موفق از آنها وبه خصوص این آخری در قالب فیلم عادی صورت گرفته است ودر واقع تنها پرسوناژها هستند که از منابع اصلی وام گرفته شده اند وگرنه در تمام اقتباس های کارتونی به عنوان مثال  ماجراهای تن تن که بنابر دلایل مشخص ,بسیار وفادارنه هستند ,تماما آثاری بسیار متوسط هستند. مشکل آن ها هم آن مشکل پرسپولیس است ,پرسپولیس مشکل ریتم دارد,این فیلم سرشار ازلحظاتی دیدنی است که در آن ذوق ونازک بینی جلوه گر است اما فاقد نقاط اوجی است که یک داستان می طلبد و این موجب شد  که فیلم  تخت باشد واین دقیقا از وفاداری به ریتم منبع اصلی آن یعنی کتاب مصور با ز می گردد. ساختار روایتی کتاب مصور علیرغم بسیاری پیش فرض ها کاملا متفاوت از نحوه روایتگری در سینماست.

  

واما نشست. نشست با حضور مرجان ساتراپی ,شیارا ماسترویانی دختر مارچلو ماسترویانی و کارترین دونوو که به جای شخصیت اول فیلم مرجی حرف زده است وهم این طور تدوینگر وتهیه کننده فیلم برگزارشد که البته سئوالی از این  دو نفر آخر مطرح نشد و در طول گفتگو ساکت مانند. حرفهای ساتراپی برای کسی که گفتگو ومصاحبه های قبلی اورادیده وخوانده است به جزء دومورد نکته جدیدی نداشت .اول آن که درجواب سئوال یکی ازدوستان که مطرح نمود آیا به نسخه فارسی فیلم نیز فکرکرده است ,جواب داد که این امر محتاج به بازیگران حرفه ای (دوبلور؟) فارسی زبان داشت که میسر نبوده واضافه کرد که نگران نباشید چرا که در ایران قانون کپی رایت جدی گرفته نمیشود CD فیلم ۳۰۰ هم زمان با نمایش اش در آمریکا در تهران پخش شد و یک هفته نسخه دوبله آن , وتنها این که امیدوار است لااقل آن را خوب دوبله کنند! نکته دوم در پاسخ این سئوال که چراعلیرغم آن که داستان معاصر است نام پرسپولیس را انتخاب کردید که درداستان هیچ نقش مستقیمی ندارد. درکنار دلایل قابل انتظار اضافه کرد که در کودکی عاشق تیم پرسپولیس نیز بوده! (عجب گقتم چرا ...)

فرداشب نشست ,مرجان ساتراپی این بار به همراه گروهی پرتعداد تر از دست اندرکاران فیلم از جمله کارترین دونوو که به جای مادر مرجی حرف زده است ودریک برنامه تلویزیونی مستقیم درکانال France 3 حاضرشد .لذت بردم از این همه تسلط , صراحت لهجه ,سلامت طبع وعمق نگاه. تمام آن چه از یک روشنفکر واقعی ایران امروز انتظارمی رود با وجود آن که در بعضی موارد با او موافق نبودم

 Chiara Mastroianni - Les Chansons d'amour

 اما یک نکته که آن را گذاردم برای آخر,در طی نشست اول همان طور که اشاره رفت شیارا ماسترویانی نیز حضور داشت که برخلاف انتظار از یک ستاره سینما ساده وبی آلایش و درهیاتی عادی بود که تقریبا فرقی با حضار جلسه نداشت والبته تقریبا .چرا چیزی او را از دیگران براحتی متمایز می کرد .هم آن چشمان ماسترویانی کبیر که به ارث برده بود .هم آن چشمان زیبا ومحزون وهم آن نگاه زلال وژرف که صفحه ای از تاریخ سینما را رقم زده است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:24  توسط آرش آذرپور  | 

حرف آخررا همین اول بزنم ؟آخرین فیلم کوئنتین تارانتینو را دیدم ,فیلم بسیار بدی بود .واما چرا ؟

آخرین ساخته  تارانتینو که آن را بصورت مشترک با رفیق گرمابه و گلستان اش رود ریگز ساخته وچندی قبل در آمریکا به نمایش در آمد ,مشتمل از دو فیلم نیمه بلند است .تارانتینو برای جشنواره کن فیلمی را آماده کردکه درواقع نسخه بلند یکی ازهمان دو فیلم بلند است به نام ضد مرگ که با نام خودش در مقام کارگردان درکن و کمی بعد برای عموم به نمایش درآمد,نام رود ریگز در این نسخه به عنوان همکار ذکر شده و پس با در نظر داشتن این امر,این نوشته نگاهی است به فیلمی از تارانتینو ونه کسی دیگر.  

 

                            

 

اول از «هنر می » بگویم وسپس از« جمله عیب آن » .فیلمها ی سگ دانی  و قصه های عامه پسند (پالپ فیکشن)اورابسیار دوست دارم ,این دو فیلم وبه خصوص دومی انقلابی به تمام معنی در نگرش به سینما ومشخصا دکوپاژ هستند پراز ظرافت وپیچیدگی که مانند آثار جاودان هنری چندین لایه دارند ومخاطبان متفاوت را جذب می کنند .لزومی به تکرارمکررات نیست ,پیشتر وبهتر درباره این دو فیلم نوشته اند واگر تارانتینو تنها  قصه های عامه پسند را کارگردانی کرده بود برای ماندن نام اش در تاریخ سینما کافی بود .

تارانتینو از امتیازی برخوردار شده است که به تیغی دو دم می ماند. به یاد نمی آورم که فیلمسازی درزمان حیات خودش این چنین محبوبیت  پیداکرده باشد . منظورم اقبال در گیشه نیست ,بلکه خیل عظیمی از سینما دوستان وفیلم بازها است که تارانتینو برتارک پانتئون اشان قرارگرفته ,تارانتینو شهرتی هم پایه وهم سنگ ستارگان سینمایی یافته است . هرخبری از او را می بلعند ودر انتظار کوچکترین حرکت اش لحظه شماری می کننند ,کافی است سری به اینترنت بزنید ونگاهی به کلوپ و انجمن های بی شمار طرف دارانش بیندازید تا متوجه شوید منظورم چیست , از او پرسونایی ساخته اند که احساس می کنم تارانتینو خود نیز اسیر آن شده است .

 

 

در استعداد او تردیدی نیست .اما تاریخ سینما پراست از استعدادهای قدر ندیده ,دم دست ترین ومعروف ترین شان اورسن ولز که در بیست وشش سالگی همشهری کین راساخت .عدم موفقیت تجاری وقدر ومنزلت نیافتن در مراسم اسکار سال وحتی در نزد منتقدان زمان خود قدرت عمل وامکان خلاقیت ولزرا محدود کرد .فیلم های بعدیش نیز این دایره را به او تنگ تر کردند تا آنجا که نابغه ای که در اوج جوانی فیلمی ساخت که شاید برای همیشه تاریخ سینما را به دو پاره قبل وبعد خود تقسیم کرد , تبدیل شد به مرد فربه ای که زندگی اش را با و به «خرده کاری های هنری » می گذراند. تاریخ سینما قبرستانی است از شاهکارهای ساخته نشده .اما تارانتینو برخلاف ولز در زمان شکوفایی خود قدر و منزلت یافته است که فی النفسه بسیار خوب است اما هم آن طور که گفتم لزوما به نفع او تمام نمی شود .امروز این امکان را دارد که توسن خلاقیت اش را بدواند وفیلم خودش را بسازد .در روزگاری که فرصت ساختن فیلم به این سادگی ها میسر نمی شد ,ساختن فیلم بیشتر به آنچه  فالکنر«عرق ریزی روح» می خواندش شبیه بود ,اما امروز تارانتینو بازیگوش ورفقا دورهم جمع می شوند گپ می زند ومی خندند وفیلم می گیرند وما حصل هرچه باشد پیشاپیش تحسین طرفداران اش  را برمی انگیزد.سینما ناب تلقی می شود چرا که تارانتینوآن را ساخته !

 

                   

 

جکی براون درحال وهوای دو فیلم قبلی تارانتینو بود ,اما برای خالق قصه های عامه پسند مزیتی محسوب نمی شد .آنچه در جکی براون بود پیشتر از این گفته بود .مثل ریلوبو هاکز که به پای ریو براوو نمی رسد۰  ضدمرگ فیلم بازیافتی است .مسیری که تارانتینو با بیل را بکش شروع کرد که اگر نگویم فیلم ماندگاری است لااقل فیلمی دیدنی وحتی از آن بیشتر شنیدنی است .تارانتینو در این فیلم دست به بازیافت یک سری از مولفه های مورد علاقه اش می کند .کاری که کمابیش سرجیولئونه که تارانتینو  بسیار وامدارش است با سینمای وسترن کرد . تارانتینو عاشق فیلم های شرق دور ازنوع هنرهای رزمی وشمشیربازی با محوریت یک داستان عشقی بیل را بکش ساخت ,حاصل به آن می ماند که به شما بگویند ازخون ریزی خوشتان می آید؟باشد اینقدر نشانتان می دهیم که عمرا ندیده باشید ! نماهای اغراق شده سرکیفتان می آورد؟ بیائید اندش اینجاست ! ضدمرگ تقاطع این دید وعشق به trash movies است .فیلم هایی که با یک گروه محدود  وبودجه اندک به خصوص دردهه ۷۰ در امریکا ساخته می شدند .فیلم هایی پر ازخشونت و پر وپاچه ونقایص سینمایی که از نابلدی دست اندرکاران اشان ناشی می شد واینجا همه در ضدمرگ بازیافت شده اند بدون آن که از عمق و یا معنایی برخوردار شوند.

فیلم پراز است ازدیالوگ ودر واقع حرف ,حرف زدن های بی خود وبی معنی که درهمان تماشای اول نیز جذبتان نمی کند.بعید می دانم کسی به هنگام فیلم تمام جملات بی سروته آن را گوش کرده باشد .داستان یک خطی اما دوپاره فیلم، داستان یک بدل کار/ قاتل است که ابتدا با ماشین  چند دختر را به قتل می رساند و سپس صیاد خود صید می شود.

فیلمی بی سروته که برای دوست داشتنش باید  یک عضو قسم خورده  کلوپ های دوستداران تارانتینو بود.

اینکه همه چیز تعمدی وخود آگاه است چیزی که از بدی آن کم نمی کند .مثل پرش های تصویری که درنسخه های اصلی به علت محدودیت امکان مالی وعدم توانایی برای گرفتن برداشت های لازم ویا از سرنابلدی در فیلم ها دیده می شود عینا در فیلم تارانتینو کپی شده اند که رونوشت برابر اصل باشد ,مانند آن حکایت که در روزگار قدیم درچین  شخصی کتی داشت که به آن علاقه زیادی داشت اما به مرور فرسوده شد. به خیاطی مراجعه کرد وازاو خواست عین آن را برایش بدوزد ,خیاط چینی عین عین آن را دوخت حتی وصله ها وپارگی هایش را !

 

                      

 

ضد مرگ تارانتینو مرا به یاد داستانی کوتاهی از عزیز نسین به نام نابغه هوش به ترجمه ثمین باغچه بان انداخت .شخصی که درمیان اطرافیان به هوش وخوش صحبتی معروف است توسط دوستی به مجلسی دعوت می شود ،در آن جا می خواهد حکایتی ازملانصرالدین تعریف کند که یادش نمی آید وهمه باز ازهوشش تعریف می کنند .حضار آ نقدر از هوشش می گویند که شخص روی میز می پرد عرعرمی کند ومی گوید من یک خر بی شعور بیشتر نیستم .این بر شدت تحسین حضار می افزاید .شخص درحالی که سربه فرار می گذارد صدای شان را می شنود که می گویند:عجب نابغه ای ,چه هوشی ,بشریت را به با د هجو گرفته است .... برخلاف شخصیت داستان عزیز نسین امر به خود تارانتینو زیادی مشتبه شده است !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:28  توسط آرش آذرپور  | 

چند روز پیش سه گانه دزدان کارائیب کامل شد! در حقیقت برای منی که قسمت سوم آن را چندروز پیش دیدم کامل شد. و گر نه چند وقتی است که از شروع نمایش اش می گذرد وگویا مانند دوقسمت قبلی درگیشه بسیار موفق بوده است .درمورد خود این فیلم نظر خاصی ندارم معجونی است ازشعبدبازی دیجیتالی ومولفه های قدیمی سینما که به مدت دوساعت ونیم سرگرم تان می کند به شرط آن که مشکل بااین نوع سینما نداشته باشید.غرض از این نوشته اشاره ای است به این مشکل. نگاه عمومی که برجامعه منتقدین ایرانی حکم فرماست همواره با دیده تحقیر به این نوع سینما نگریسته است .این نگاه متاثر ازآراء یک دسته از منتقدین قدیمی است که تاثیرشان رانیز برنویسندگان جوانترنیز گذاشته است .منتقدینی که باچند کلمه ودرحقیقت برچسب چون, سرگرمی ساز,فن سالار,تجاری نسخه هر فیلمی که در چهارچوب اکثراتنگ نگاهشان به سینما نگنجد,می پیچند .اما هم این منتقدین قدیمی به هنگام نبش خاطرات اشان به بهانه بهاریه نویسی ویا فوت بازیگر ویا سینما گری قدیمی ,با ذوق وشیفتگی در مورد اسلاف هم این نوع از سینما قلم فرسائی می نمایند. از دزد سرخ پوش ومشعل وکمان می نویسند واز شهرزادقصه گو وحرم سلطان ,از علی باباوچهل دزد بغداد واز سامون وشزم ومردآهنی...وافسوس روزگار گذشته را می خورند. اما چرا؟چرابرایمان همیشه دیروز از امروز بهتربوده ؟ فارغ از بعضی مناسبات سیاسی واجتماعی که دور از واقعیت نیست ,این نوع نگاه ذاتا محافظه کار بخشی از هویت فرهنگی مان شده .این مثال تکرار مکررات است اما یادآوری اش بجاست که رستم ,پهلوان ما پسرکش است ونمادچیرگی دیروزبه امروزوادیپ اسطوره یونانی/غربی پدرکش است وپیروزی امروز به دیروزرا نشان می دهد.همیشه برایمان جوان هایک جوری هستند .حتی رفتار جوانترها در نزدجوان هایمان منطقی نمی نماید.

 حال به این موضوع ,کلمه سرگرم کننده را نیز اضافه کنید که درفرهنگ واژه نقدمان باری بسیارمنفی یافته است.سرگرم کننده بودن نقطه مقابل جدیت وتفکر قلمداد می شود. نمیدانم چرا تصورمی کنیم هر فیلم قراراست به همه ویا بخشی از سئوالات ومشکلات ما پاسخگو باشد .سینما را همواره به خاطر گستره وتنوع اش دوست داشته ام .دایره ای حتی فراتر از وسعت جهان, وسیع تا فرای مرزهای تخیل .نمی دانم چند نفر با دیدن فیلمی از برگمان ویا آنتونیونی عاشق سینما شده اند .عشق سینما با داستان وحادثه وحرکت شروع می شود .سرگرمی سازان امروز فرقی با پیشینیان خود ندارند .اسپیلبرگ ورفقایش شرکت فیلم سازی اشDreamWorks / کارخانه رویا سازی را باهم آن عشق وشوری بنا کرده اند که چاپلین ,گریفیث,پیکفورد وفربنکس یونایتد آرتیستزراپی ریزی کردند .ارباب حلقه ها ی پیترجکسون فقط با کامپیوتر ساخته نشده بلکه با فن ودانش مردی شیفته وگروه ای توانا ساخته شده وجانی دپ دزدان کارائیب حتی از برت لنکستر بهتر است .اگر فرقی است ,اگر جادوئی در این میان گمشده است به ما وشرایط مان برمی گردد.بکارتی تصویری که برای همیشه دریده شده است .مسلما آن زمان که سینما رفتن بیشتر به عبادتگاه رفتن شبیه بود ,در ذهن ما تاثیری عظیم تراز امروز که دراحاطه تصویرهستیم ,می گذارد. این بحث وجدل در سالن سینما نمی گذر د بایدآن رادرگفتگوهای جامع شناسانه پی گرفت و گر نه تعداد فیلمهای به اصطلاح بد جدی و یاهنری کم از فیلم های بد تجاری نامیده شده ندارد. سخت نگیرید ,بگذارید جانی دپ از عالم مرگ باز گردد وما را به همراه خود تا افق تخیل بکشاند. تا زمانی که سینما است چه اشکالی دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:7  توسط آرش آذرپور  | 

چه سینمای کیارستمی رادوست داشته باشیم وچه نه ,نمی توان کتمان کرد او مطرح ترین ترین چهره تاریخ سینمای ایران در سطح بین المللی بوده است . شخصا سینما ونگاه کیارستمی اذیت ام نمی کند اگر چه همدلی نیز با آن ندارم . زیادی خنثی وبی مزه است .همیشه اشاره به ماشین وحرکت که ازمولف های سینما هستند کرده ام .دربسیاری ازفیلم هایش قهرمان فیلم او( اگر واقعا بتوان آن را این گونه خواند) سواربرماشین وارد محیطی دیگر می شود و یا که ماشین محل گفتگو می گردد .قهرمان کیارستمی سواره است ,روشنفکر ای سواره که از پیاده خبرندارد... بگذریم .

این حجم از توجه به سینمای کیارستمی همواره کنجکاوی ایم را برانگیخته است .چند روز پیش به لطف وحضوردوست عزیزم علیرضا سیاری موفق به دیدار و گفتگو با ژان لوک نانسی ,فیلسوف فرانسوی شدم که یکی از مهم ترین کتاب های درمورد سینمای کیارستمی به نام بداهت فیلم را نوشته است .کتابی که درسه زبان (فرانسه ,انگلیسی وفارسی )در سال ۲۰۰۱ توسط انتشارات بلژیکی ایوژوارت به چاپ رسیده است که این موضوع موجب شده است بعضا به اشتباه از نانسی در مطبوعات ایران به عنوان فیلسوف بلژیکی یاد شود که اشتباه است .کتاب که صرف نظر از متن سه زبانه آن چندان حجیم نیست متشکل از یک مقاله بلند ویک گفتگو نانسی با کیارستمی می باشد .ترجمه فارسی توسط باقر پرهام انجام شده است .اما راستش بداهت فیلم چندان هم بدیهی نیست ! برداشت اولیه ام آن بود که اشکال به ترجمه بر می گردد . اما خواندن متن فرانسه نیز مشکل گشا نیست! متنی پیچیده که خود او معتقد است که نمی توان آن را یک متن کلاسیک فلسفی خواند که بیشتر متنی است با نثری  جستجوگر یا تحقیقی .اولین نکته ای که دربرخورد با اوبه ذهن می رسد.بی شیل وپیله گی اوست .حتی فراتراز فروتنی .طی نشستی بیشتراز دوساعت ازاحساس وشیفتگی اش در اولین برخورد با سینمای کیارستمی هنگام تماشای زندگی ودیگر هیچ (که درفرانسه به خاطر آن که با فیلم برتران تاورنیه اشتباه گرفته نشود با نام زندگی ادامه دارد به نمایش در آمد) گفت از خود کیارستمی که کمی دوست دارد  گفت مرموزجلوه کند! ازدلسردی اش  نسبت به سینمای او از باد ما را خواهد برد به بعد که آن را زیادی فرمگرامی یابد.درحالی که تاکیدمی کرد یک سینما دوست حرفه ای نیست جابجا به درستی وظرافت به فیلم ها و فیلم سازان مختلف ارجاع می داد.از غیبت روانشناسی درسینمای کیارستمی حرف زد...سئوالات بسیاری داشتم که ناگفته ماند وامیدوارم فرصت دیگری بیابم که بحث را ادامه بدهم و متن کامل تری را آماده کنم .

  

 درسایت ویکیپدیا از او به عنوان یکی ازاندیشمندان پست مدرنیسم یاد کرده اند .وقتی این موضوع را به او یاد آور شدیم با لبخند گفت که این طور نیست وبا فروتنی افزودکه به درستی نمی داند منظور ازاین کلمه چیست .البته بعد شروع کرد به توضیح دادن که این کلمه دراصل ازمعماران آمریکایی رسیده است که در برابر مدرنیسم که برپایه گست ازمولفه های قدیم و آشنازدائی بنا شده است  پست مدرنیسم توقف گست است وبه کارگیری فرادوره ای عناصر در فضای امروزی است با توجه به کارکردشان و.....ما فقط استاد را نگاه می کردیم !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 4:44  توسط آرش آذرپور  | 

 دیباچه :فصل اول (قسمت اول) :فصل اول قسمت دوم

          اولین نزدیکی : هنرعکاسی

گابریل ابه ناپدری آلمریدا وعکاس مقیم مونپلیه درزمانی که فانی کلر درتعطیلات مدارس او را همراه خود به ییلاق نمی برد میزبان ژان ویگو بود.نزد ابه وخواهزاده اش آنتوانت بود که پدرم در اوت سال ۱۹۱۷, شدیدا منقلب از مرگ آلمریدا از فضائی خانوادگی وصمیمی ومراقبتهای لازم برای سلامتی اش برخوردار می شود .بی تردید در آنجا برای اولین بار ,بانگریستن به کارکردن ابه همانند پدرش در ایام نوجوانی متاثر از زیبایی تصویر ,برای اولین بار تصمیم میگیرد که به سینما بپردازد.دراین زمان او مرتبا پنجشنبه ,یکشنبه وبعضی اوقات شنبه ها به سینما می رفت .در شهر نیم ومونپلیه او مجددا به مدرسه می رود وهمان گونه که دردفتر خاطراتش به اختصار تعریف می کند او یک اقتباس سینمائی از نانا رمان امیل زولا و فیلمی از شارلو (فرانسوی ها چارلی چاپلین را این گونه خطاب می کنند) دیده است که راه رفتن ژان دانسته در نمره اخلاق صفر تقلیدی غیره منتظره وبه یاد ماندنی ازاوست که به جزسبییل هیچ چیزی ازاو کم ندارد .نه در راه رفتن نه از عصا وکلاه ونه در استقبال تماشاگران .

                      

فضاهای بسته

درحالی که ژان ویگو درمرحله نگارش نمره اخلاق صفر (که درابتدا خرچنگ ها نامیده می شد) بود به آندره نژی روزنامه نگارمی گوید:این فیلم آن چنان ریشه در زندگی نوجوانی ام دارد که عجله دارم تابه کاری دیگربپردازم .این جمله توسط خود نژی در طی یک برنامه تلویوزیونی بسیار زیبا به کارگردانی ژاک روزیه درمورد ژان ویگو به سال ۱۹۶۴ اداشد که یاد پدرم را دیگر بار برایم زنده کرد .این زندگی نوجوانی که ژان ویگو از آن سخن می گوید,به طور مشخص عبارت از چهارسالی است که درمدرسه راهنمایی میلو سپری کرد که همچون دوره تحصیل اش درنیم تحت نام سال ,نام مادر بزرگ پدری اش ثبت نام می کند.اوبه ها می ترسیدند که بعداز بازتاب ماجرای کلاه سرخ ,نام ویگو ,خائن به وطن از نگاه عده ای از افراد ,مشکلات وبرخورد هایی برای ژان ایجاد کند ,ورق برگشتن طنز آمیزتاریخ آن که مدرسه راهنمایی که پدرم تحت نامی قلابی درآن ثبت نام کرد در سال ۱۹۹۴ رسما مدرسه راهنمایی ژان ویگو نامیده شد.

دردفتر خاطراتش که نوشتن آن را ازموقع اقامتش در نیم شروع کرد و در میلو نیزپی گرفت , ژان ویگو از چند اتفاق یاد می کند که منبع الهام یکی از صحنه های نمره اخلاق صفر می باشند,همانی که ـ آقا,اون بره بیرون ؟شکمش درد میکنه ـ وقتی که سه تا ازچهارهمدست فیلم ,نام رفقای او هستند دوتا ازمدرسه میلو ,ژرژکوسا (که تا آخر دوست وفاداراوماند) ,ژول برول و یکی از رفقای دبیرستان شارت به نام ژان کولن است ,سهم واقعیت وتخیل راازهم تفکیک کردن دشوار می نماید.آن چه انگیزه ساخت نمره اخلاق صفر را فراهم ساخت شایدتمام آن چه بوده که ژان سال (اسم قلابی او مدرسه )نمی توانسته حتی در دفتر خاطراتش بیان نماید .سرپیچی شدید در برابر سیستم آموزشی ,نیاز بی وقفه به آزادی و همزیستی شقاوت وشفقت در نگاه اش نسبت به بچه ها وآنانی که درتماس با آنها هستند,کسانی که به آنان احترام می گذارند (به مانند هوگه مادرهاریکو )ویا آنان که ازقدرتشان سو استفاده میکنند تا ازموقعیت شان لذت ببرند ,تمامی اینها از فیلمی به فیلم دیگراز او به چشم می خورد.بیان شده باهزلی مخرب, و در نهایت حساسیت و با یک نگاه سینمایی متاثر از شعرواقعیتگرا که درآن شهود فیلم از چهارچوب رئالیسم فراتر می رود بدون آن چه که ژان ویگو از آن به نام نقطه نظر مستند یاد می کرد غایب باشد.چه در فضای ساخته شده برای فیلم مانند خوابگاه , غذاخوری , اتاق درس وچه فضاهای واقعی مانند خیابانهای سن کلود (جای که در فیلم دانش آموزان آن جا گم می شوند) چهار چوبی را میسازد که می توان همانا مدرسه میلو باشد .آن چه قابل اشاره است که کارکرد مکان ها به عنوان فضاهائی بسته مهم تر از کاربردشان است.چیزی که به زندگی دوران تحصیل(راهنمایی )او , دوره ای ناگفته (نام خانوادگی اش) و در محاق سکوت تجسم می بخشد.

                              

نام بازیافته

ازسال ۱۹۲۲تا ۱۹۲۵ هم چنان به تحصیل ادامه می دهد,اما این بار تحت نام واقعی اش ژان ویگو به دبیرستان مارسو شارت می رود .چیزی که او را به پاریس نزدیک می کند. جائی که مادرش با همسر جدیدش زندگی می کند .

اویاران قدیمی آلمریدا را می بیند که به آنها می توانست ازپدرش حرف بزند .چیزی که هرگز باهم شاگردی هایش انجام نمی داد.سپس رابطه اش با ناپدری اش تیره می شود وهمان طور که قبلا اشاره کردم ازمادرش دور می شود.

در تحصیل دچارمشکل می شود .در دیپلم مردود می شود نزد خودش به تنهائی درس می خواند واین بار موفق به اخذ دیپلم می شود .ورزشهای مختلفی را انجام می دهد .می شود تصور کرد که آن زمان در کمال سلامت بوده است.

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:59  توسط آرش آذرپور  | 

 

آخرین شماره مجله استودیو به مناسبت نمایش قریب الوقوع فیلم نقاشی متحرک پرسپولیس در جشنواره کن که در واقع  دیشب 23 ماه مه صورت گرفت, مطلبی به چاپ رسانده است که ترجمه آن را ملاحظه می فرمائید.

 

 

مرجان ساتراپی

ونسان پارونو

پرسپولیس

از نهم تا هنر هفتم

 

یک زندگی، یک برگ از تاریخ، یک کتاب مصور پر فروش که به وسیله چهار دست[١] تبدیل به یک فیلم انیمیشن می شود و با صداهای دانیل داریو، کاترین دونوو و چیارا ماسترویانی در بخش مسابقه جشنواره کن حضور پیدا می کند.

 

مرجان ساتراپی مهمان ما در شماره ٢٠٧ مجله استودیو بود. تصویرگر ایرانی و قهرمان کتاب پرسپولیس به ما گفت که پروژه ساخت یک فیلم انیمیشن بر اساس این کتاب چهار جلدی و در واقع خود زندگی نامه اش را در دست دارد. سه سال گذشت و این پروژه پایان یافته و فیلم مشترک ساتراپی و  ونسان پارونو افتخار حضور در بخش مسابقه شصتمین جشنواره کن را به دست آورده است. و ما مرجان را روی پرده خواهیم دید، دختر کوچولوی زبان درازی از تهران که انقلاب، سقوط شاه، برقراری جمهوری اسلامی، جنگ با عراق و سپس غربت را زندگی می کند. او آزادی، عشق، هم چنین غربت و تفاوت را تجربه می کند. حرف های گردهم آوری شده او در مطبوعات را بخوانید.

 

اقتباس از پرسپولیس

از همان موقع انتشار کتاب ها و موفقیت شان، پیشنهادهایی برای اقتباس آن ها دریافت کردم. به خصوص زمانی که در آمریکا به چاپ رسیدند. حتی به من پیشنهاد ساخت سریالی به شیوه بورلی هیلز از روی آنها شد. کاملاً بی ربط!

فکر می کردم که کارم را با این کتاب ها که نوشتن و نقاشی کردن شان چهار سال طول کشید، تمام کرده ام. بعدها با ونسان پارونو ملاقات کردم[نویسنده کتاب های مصور معروف به ونشلوس] که تحسین اش می کنم و مثل برادر دو قلو و همزاد من است. در کار او یک چیز غیر متعارف و Trash وجود دارد که در حین حال ناب و والاست. این پروژه نه تنها موقعیت کار با او را برایم ایجاد کرد، بلکه امکان آن چه در زندگی برایم از هر چیز مهم تر است را فراهم کرد؛ یعنی یاد گرفتن...

 

ساخت یک فیلم انیمیشن

یک فیلم با تصاویر واقعی در میان دیگر فیلم ها گم می شد. نقاشی به من اجازه حفظ وابستگی به اصل و یک یگانگی را می دهد که به کارگیری شیوه سیاه و سفید در آن نقش مهمی ایفا می کند. اگر کتاب ها همه جا با موفقیت روبرو شدند به خاطر آن بود که انتزاعی بودن تصاویر امکان آن را می داد که هر کدام هویت خود را کاملاً بروز بدهند. ونسان و من سبک های متفاوتی داریم، اما با هم خوب ترکیب می شوند. مدت سه سال دیوانه وار کار کردیم. می بایستی ساختار کتاب ها را فراموش می کردیم. از صفر شروع می کردیم و یک چیز کاملاً متفاوت می ساختیم. یک کتاب مصور، استوری برد یک فیلم نیست. کتاب مصور تنها شیوه روایتی است که خواننده در روایت نقش دارد. می بایست یک کار تجسمی/تخیلی -برای حدس زدن آن چه که ما بین دو تصویر پیش آمده است- کرد. در کتاب مصور مخاطب فعال و در سینما مخاطب منفعل است. روایت در سینما متفاوت است. حرکت، صدا و موسیقی وجود دارد و اجباراً بنیان آن نیز باید چنین باشد.

 

سبک بصری

می توان از آن به عنوان رئالیسیم استیلیزه نام برد. به خصوص که مادر فضای انیمیشن نیستیم! اجازه آن را نداشتیم که در زمینه حالات و احساسات چهره ها هر کاری بکنیم. این نکته ای حیاتی بود که می بایست به همه طراحان و دست اندرکاران فیلم انتقال می دادیم. فیلم به ترکیبی از اکسپرسیونیسم آلمان و نئورئالیسم ایتالیا می ماند. با صحنه هایی بسیار امروزی، بسیار واقعگرا و در عین حال بسیار گرافیکی که در آن تصویر به مرز انتزاع می رسد.

 

تقسیم وظایف

مارک ژوسه[مدیر هنری که از او بسیار راضی هستم] هماهنگی کار را تضمین کرد. من داستان را نوشتم، بعد با ونسان فیلمنامه را نوشتیم و با هم در مورد دکوپاژ گفتگو کردیم. ونسان مسئولیت طراحی پس زمینه را به عهده گرفت  و من اشیا و شخصیت ها راکه بالغ بر ٦٠٠ مورد متفاوت بود. همه آنها را در دو نمای نیم رخ و تمام رخ کشیدم. سپس طراح ها و نقاش ها روی حالت ها و حرکت های آنها کار کردند. سپس ونسان میزانسن را به معنای واقعی کلمه به عهده گرفت و من آن چه را که در درون نماها می گذرد. هر کس نظرش را درباره هر مورد در هر مرحله بیان می کرد.

 

ضبط صداها

ما می خواستیم صداها را قبل از ساخت فیلم ضبط کنیم، برای آن که حرکت ها و گفتگوها بستگی به نحوه بازی هنرپیشگانی که به جای شخصیت های فیلم حرف می زنند، داشت. دانیل داریو به جای مادربزرگ حرفم می زند. کاترین دونوو به جای مادرم و چیارا ماسترویانی به جای من. بعد از انتخاب چیارا بود که تازه متوجه شدم که این سرنوشت سینمایی را ادامه داده ام.[ ٢] چرا که آنها بارها نقش مادر و دختر را روی پرده بازی کرده اند.

 

 

۱-اشاره به دو کارگردان فیلم

٢- کاترین دونوو و چیارا ماسترویانی در عالم واقعیت نیز مادر و دختر هستند.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:44  توسط آرش آذرپور  |