X
تبلیغات
سینما ادیسه
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

بعضی ها جمعه تعطیل هستند بعضی ها پنجشنبه جمعه ها و خیلی ها هم شنبه و یکشنبه.افراد زیادی را نمی شناسم که دوشنبه سه شنبه تعطیل هستند یعنی مثل خود من.تعطیلی این طوری وقتی می خواهید یک برنامه مشترک با دوستان اتان بگذارید همه چیز را پیچیده می کند اما راستش در کل بد نیست.در حالی که همه جا باز است شما تعطیل هستید.به کارهای اداری تان می رسید.به بانک می روید.دست در جیب کاپشن در میان مردم قدم می زنید و روزگار را نظاره می کنید و از همه مهم تر به سینما می روید بدون آن که در سالن از همه طرف در محاصره جماعت باشید.سه شنبه ای که گذشت بعد از سال ها سه فیلم را در طول یک بعدازظهر زمستانی دیدم.در آستانه و به یاد جشنواره فیلم فجر و کمی دورتر از آن برای خودم یک جشنواره شخصی راه انداختم.

اول با یک فیلم اسرائیلی شروع کردم به نام جوانی ای نه مانند هیچ چیز دیگر.داستان دو دختر جوان که خدمت سربازی اشان به بازرسی اعراب در خیابان های تل آویو می گذرد.کارگردان با مینی مالیزه کردن خشونت و بحران یک جامعه در روابط و دل مشغولی های دو شخصیت فیلم سعی در پرهیز از به تصویر کشیدن مستقیم خشونت داشته اما فیلم نامه و پرداخت خیلی معمولی است و جز یک شروع و یک پایان خوب چیز دیگری از فیلم به یاد نمی ماند.

فیلم سوم هالیوود لاند نام داشت.تحقیق یک کارآگاه درجه دوم که زندگی ناموفقی دارد در مورد خودکشی بازیگر نقش سوپرمن در قالب سریال تلویزیونی.فیلمی پر از فلاش بک و در فضائی مشابه کوکب سیاه که تکلیف اش با خودش معلوم نیست و هیچ کنجکاوی ای برای تعقیب کارنامه سازنده اش بر نمی انگیزد.از آن فیلم ها که به اشان می گویند فیلم بی دلیل.فیلم هایی که نمی دانم برای چه ساخته می شوند؟نه سودی برمی گردانند و نه از نظر هنری در یاد می مانند.

و اما فیلم دوم.عجیب ترازتخیل ,یک کمدی جمع و جور و درجه یک از مارک فاستر که در حاضر مشغول ساخت ۳۶ باز سازی یک فیلم فرانسوی که سال پیش با شرکت ژرار دوپاردیو ودانیل اوتوی به نمایش در آمد,است.یک سورپریز واقعی.تنها فیلمی بود که ساعت اش برایم مناسب بود.یعنی چند دقیقه ای بعد از پایان فیلم اول شروع می شد و فرصت تجدید قوا و نوشیدن یک قهوه تا فیلم سوم را می داد.کشف داستان سهل الممتنع فیلم بماند برای خودتان اما فقط این که فیلمی است در مورد نریشن,تراژدی,کمدی و خیلی چیزهای خوب دیگر و از همه مهم تر در مورد پایان خوش.پس بر خلاف ترتیب زمانی دیدن فیلم ها آن را گذاشتم برای آخر.یک جور ادای احترام به فیلم و پایان خوش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:29  توسط آرش آذرپور  | 

                                               

نامه قلابی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین یادتان است ؟هم آن نامه نانوشته چاپلین که ازهرنوشته اش درایران معروف تراست ! احتمالا جریان آن را می دانید, وگرنه به اختصار آن که نامه ای است پرسوز وگداز ومالا مال ازپند واندرز ودست پخت یک روزنامه نگار ایرانی از برای صفحه پرکردن و شایدهم کمی از سرشیطنت وقلم آزمائی.این نامه آن چنان با استقبال روبه رو شد وشهرت یافت که بعد از گذشت ده ها سال از انتشار اولیه آن وتوضیح مولف اصلی ویاد آوری دیگران ,این جا وآن جاهم چونان به اسم چاپلین چاپ می شود لابد برای پند دادن به غافلان!و بامزه تر آن که شنیده ام جدیدا یک ناشر خودزرنگ بین کتاب نامه های چارلی به دخترش رامنتشر کرده ! واگر نخوانده اید وکنجکاوید می توانید آن رادر اینجا وآنجا یااون جا بخوانید ! سه روایت مختلف از چیزی که ازپایه وبن بی اساس است !
چندی قبل به همراه مجموعه   DVDآثار چاپلین,یکسری اسناد ومدارک چاپ شد ا زجمله عکس زیر که  پولت گدار را درفصل پایانی عصر جدید نشان می دهد که احتمالا آن را یاد ندارید که طبیعی است چون که این صحنه هرگز به نمایش در نیامده است.

درپایان اولیه پولت گدار به صومعه پناه می برد و چاپلین به تنهائی به راهش ادامه می دهد اما درآن سالها ی سخت (سخت ترازامروز؟)که دنیا به سرعت به سمت بزرگترین فاجعه ساخته بشر,جنگ جهانی دوم می رفت چاپلین پایان دیگری را ترجیح داد که همگی آن را به یاد داریم چاپلین ودخترک دست به دست به سمت افق /آینده می روند.چاپلین پایانی ساده انگارانه اما خوش بین را بر پایانی واقع گرایانه وبدبین ترجیح داده است. شاید این انتخاب هم آن رازسینمای چاپلین است انسان دوستی که برای اثباتش نیازی به نامه های قلابی چاپلین به دخترش نیست.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 18:36  توسط آرش آذرپور  | 

 

لوک بسون سرانجام دهمین فیلم خود را ساخت .سال هاست که تاکید می کند تنها ده فیلم خواهد ساخت ودهمین فیلمش آخرین نیز خواهد بود ,راستش باور ندارم که چنین کند ,فیلمساز فوتبالیست نیست که بگوید مثلا در پایان این فصل فوتبال دیگربازی نمی کنم ,بازی سینما بستگی دارد به آن که حرفی ویا میلی برای ساختن داری یا نه والبته درخیلی موارد امکان آن را.حتی خودش درطی مصاحبه ای به مناسبت نمایش آنجل - آ  گفته که این برایش نوعی یاد آوری است که بداند چند تا فشنگ بیشتر برایش باقی نمانده وآن ها را نباید هدر درهد.لوک بسون در سال ۱۹۵۹ در پاریس متولد شد اما به همراه خانواده وبه ضرورت شغل پدرش که مربی غواصی ودر استخدام یک شرکت مسافر گردانی بود ,تمام کودکیش بروی سواحل یونان ,ایتالیا,یوگسلاوی سابق و...گذشت ,کودکی ای استثنائی به زعم خودش که با جدایی والدینش رنگ تلخی گرفت واو حتی مجبور شد مدتی دریک پانسیون زندگی کند,در ابتدا می خواست که مانند پدرش غواص حرفه ای بشود اما حادثه ای که نزدیک بود موجب نابینایش بشود,این رویا را نا فرجام گذاشت .حادثه ای که ردپای آن را می توان در آبی بزرگ دید. بعدها به عکاسی وسپس سینما علاقمند شد ودر سن هفده سالگی مادرش را ترک کرد برای رفتن به پاریس به قصد ورود به عالم سینما,بعدازیک تلاش ناموفق در آمریکا, موفق شد درچندین فیلم به عنوان دستیارکارگردان مشغول شود وازآن جمله لولو ساخته موریس پیالا به سال۱۹۸۰ .یک سال بعد فیلم کوتاهی ساخت به نام قبل ازآخرین که روایتگرجهانی است بعداز یک جنگ اتمی وتنازع بقا بازماندگان آن,داستانی که آن را در سال ۱۹۸۳ ودر قالب یک فیلم بلند سینمای به نام آخرین نبرد دوباره ساخت ,فیلمی بدون دیالوگ با تصاویرچشم نواز سیاه وسفید که نام لوک بسون را برسرزبانها انداخت واورا به عنوان استعداد جدید سینمای فرانسه در سطح جهان مطرح کرد.

یک سال بعد مترو را ساخت با شرکت ایزابل آجانی و کریستوف لامبرت دوستاره مطرح آن روز سینمای فرانسه ,که موقعیت بسون را در صحنه سینما تثبیت بخشید .درسال ۱۹۸۸ با آبی بزرگ درجشنواره کن حضور یافت که با انتقادهای بسیار مواجه شد اما موفقیت بزرگی در زمان نمایش عمومی یافت ,نمی دانم آیامی توان از ژانری به نام فیلم های آبی /دریایی نام برد یانه اما در هرصورت آبی بزرگ یکی از بهترین ودوست داشتنی ترین فیلم هایی است که با تم دریا ساخته شده است , این فیلم ومستند بلندش آتلانتیس(۱۹۹۱) که درمورد جهان زیر آب است ,مدیون تجربیات وشناخت لوک بسون نسبت به موضوعی است که با کودکی او عجین شده است .

درسال ۱۹۹۰ نیکیتا را باحضور آن پریوهمسر آینده واولش ساخت .داستان فیلم درباره دختری ساده و وحشی است که به کمک یک مامور امنیتی در قالب یک آدم کش حرفه ای فرو می رود بدون آنکه از عشق پرهیزی داشته باشد. فیلم با استقبال فراوانی روبه رو شد وحتی برا ساس آن یک سریال تلویزیونی ساخته شد وبه روی فیلم وسریال های بسیار دیگری نیز تاثیر گذاشت .کلمه نیکیتا مانند لولیتا وارد فرهنگ عامه شده وبه جز اسم خاص بودن معنائی کنائی یافته است.لئون (ویا «حرفه ای »درپخش جهانی ) ساخته شده به سال ۱۹۹۵ شاید محبوب ترین فیلم لوک بسون است .گری الدمن در نقش پلیس فاسد و ناتالی پورتمن خردسال عالی هستند اما فیلم ,فیلم ژان رنو در نقش لئون است .از آن نقش هائی که یقه بازیگر را می گرد ودیگر رهایش نمی کند مانند لورنس عربستان که با نام پیتراوتول عجین شده است.فیلم راه ژان رنو را که قبل از آن در فیلم های بسون نقش های دوم ویا فرعی را داشت در هالیوود باز کرد واو ازآن زمان تا حال درکنار فعالیت در سینمای فرانسه نقش های قابل قبولی در فیلم های آمریکایی ایفا کرده است که آخرین شان امسال در داوینچی کد بود.درضمن باید اشاره کرد لئون برای ناتالی پورتمن نیز هم آن کاری را کرد که راننده تاکسی پیشتر برای جودی فاستر کرده بود .

بسون که درتمام این سالها هر فیلم جدیدش را بزرگتر از فیلم قبلی اش ساخته بود ,باز برهم این رویه عنصر پنجم را باشرکت بروس ویلیس و میلاژوویچ ساخت که بزرگترین موفقیت تجاری بسون تا به امروز است.فیلمی تجاری وخوش ساخت باتم موجودات فضایی ونجات جهان که از مشابه های آمریکایی خود چیزی کم ندارد ومشکل این جاست که چیز بیشتری نیز ندارد.درسال ۱۹۹۹ ژاندارک رابا بازی میلاژویچ وبا حضور بازیگرانی چون جان مالکوویچ,ونسان کسل,فی داناوی وداستین هافمن...ساخت .ژاندارک بسون فیلم بدی نبود اما از آن جا که تبدیل به سنت شده که هر ژندارکی را باساخته آبل گانس قیاس کنند ,باسردی از آن استقبال شد.صحنه های مکاشفه روحی ژاندارک و باحضور داستین هافمن به فیلم لطمه زیادی زده است.میلاژوویچ که دراصل مانکن است وهم آن سال با لوک بسون ازدواج کرد وطلاق گرفت ,بهترین بازی عمرش را کرده است .

بسون که در طول این سالها با شرکت ویا به عهده گرفتن تهیه کنندگی فیلم هایش ثروت هنگفتی به دست آورده بود در سال 2000 شرکت فیلم سازی EUROPA CORP را تاسیس کرد که تاکنون بسیار فعال بوده است. به مدت چند سال درکنار تهیه کنندگی ,بیشترین فعالیت بسون به نوشتن فیلم نامه هایی اختصاص یافت که توسط دیگران و به تهیه کنندگی خودش ساخته شده اند .فیلم نامه هایی سطحی وشتاب زده که بعضا آن ها را درمدت تنها یک هفته نوشته است.فیلم های چون تاکسی (سه قسمت),کامیکاز,حومه 13 ,...که سود فروانی نصیب اوساختند اما در عین حال لطمه فراوانی به وجهه او وارد کردند.در امتداد بلند پروازی هایش,ازسال ۲۰۰۵درحومه شمالی پاریس با مشارکت دولت شروع به ساخت بزرگترین شهرک سینمائی اروپا کرد. در هم آن سال بعداز شش سال پشت دوربین قرارگرفت برای ساخت آنجل -آ. فیلم نامه را براساس طرحی قدیمی از خودش در طول بیست روز نوشت که سستی وبی رمقی آن در فیلم به راحتی به چشم می خورد ,ساخت این فیلم تقریبا کم هزینه و سیاه وسفید تلاش ناموفقی برای بازگشت به سالهای نوآوری تلقی شد.فیلم که درکمال مخفی کاری ساخته شد خیلی بی سروصدا به نمایش درآمد بدون آنکه هیچ واکنش جدی برانگیزد.

 

بسون که هیچ وقت علاقه خود را برای ساختن فیلم در ژانرهای مختلف پنهان نکرده است, درسال ۲۰۰۶ با ساخت آرتور ومینی مای ها به سراغ سینمای کودکان رفت .فیلم ترکیبی است از نقاشی متحرک و صحنه های واقعی با حضورمیافارو در نقش مادر بزرگ مهربان که هیچ امتیاز خاصی برای فیلم به ارمغان نمی آورد به جز آنکه به سینما دوستان گذرزمان را یاد آور شود ,قسمت های کارتونی آن آشکار نسبت به قسمتهای دیگر برتری دارند اما هم آن ها نیز از کلیشه ها فراتر نمی روند ,عشق بین یک دختر وپسر ,دستیار بامزه وارجاعات به فرهنگ پاپ شخصیت بد سیاه پوش وپایانی که راه را برساخت ادامه فیلم هموارمی سازد.درنسخه انگلیسی وبرای شخصیت های کارتونی از صداهای داوید بودی و مدونا استفاده شده که پیشتر برای این آخری لوک بسون چند ویدئو کلیپ ساخته است .  لوک بسون را استیون اسپیلبرگ فرانسه لقب داده اند .شباهت ها کم نیست ,هردو با اولین اثرشان خود را چون فیلم سازانی با استعداد مطرح کردند ,هردوبه سرعت به سمت سینمای تجاری رفتند وفیلم های موفقی در این زمینه ساخته اند,هردو با تهیه کنندگی ثروتی به هم زدند وشرکت فیلم سازی خودشان را تاسیس کردند.اما اسپیلبرگ هم چنان یک عشق سینما باقی ماند .او بهترین فیلم هایش را بعداز موفقیت های تجاریش ساخته است ودوباره جایزه اسکار  بهترین کارگردانی را دریافت داشته است .لوک بسون بیش تر یاد آور فاوست قهرمان کتاب گوته به هم این نام است که روحش را درقبال برآورده شدن آرزوهایش با ابلیس معامله می کند ,بسون به مانند استعدادهای چون استیون سودربرگ یا کریستف نولان درقبال ساختن فیلم های بزرگ وبزرگتر از یک فیلم ساز متفاوت تبدیل به یک تجاری ساز موفق شده است. البته باید گفت اگر خیلی ها روح شان را نفروخته اند خریداری برای آن نداشته اند!معدود بودند کسانی چون استنلی کوبریک که به هنگام ساخت اسپارتاکوس متوجه می شود که سیستم هالیوودی وتجاری امکان خلاقیت مورد نظرش را نمی دهد ویکباربرای همیشه فیلم سازی در نظام هالیوودی /تجاری را رها می سازد.

پسرک لاغری اندامی که روزگاری پابرهنه بروی شن های طلایی مدیترانه می دوید بزرگ شد وبه سینما علاقمند شد وتعدادی فیلم ساخت,ثروتمند شد وباسیاست مداران وزیبارویان معاشرت کرد وامپراتوری شخصی خود را بنا کرد ومانند همشهری کین,معصومیتش را گم کرد .حکایت بسون حکایت فاوست است بدون برزخ,این جا عقوبتی در کار نیست و برای آن جز یک HAPPY END چیز دیگری در انتظار نیست.

لینک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 5:36  توسط آرش آذرپور  | 

ترجمه مطلبی در مورد آلن رنه سینماگر متفاوت فرانسوی را در آینده نو بخوانید.                                    

                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:10  توسط آرش آذرپور  | 

احتمالا شنیده اید که اسکارافتخاری امسال به انیو موریکونه آهنگ سازبزرگ ایتالیایی اهدا خواهد شد که برایم خبربدی است .

انیوموریکونه جز وسیاهه آن دسته بزرگان سینما چون هیچکاک است که هیچ گاه جایزه اسکار را درشرایط عادی دریافت نکرده است.شرایط عادی یعنی دریافت جایزه برای یک فیلم ونه به نام یک عمر فعالیت سینمایی, که آن اسکار افتخاری که به اورسن ولز دادند به یاد نماند واسکار ندادن شان به همشهری کین که ده ها سال است که درهر نظر خواهی به عنوان فیلم برترتاریخ سینما انتخاب میشود به یاد مانده .

اهدای اسکار افتخاری اکثرا تلاشی است برای جبران کم لطفی های اکادمی اسکارنسبت به بزرگانی که احتیاجی به جایزه افتخاری ندارند که خود افتخار سینما هستند.معدود بودند دفعاتی که این جایزه مفهومی واقعی داشته است که یکی از آن معدود دفعات اهدای آن به هانری لانگلوا بنیان گذار سینما تک است .او نه کارگردان بود ونه بازیگر ونه اصولا یک ازعوامل سازنده فیلم .عشق سینمایی بود که عمرشان را گذارد برای جمع آوری وحفاظت از نسخه های سینمایی ,سینما تک را بنا نهاد که معبد یک نسل از سینما گران وسینما دوستان شد. اهدای جایزه به او حکم نور انداختن به گوشه ای ناشناخته از عالم سینما را داشت وبها دادن به مردی که سینما مدیون اوست .

دراکثر موارد گویا براساس وضعیت مزاجی وآخرین بازدید پزشکی بزرگان سینما عمل می شود که درسال ۱۹۹۳ چند ماه قبل از مرگ فللینی مریض احوال جایزه را به اودادند که البته آن را قبلا نیز دریافت کرده بود ویا که امسال به رابرت آلتمن اهدا گردید و او نه ماه بعد ازآن درگذشت و از آن شتابزده تر اهدای آن به ساتیا جت رای به سال ۱۹۹۲ بود که استاد بزرگ سینمای هند دربستر مرگ بود و جایزه را طی مراسم ساده ای در بیمارستان وبرروی تخت به او دادند تا نوار آن را درمراسم پرشکوه شان پخش کنند واز آن کنایه آمیزتر جایزه ادوارد.جی.رابینسون بود که یک ماه قبل از دریافتش درگذشت .

البته حساب آکادمی اسکار همیشه به این اندازه میلیمتری نیست ,چارلی چاپلین در سال ۱۹۷۲ وسه سال قبل از مرگش آن را دریافت داشت و ژان رنوار در سال ۱۹۷۴ وچهار سال قبل از فوتش.اسکار افتخاری در اکثریت موارد خبر از یک چیز می دهد, نزدیک شدن به پایان راه.

انیوموریکونه هفت وهشتاد ساله برای بیش از پانصد فیلم موسیقی نوشته است که به طرزی شگفت آوری علیرغم پرکاریش تکراری نیستند .

موسیقی فیلمهای چون خوب,بد,زشت ,روزی روزگاری آمریکا و سینما پارادیزو قسمتی از حافظه تاریخ سینما ست .او پنج بار نامزد اسکار شد که آن را هیچ گاه دریافت نکرد.موریکونه پیشتر به دلگیری از عدم دریافت جایزه اسکار گفته بود که اگرقراربود به من اسکار بدهند باید هر سال به من یک اسکار داده می شد.

تصور می کنم که استاد باید از این قدر دانی دیر هنگام خوشحال شده باشد اما خبرازآن می دهد است که یکی از اسطوره های زنده سینما به پایان راه نزدیک می شود.

لینک

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:34  توسط آرش آذرپور  | 

اینجا بخوانید و یا در پائین

راکی۶چند روز است که در آمریکا به نمایش در آمده.از آن فیلمهای نیست که کسی تمایل به نوشتن نقدی در مورد آن داشته باشد که بیشتر موجب خجالت وشرمساری است, چرا که معنای اش آن است که شما هم چنین فیلم های را نگاه می کنید !بگذریم هستند افرادی که حرف سینما که می شودبه کمترازبرگمان وآنتونیونی رضایت نمی دهند ولی در خلوتشان به نام فراغت وقتشان به دیدن امثال راکی می گذرد!

اما چه می شود اگر آن را ندیده نقد کرد؟ فیلمی را ندیده نقد کردن چیزی جدیدی نیست ! در دهه شصت عملا فیلم خارجی درایران اکران نمی شد تنها نسخه های لت وپارشده فیلم های تارکوفسکی وهر آن چه که از آن بوی سیاست نمی آمد ,بود که به نمایش در می آمد.هنوز معجزه دی وی دی روی نداده بود واز اینترنت هم خبری نبود که فیلم ها را تله شارژه کنند .تنها دستگاه ویدیو بود که آن را نیز در ابتدای دهه شصت همه نداشتند .کرایه دستگاه ویدیو و هفت وهشت تا نوار ویدیوی آخر هفته خود حکایتی داشت که احتمالا سر از نوشته های نوستالژی بازان آینده در خواهد آورد .اما فیلم خوب زیاد نبود.اکثر نوارها عبارت بود از فیلم فارسی ,سینمای هند ,خواننده های لوس آنجلسی والبته تعدادی فیلم های خوب وقدیمی دوبله فارسی که یادشان به خیر.فیلم خارجی جدید وخوب به خصوص سینما هنری واروپایی تقریبا قابل دسترس نبود .در این زمان بود که که یک نسل سینما دوست شروع کرد به فیلم خواندن به جای فیلم دیدن .یک مجله فیلم بود ویک چندصفحه به نام سینمای هشتاد ویک کشور .بهترین فیلم ها را از آن طریق می خواندیم که هنوز داشتن صفحه وستون سینمایی در دیگر جراید روال نداشت.متن ها اکثر ا ترجمه بود ومطمئنم حتی دست اندرکاران مجله فیلم هم تمام آن فیلم ها که معرفی می کردندنمی توانسنند ببینند .اگر فیلمی هم پیدامیشد ازفرط کپی از روی کپی کردن محو وتار بود که تماشا چنین کیفیتی امروزه برایم محال می نماید. نمی دانم چند درصد از آن نسل در حد درک کامل فیلم زبان می دانستند و اگر می دانستند محدود می شد به انگلیسی و یا نهایتا فرانسه. تصور کنید ارتباطی که برقرار می شد مثلا با فیلمی از میزوگوشی به زبان ژاپنی از طریق دیدن یک نسخه ویدئوی شبح گونه!

 دیدن فیلم های خارجی در جشنواره فجر  یکی از عمده مسیرهای ارتباط با سینما ی جهان بود .خلاصه فیلم را درشماره ویژه مجله فیلم یا کاتالوگ جشنواره می خواندیم وبا کمک تخیل مان بقیه روابط را درذهن مان شکل می دادیم . قسمتی از آن نسل عاشق که خیلی فیلم های مهم را حتی امروز ندیده است شروع کرد به نوشتن و عده ای از ایشان در نوشت های شان این جا وآن جا به فیلم هایی اشاره می کردند که آن ها را ندیده بودند و اکثرا چه با ظرافت.از فیلم هایی مثال می آورند که حتی امروز به راحتی قابل دسترس نیستند.

افرادی بودند و هستند که بر فیلم های ندیده یادداشت می نویسند ویا حتی نقد به کمک ترجمه ازاینترنت! مایلم به یاد آن نسل که ندانست ندیدن عیب نیست و نقد نوشتن بر نا دیده عیب است !نقدی به مناسب نمایش راکی شش بنویسم .

 

                          

به قصه می ماند این راکی ونه سیلوراستالونه که هر چه دارد از راکی دارد که اولین حضورتصوریش به سینمای اروتیک (ونه پورنو)برمی گردد وادامه فعالیتش تا قبل از راکی خلاصه می شود به چند نقش درحد سیاهی لشکر ازجمله در فیلم موزها( انقلاب قلابی) وودآلن که به همراه یک لات دیگر درمترو مزاحم پیرزنی که درکنار وودی آلن نشسته است می شود .

ازاین به جا به بعد زندگیش بهترین نمونه است برای طرفداران روانشناسی موفقیت ورهجویان موفقیت یک شبه .در حالیکه زندگیش مابین فیلم اروتیک وسیاهی لشگری می گذشت فیلم نامه راکی را می نویسد که دور از زندگی خودش نیست .

فیلم نامه توجه استودیوها را جلب می کند .این جاست که یکی از یزرگترین انتخاب ها تاریخ سینما را می کند ,حاضر به فروش فیلم نامه نمی شود مگر به این شرط که نقش راکی را خودش بازی کند که استودیوهای راضی نبودند وسر آخربا قبول کمترین دستمزد نقش را مال خودش می کند ,فیلم یک موفقیت به تمام معنای می یابد چه از نظر فروش وچه از نظر نقد , فیلم نامه کلیشه ای راکی اسکار را برای استالونه به ارمغان می آورد.باورتان می شود که آلفردهیچکاک و اورسون ولز اسکار نگرفتند وسیلور استالونه گرفته ؟ راکی از استالونه یک ستاره ساخت وبعد رمبو رسید وادامه ها ی این دو فیلم. جاه طلبی های استالونه باعث شد که برای راکی ۲,۳,۴علاوه برتهیه کنندگی کارگردانی را نیز به عهده بگیرد که اورا رکورد دار تمشک طلایی ساخت.سخت است تصورآنکه فیلمی در حد راکی ۴ پرفروشترین فیلم سال بشود .نگاه کنید به فیلم هایی چون تایتانیک, گلادیاتور ویا دزدان کارائیب که حتی اگر دوستشان نداشته باشید کدامشان را می شود با راکی ۴ قیاس کرد ؟ ورق برگشت وفیلم هایش شاهد شکست های در پی شدند درتمام دهه ۹۰ تا به امروز.در این میان تنها به بازی اش در کنار هاروی کیتل ورابرت دونیرو در کاپلند می توان اشاره کرد که اوج کارنامه اش است .

بعداز۱۶ سال به سراغ راکی رفته تا نفسی به کارنامه ناموفقش بدهد وبلافاصله پروژه رمبو۴ راکار خواهدکرد به همان نیت .این مدد جویی از گذشته بی سابقه نیست .حتی کاپولا کبیر در سال ۱۹۹۰ هم درست بعداز گذشت ۱۶ سال از ساخت پدر خوانده دو, قسمت سوم را ساخت به جبران مافات دهه هشتاد اش.

ندیده می توان نوشت که راکی دوباره دست کش هایش را که در جایی قابل دسترس !آویخته بود بعداز کمی تا قسمتی کشمش روحی به دست می کند تا ازتمام آن ارزشها که پیشتر برایش جنگیده است دفاع کند کسی برگشتش را باور ندارد وپذیرا نیست الا احتمالا یک دوست  و یا که همسرش, که گذشته را به او یادآور میشود.پس کمر همت راست می کند وشروع می کند به آماده سازی بدنی,تم موسیقی جان باری وترکیب صنحه های دویدن در خیابان وکوه و در و دشت ,بالا رفتن از پله ها والبته همیشه بالا رفتن ونه پایین آمدن وصحنه های مشت زدن به کیسه بوکس.مسابقه اصلی بوکس که فصل پایانی را به خود اختصاص میدهد در میان نورافکن ها وهیجان تماشاگران صورت می گیرد وحریف جوان است ومغرور.

مسابقه بابرتری حریف شروع می شود چپ,راست ,چپ,راست ...وراکی تنها کاری که می کند مقاومت است ,اما بلاخره به خود می آید و...خواستم بنویسم حریف را نقش به زمین می کند ولی باز ته دلم باورم نمی شودکه دراین سن وسال(شصت سالگی) تحمل یک باخت هم را نداشته باشد.باز می شود حدس زد که در پایان فیلم زنده یا مرده چند کلمه ای برای مردم نطق می کند.

به این نقد می شود اضافه کرد که بازگشت راکی, سمبول دهه هشتاد وریگانیسم ,بازتابی است از رویکردهای نظامی دولت آمریکا وغیره ...

راکی شش یا راکی بالبوا مجموعه ای است ازکلیشه هایی که آنها را قبلا دیده ایم والبته اینجا ندیده ایم !

اما یک سئوال:راکی شش را واقعا خواهید دید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 1:2  توسط آرش آذرپور  | 

یک ماه ازعمر این وبلاگ گذشت که زمانی نیست.شمارش هفته وماه وسال بهانه است وای عشق همه بهانه از توست . دوست داشته ام که این وبلاگ به خود سینما بماند آن جا که درتاریکی مقدسش دورازاجتماع خشمگین درخنکای سرخوشی و جایی میان معصومیت وبی خبری رویا راتقسیم می کنند .شاید رویا تنها چیزی است که وقتی تقسیم شد کم نمی شود.

نمی دانم رزارغوانی قاهره ساخته وودی آلن را دیده اید ویا آن را بخاطر دارید .فیلم بازهاخوب یادشان است. در دهه سی آمریکا ودر اوج بحران اقتصادی سسیلیا به عنوان پیشخدمت ساده در یک بار مشغول به کاراست .شوهرش که کارش را به خاطر بحران اقتصادی از دسته داده است روزگارش را به قماروزنبارگی می گذارند وتنها دلخوشی سسیلیا رفتن به سینما ودیدن فیلم های رومانتیک است .روزی هنگام تماشای چند باره فیلمی که رزارغوانی قاهره نام دارد حادثه ای روی می دهد تام باکستر قهرمان فیلم از پرده بیرون می آید وبا او همراه می شد.جنجالی برپا می شود فیلم درغیبت باکسترنمی تواند تمام شود واین ادامه فعالیت دست اندرکاران فیلم را نا ممکن می سازد پس در جستجوی یافتن راه حلی بازیگرنقش تام باکستر به سسیلیا نزدیک می شود وبه او اظهار عشق می کند وبه او می گوید که تام باکستر از خیال و رویا می آید و اوست که فردایی دارد سسیلیا بین عقل دوراندیش ودیوانگی اولی را برمی گزیند. به باکسترمی گوید که عشق آنها نا ممکن است.باکستر سرخورده به پرده سینما باز می گردد.بازیگرشهررا ترک می کند و سسیلیا با شتاب به دنبال باکستر به سینما برمی گردد اما فیلم تمام شده وآن را ازاکران برداشته اند .

 

قراراین وبلاک برآن است که اشتباه سسیلیا را تکرار نکند.

به وام داری از ویم وندرس که گفت قصه جای خداوند را گرفت و دریک ماهه گی این وبلاگ ودرسی وسه سالگی عمر یکی بود ویکی نبود غیراز رویا هیچ نبود.....

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1:52  توسط آرش آذرپور  |