تبليغاتX
سینما ادیسه
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

پيش از بازي در اين فيلم، کارهاي پل تامس اندرسون را دوست داشتيد؟‎
ازهمان اولين فيلم هايش کارهاي او را دنبال مي کردم و هر بار خودم را به فيلم هاي او نزديک تر حس مي کردم. به ‏خصوص ‏Punch-Drunk Love‏ خيلي روي من اثر گذاشت. پل از علاقه من نسبت به کارهاي خودش اطلاع داشت. ‏اما او را اولين بار بعد از دريافت فيلمنامه خون روان خواهد شد- درحالي که سه چهارم آن نوشته شده بود برايم ارسال ‏کرده بود- ملاقات کردم. فيلمنامه نيمه تمام او هم مرا جذب کرد! پل يک مولف حقيقي است و به همان اندازه که در ‏کارگرداني استعداد دارد در نوشتن هم مستعد است، چيزي که بسيار نادر است. با اين وجود به زمان احتياج داشتيم تا ‏همديگر را بشناسيم .خيلي امکان داشت که به لحاظ هنري کار يکديگر را بپسنديم، بدون آن که ارتباط انساني هم بين ما ‏به وجود بيايد. و خوشبختانه هر دو صورت اين رابطه عملي شد. ‏

‎به دليل مشکل تامين سرمايه مي بايست نزديک به دوسال براي ساخت فيلم صبرکنيد . آيا حضور اندک شما ‏در فيلم ها دلايلي تصادفي و مشابه دارد....‏‎
اگر پل مي توانست برطبق زمان بندي پيش بيني شده فيلمبرداري را شروع کند، من اين وقفه طولاني بين داستان منظوم ‏جک و رز( به کارگرداني همسرش ربکا ميلر) و خون روان خواهد شد را نداشتم. اما با آگاهي به اين که هيچ پيشنهاد ‏ديگري را قبول نخواهم کرد، صبرکردم. اين امر از روي سخاوت مندي نبود، بلکه خيلي ساده تحت تاثير اين احساس ‏آشنا و اجتناب پذير بودم که آيا قادر به اين کار هستم يا خير؟ آيا حقيقتاً مي توانم در جان بخشيدن به اين قصه کمکي ‏بکنم؟


‎شما هميشه اين احساس را داشتيد؟‎
اين يک نشانه است. من براي منصرف کردن افراد همه کار مي کنم، براي آن که به آنها بگويم من فرد مناسب براي ‏نقش نيستم. تا آنجايي که ديگر حق انتخاب نداشته باشم. سپس مانند اغلب کمال گرايان اين احساس را دارم که از هيچ ‏شروع مي کنم وهم اين طور با نا امني ها. در طول کارنامه ام برايم پيش آمده و به من ثابت شده که وقتي فکر مي کردم ‏بازيگر کاملي نيستم حق با من بوده است. نمونه آن سبکي گرانبار هستي[بار هستي] است که از ديد من عمق لازم براي ‏ايفاي نقش را بدست نياوردم . در مورد خون روان خواهد شد قضيه برايم محرز بود که ديگر راه برگشت ندارم. در ‏ضمن وقتي پل به من اعلام کرد که فيلم برداري عقب افتاده است، احساس باخت شديدي داشتم. ديگر قسمتي از اين ‏داستان شده بودم .‏

‎به صورتي پيش بيني نشده دو سال وقت براي تعمق در شخصيت داشتيد . چگونه خودتان را آماده ساختيد؟‎ ‎‎
من نه چيزي در مورد استخراج نفت- که در آغاز بسيار بدوي بود- مي دانستم وذنه چيزي در مورد زندگي جويندگان ‏طلا و نقره در آغاز قرن گذشته در آمريکا. جذاب ترين موضوع در مورد آنها اين است که تقريباً مثل حيوانات زندگي ‏مي کردند. طبيعت اين نوع زندگي از آنها اشخاصي منزوي، مردم گريز، خشن و به شدت بد گمان مي ساخت مانند ‏شخصيت من دانيل پلين ويو . پل کتاب نفت! اپتن سينکلر را به من داد تا بخوانم. کتابي که او از 150 صفحه اول آن ‏براي نوشتن فيلمنامه خون روان خواهد شد الهام گرفته است. اين کتاب هم به نوبه خود از زندگي اولين غول هاي ‏کاليفرينايي نفت الهام گرفته و همين کتاب به من راه ورود به عالم جويندگان و جست و جو در اسناد متعلق به آن دوره ‏را نشان داد.‏


‎اندرسون گفته است که يکي از فيلم هاي مورد علاقه اش- گنج هاي سي يرا مادره – را براي شما نمايش داده ‏است...‏‎
بله اين فيلم شايد مهم ترين منبع الهام او باشد. اما با وجود تمام احترامم نسبت به همفري بوگارت و لذت ديدن ‏والترهيوستن- يکي از بهترين بازيگران جهان در اين اثر- دوست ندارم قبل از شروع به کار فيلم هاي ديگران را نگاه ‏کنم. مي ترسم تحت تاثير ايده هاي ديگران قرار بگيرم. درحالي که شخصيت نوشته شده توسط پل تامس حتي اگر ‏ترکيبي ازچنده چهره بزرگ عالم نفت است و وجود خارجي نداشته؛ و بايد همه چيز همان طوري ساخته مي شد که ‏جويندگان براي شکل دادن به سرنوشت شان انجام دادند. يعني همه چيز را رها کردند تا به ثروت دست بيابند . ‏

‎صداي شما در فيلم بسيار تاثير گذار است . اين جنس صداي بم را در زمان مابين برداشت ها حفظ مي ‏کرديد؟‎
بله، بله کاملاً...‏

‎مي گويند که شما از صداي جان هيوستن برداشت کرده ايد؟‎
خلق يک شخصيت؛ يک بازي است که شما با خودتان و ديگران انجام مي دهيد. شما بايد اين تصور را ايجاد کنيد که ‏زندگي ديگري در درون شما جان مي گيرد. اين به نظر بسيار با طمطراق مي آيد. اما خلق اين تصورمرحله اي مهم در ‏شيوه من براي يافتن شخصيت است و اين از خلق صدايي متفاوت با صداي خودم شروع مي شود. براي خون روان ‏خواهد شد از گوش کردن به نادر صداهاي ضبط شده جويندگان در دهه 20 و 30 شروع کردم ... که هيچ کمکي به من ‏نکردند!( خنده ) نمي توانم انکار کنم که براي يک لحظه به خود نگفتم که مي توانم از لحن صداي بم و دورگه جان ‏هيوستن همان گونه که درمحله چيني ها مي شنويم، استفاده کنم . اما اين مسئله خود آگاه نبود وتبديل به يکي از منابع ‏الهام من نشد. من چند ماه به تنهائي با خودم به صداي بلند حرف مي زدم. کمي مانند دانيل پلين ويو که به تدريج بلند و ‏بلند تر فرياد مي کشد و صداي خودم را ضبط مي کردم و کاست را به پل مي دادم تا نظرش را بگويد.‏


‎شما اين کار را براي همه فيلم هاي تان مي کنيد ؟‎
من هرگز هيچ چيزي از يک نقش را براي نقش ديگر استفاده نمي کنم. حتي بعضي اوقات دوباره از يک ابراز استفاده ‏نمي کنم. با خودم حرف زدن به مدت ساعت ها روي يک ديکتافون با آگاهي از اين که اين يک تمرين تکنيکي است و به ‏خوبي به من اجازه مي دهد صداي ديگري را در سرم پيدا کنم اين کاست ها را دور نريخته ام اما شک دارم به نظرتان ‏جالب بيايد! (خنده ) ‏

‎آيا در نوشتن فيلمنامه نهايي همکاري داشتيد؟‎
مواجهه نهايي پلين ويو با پسرش که تبديل به فردي بزرگ سال شده است، بحث هاي متعددي را مي طلبيد. راسل ‏هاروارد در تگزاس جايي که مشغول فيلمبرداري بوديم، براي بازي در اين نقش- که دوران کودکي آن توسط ديلن ‏فريزر ايفاء شده- استخدام شد. او هيچ ارتباطي با سينما نداشت. يک موجود معرکه و دوست داشتني و يک کابوي به ‏شيوه قديم. مبهوت سادگي و صداقت اين پسر جوان که خيلي زودتر از سنش مسئوليت به عهده گرفته و دست هاي بسيار ‏بزرگش شدم ! سراين فيلم، با طبيعت واقعي بشر مواجه بودم و با بازيگران متعدد غير حرفه اي که بسيار تحرک بخش ‏است. پل دانو که نقش دشمن من کشيش الي را ايفا مي کند که قبلا با او سر بين داستان منظوم جک و رز کارکرده ام، ‏يک بازيگر جوان قدرتمند مثل لئوناردو دي کاپريو در فيلم دارودسته هاي نيويورکي است. او خيلي زود در برابر من ‏مثل يک موجود انساني با هويت قد علم کرد. او درآخرين لحظه با جانشين شدن به جاي يک بازيگر ديگر سر فيلمبرداي ‏رسيد، ولي از همان موقع در جلد شخصيت خودش بود . ‏


‎پانزده دقيقه آغازين فيلم در معدن حتما خيلي دشوار بوده است؟‏‎
ما شانس آن را داشتيم که صحنه هاي فيلم را به همان ترتيب زماني وا کثرشان را در مرتع مارتا، جايي که فيلم غول فيلم ‏برداري شده است، بگيريم. تنها کافي بود که به سر دکورهاي جک فيسک برويم تا در يک قرن پيش زندگي کنيم . اولين ‏صحنه ها بدون حتي يک ديالوگ است. زمان فيلم مطابق زمان واقعي است. هميشه به کار بردن دست هايم را دوست ‏داشته ام، ساختن، کارکردن با مواد طبيعي . اين کار بدني که عبارت بود از حفر يک سوراخ خيلي برايم جذاب بود. ‏روز دوم فيلم برداري يک دنده ام شکست و آخر هفته متوجه آن شدم چيزي که مرا بيشتر به شخصيت نزديک مي ‏کرد!؟( خنده )‏

‎پس سقوطي که در فيلم مي بينيم واقعي است؟‎
بله، در سومين برداشت من از نردبان پرت شدم . صداي ضربه حاصل از برخورد با صخره که مي شنويد، حقيقي ‏است و ما هنوز دو روز براي صحنه هاي کشيدن طناب ها و بالا رفتن کار داشتيم .... نشانه بدي بود اما توانستيم به کار ‏ادامه بدهم و ديگر هيج حادثه مهمي پيش نيامد. عليرغم خطر آتش سوزي واحتمال چسبندگي و خفگي و مارها ي ‏زنگي!( خنده )‏


‎اين دومين بار است که نقش يک ديو سيرت را بازي مي کنيد اما چنان بعدي به شخصيت مي بخشيد که ‏معذورات او را منطقي به نظر مي رسد.‏‎
‏( ازخنده منفجر مي شود ) مايه دلگرمي است! هم نام بودن با شخصيت کمي عجيب است. به زمان احتياج داشتم که اين ‏دو را با هم قاطي نکنم ... اگر خودم را به هيبت دانيل پلن ويو در آوردم به دليل حرص و شوري است که زندگي اش را ‏هدايت مي کند. از سراقبال وضعيت من اين گونه نيست. يک حالت موقتي است، از آن دسته شورهايي که مرا موقعي که ‏قرار است کاري را شروع کنم، فرا مي گيرد . شور او را درک مي کنم و اين که چگونه همه چيز را مي بلعد . وقتي ‏فيلمي را کار مي کنم تمام مسئوليت هايم را رها مي کنم، کمي مانند سربازها که زندگي پيشين شان را رها مي کنند. بخت ‏آن را داشته ام که صاحب خانواده اي شده ام که مرا خيلي درک مي کنند! ‏
از طرف ديگر يک نقطه اشتراک بين حفر چاه در زمين و پيشه بازيگري و يا هرکار خلاقانه ديگر وجود دارد. در مقام ‏بازيگر هميشه احساس کورمال راه رفتن در تاريکي را داشته ام. در جستجوي يک رگه غني با همان ناکامي ها و ‏خوشيها و اغلب بي تناسب با واقعيت اين نوع جستجوها. ‏

‎مشتاقانه تر از قبل در مورد شيوه تان براي دست يافتن به شخصيت حرف مي زنيد ...‏‎
اغلب مي گويند که خودم را به شلاق مي گيرم تا درجلد ديگري بروم ..... در واقع خيلي ساده براي تمرکز احتياج به ‏سکوت دارم . پيدا کردن گوشه دنج سرصحنه مهم است . براي من تبديل به انسان ديگري شدن هميشه در با لذتي ناب ‏همراه بوده است ... تقصير من است اگر هر چيزي در مورد شيوه کار من مي گويند چرا که هرگز در مورد آن حرف ‏نمي زنم . اما اين تعمد به خاطر مرموز جلوه دادن خودم نيست . فقط فکر مي کنم هر بازيگر در هر سبکي که پرورده ‏شده باشد، شيوه خاص خودش را براي نزديکي به شخصيت و ريتمي متفاوت براي کارش دارد. و اين مراحل آن قدر ‏شخصي و مبهم هستند که شايد به سختي بشود آن را شرح داد....‏


‎اين اواخر فيلم هايي بوده است که دوست داشتيد در آن ها بازي کنيد؟‎
وقتي مشغول بازي نيستم همه فيلم ها را مي بينم. اما هرگز به فيلمي نگاه نکردم با اين فکر که دوست مي داشتم که ‏درآن بازي مي کرده ام. متاسفانه سينماي دهکده اي که در ان زندگي مي کنم( در ويکلوهيلز درجنوب دوبلين ) همين ‏اواخر بسته شد و شهر از ما دور است. به لطف دي وي دي جبران مي کنيم اما همين که بتوانم به سالن سينما مي روم. ‏اين اواخر من وهمسرم از بازي ماريون کوتيار در اديت پياف مبهوت شديم. اين را به خاطر اين که شما يک مجله ‏فرانسوي هستيد نمي گويم ( خنده ).‏

‎آيا حتي وقتي بازي نمي کنيد، خودتان را بازيگر حس مي کنيد؟‎
آيا وقتي بازي مي کنيم بازيگر هستيم؟ يا وقتي بازي نمي کنيم؟ مطمئن نيستم . من خيلي راحت تر در زندگي حل مي ‏شوم . من بين اين دو دوره تمايزي قائل نيستم، اين دو زندگي لازم و جدايي ناپذير هستند و از همديگر تغذيه مي کنند. و ‏چون هرگز نخواستم از زندگي خارج از فيلم هايم حرف بزنم موجب برداشت هاي آن چناني شده است . تا زماني که ‏دهانم را بسته نگاه دارم . يک رمز و راز حياتي را محفوظ نگاه داشته ام. ‏

منبع: ماهنامه استوديو، شماره فوريه 2008‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 18:34  توسط آرش آذرپور  | 

درمقام تهيه کننده باني توليد فيلم جنگِ چارلي ويلسون هستيد.


درآغاز کتاب جرج گريل روزنامه نگار فقيد، راوي ماجراي چارلي ويلسون را نمي شناختم. در گذشته وقتي افغانستان ‏توسط روس ها بمباران مي شد فکر مي کردم خيلي خوب است که مجاهدين مي تواند ارتش سرخ را شکست دهند. نمي ‏دانستم که پول سلاح از طرف واشنگتن مي رسد و اين که يک زن خوش گذران جنوبي کاملاً مذهبي، سکسي و ضد ‏کمونيست با کمک چارلي ويلسون زنباره کهنه کار باعث و باني تمام قضايا شده است. ‏

چه چيزي در اين داستان توجه تان را جلب کرد ؟

چارلي ويلسون همان تاثيري را برمن گذاشت که فارست گامپ، با اين تفاوت که ويلسون يک شخصيت حقيقي است. ‏داستان او به يک شوخي سورئاليستي سياسي مي ماند. کتاب يک اثر فوق العاده روزنامه نگاري است و دست مايه اي ‏طلايي را دراختيار آرون سوروکين فيلم نامه نويس قرار داد که فيلم مردان افتخار و سريال درکاخ سفيد را مديون او ‏هستيم. از او خواستيم که درحد امکان يک اقتباس متفاوت و شوخ را ارايه کند. هدف اجتناب از موعظه و يا دادن يک ‏درس تاريخ بود. ‏


‏براي کارگرداني فيلم مايک نيکولز انتخاب اول تان بود ؟

بله، مدت زيادي بود که مي خواستيم با هم يک فيلم کار کنيم. مايک نيکولز استاد هجو است و مي داند چگونه داستاني از ‏رفتارهاي پيچيده انساني را هدايت کند. از کچ 22 تا نزديک تر اين را ثابت کرده است. چيزي که موجب موفقيت فيلم ‏مي شود نگاه ناهمگون مايکل است نسبت به انگيزه هاي هرکدام ازشخصيت ها فيلم، از شخصيت من گرفته تا جوليا و ‏يا نقش مامور سيا که به شکلي عالي توسط فيليپ سايمور هافمن ايفا مي شود. مايک نيکولز از پرداختن به کوچک ترين ‏جزئيات لذت مي برد و اين کار را با ترکيبي از انرژي و طنزانجام مي دهد. وهمين است که فيلم هاي او را بامزه و پخته ‏مي کند. ‏

‏راضي کردن جوليا رابرتز براي قبول اين نقش سخت بود؟


مايک اين کار را به عهده گرفت! او تبديل شده است به يکي از مرشدهاي جوليا و او را سر نزديک تر هدايت کرده ‏است. مي دانستم که اگر پاي او درکار باشد جوليا همکاري خواهد کرد.‏


‏اولين بار است که شما فيلمنامه اي را به او مي دهيد. عجيب است نه ؟


در واقع تمام اين مدت همديگر را مي شناختيم. او به جاي يکي از شخصيت ها در فيلم نقاشي متحرک مورچه قلدر ‏حرف زده است که من آن را تهيه کرده ام. اما موقعيت بازي با هم تا حال پيش نيامده بود.‏

‏آيا اشتياق او را براي بازگشت به مقابل دوربين را حس کرديد ؟


جوليا رابرتز به خوبي مي داند که جايگاه او در سلسه مراتب صنعت سينما کجاست. اما آنچه امروز براي او مهم است، ‏کار خوب است. او شوهري دارد که دوستش دارد و سه بچه خردسال. کوتاه کنم: او در آغاز فيلمبرداري تنها دو ‏پسردوقلويش را داشت. درمدت فيلمبرداري حامله شد، چيزي که همه ما را غافلگير کرد و به خصوص مايک را؛ چرا ‏که او سرنزديک تر هم حامله شده بود ! خلاصه او ديگر احتياجي به سينما ندارد و به همه چيز دست يافته است. او فيلم ‏کار نمي کند مگر آن که فکر کند به زحمتش مي ارزد. آنچه او در شخصيت جوآن هرينگ مي ديد زني دلربا و به ‏صورت هم زمان بامزه و جذاب و درعين حال محافظه کار که از سر يک تمايل واقعي مي خواهد وضعيت جهان را ‏تغيير بدهد. او از موقعيت ايفاي نقشي جذاب بهره برد که در عين حال زمان فيلمبرداري آن زياد طول نمي کشيد. در ‏ضمن در مدت پانزده روز فيلم برداري در مراکش او خانواده کوچک خود را نيز همراه خود آورد و من هم همين طور. ‏روزهاي خيلي خوبي بود. ‏


‏نقش چارلي ويلسون تصوير اخلاقي و دوست داشتني تان در ذهن تماشاگران را از بين مي برد. چون در ‏لحظات کوتاهي شما را برهنه و در ميان رقاصه هاي استريپ تيز مي بينيم !

اين صحنه آن را مي طلبد. اما حتي وقتي در جاده پرديشن/راهي به سوي تباهي نقش يک قاتل پست را بازي مي کردم به ‏من گفتند: اما يک ناکس مهربان است ! و اين بار مي گويند شما نقش کسي را داريد که ترتيب همه دخترها را مي ‏دهد.همه شب مست و پاتيل است و کوکايين مصرف مي کند. بدون آن که به کارنامه اش لطمه اي بخورد. اما شما همه ‏اين کارها را به شيوه اي دوست داشتني انجام مي دهيد! ‏

چارلي ويلسون حقيقي در سرصحنه حضور داشت ؟

بله، جوليا رابرت ترجيح داد که جوآناي واقعي را هرچه ديرتر ملاقات کند تا کم ترين تاثير را بر او بگذارد. درمورد ‏من، چارلي ويلسون حقيقي که امروزه بازنشسته شده است را درکنارم داشتم. بي ترديد او يک آدم خوش تيپ مثل کوين ‏کاستنر را براي نقشش ترجيح مي داد! (خنده ) ازهمان آغاز به ما گفت که برايش اهميتي ندارد که همه چيز را بيرون ‏بريزيم، چرا که همه چيز درمورد او حقيقت دارد. دل نگراني اش اين بود که انگيزه هاي او درست به تصوير کشيده ‏نشود. چارلي از اين که ايالات متحده در ويتنام و کره به جماهير شوري باخته بود شديداً ناراحت بوده است. او به دنبال ‏يک پيروزي بوده ومي خواست آن را با گرفتن طرف شهروندان افغان به دست بياورد. آدم هايي که ترحمي شديد در ‏قبال آنها احساس مي کرد و مسلماً اين کار را انجام داده است. او مانند يک بچه بزرگ سال عمل کرده است، چون مثل ‏سياست مداران ديگر پيچيده نيست. ‏

‏چنين شخصيتي را تحسين مي کنيد ؟


آنچه که او انجام داده است، باورنکردني است. چارلي ويلسون پاشنه آشيل جماهير شوروي را هدف گرفت. نه ماه بعد از ‏شکست شوروي در افغانستان، ديوار برلين فرو ريخت.....‏

‏و اين که عملکرد او در افغانستان باب اسلام گرايي و تروريسم را گشود؟

ما هميشه شروع مي کنيم به عمليات نجات و بعداً متوجه خرابکاري مان مي شويم. جهان غرب از اسکندر کبير تا ‏لارنس عربستان خاورميانه را درک نکرده است. اما اگر مي خواهيم کسي را به خاطر 11 سپتامبر سرزنش کنيم، بايد ‏از مرکز تعليم خلباني در ميامي شروع کنيم که افرادي که با هواپيما به برج هاي تجارت جهاني کوبيدند را تعليم داد و ‏سپس ملکول اسپرمي که بن لادن را درست کرد سرزنش کنيم...و رسانه هاي ارتباطات جمعي آمريکا که حقيقت را از ‏بينندگان تلويزيوني مخفي مي کنند براي آن که آنها در بي خبري نگه دارند... پس سرزنش را معطوف به چارلي ويلسون ‏نکنيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 3:5  توسط آرش آذرپور  | 

... پدر شدم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط آرش آذرپور  | 

گفت و گوی زیر در حقیقت گزینش و ترجمه چند سوال از چند منبع مختلف است. یا به طور دقیق تر ار فیگارو، پاری مچ، پرومیه و TF1 . اما توضیحی لازم در مورد نام فیلم  که در فرانسه به اسم  LA MOME به نمایش درآمده است که به معنی بچه است و چون کلمه ای است که امروزه به ندرت از آن استفاده می شود، شاید کلمه کودک ترجمه بهتری باشد.فیلم در نمایش جهانی با نام زندگی هم چون گل سرخ به نمایش در آمده است. و دیگر این که پیاف اسم هنری این خواننده به معنای گنجشک است.

‎بعد از موفقيت سري فيلم هاي تاکسي، مي خواستيد کار دراين حرفه متوقف سازيد. چرا؟

‏‎
خودم در تنگنا حس مي کردم، درحالي که هميشه روياهاي بزرگي داشتم. شايد مي ترسيدم آنگونه که دوست داشتم پيش ‏نرود. بعد در يک آن ترجيح دادم که مسيرم را کاملا عوض کنم و روياي بچگي ام را پي بگيرم.‏

‎هميشه مي خواستيد بازيگر شويد؟‎


هميشه. در زندگي آرزوي هاي بسياري داشته ام و تمايل به جامه عمل در آوردن چيزهاي بسيار. بازيگر بودن اجازه آن ‏را به من مي دهد. به نظرم وجه ماجراجويانه اين شغل بزرگ و زيباست که باعث مي شود در آن چيزي قوي وعالي پيدا ‏مي کنيم.‏

‎پيش از فيلمبرداري کودک به زيارت گاه ترز مقدس در ليزيو رفتيد که پياف به او اعتقاد داشته ‏است....‏‎


ترز مقدس حقيقتاً قسمتي از پياف محسوب مي شود، اما نه من. پياف قبل از شروع هر کار بزرگي به ليزيو مي رفت. ‏اعتراف مي کنم که رابطه خاصي با تزر مقدس داشتم. از او کمک خواستم و مرا ياري داد. باورهاي خود من لزوماً ‏مذهبي نيستند. به چيزهاي که بسيار کليشه اي مي آيند باور دارم. به عشق، به دوستي، به زندگي، و به زيبايي که همه ‏چيز را به هم پيوند مي دهد.‏

‎قبل از فيلم دلهره اي از پذيرش اين نقش داشتيد؟‎


ترس، نه. اما براي لحظاتي سرگيجه داشتم. بعضي صحنه هاي فيلمنامه را که مي خواندم مي خواستم سريع ورق بزنم ‏و به جلو بروم. به خود گفتم: "نه خوب اينها را نگاه کن، بايد با آن يکي بشوي" به اين ماجرا اعتماد داشتم. مي دانستم که ‏يک روح پياف مرا همراهي خواهد کرد، احساس مي کردم که مرا تنها نخواهد گذاشت. ‏

‎چه زماني به نقش رسيديد؟‎


زماني که از قضاوت کردن در مورد او دست کشيدم. آن روز دوباره به سمت کودکي او رفتم.‏

‎و هم زمان به سمت کودکي خودتان؟‏‎


ترس هاي کودکانه پياف و هراسش از انزوا درهاي شناخت شخصيت را به رويم باز کردند و کليد آنرا به دست سپردند. ‏فهميدم که با ترس از تنهايي به هرکاري دست مي زده تا هرگز به آن دچار نشود. من خودم احتياج ندارم دور و برم ‏شلوغ باشد. در پي آن نيستم که مرتب در جمع دوستان زندگي کنم.تنهايي را خيلي دوست دارم. روشي که اختيار کرده ‏بودم هيچ تضميني نمي داد. درواقع انتخابم اين بود که تکرار نکنم و بدون هيچ سئوالي خودم را دراين کار بيندازم. در ‏واقع هيچ وقت از خودم نپرسيدم چگونه اين نقش را بازي خواهم کرد. تنها مي خواستم به نقش برسم و آن را درک کنم. ‏
‏ ‏
‎قبلا نيز در فيلم چيزهاي زيبا آواز خوانده ايد. اين کار را دوست داريد ؟‎


هميشه آواز خواندن را دوست داشتم. شيوه اي براي بيان خويشتن که به نظرم بسيار رهايي بخش مي آمد. چرا که مي ‏توانيم هر چيزي را هرزماني بخوانيم. درحالي که اگر هر جايي بازي کنم مرا مي گيرند و مي برند به تيمارستان!(مي ‏خندد)‏

در بعضي صحنه هاي آوازي، صداي شما است که مي شنويم. به نظر چالش بزرگي بود؟‏‎


من مي توانم درست آواز بخوانم، ولي جنس صداي استثنايي ندارم. اما اين کار را دوست دارم. در المپيا ( سالن بسيار ‏معروف نمايش و آوازدرپاريس ) جايي که مشغول گرفتن يک صحنه بسيار مهم بوديم، احساس کردم که مي توانم مثل ‏پياف بخوانم. پيش بيني شده موسيقي شروع شود و خيلي زود تصوير قطع شود. لب زدن را بلد هستم. اما متن آواز "نه ‏هيچ افسوسي ندارم" را کامل ياد گرفتم. سپس وسط برداشت خراب کردم. مطمئن بودم که مهم نيست چرا که اين صحنه ‏به نمايش در نخواهد آمد. همان موقع يک نفر که اسمش را بگذاريم اديت، آستين مرا گرفت و تا آخر آهنگ کشاند.‏

‎بعد از پياف را چگونه مي بينيد؟‎


فکر مي کردم با پايان فيلمبرداري شخصيت آن از ذهن من پاک خواهد شد اما نه... پس به خودم گفتم که همه چيز به ‏آرامي صورت خواهد گرفت. اما هنوز پياف اين جاست، سخت بتوانم از آن خلاص شوم. متوجه شدم که نمي خواهم ‏بگذارم که برود و از تنها رها کردن او مي ترسم.‏

‎زندگي کردن با پياف شما را نمي ترساند ؟‏‎


چند ماه فراموش نشدني را با پياف گذارندم. او تبديل شد به يک آشناي قديمي. وقتي صداي او را از راديو مي شنوم، ‏احساس مي کنم که يک دوست قديمي را باز يافته ام. من تنها بازيگري نيستم که چنين احساسي دارد. براي مثال ژوليت ‏بينوش حتما يک رابطه شخصي با ژرژ ساند را حفظ کرده است. درتمام زندگيم با او در ارتباط خواهم بود و اين موجب ‏خشنوديم است. اين يک وزنه نيست. بعني از آن زمان درکارديگري شرکت نکرده ام. خودم را آماده کارکردن نمي بينم. ‏خيلي مايل هستم دست به يک تجربه کاملاً متفاوت بزنم. حتما تئاتر کارخواهم کرد. بي ترديد بازي دريک تراژدي از ‏فدر که او را خيلي دوست دارم. سر اولين فيلمي که کار کردم، خراب کردم. نمي خواهم به کارگردان ها بازيگري را ‏ارائه کنم که دل به کار نمي دهد.‏

‎شما تاکنون با تيم برتون و ريدلي اسکات کار کرده ايد. تصور مي کنيد که روزي يک کارنامه کاري واقعي ‏درهاليوود شکل بدهيد ؟‏‎


من هميشه روياهايي داشتم که اجباراً به حد و اندازه اش فکر نکرده ام. به لطف پياف چيزهايي بسياري برايم در حال ‏اتفاق افتادن است. اولين چيزي که آرزويش را داشته ام، داشتن نقش هاي بزرگ بوده است مثل همين نقش؛ نقشي بزرگ ‏و اولين ايفاي نقش من که شايسته اين کلمه است. داستان ها، شخصيت ها وکارگردان بسياري که امروز مرا وسوسه مي ‏کنند آمريکايي هستند. ‏

‎فيلمنامه هاي بسياري به دست تان مي رسد.‏‎


بعد از اين فيلم فيلمنامه هاي زيادي به دستم مي رسد. بسيار متنوع و بسيار متفاوت. درست مثل زمان بعد از فيلم ‏تاکسي.‏

‎آيا اين هراس وجود دارد که در سي و دوسالگي اين نقش تبديل به نقش زندگي تان شود و شما را ديگر رها ‏نکند؟‎


اين چنين نقش هايي بسيار نادر هستند، اما هنوز حرف هاي زيادي براي گفتن دارم و خودم را در ابتداي راه احساس مي ‏کنم.‏

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 1:28  توسط آرش آذرپور  | 

متن زیر ترکیبی است از ترجمه دو مصاحبه جداگانه مندرج در شماره های ماه ژانویه مجلات استودیو و سینه لایو.

‎کارکردن با برادران کوئن براي تان معرف چيست؟‎ 


وقتي در سال هاي هشتاد ‏Blood Simple‏ را کشف کردم، تازه داشتم به صورتي جدي کار هنرپيشگي را شروع مي ‏کردم. شوک به من وارد شد. از آن زمان پيگير کارهاي شان هستم. وقتي از طرف سينماي آمريکا شروع به دريافت ‏پيشنهاد کار کردم-بعد از دو فيلمي که به آن ها افتخار مي کنم پيش از آن که شب آغاز شود و درياي درون- مدير برنامه ‏ام از من پرسيد دوست داري با چه کارگردان هايي کار کني و من در درجه اول اولويت از کوئن ها نام بردم.‏

چه چيز دنياي آن ها شما را تحت تاثير قرار مي دهد؟

شيوه بسيار شخصي شان در قرار دادن شخصيت هايي آسيب پذير در موقعيت هايي که به صورت همزمان خنده دار و ‏غم انگيز هستند. فيلم هاي شان کاملاً محسوس و در حين حال دست نيافتني هستند. اما تصور نمي کردم يک روزي ‏امکان کار کردن با آن ها را پيدا کنم، چون فيلم هاي شان به شدت آمريکايي است. ولي معجزه شد، چون در پيرمردها ‏وطني ندارند نقشي براي من خارجي وجود داشت. در اولين ملاقات مان بايد به آنها نشان مي دادم چه قدر با نقش شيگور ‏مشکل دارم. بهشان گفتم: "من انگليسي حرف نمي زنم، رانندگي نمي کنم و از تفنگ و خشونت متنفرم". نمي دانم کدام ‏يکي شان بود که جواب داد، براي هم اين دلايل است که آنها مرا را براي اين نقش مي خواهند!‏
‏ ‏
‏چه نظري در مورد کارتان داشتند؟


اين دو برادر يک فرد واحد هستند و به راحتي مي شود با آنها ارتباط برقرار کرد. آنها را بيشتر از قبل ستايش مي کنم و ‏مي دانم تا چه اندازه فروتن، محترم، خوب و طناز هستند. خيلي دوست شان دارم.‏

‏وضعيت روحي تان در طول فيلمبرداري چطور بود؟

ايفاي نقش يک قاتل دشوار است، چون که کاملاً تخيلي است. مي بايستي در تاريک ترين زوايا دست به تحقيق بزنم، چرا ‏که اين فرد رنج مي کشد و روان او درهم شکسته شده است.... دروغ است اگر بگويم تحت تسلط نقش قرار گرفتم، اما ‏مرا به عالي ترين نحو وادار به کارکردن نمود. مني که خيلي اجتماعي هستم، کم کم از لحاظ عاطفي با بقيه گروه فاصله ‏گرفتم تا حدي که تبديل شدم به تنها غريبه در آن چشم انداز بياباني. تا حدي که جاش برولين متوجه شد درحال تاثير ‏گرفتن از نقش هستم. به من گفت: "بيدار شو پيرمرد، بريم يه گيلاسي بزنيم !" او در فيلم معرکه است، اما فراتر از آن ‏دوستي براي تمام زندگي پيدا کردم. ولي برعکس تاسف مي خورم که تامي لي جونز را تنها چند بار آن هم خيلي کوتاه ‏سرصحنه ديدم.‏


‏چگونه شخصيت تان را که تقريباً در کتاب کورمک مک کارتي وجود ندارد، شکل داديد؟

بايد از آرايشگر-اشاره به مدل موي عجيب شخصيت- وبرادران کوئن اننقاد کرد که ايده اين مدل مو را داشتند. مدلي که ‏نشان مي دهد اين شخصيت ديوانه و فاقد هر گونه طنزي است و درعقايد خودش کوچک ترين عقب نشيني نمي کند... ‏خيلي زود متوجه شدم هرچقدر که شخصيت کارلا[کلي مک دانلد] نماد معصوميت و تنها عنصر واقعاً شاد فيلم است، ‏شخصيت من معرف خشونت است. چون تمام نشانه ها مويد آن است هر چيزي که سر راه شيگور قرار بگيرد، يکي بعد ‏از ديگري نابود خواهند شد. و تنها جيزي که خشونت خلق مي کند، خشونت بيشتر است.‏

‏اگر يک قاتل زنجيره اي بوديد...

اگر يک قاتل زنجيره اي بودم شما مرده بوديد!( خنده )‏

‏اين نقشي است کاملاً متفاوت. از آن نقش ها که به نظر اشتياق تان را برمي انگيزد. نقش هايي هستند که شما ‏به طور خاص به دنبال شان هستند؟

بله اما نقش ها به تعداد همان شخصيت هايي که شناخت و بازي آنها جذاب هستند، نيست. در زندگي واقعي خيلي عادي ‏با چيزها مواجه مي شويم، ولي در سينما تمامي آن بايد نمود داشته باشد. شخصيت هاي مورد علاقه ام آن هايي هستند که ‏در چالش با آنچه که هستند و آنچه که دوست دارند باشند، هستند. نقش هائي که از همان متن فيلمنامه با قدرت به شما ‏يورش مي برند.‏

‏اين همان موقعيت آنتون شيگور بيماري رواني با مدل موي عجيب است.... جالب است؟


اين مدل مو براي من هم زمان بامزه و آزار دهنده بود، کمي طنز را چاشني شخصيت مي کند و نشان مي دهد که چيزي ‏در اين شخصيت حالت عادي ندارد. او ازجايي نمي آيد و به هيچ جا نمي رود و در ميل و علاقه اي در رفتارش به چشم ‏نمي خورد. کمي مثل يک ماشين. چالش، انساني کردن اين ماشين بود. بازي کردن حس وظيفه شناسي او در جنبه ‏انساني و از سمت ديگر رفتاري هاي روزانه مانند آب ريختن در يک ليوان يا تلفن کردن... او هيچ ساختاري ندارد، تا ‏زماني که صحبت عمل به تکليف در ميان است. او مثل يک کوسه زندگي مي کند، اين جنبه شخصيت او را دوست دارم.‏


‏به نظر خوش شانس هم هست. در مورد خوش شانسي خودتان چه مي گوييد؟


خوش شانس هستم، ولي همه چيز را از صدقه سر شانس به دست نياورده ام. مي دانم خوش اقبال بودم که اين جا هستم. ‏واقعاً. فکر نمي کنم استعداد شگرفي داشته باشم. من بهتر با بدتر از هزاران بازيگر ديگر نيستم. فقط شانس اين را داشته ‏ام که مثل خيلي ها سخت کار کنم.‏

‏آيا وسوسه شديد فيلم هاي ديگري در مورد قاتلين زنجيره اي نگاه کنيد؟

بله و بيشتر ازهمه به رابرت ميچم در شب شکارچي و کوين اسپيسي درهفت فکر مي کردم. اين قاتلين در چيزي التيام ‏ناپذير مشترک هستند. اما مي ترسيدم از آنها تقليد کنم.‏

نترسيديد که زيادي جلو برويد و تبديل به کس ديگري بشويد؟


من تمام تلاشم را براي فاصله گرفتن از نقش مي کنم، به خصوص که بايد انگليسي صحبت مي کردم و خودم را اول از ‏يوغ زبان رها مي کردم. با اين وجود بر تمام مراحل بازگشتم به خود نظارت دارم. من وسوسه آماده سازي قبل ار ايفاي ‏نقش را دارم. في البداهه کار بسيار بدي هستم. به يک خط و مسير احتياج دارم.....‏
‏ ‏
‏شما مشخصا در نقش هاي درام ظاهر شده ايد. آيا در اين ژانر خودتان را راحت تر حس مي ‏کنيد؟


ژانرها براي شکسته شدن درست شده اند، طنزي قوي در درياي درون و دوشنبه هاي آفتابي يا پيرمردها وطني ندارند ‏وجود دارد.... اغلب در موقعيت هاي عجيب و يا غمگين است که طنز بروز مي کند.... به هنگام خاک سپاري خنده تان ‏مي گيرد، درحالي که پدرخودتان است که به خاک سپرده مي شود. آن چنان به لحاظ رواني تحت فشار هستيد که ‏ناخودآگاه اين لحظات مسخره را خلق مي کنيد تا اجازه دهد که آسوده شويد. اين لحظات بسيار خنده داري است. چنين ‏لحظاتي برايم جذاب تر است، تا از اين که به مدت دوساعت در يک فيلم کمدي بامزه بازي کنم.‏


آيا کاري هست که در برابر دوربين انجام ندهيد؟

جذابيت بازيگري درست در همين بازي است. زماني که کودک بوديد را به يادتان مي آورد. وقتي که خودتان را جاي ‏Darth Vader‏-شخصيت منفي سري فيلم جنگ ستارگان- تصور مي کرديد( اداي او را در مي آورد). جذاب ترين چيز ‏هنرپيشگي بازگرداندن شما به دوران کودکي است، زماني که خودتان را به جاي کس ديگري مي زنيد. ‏

پس براي شما بازيگران کودکان بزرگ سال هستند؟


کاملاً. براي بازيگر شدن بايد از کودک درون تان به هر شکلي محافظت کنيد، چيزي که شايد در نگاه اول بچه گانه ‏بنمايد. چرا که بچه ها غرور زيادي دارند. تکبر قاتل شادي و هنر است. بايد گذاشت که بچه درون تان شما را به جايي ‏ببرد که ديگر ادا درنمي آوريد، جايي که ساده و بي پيرايه هستيد. اما بايد به اندازه کافي پخته باشيد تا کودک درون تان ‏همه چيز را به دست نگيرد.بايد مسئول موادي که براي دست يافتن به اعمال افراد به دست تان مي دهند، باشيد. ‏

بين پيرمردها وطني ندارند و عشق سال هاي وبايي فقط بيست روز وقت آزاد داشتيد...

فلورانتو که از نوجواني تا پيريش را در عشق سال هاي وبايي بازي مي کنم معرف عشق ابدي است هيچ راهي بهتر از ‏اين براي دور کردن آنتون از خودم نمي توانستم تصور کنم.‏
‏ ‏
بازي به انگليسي براي تان مشکل بود؟


يک نبرد واقعي بود. بايد به زبان تسلط داشت. وقتي با زبان مادري خودتان سروکار نداريد، کلمات دشوار هستند. ميان ‏حرف زدن و بازي کردن به انگليسي تفاوت زيادي هست. مخصوصاً وقتي که در تلفظ لغت ها استاد نباشي، تقريباً ‏غيرممکن است. ‏

آيا فکر مي کنيد بتوانيد يک کارنامه واقعي در هاليوود شکل بدهيد؟

آنتونيو باندراس درهاي هاليوود را روي تمام هنرپيشه هاي اسپانيايي باز کرد، ما مديون او هستيم. من ساکن مادريدم و ‏انتظاري جز بازي در کشورم ندارم. ولي اگر پيشنهاد کاري از سمت هاليوود بيايد، به جايي خواهم رفت که کار هست.‏

شما اولين بازيگر اسپانيايي هستيد که نامزد جايزه اسکار شديد. چه احساسي داريد؟‎


يک شوک واقعي بود وهم اين طور افتخار. اما اهميت زيادي به آن نمي دهم. دوست دارم مورد پسند واقع شوم، اما اين ‏ارتباطي با تمايل به شماره يک بودن ندارد. در آمريکا هميشه بايد اول بود، در حالي که در اروپا از داشتن نقش ششم هم ‏خيلي راضي هستيم!‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:5  توسط آرش آذرپور  | 

منبع: شماره ژانویه استودیو

اين سوئيني عجب شخصيتي است! با اين شخصيت بچه هاي زيادي را از ترس به خود خواهيد ‏لرزاند...

Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Helena Bonham Carter et Johnny Depp

درواقع چرخشي بنيادي است. چالشي است براي رسيدن به آن که افراد به هنگامي که او دست به کشتار قرباني هايش ‏مي زند، خودشان را بشناسند. آسان نبود. اميدوارم موفق شده باشم حق مطلب را ادا کنم. ‏

‏افراد اندکي استفان سوندهايم و سوئيني تاد را مي شناسند. شما اين مخاطره را قبول مي کنيد که همه را ‏غافلگير سازيد...


پيامي ازطريق اينترنت دريافت کردم که شخصي بعد از ديدن آنونس فيلم نوشته بود " نفهميدم چرا آن وسط جاني دپ مي ‏زند زير آواز" مي بينيد....‏

‏خواننده ها مي گويند خواندن ملودهاي سوندهايم مي تواند بسيار دشوار باشد، او به شما توصيه هايي نيز ‏کرد؟

آنها شگرد هايي بسيار بسيار پيچيده دارند. نيم تُن هاي زيادي در آنها هست. گام موسيقي عوض مي شود. اما هم آن ابتدا ‏به من گفت که مهم ترين نکته بازي است و نه آن چه که مي خوانم، بيشتر بايد مردم تحت تاثير بازي قرار بگيرند تا ‏درست آواز خواندن. حرفش را باور نکردم [مي خندد] فکر مي کنم اين را فقط براي راحتي خيال من گفت.‏

Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Johnny Depp

‏و سپس؟


شگفت انگيز، بسيار شگفت انگيز. تيم از من پرسيد که مي توانم آواز بخوانم، راستش از اين کارهيچ سر رشته اي ‏نداشتم. گوش خوبي دارم و مي دانستم که مي توانم در ريتم بعضي از قطعات باقي بمانم. اما از به ياد داشتن نت و به کار ‏گيري آن چيزي نمي دانستم. سوندهايم تنها لحن صداي مرا شنيده بود. او گفته بود که بسيار خوب خواهم بود. ‏

‏از کي شروع کرديد به تمرين کردن؟

همزمان با اتمام بازي در دزدان کارائيب 3 شروع کردم. دوساعت راه براي رفتن سرصحنه و همين زمان هم براي ‏برگشت لازم بود. بي وقفه در طول مسير به پارتيشن ها گوش مي کردم. چندين نسخه. و سپس به همراهي موسيقي بدون ‏آواز. سرم را پر از اين موسيقي کردم. ‏


Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Tim Burton (réalisateur) et Johnny Depp

‏با يک معلم آواز کار کرديد؟

همه به من مي گفتند که بايد يک معلم آواز بگيرم اما هر چقدر موسيقي را بيشتري مي شناختم کمتر به انجام اين کار ‏حاضر مي شدم. نمي توانستم خودم را همراه با يک مربي آواز تصور کنم. هيچ چيز برايم مثل آواز خواندن غريب ‏نيست، اما با اين احوال براي موفق شدن بايد خودم را روي سيرتکويني نقش متمرکز کنم. احتياج دارم ببينم به کجا مي ‏روم. ‏

‏بعد به همراه بروس ويتکين نوازنده سابق گروه تان کيدز که حالا متخصص صداست به يک استوديو ضبط ‏رفتيد...


بله، من تنها جلوي اتاق فرمان بودم و بروس پشت دگمه ها. اين آدم مثل يک برادر است. ما با هم درهمه گروه ها کار ‏کرديم، با هم سفر کرديم. دوران نوجواني با هم زندگي مي کرديم. مادرش براي من مادر دوم بود. خيلي به من کمک ‏کرد و همينطور – دوستي اش - ايمني بخش بود. حقيقتا براي رسيدن به نقش سوئيني بسيار مهم بود....‏

‏ونسا پارادي - خواننده و بازيگر فرانسوي و همسر جاني دپ– و خانواده تان در جريان تمرين هاي آوازتان ‏بودند؟

بعد از ديدن ماکت ها در لوس آنجلس، آوازهاي ضبط شده را دادم به دست ونسا. اين احساس را داشتم که خودم را ‏مسخره خواهم کرد. او - بعد از شنيدن شان - به من گفت: واقعا خودتي؟

‏چرا يک رگه پهن سفيد در موهاي سوئيني تاد هست؟


فکر اوليه اين بود که رنج غير قابل تحملي بر او وارد شده، او طرده شده و به زندان افتاده است. اين رگه موي سفيد ‏نشان اين خشم وحشتناک است. اين اولين باري نيست که کسي اين فکر را داشته است. اما موثر است، معرف يک ‏حکايت است بدون آن که لازم به توضيح اضافه باشد. پسر برادرم يک رگه موي سفيد همين شکلي دارد.‏

Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Affiche américaine

آماده سازي تان شامل چه کارهايي بود؟


با کار کردن بر روي نگاه شروع کردم. همه داستان او در آن خلاصه مي شود. حس مي کردم که نگاه او بايد همزمان ‏بسيار نافذ و خيره به دوردست باشد تا متوجه بشويم چيزهاي بسياري را تجربه کرده است. فکر حلقه هاي بنفش و قهوه ‏اي دور چشم نمايانگر تنهايي هراسناک است. انگار که سوئيني هرگز نمي خوابد. ‏

‏آيا از بازيگراني که قبل از شما نقش سوئيني تاد را ايفا کرده اند، الهام گرفتيد؟


من وتيم خيلي زود به خودمان گفتيم که نبايد مثل لن کاريو يا ميشل سيروريس بود، چرا يک سوئيني پانک / راک ‏نسازيم، يک سوئيني متفاوت؟ اگر از کسي الهام گرفته باشيم، بيشتر پيترلوره در فيلم دست هاي اورلاک[‏Mad Love‏] ‏يا لان چيني است. تا حال فيلم پنالتي[۱۹۲۰، والاس ورسلي] او را ديده ايد؟ او نقش کسي را بازي مي کند که پاهايش از ‏زانو به پايين قطع شده است، منقلب کننده است. ‏

‏چرا سوئيني؟ چرا اين فيلم؟

شخصيت فيلم به طرزي باور نکردني آشفته کننده است. خرده شده، متحير کننده، اما دلچسب. نقش او و فيلم بسيار ‏جلوتر از زمان خود هستند. ‏

‏خيلي حال به هم زن نبود؟


به جز خودم همه کيسه زباله به تن کرده بودند. يک شمارش معکوس بود. سه، دو، يک... حرکت ! و سپس يکهو طوفان ‏نوح آغاز مي شد. براي خون مصنوعي از رنگي کمي اغراق شده که بايد به نارنجي مي زد، استفاده کرديم. شبيه سس ‏کارامل بود و خطرناک، ممکن بود رويش ليز بخوريم!‏


Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Johnny Depp et Helena Bonham Carter

‏ساشا بارون کوهن نقش سلماني ديگري را بازي مي کند. وقتي که بورات نيست، چطور است؟‏


آن طوري که تصور مي کردم، نبود. او واقعا مهربان است، بسيار درست و حتي با ظرافت. معادل امروزي پيتر سلرز.‏

‏بعد از شش فيلم مشترک با تيم برتون موارد عدم توافق پيش مي آمد؟

ما هرگز سر سوئيني با هم جر و بحثي نداشتيم... مثل هميشه هم آهنگ بوديم. در نهايت تيم برادر من است. خانواده من ‏است. اين چيزي است که در شروع بيشتر از هر چيزي نگران کننده است. ابتدا بايد اطمينان پيدا کنم که او را مايوس ‏نکرده ام، بعد از کار خودم اطمينان بيابم. من با آنچه که کرده ام، موافق هستم.‏

‏در طول فيلمبرداري، دخترتان ليلي رز در لندن به علت يک بيماري خطرناک در بيمارستان بستري ‏شد...


بدترين لحظه عمرم بود. توضيح دادنش غير ممکن است. کلمات از بيان آن عاجز هستند. وقتي فکر مي کنم تيم و تمام ‏گروه کار را متوقف کردند و منتظر ماندند.... حتي مطمئن نبودم که دوباره به سر کار برگردم. درمورد آن با تيم حرف ‏زدم و به او گفتم: بايد کس ديگري را پيدا کني.... وقتي دخترم سلامت خود را بازيافت و هر هزارم ثانيه - برايم - جشني ‏بود. پس مي بايستي دوباره خودم را عرق کار کنم و به خاطر تيم دوباره به سرصحنه برگردم. ‏

‏آيا نظر خانواده تان در بازي تان نقش دارد؟


ونسا و ليلي رز به ديدن چارلي و کارخانه شکلات سازي رفتند. اما من درخانه منتظر آنها بودم. به هنگام بازگشت ‏دخترم به من گفت:" تو خيلي عجيبي". به خودم گفتم که فيلم خوب بوده است.‏

‏از آن زمان تا حال فيلم چارلي را نديده ايد؟

نه. دوست ندارم فيلم هايي که در آنها بازي کرده ام را ببينم. دوست دارم آن ها را سرصحنه کشف کنم، اما فکر ديدن آن ‏ها را در آينده نمي توانم تحمل کنم. هميشه لحظه اي هست که به خودمان مي گوييم : واي، چرا اين کار را کردم؟ ازديدن ‏خودم متنفر هستم. وقتي که فيلم ضبط شد صفحه را برمي گردانم وبه چيز ديگري فکر مي کنم.‏


Sweeney Todd, le diabolique barbier de Fleet Street - Johnny Depp

‏يعني به ديدن سوئيني هم نخواهيد رفت؟


شايد قسمت هايي از آن را نگاه کنم. چيزهايي هست که خيلي دوست دارم ببينم شان، اما متاسفانه خودم در آنها هستم. ‏

‏جدا شدن از اين نقش دشوار بود؟

چند هفته طول مي کشد که از ته مانده نقش خلاص شدم، سوئيني شخصيتي مثل ناخدا جک اسپارو نيست.‏

‏شما ناخدا جک را خيلي دوست داريد. اما از تبديل شدن به يک جک آدم آهني در ديسني لند چه احساس ‏داريد؟

فکر اينکه نقش من براي ابد تبديل به يک جور ماشين بشود که نوه هايم آنرا خواهند ديد، تنم به لرزه مي افتد. پذيرفتن ‏اش سخت بود، اين که اين شخصيت در ديسني لند باشد بسيارمضحک است. همان قدر مسخره که ديدن يکي ديگر از ‏نقش هايي که بازي کرده ام مانند رائول داک - ترس و نفرت در لاس وگاس -....‏

‏از دست کاپيتان جک خسته شده ايد؟


بهتر بگوييم احساس عجيبي است. همه جا خودم را مي ديدم، حتي روي پاکت کورن فلکس و محصولاتي از اين دست. ‏همه اين ها آن قدر غير قابل باور بود که سر آخر تصميم گرفتم از بودن در اين فيلم افتخار کنم.‏

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 21:23  توسط آرش آذرپور  | 

تابستان امسال آنتونیونی و برگمان , دو استاد بزرگ سینما به فاصله چند ساعت چشم از جهان پوشیدند . مرگ تقریبا  هم زمان ایشان سبب شد که اکثر مطبوعات نیز هم زمان نگاهی به کارنامه این دو هنرمند بیندازند , ازجمله هرالدتربیون که دست به انتشار ادای احترام دو تن از دیگر بزرگان سینما با سبک و سیاقی متفاوت از ایشان و یکدیگر زد . اسکورسیزی در یاد آنتونیونی و وودی آلن برای برگمان . مجله پوزتیف شماره ژانویه ترجمه -فرانسه- این دو نوشته را چاپ نموده است . ترجمه از ترجمه معمولا توصیه نمی شود اما اسم هر کدام از این چهار نفر وسوسه انگیز است و پس ...

‎مارتين اسکورسيزي درباره آنتونيوني‎

هزارو نهصد و شصت و يک....زماني دور. با اين وجود حس ديدن ماجرا براي اولين بار، همچنان درمن زنده و حي و ‏حاضر است. گويي همين ديروز بود. ‏

آن را کجا ديدم؟ در تئاتر هنر در خيابان هشتم – نيويورک- يا بيکمن؟ يادم نمي آيد اما خوب به ياد مي آورم هجوم ‏موسيقي ابتداي فيلم را که وجودم را فراگرفت. تهديد آميز، بسيار ساده و بي پيرايه مانند نداي کلارينت عزا که از مرگ ‏خبر مي دهد و سپس خود فيلم. يک کشتي تفريحي زير نور آفتاب روي دريا مديترانه با تصاوير سياه و سفيدي روي ‏پهناي پرده که تا قبل از آن چنين تصاويري نديده بودم. ترکيبي از جزئيات. يک جور ناراحتي بسيار عجيب. شخصيت ‏هايي غني که به يک معني زيبا بودند و مي شد گفت به لحاظ معنوي زشت. آنها براي من چه بودند؟ من براي آنها چه ‏مي توانستم باشم؟ آنها به يک جزيره مي رسند. ازهم جدا مي شوند، ناپديد مي شوند. خودشان را برنزه مي کنند و با هم ‏مشاجره مي کنند. سپس ناگهان زن-که نقش اش توسط لئا ماساري ايفا شده بود- که به نظر قهرمان فيلم مي رسيد از ‏زندگي شخصيت هاي فيلم و همين طور خودش ناپديد مي شود. کارگردان بزرگ ديگري درهمان زمان در فيلمي بسيار ‏متفاوت اين صحنه را دقيقا ساخته است. اما درحالي که آلفرد هيچکاک در سرگيجه آنچه که برسرجنت لي آمده است را ‏به ما نشان مي دهد و... آنتونيوني هرگز آنچه بر سر آنا- شخصيت لئا ماساري- در فيلم آمده است را نشان نمي دهد. آيا ‏غرق شده است؟ آيا از روي صخره ها پرت شده؟ از دوستانش فرار کرده و زندگي جديدي را شروع کرده؟ ما هرگز ‏جواب آن را پيدا نمي کنيم.‏

سپس توجه فيلم بيشتر بر روي دوست و معشوق آنا، کلوديا و ساندرو که نقش شان توسط مونيکا ويتي و گابريل فرزتي ‏ايفا مي شود، متمرکز مي گردد. آنها به جستجوي او مي روند و به نظر مي رسد که فيلم به سمت نوعي جستجو مي رود. ‏اما بعد توجه ما معطوف به مکانيسم هاي جستجو توسط دوربين و شيوه جابجايي آن مي شود. هرگز نمي فهميم نه به کجا ‏مي رود و نه آنچه را که تعقيب خواهد کرد. به همين ترتيب دل مشغولي شخصيت ها نيز به سمت نور، گرما و حس ‏مکان تغيير مي کند و سپس احساس شان به يکديگر. ‏

همه اينها منجر به پديدي آمدن داستاني عاشقانه مي شود، اما آن هم ناپديد مي شود. آنتوينوني حساسيت ما را نسبت به ‏چيزي بسيار عجيب بر مي انگيزد، چيزي که هرگز در سينما نديده بوديم. اين شخصيت هاي پر نوسان که اين رو به آن ‏رو مي شوند، سرانجام همگي منجر به يک بهانه ساده مي گردند. جستجو بهانه اي بوده است براي با هم بودن و با هم ‏بودن نيز خود يک جور بهانه است، چيزي که به زندگي شان شکل مي بخشد و به آن نوعي معنا مي دهد. ‏

هر چقدر بيشتر ماجرا را نگاه مي کردم "هنوز هم اغلب آن را نگاه مي کنم" بيشتر مي فهميدم که زبان بصري آنتونيوني ‏توجه ما را معطوف ضرباهنگ جهان مي کند: ضرباهنگ مشهود سايه روشن و اشکال معماري، اشخاص چيده شده در ‏چشم اندازي که هنوز بسيار هولناک مي نمايد. همچنين زمان بندي فيلم که به نظر مي رسيد با ضرباهنگ زمان همخوان ‏است و حرکت کند و بي رحم براي آنچه که به من خبر از شکست عاطفي شخصيت ها و وارد کردن ايشان به يک ‏زندگي جديد و سپس ماجراي ديگر و ديگر مي کند. مانند تم آغازين که بي وقفه اوج مي گيرد و وسعت مي يابد؛ بدون ‏پايان.‏

درحالي که تقريبا تمام فيلم هايي که ديده بودم به يک نتيجه منجر مي شد، ماجرا به نابودي منتهي مي شد. شخصيت ها ‏به توانايي يا ظرفيت درک واقعي خويشتن شان نمي رسيدند. آنها فقط به درکي رو به انقراض مي رسيدند، ادراکي که ‏همزمان کودکانه و واقعي بود. در صحنه پاياني که بسيار فصيح و نا اميدانه و يکي از ستوه آورترين صحنه هاي تاريخ ‏سينماست، آنتونيوني به چيزي فوق العاده عينيت مي بخشد. درد زنده بودن و رمز و راز.‏


ماجرا يکي از عميق ترين شوک هايي را که درسينما حس کردم بر من وارد کرد، قوي تر از فيلم از نفس افتاده يا ‏هيروشيما عشق من[ساخته دو استاد سينماي مدرن ژان لوک گدار و آلن رنه که هردو زنده وفعال هستند] و يا زندگي ‏شيرين فليني. قديم افراد دو دسته بودند. آنهايي که فيلم فلليني را دوست داشتند و آنها که ماجرا را. مطمئن بودم که ‏قاطعانه در جبهه آنتونيوني قرار مي گيرم، ولي اگر آن زمان از من مي پرسيدند چرا؟ مطمئن نيستم که مي توانستم علت ‏آن را توضيح بدهم. فيلم هاي فلليني را دوست داشتم و زندگي شرين را تحسين مي کردم؛ اما ماجرا مرا به چالش مي ‏کشيد. ‏

فيلم فلليني مرا متاثر مي کرد و دگرگون مي ساخت. اما فيلم آنتونيوني درک مرا از سينما و دنياي اطرافم عوض نمود و ‏اولي را يکدست و دومي را بدون حد و مرز ساخت. آدم هايي که آنتونتوني از آنها حرف مي زد، بسيار به آدم هاي ‏اسکات فيتر جرالد شبيه و به همان اندازه به نسبت آدم هاي زندگي من متفاوت وعجيب بودند. اما سر آخر اين موضوع ‏به نظر بي اهميت مي رسيد. من مجذوب ماجرا و فيلم هاي بعدي آنتونيوني شدم و اين موضوع که آدم هاي او به طرزي ‏معمول به سرانجام نمي رسيدند بي وقفه مرا به خود جلب مي کرد. آنها رازها و در واقع رازي را مطرح مي ساختند؛ ‏اين که چه کسي هستيم، هرکس براي ديگري و براي خودمان وبراي زمان. مي توانم بگوييم که آنتونيوني مستقيما ‏رازهاي روح را زير نظر داشت. آري براي اين است که بي وقفه به اين فيلم مراجعه مي کنم.‏

آنتونيوني با هر فيلم راه هاي جديدي را باز مي کرد. هفت دقيقه آخر کسوف و سومين قسمت از سه گانه آزاد و مستقلي ‏که با ماجرا شروع شد [فيلم مابين آنها شب بود] حتي هولناک تر از لحظات پايان فيلم اول بودند. آلن دلون و مونيکا ويتي ‏با هم قرار مي گذارند و هيچ کدام سر قرار نمي روند. شروع مي کنيم به ديدن چندين چيز؛ خط کشي عابرپياده، يک تکه ‏چوب که داخل يک بشکه بالا وپايين مي رود و شروع مي کنيم به فهميدن اين که داريم محلي هايي را مي بينيم که از ‏حضورشان خالي است. به صورتي فزاينده آنتونيوني ما را در مواجهه با زمان و مکان قرار مي دهد و آنها به نوبت ‏چشم در چشم ما مي دوزند.‏

همگي ما شاهد بهترين ها در فيلم هاي آنتونيوني بوديم : کساني که آثار فوق العاده بعد از ماجرا را تعقيب کردند فيلم ‏هايي چون: بانويي بدون کامليا و زناني ميان ايشان، فرياد و وقايع نگاري يک عشق که آن را بعدها کشف کردم و همين ‏طور چشم انداز هاي نقش پردازانه صحراي سرخ و آگراندسيمان و پايان رهايي بخش زابيرسکي جايي که قهرمان زن ‏فيلم انفجاري را تصور مي کند که در آن آبشاري از آوار جهان غربي با حرکتي بسيار کند و رنگ هائي بسيار تند از ‏وراي اکران فرو مي ريزد. ‏

درطول سال ها بارها با آنتونيوني ملاقات کردم. يک بار شب جشن شکرگزاري-يکي از اعياد مذهبي که در آن شب ‏خانواده ها گرد هم مي آيند- را دريکي از سخت ترين مراحل زندگيم با هم گذرانديم و من همه تلاشم را کردم که به او ‏بگويم که اين موضوع چقدر براي من مهم است که او پيش ماست. بعدها پس از سکته اي که منجر به از دست دادن ‏قدرت تکلمش شد، سعي کردم او را در پيش بردن پروژه اش آخرين فيلمش کمک کنم. يک فيلمنامه عالي از مارک پيپلو ‏که اغلب با او همکاري داشت و بسيار متفاوت با تمام آنچه که تا آن زمان ساخته بود و افسوس مي خوردم که اين کار ‏هرگز عملي نشد.‏

‏ اما من بيشتر از خود او، تصاوير او را شناختم. تصاويري که همچنان به رسوخ و تاثير در من ادامه مي دهند وهمين ‏طور به گسترده کردن احساسم نسبت به آنچه که در جهان زنده است...‏

‎وودي آلن درباره اينگمار برگمان‎


خبر مرگ برگمان را دراويدو، يک شهر کوچک و زيبا درشمال اسپانيا جايي که مشغول ساختن فيلمي هستم، دريافت ‏کردم. پيغام تلفني يک دوست مشترک مرا سر صحنه دگرگون ساخت. برگمان به من گفته بود که نمي خواهد در يک ‏روز آفتابي بميرد. در آن زمان آنجا حاضر نبودم. براي او آرزو کردم که در شرايط جوي خنثي-نه باراني و نه آفتابي- ‏مرده باشد، چيزي که تمامي کارگردان ها در پي آن هستند. ‏

قبلاً نيز اين حرف را به کساني که نگاهي رمانتيک به هنرمند و آن کس که کار خلاقه مي کنند دارند، گفته ام: دست آخر ‏هنرتان شما را نجات نمي دهد. هرچقدر که آثارتان عالي باشد - برگمان کاتالوگي فوق العاده از آن را به ما ارزاني داشته ‏است- شما را در امان از تق تق مرگ بر در مانند شواليه و دوستانش در پايان مهر هفتم قرارنمي دهد. پس در يک روز ‏تابستاني، برگمان شاعر بزرگ سينمايي اخلاق نتوانست "کيش و مات" گريز ناپذير را عقب بيندازد. ‏

Bengt Ekerot et Max von Sydow - Le Septième Sceau

به طنز گفته ام که هنر، کاتوليسم روشنفکري است. يعني جايگاه بلند باور و اميد درنزد ايشان. اما بهتر از زنده ماندن در ‏قلب و روح تماشاگر، زنده ماندن در آپارتمان خودتان است! واضح و مشخص است که فيلم هاي برگمان به زندگي ادامه ‏مي دهند، آنها در موزه ها و تلويزيون پخش خواهند شد و در قالب دي وي دي به فروش خواهند رسيد. اما قدر شناسي ‏جايزه اي کوچک است. چرا که يقين دارم که او خوشحال مي شد اگر مي توانست هرکدام از فيلم هايش را با يک سال ‏عمر اضافي تعويض مي کرد. چيزي که شصت سال ديگر به عمر و مجالش براي ساختن فيلم مي افزود. ثانيه اي ترديد ‏نمي کنم که مهلتش را صرف ساخت چيزي مي نمود که بيش از همه چيز دوست مي داشت: فيلم ها. ‏

برگمان ادراک را دوست داشت. استقبال از فيلم ها برايش کم اهميت بود. او دوست داشت تحسين بشود.همان طور که ‏يک بار به من گفت "اينکه فيلم هاي مرا دوست ندارند، عذابم مي دهد.... به مدت سي ثانيه" ارقام فروش فيلم برايش ‏جالب نبود. با وجودي که تهيه کننده و پخش کنندگان عادت داشتند که سهم او را از فروش از همان هفته اول بپردازند. ‏اين حرف ها از يک گوش او وارد مي شد و از گوش ديگرش خارج. ‏

او دوست داشت که توسط نقدها ستايش شود اما احتياجي به آنها نداشت. او دوست داشت که تماشاگران کارش را دوست ‏بدارند، اما هميشه ارتباط ايشان را با فيلم هايش آسان نمي ساخت. ‏

با وجود که ديدن آنها کمي صبر و تامل مي طلبيد، ولي ارزش اش را داشت. به عنوان مثال وقتي مي فهميم که دو زن ‏فيلم سکوت معرف دو صورت از يک شخصيت هستند. اين امر يک گشايش مبهوت کننده به اين فيلم معما گونه ارزاني ‏مي دارد. يا وقتي قبل از ديدن مهرهفتم و يا چهره درفلسفه دانمارکي تعمق کنيم مطمئناً کمک مي کند. اما توانايي هاي ‏روايتگري او آن چنان بود که مي توانست با دستمايه اي دشوار تماشاگر را روي صندلي خود ميخکوب کند. کساني را ‏بعد از تماشاي فيلمي از او ديده ام که مي گفتند: "همه آنچه را ديدم نفهميدم، اما سرهر نمايي به صندلي خود چسبيده ‏بودم".‏

برگمان خود را وقف تئاتر کرده بود، جايي که کارگرداني بزرگ بود. اما کار سينمايي او متاثر از تئاتر نبود. جوهر کار ‏او از نقاشي، موسيقي، ادبيات و فلسفه نشات مي گرفت. او دروني ترين مشکلات انسانيت را نشان مي داد، آنچه که ‏اغلب به شعرهاي سينمايي اش عمق مي بخشيد. اخلاق، عشق، هنر سکوت خداوند و دشواري روابط انساني، عذاب ‏ترديد مذهبي، شکست در ازدواج و مشکلات آدم ها براي ارتباط با يکديگر. ‏

 

بااين وجود مردي بود گرم، شوخ، نامطمئن برتوانايي هاي عظيمش و در حلقه زن ها. ملاقات با او، ورود به معبد ‏خلاقيت يک نابغه خوفناک و عبوس نبود که با لهجه سوئدي و افکار عميقش نسبت به سرنوشت هولناک بشر شما را به ‏تعجب وا دارد. ‏

بيشتر از اين دسته بود: "وودي من يک خواب احمقانه ديدم که در آن سرصحنه بودم و داشتم يک فيلم مي ساختم و نمي ‏دانستم دوربين را کجا بايد بگذارم. با وجودي که زياد هم بد عمل نمي کنم و اين کاري است که سال ها مي کنم. براي تو ‏هم از اين خواب ها پيش مي آيد؟" يا "فکر مي کني ساختن يک فيلم که دوربين يک سانت هم حرکت نمي کند و ‏هنرپيشه ها هستند که وارد تصوير و از آن خارج مي شوند، جالب خواهد بود و يا اين که مردم به من خواهند خنديد؟" ‏پشت تلفن به يک نابغه چه مي شود گفت؟ فکر نمي کردم که نظر خوبي باشد اما اطمينان داشتم که دردستان او، حاصل ‏کار چيزي منحصر به فرد خواهد شد. از همه گذشته، فرهنگ واژه اي که او براي آزمون عمق روانشناختي بازيگران ‏خلق مي کرد مي توانست براي کسي که سينما را به شيوه اي کلاسيک ياد مي کرد، انتزاعي بنمايد. در دانشگاه - من ‏خيلي زود از دانشگاه نيويورک جايي که در سال هاي پنجاه سينما مي خواندم اخراج شدم - هميشه بر روي حرکت تاکيد ‏مي شود. تدريس مي شود که فيلم ها متحرک هستند و دوربين نيز بايد تکان بخورد. مدرس ها حق داشتند. اما برگمان ‏دوربين را روي صورت ليو اولمن يا بي بي آندرسون ثابت نگه مي داشت و تکان نمي خورد، وزمان مي گذشت و مي ‏گذشت و چيزي عجيب و فوق العاده اتفاق مي افتاد. خسته نشده بوديم، اسير شخصيت شده و به هيجان آمده بوديم. ‏

برگمان با وجود نامتعارف بودنش و دل مشغولي هاي فلسفي و مذهبي اش يک راوي مادر زاد بود. او نمي توانست ‏فيلمي بسازد که سرگرم کننده نباشد، درحالي که روان او از افکار نيچه گرفته تا کيرکه گور را به نمايش در مي آورد. با ‏او صحبت هاي طولاني به وسيله تلفن داشتم. هرگز دعوت هاي او را نپذيرفتم، چرا که سفر با هواپيما موجب دغدغه ‏خاطرم مي شود و از اين فکر خوشم نمي آيد که يک دعوت نامه مرا تا نزديکي روسيه ببرد، آن هم براي خوردن ‏غذاهايي که فقط با ماست درست شده اند. ما فقط از سينما حرف مي زديم و من اکثراً مي گذاشتم که او حرف بزند. بهره ‏بردن از افکار و نظرات او را براي خودم امتيازي حس مي کردم. او هر روز براي خودش فيلم پخش مي کرد و ‏هرگزاز اين کار خسته نمي شد. ‏

برگمان نيز مانند تمام فرماليست هاي بزرگ همچون فلليني، آنتونيوني يا بونوئل مورد انتقاد قرار گرفت. اما با وجود ‏چند مورد استثنائي فيلم هايش بازتابي گسترده در نزد ميليون ها تماشاگر داشت. در واقع کساني که سينما را بهتر مي ‏شناسند، کساني که به سينما مي پردازند- کارگردان ها، فيلمنامه نويس ها، بازيگرها و مديران فيلمبرداري و تدوينگرها - ‏سينماي برگمان را درجايگاهي رفيع قرار مي دهند.‏

Woody Allen - Annie Hall

چون ساليان سال با علاقه ستايشم را نسبت به او ابراز کرده ام، روزنامه ها و مجلات وقتي او مرد از من تقاضاي ‏اظهار نظر و مصاحبه کردند. انگار که در مقابل اين اندوه چيزي دارم که بر شناسايي عظمتش بيفزايم. از من مي پرسند ‏که او چه تاثيري برمن داشته است. من مي گويم که او نمي تواند برمن تاثيري گذاشته باشد چرا که او يک نابغه بود و ‏من نيستم. يک نابغه نمي تواند جادوي خود را تدريس و منتقل کند. ‏

زماني که سالن هاي هنري نيويورک برگمان را به عنوان فيلمسازي بزرگ معرفي کردند، من يک نويسنده و بازيگر ‏کمدي کاباره بودم. در اين حال مي شود متاثر از گروچو مارکس بود يا برگمان؟ اما با اين وجود از او چيزي آموختم که ‏به نبوغ ارتباط دارد، نه استعداد. چيزي که در واقع مي شود آموخت و آن را گسترش داد. مي خواهم بگويم آنچه که ‏بعضاً به آن برچسب کار مي زنند اما تنها ديسيپلين خشک وخالي نيست. ياد گرفته ام که تمام تلاشم را بکنم، که در هر ‏لحظه تا حد توانم را ارائه کنم و هرگز در برابر اين جهان احمقانه موفقيت ها و شکست ها اشک نريزم و خودم را رها ‏نسازم تا به عنوان غلط انداز کارگردان دل خوش کنم. ساختن يک فيلم و رفتن سراغ بعدي. برگمان در زندگيش شصت ‏فيلم ساخت و من سي وهشت تا ساخته ام. اگر نمي توانم از کيفيت به پاي او برسم لااقل شايد بتوانم از نظر کميت به او ‏نزديک شوم.‏

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 1:16  توسط آرش آذرپور  |