تبليغاتX
سینما ادیسه
برای آنان که روشن ترین روزهای شان را در تاریکی سینما گذرانده اند

به زودي عازم تعطيلات خواهيد شد؟‎
نه، هميشه تعطيلات را در بلژيک و در خانه ام مي گذرانم. هيچ جاي ديگري نمي روم....‏

دقيقا يک سال پيش هم اين موقع در جنگل هاي تايلند سخت سرگرم فيلمبرداري بوديد...

و تعطيلات هم نبود! در فيلم ‏Vinyan‏ بازي مي کردم در کنار رفوس سيويل و به کارگرداني فابريس دو ولز که فيلم ‏عذاب او عميقا روي من تاثير گذاشته بود. آن را به توصيه مدير برنامه هايم نگاه کردم و مبهوت خشونت آن، شيوه ‏کارگرداني اش و قدرت ميزانسن و پرداختش به تم نياز شدم. نياز به عشق، سکس و همين طور جنون. بعد فهميدم که در ‏تايلند مشغول آماده سازي براي ساخت فيلم جديدش به زبان انگليسي است. داستان زوجي که فرزندشان را در طي ‏سونامي گم مي کنند.... مي دانستم که بازيگران متعددي را ديده است از جمله تعداد قابل توجهي بازيگر انگليسي. قرار ‏ملاقاتي گذاشتيم و چون من چيزي براي از دست دادن نداشتم و فقط ميتوانستم برنده باشم، يک شلوار جين و چکمه و ‏يک پيراهن تقريبا مردانه پوشيدم.او بود که طرز لباس پوشيدنم سر ملاقات مان را به من يادآور شد و من الان به آن ‏اشاره مي کنم. با او ملاقات و به حرف هايش گوش کردم و او را به طرزي غير طبيعي برخلاف عذاب طبيعي يافتم ‏‏(خنده ) مرد جواني بود با يک عينک کوچک. با من حرف زد و حرف زد و من متوجه نامتعارف بودن تخيل و ‏روياهاي او شدم و خيلي زود احساس کردم جلوي کسي هستم که به خودم مي گويم حتي اگر فيلمنامه را نخوانده ام نمي ‏توانم به سادگي از کنارش عبور کنم، من اين نقش را مي خواهم. باوري قطعي بود حتي اگر احساس مي کردم که او ‏بيشتر از من دودل است. بعدها به من گفت همان لباس پوشيدنم او را متقاعد کرده بود.....‏

شما در يک امتحان انتخاب بازيگر شرکت کرديد.... عجيبه!‏‎

‎اين روزها بيشتر و بيشتر برايم پيش مي آيد، چون سينماي امروز خيلي آسيب پذتر شده است. پروژه ها خيلي سخت به ‏مرحله اجرا مي رسند، چون نمي توانند نام هاي گيشه پسند را جذب خودشان بکنند. در اين صورت چه کسي يا چه ‏چيزي بازگشت سرمايه را تضمين مي کند؟ البته امروزه نام هايي که تضمين کننده گيشه هم باشند کمتر و کمتر مي ‏شوند. البته به نظرم اين روند کمي ناسالم است. چون هيچ کس از قبل نمي تواند به برنده بودن خودش اطمينان داشته ‏باشد...‏

با اين وجود نام شما سنگيني خودش را دارد...

نه، قيمت زيادي ندارد. براي بعضي ها معرف يک جور سينماي مولف است حتي اگر اين چند سال آخر با افرادي ‏متفاوتي کار کرده باشم. با ماريون ورنو، کاترين کورسيني، تيه ري کليفا، فابيان اونتانيان... در واقع ديگر هيچ تضميني ‏نيست.... ولي مانند يک تازه کار اين را فرصت جديدي حساب مي کنم. مبناي کار من هميشه اين بوده، کنجکاوي، ‏ملاقات با افراد مختلف و يک نسل جديد که دارد کار خودش را با چنين شرايطي شروع مي کند....‏

برگرديم به اين باور قطعي که از آن حرف مي زديد. چطور توضيح اش مي دهيد ؟

خيلي دروني به خودمان مي گوييم که نمي توانيم از کنار يک شخص خاص بي تفاوت عبور کنيم و اين برايم خيلي پيش ‏نمي آيد. با فابيان اونتانيان سر ديسکو پيش آمد و با هينر سليم کارگردان زنده باد عروس و ودکا ليمو و همين طور ‏ويرجيني دسپانت. افسوس که با هينر و ويرجيني به دلايل مالي طرح ها به آينده موکول شد. ملاقات با اين افراد که ‏هميشه دست به جستجو مي زنند، يک امتياز است اشتياق برانگيز است! و الان شروع کرده ام به تحريک کردن ‏جسارت و جراتم، نه به اندازه اي که تلفن را بردارم ( خنده )جرات گفتن چيز هايي که ده سال پيش نمي توانستم به يک ‏کارگردان بگوييم. کاري که چندي پيش با ميا هانسن لاو کردم که فيلمش را دوست دارم. به صورتي متناقص خودم را ‏قوي تر و درعين حال شکننده تر احساس مي کنم. ‏

‏اين شکنندگي از چه چيز ناشي مي شود؟

بايد تکبر را از وجود خودم بيرون مي کردم(خنده) فکر مي کنم لحظاتي هست که احساس مي کنيم همه چيز متوقف ‏خواهد شد. چه از طرف ديگران و چه از طرف خودمان. اين اقبال را داشتم که با لوران گرگوار به عنوان مدير برنامه ‏هايم کار کنم که به او گفتم نمي خواهم خودم را در تسير هيچ چيزي بکنم. الان خيلي بيش از قبل فيلم نگاه مي کنم و اين ‏مهم است. نسبت به محيط سينما بازتر از قبل هستم. هيچ گاه مجنون وار به سينما نپرداخته ام، حتي اگر در لحظاتي به ‏نظرم يک شکل تهاجمي داشته است. امروز بيش از هر زماني سينما قسمتي بنيادي از زندگي من و لذت من از زندگي ‏است.‏

گذر از چهل سالگي رابطه اي با اين نتيجه گيري دارد ؟

‏اين طوري مي گويند و من هم قضيه را اين طوري مي بينيم.... هر کس از اين دوره به شيوه اي متفاوت عبور مي کند. ‏به نظرم امروزه نقش هاي بيشتري براي زن هاي چهل ساله وجود دارد. چيزي که قطعي است تمايلي ندارم نقش زن ‏هاي سي ساله را بازي کنم چرا که سي سالگي و چهل سالگي يکسان نيست. چيزي که مانع هذيان و رويا و فرورفتن در ‏جلدهاي مختلف نمي شود. اما بايد حقيقت فيزيکي را پذيرفت. در چهل سالگي آنچه که در سي سالگي احساس مي کردم ‏را احساس نمي کنم! به جز نياز به فلاش بک نيازي به دروغ گفتن نمي بينم. يک بار که آن را پذيرفتي مي تواني آن را ‏به ديگران اعتراف کني. در ضمن در کارم از زندگي زنانه ام و تجربه ام که الزاماً سينمايي نيست استفاده مي کنم. بدن و ‏صورت و سن و روحم را براي ايفاي نقش، براي زندگي دادن به يک شخصيت مي گذارم و اين مطلبي بود که فابريس ‏دو ولز به خوبي متوجه آن شد. ‏

راستي او براي وارد کردن تان به اين پروزه چکار کرد؟

در ملاقات با او متوجه شدم که شکلي قراردادي به اندوه اين زوج نمي دهد. نقطه شروع اين بود : اين زوج فرزندشان ‏را در سونامي از دسته داده اند. با ديدن عذاب مي دانستم که او ما را به سفري غير منتظره خواهد برد. براي نقشي که ‏ويولن مي نوازد، نواختن ويولن را ياد گرفتم، اما اينجا چگونه مي شود خود را براي ماتم يک کودک آماده کرد؟ ديدن ‏کساني که اين بلا سرشان آمده است؟ ديدن يک روانکاو؟ رفوس سيويل فرزنداني دارد و من هم که مادر هستم، ولي ‏ناتوان بوديم که به اين درد تسکين ناپذير و غير قابل تصور فکر کنيم.... در واقع اين ميزانسن بود که همه چيز را پيش ‏برد. در صحنه اي ابتداي فيلم که با دو برداشت درون تاکسي گرفته شد- جايي که اسم پسرمان را به زبان مي آوريم-، ‏غرق در احساسات شديم. ما قبلا همديگر را نمي شناختيم و هرگز با هم کار نکرده بوديم، ولي من اين احساس را داشتم ‏که اين شخص را از پيدايش خلقت مي شناسم! اين احساس در تمام طول فيلمبرداري ما را ترک نکرد. ما يک زوج ‏تشکيل داده بوديم، چه به هنگام فيلمبرداري و چه در فواصل بين برداشت ها. با شروع از بانکوک شبانه و روسپي خانه ‏ها.... متوجه مي شويم که در جريان سونامي تعدادي از اطفال ربوده و به کشورهاي ديگر منتقل داده شده اند... و اين ‏سرنخ، اين زوج را به سر حد جنون مي کشاند... زن با قبول خطرات به جستجوي فرزندش به جنگل مي زند و همسرش ‏به جستجوي او.. اين زن ديگر نمي تواند جهاني را که در آن زندگي مي کرده تحمل کند..... ‏

کاوش در جنگل به آرامي تبديل به يک کابوس مي شود.

بله و مرا به ياد کتاب جنگل جک لندن و فيلم بيماري حاره اي‎ Apichatpong Weerasethakul‏ انداخت.. ‏

و همين طور ياد آور آگوئيره ورنر هرتزوگ و دل تاريکي جوزف کنراد هم هست...

بله، کاملاً. در جنگل فابريس مانند بومي ها شده بود. با بازي تحت رهبري او ما تمام قراردادها را فراموش کرديم. تبديل ‏به هيولا شده بوديم و از خشونت فيلمبرداري بهره مي جستيم. لحظات جنون خالص و شرجي بودن فضا و آنچه که سر ‏فيلم تجربه مي کنيم براي به ثمر رساندنش... گوشم چرک کرده بود و تب شديدي داشتم اما زماني که ساعت چهار صبح ‏توي طوفان در ناکجا آباد هستي و خسته و از پا افتاده اي و قادر نيستي قدمي در کلبه اي که در آن هستي برداري، ‏زماني که بيست دقيقه نور مناسب براي صحنه اي داريم که در آن من از چند کودک برنج مي دزدم، اجباراً نيرو و ‏توانت ته مي کشد. اما اين خشونت طبيعت؛ اين چالش، اين ضرورت فيلمبرداري، اين شرايط دشوار، اين نگراني براي ‏بازيگر مقابل در مهلکه فيلمبرداري، مي تواند به همان اندازه هم دلپذير باشد. دلپذير از آن جهت که نقطه نظر کارگردان ‏و يک مدير فيلمبرداري فوق العاده، بنوا دبي را به تو ارزاني مي دارد.. اين دو ديوانه هستند!( خنده )‏

پشت سر گذاشتن چنين تجربه اي خيلي سخت است؟

ما وقت اين کار را نداريم. بين ديسکو و ‏Vinyan‏ دو هفته فرصت داشتم. و بين ‏Vinyan‏ و فيلم من و ستارگانم لتيشيا ‏کلمباني- در مورد ستارگان سينمايي که در آن من و کاترين دونوو مقابل يک طرفدار سمج که نقش او را کاد مراد بازي ‏مي کند، همدست مي شويم- به زحمت يک ماه تعطيلي داشتم. افراد فکر مي کردند که کاملا از ‏Vinyan‏ رهايي يافته ام ‏اما در واقع وقتي برگشتم يک ساکت المپي (ساکت و در خود فرورفته) بودم... به خلوص رسيده و همزمان تحت تاثير ‏فيلم بودم که مرا رها نکرده بود. احساس مشارکت در چنين ماجرايي نادر است. نمي خواهم فابريس را ول کنم و نمي ‏خواهم که او مرا فراموش کند. مي خواهم که با او در فيلم بعديش همکاري کنم. چرا که در او شکلي از سخت گيري و ‏کنجکاوي تند و تيز و تمايل به خطر کردن را يافتم. براي همين است که خداحافظ بلوندي ويرجيني دسپانت در مورد ‏همجنس گرايي زنان با شرکت بتاتريس دالوهيز مرا جذب مي کند...‏

نقش هايي براي شکستن تصويرتان ؟

چه تصويري؟ ستاره، سمبل سکس، دختر سکسي، يا دختر روي جلد مجله ها؟ من هميشه تصوير خودم را شکسته ام. ‏فرزندان آشوب، زيباي مزاحم و فيلم هاي سوته و فيلم آسايا همه چيز را مي شکنند. همه چيز مدام مي بايست از نو ‏ساخته شود! شايد کارگردان هاي جوان مرا ستوه آور، خيلي گران و انعطاف ناپذير و بازيگر بدي بدانند. وقتي به مدت ‏بيست سال در اين حرفه هستيم، کليشه ها و تصويرهايي در موردمان خلق مي شود. وظيفه من است که آنها را به سئوال ‏بکشانم و نشان بدهم که من با آن تصاوير متفاوت هستم. حقيقت دارد وقتي ديسکو را بازمي کردم دست اندرکاران ‏سينماي مولف از خودشان پرسيدند آخه چرا؟ مثل اينکه آنها را رها کرده باشم! اما درحالي که من با آن بزرگ شده ام و ‏خودم را ساختم. حالل که حرف فابيان اونتانيان شد بايد بگويم که او يک بازي گردان فوق العاده است، يک عاشق ‏موسيقي که با دادن نقش ساده يک معلم رقص به من در اين فيلم چيزهاي بسياري به من آموخت.‏

‏فوريه گذشته شما مصاحبه اي بسيار شخصي با مجله ‏elle‏ انجام داديد. چرا؟

تصميمي بود براي روشن کردن دو سه موضوعي که در ذهنم مي گذشت. درمورد يک بازيگر زن چهل ساله بودن. ‏چگونه عکس العملي داريم وقتي در آيينه مي نگريم و يا با نگاه ديگران برخورد مي کنم... با يک سبک بالي فارغ از ‏تبليغات فيلم، دو سه توضيحي داشتم در مورد تعهد، فيزيک و پير شدن و پخته شدن، ي ک فضاي بياني که باز براي ‏يک بار ديگر اهميتي بيشتر از خود من يافت.... اما تمايلم به ارتباط برقرار کردن پيش از هر چيز از طريق حرفه ام ‏صورت نمي گيرد، از طريق آنچه که با آن زندگي مي کنم. امروزه به ملاقات با افراد مختلف اهميت زيادي مي دهم، ‏حتي اگر براي هيچ باشد. ‏

اين فکر را مي پذيرم که کارگرداني به من بگويد: مطمئن نيستم. مهم نيست، بار ديگر همديگر را خواهيم ديد... در ‏بيست سالگي فيلم هاي بسيار را با تکبر و بدگماني رد مي کردم چرا که نمي خواستم در فلان کمدي ضعيف مثل يک ‏گلدان چيني باشم. بسيار خجالتي بودم! در گذشته با گفتن « اگر کارنامه ام هم اينجا متوقف شود هم مهم نيست» از خودم ‏دفاع مي کردم درحالي که امروزه جرات مي کنم بگويم « نه نمي خواهم که همين جا متوقف شود، چرا که چيزهاي ‏بسياري در من است که مي توانند هنوز تراوش کنند و از اين که خواستاري نداشته باشم هراسي ندارم» با آزادي موفق ‏شدم... ‏

‏به چه معنايي؟

‏من مي گويم با کنجکاوي موفق شدم. امروزه در حال دوست داشتن واقعي سينما هستم. در ضمن بيش از هر زماني فيلم ‏نگاه مي کنم و به آن تمايل دارم... ‏

Vinyan - Emmanuelle Béart

‏شريک زندگي تان ميشل کوهن نقشي در اين امر دارد ؟

بله قطعاً. او هم مرا وارد کاري که انجام مي دهد، مي کند: نوشتن رمان و فيلمنامه. ما مي توانيم با هم به تماشاي مجدد ‏فيلم هاي اوزو و يا من کوبا هستم( ميخاييل کالاتوزوف) بشنيم. عشق مان به سينما با هم تلاقي مي کند. يک انرژي ‏مضاعف است. انرژي خلاقانه يک زوج. در ضمن قرار است او رمان خودش از آخر آغاز مي شود را به فيلم ‏برگرداند.‏

‏چگونه خودتان را به خارج از فرانسه معرفي و عرضه مي کنيد ؟

من اين کار را نمي کنم و يا به ندرت مي کنم. به تمام بازيگران زن فرانسوي که پنجره ها را به سوي خارج گشودند ‏آفرين مي گويم. به هوش ژوليت بينوش و ايزابل هوپر غبطه مي خورم. من احتياج دارم لانه کوچک خودم را بسازم. ‏بابت رد فيلم هاي خارجي بسياري افسوس مي خوردم چرا که عاشق سفر کردنم اما از نوع هاليوودي و ماموريت: ‏غيرممکن نه، اين يکي براي همه عمرم کافيست. تنها مزيتش شش ماه زندگي راحت و آسوده در لندن و ياد گرفتن ‏انگليسي بود. وقتي صحبت از سفر مي کنم منظورم جايي مثل کردستان با هينر سليم است که حتما دوباره با او کار ‏خواهم کرد. مسير من کمي فاجعه است (خنده) و درعين حال يک اخلاق حقيقي در آن است. يک منطق واقعي که هر ‏کس جاي خودش را دارد و من با هيچ کسي در رقابت نيستم و جا براي همه هست. هيچ چيز مرا اذيت نمي کند و مرا ‏نمي ترساند. سينما به ضرورت زندگي من تبديل شده است و اين گونه است که مي خواهم زندگي کنم. من صاحب حرفه ‏شگفت انگيزي هستم. اگر حالا دوره اي ناپايدار و متلاطم است، اين هم براي خودش دوره اي و مناسب احوال من...

ترجمه از شماره ژوییه مجله استودیو

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط آرش آذرپور  | 

هامون باز نیستم، اما سر مرگ خسرو شکیبایی اینقدر تکه کلام های فیلم این ور و اون ور تکرار شد که طاقت از دست رفت! حرف دیدنش شد با یک دوست هامون دوست که کی و کجاش کشید به دیدنش به یک نیمه شب توی سینما ادیسه روی پرده. یکی دیگه فیلم رو جور کرد و سرآخر ده نفری شدیم و دیشب نشستیم به تماشا. سه نفر که گویا اشتباهی آمده بودند تا آخرش نماندند. صدا تعریفی نداشت، کیفیت تصویر اذیت می کرد اما...اما خوب بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:29  توسط آرش آذرپور  | 

تبليغ اينجو خبر از پيچيده بودن آن مي دهد: براي تشويق به ديدن آن بسيار گفت اما نه به اندازه اي که همه ‏چيز فاش شود...

اين در مورد تمام آنونس ها صدق مي کند. بر اساس محاسبات دقيق طوري عمل کرديم که در مواردي هيچ چيز گفته ‏نشود. ‏

درمورد اينجو چه چيز را نبايد گفت؟

چيزي را نبايد گفت که نمي بايست گفت(از خنده منفجرمي شود). اينجو تريلري با يک پيچش داستاني و يک برگردان ‏سينمايي از کتابي معروف است که از فيلم هاي رواني گرفته تا مظنومين هميشگي بهره مي گيرد و رگه هايي از باشگاه ‏مشت زني هم دارد. همه چيز در خدمت ساختن فيلمي است که افراد را به تماشاي مجددش مشتاق سازد، حتي زماني که ‏گره قصه را بداند. ‏

هنگام نمايش رواني، هيچکاک تابلوهايي را جلوي سينماها نصب کرده بود که از تماشاگران مي خواست که ‏پايان فيلم را فاش نکنند...

من اين کار را نمي کنم. نمي خواهم افراد دست به خيال پردازي بزنند... اينجو يک داستان عاشقانه بسيار با شور و حال ‏و پيچيده ميان يک نويسنده و يک گيشاي جوان است. به موازات اين، رقابتي وجود دارد با يک مولف ژاپني که ‏شخصيتش به يک قاتل زنجيره اي نزديک است. با اين داستان خيلي راحت بودم.‏

به نظر مي رسد که ژانر نوآر سنگ بناي فيلم هاي شماست، به عنوان يک فيلمساز از چه کساني تاثير ‏گرفتيد؟

من بوسه مرگ هنري هاتاوي را بازسازي کرده ام، چون نسخه اصلي به نظرم خيلي خوب نبود. از اين گذشته به نظرم ‏اگر در زمان حال اتفاق مي افتاد واقعي تر مي بود. من تماماً از مکان هاي طبيعي براي فيلمبرداري استفاده مي کنم، و ‏تحت تاثير عميق فيلم هاي سري ‏B‏ آنتوني مان، و فيلم هاي پليسي هوارد هاکز و ساموئل فولر هستم..‏


‏ ‏

سه کارگردان به خاطر برداشت هاي بسيار واقع گرايانه شان شهرت دارند‎‎...

بله لحظه اي هست که به نظر مي آيد واقعيت را مي شود در فيلم هاي نوآر جست، چون عناصر مستندگونه اي هم در ‏آنها وجود دارد. در اين زمينه فيلم ژول داسن در مورد نيويورک وجود دارد(شهر برهنه)، يکي از اولين فيلم هاي سري ‏B‏ در جهت مخالف روند ساخت فيلم هاي استوديويي به طور کامل در دکورهاي واقعي گرفته شده است. فيلم هاي ‏B‏ ‏واقعي ظرف پانزده روز فيلمبرداري مي شدند، چيزي که براي کار در فضاهاي غير واقعي ممکن نيست. به همين دليل ‏اينجو را در ژاپن و فضاهاي واقعي گرفتم؛ براي دادن يک مزه ژاپني به کليت آن.‏

مي شود به شما تهمت زد که زيادي کمال گرا هستيد....

فيلم را براي گروه ژاپني فرستادم و از آنها خواستم اگر در موردي اشتباه کرده ام متذکر شوند. آنان فقط گوشزد کردند ‏که برج کيوتو که در صحنه اي از پنجره ديده مي شود، اين موقع از سال به اين شکل نورپردازي نمي شود! آنها همين ‏طور در مورد صحنه هاي اروتيک نکته اي را گفتند که نمي توانم چيزي در مورد آن به شما بگويم. درمورد اروتيسم ما ‏حق داريم که متفاوت عمل کنيم( خنده )!‏

اينجو به نظر بسيار اروتيک مي آيد...

بله ولي فکر مي کنم نه به اندازه اي که براي کمتر از شانزده سال ممنوع شود. بيشتر فکر اوليه آن اروتيک است. فيلم ‏نمايشگر يک جور سکس است به گونه اي بسيار سالم. من به خصوص علاقه به وجه جنسي تامائو - شخصيت زن ‏اصلي فيلم- دارم. به اندازه کافي در مورد جنس مخالف فيلم ساخته ام. اين يکي فيلمي است در مورد تخيلات جنسي ‏زنانه.‏

‏واکنش بنوا ماگيمل نسبت به شخصيتش چگونه بود؟ او کاملا پاک به ژاپن مي رسد و پا در يک مخمصه مي ‏گذارد...

پاک، اما نه کاملا معصوم. او به ژاپن علاقه داشته و سنت هاي آن را مي شناسد. او زودباور است چرا که به دلربايي ‏خود اطمينان دارد. در واقع وي از اينکه جذب خود او و يا اثرش بشويم متعجب نمي شود. از طرف ديگر اينجو فيلمي ‏است درباره ارتباط دروني ميان دو فرهنگ و حتي به نحوي نمايشي محلي براي چالش دو نويسنده با يکديگر است که ‏هرکدامشان نماينده يک برداشت ازجهان هستند.‏

چيزي که احتمالا موجب تغييراتي در متن فيلمنامه و يا در طول فيلمبرداري شده است.

البته. همه چيز از ريزترين غربال ها گذشته است. هر بار که چيزي مورد تاييد همکاران ژاپني قرار نمي گرفت، تمام ‏سعي ام را مي کردم تا معادلي براي آن پيدا کنم.تمام تلاشم را کردم تا فيلم بتواند آنجا بدون مشکل به نمايش در آيد. اين ‏دغدغه من بود. وقتي فيلمي کلمبيايي مانند بانوي ما آدمکش ها را مي سازم، مي خواهم که در آنجا به نمايش در آيد. ‏اتفاقي که افتاد و فيلم به اندازه يک فيلم آمريکايي به موفقيت رسيد. دقيقا سر اينجو نيز همين طور عمل کردم. فکر مي ‏کنم هر چقدر بيشتر در جزئيات واقع گرا باشيم، بيشتر جهاني هستيم. براي من اين يکي از قوانين سينماست. در ضمن ‏طرح ساخت يک کمدي در کلمبيا را در دست دارم به نام از دست دادن کنترل که نوشتن آن را به پايان رسانده ام و ‏مدت يک سال است که به دنبال پول براي ساخت آن هستم. يافتن سرمايه براي ساخت يک فيلم اسپانيايي زبان که ضمناً ‏در يک روسپي خانه مکزيکي مي گذرد ساده نيست! تصورش را بکنيد!‏

به نظر کنترل واژه اي است که در قلب تان جاي دارد؟

اين کلمه را دوست ندارم و تمايل دارم در يک وضعيت دوستانه باشم که نيازي به کنترل کردن نباشد. اما با اين احوال ‏نبايد از تمام موارد صرف نظر کرد تا که به وضعيت دوستانه رسيد: آماده سازي بسيار و اجراي برنامه ها براي آن که ‏همه چيز بر طبق نقشه پيش بيايد. اين گونه است که فيلم مي سازم. مايل نيستم از خودم چهره يک کارگردان مافوق همه ‏بسازم. دوست دارم توانايي غافلگير شدن را داشته باشم. ‏

به چنين وضعيت دوستانه اي سر هر فيلم دست مي يابيد؟

به صورت کلي بله. اين کار من است. هميشه مانند اينجو با بازيگران توافق کامل ندارم. اين حالت ايده آل بود. بعضي ‏اوقات، از پنج بازيگر مي شود که کار با يکي پيش نرود. اين قسمتي از بازي است و بنوا ماگيمل بازيگر بزرگي است. ‏او به کمال رسيده است، طبيعي، بسيار حرفه اي و با وقار. او مرا کاملاً مبهوت کرد. ما هنوز هم درباره دوبله و صدا ‏گذاري مجدد کوچکترين کلمات صحبت مي کنيم که اگر بي نقص نباشد، دوباره آن ها را تکرار کنيم. همان کاري که با ‏جرمي آيزونز سر بخت برگشتگي انجام داديم. او بعضي کلمات را دقيقا با همان لهجه اي که در طول فيلم حرف مي زد، ‏ادا نکرده بود. بنابر اين دوباره ضبط شان کرديم. بنوا ماگيمل و جرمي آيزونز در عين طبيعي ماندن توانايي ساختن ‏شخصيت هاي شان را دارند. اين موهبتي جادويي است.‏

نقش الکس فايارد بسيار پيچيده است. ساخت نقشي چنين پيچيده بايد سخت باشد...


بله و فراموش نکنيد که بنوا در تمامي نماها حاضر است. مسئله زمان را داريم به خصوص وقتي که فضاي چنداني ‏براي کار نيست قضيه پيچيده تر مي شود. از طرف ديگر او شخصيتي است که با چالش هاي بسياري مواجه است و ‏خواب هايي مي بيند که چالش هاي درونيش را براي ما روشن مي سازد. اين دست مايه کار را فراهم مي سازد، ولي ‏کلاً ايفاي اين نقش ساده نيست. خوشبختانه بازيگران ژاپني فوق العاده اي نيز داشتم، ستاره هاي بزرگي که پذيرفتند در ‏نقش هاي کوچک بازي کنند و نمي توانم بگويم چه کساني؛ چرا که اين موضوع از غافلگيري هاي فيلم محسوب مي ‏شود. از جمله بازيگر نقش شوندي اوئه-بازتاب شخصيت نويسنده اصلي کتاب رامپو ادوگاوا روي پرده- که به عنوان ‏مرجعي در زمينه جنايت کاران ژاپني به کارمان آمد. از آنها بعضي پيغام هاي رمزي به دست آمده که پليس آنها را ‏درکتاب رامپو شناسايي کرده و متاسفانه بيچاره خودش خيلي وقت پيش از اين اتفاق فوت کرده است. اين يک مورد ‏منحصر به فرد است. رامپو نويسنده اي ضدا اخلاق بود که به ستايش جنايت در کتاب هايش دست مي زد و با ‏جنايتکاران همذات پنداري مي کرد. او در ميان دوستداران مانگا(قصه هاي مصور ژاپني) بسيار محبوب است.‏

Inju, la bête dans l'ombre - Lika Minamoto et Benoît Magimel

ضد اخلاق يکي از دست مايه هايي است که در بسياري از فيلم هاي تان بر آن تاکيد داريد.

برعکس، روي اخلاقيات تاکيد دارم براي آن که بگويم مرز انتخاب بين خوبي و بدي بسيار باريک است. اين براي من ‏يک دلمشغولي هميشگي است. ‏

ولي سينماي آمريکا بسيار آييني است. مرزهاي خوبي وبدي همواره واضح است.


اين پايه سيستم آمريکايي است. خوب ها و بدها بايد مشخص باشند و بايد خوب ها در آخر به پيروزي برسند. ولي چيزي ‏که هميشه برايم جالب است وارد شدن در وضعيت هايي کمتر واضح و مشخص است. تنها فرزند يک زوج ناخواسته ‏دست به جنايتي مي زند، يا بايد به زندان برود يا عواقب آن را بپذيرد. اين مسئله اي است که در برابر والدين فيلم "قبل و ‏بعد" قرار گرفته است. آنها از روي عشق به طريقي مخالف يکديگر عمل مي کنند، زن پسرش را به پليس لو مي دهد و ‏مرد تمام شواهد را براي نجات دادن پسرش از بين مي برد. مي خواستم که تماشاگران به دودسته تقسيم شوند؛ آنها که ‏طرف پدر را مي گيرند و آنها که طرف مادر را و هر دو دسته هم دلايل قابل قبولي دارند. قضيه اي پيچيده براي ‏تماشاگر! يک بازي بسيار مهلک و خطرناک با تماشاگران، مخصوصاً تماشاگران آمريکايي براي اين که از خود ‏بپرسند:"اگر به جاي آنها بوديم چه کار مي کرديم؟"

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 3:41  توسط آرش آذرپور  | 

خیلی وقته به سینما نرفته ام. وقتش نیست. رفتنش که می رم، پنج بار در هفته، اما برای کار. اون وسط ها اگر وقتی بشه با یک لیوان قهوه یا یک ساندویچ می رم می شینم توی سالن و فیلم تماشا می کنم. اگر که چنگی به دل زد سعی می کنم اول و آخرش را سر سانس های دیگه ببینم که خیلی وقت ها نمی شه ... ای این جوری دیگه. پدر شدیم و رفت. در انتظار روزگاری سینمایی تر به دخترکم لبخند می زنم و به رسم سرای درشت  که تا یاد دارم سهم ما از دایره قسمتش چنین بوده، دندان قروچه می روم.

 حال که فیلم نمی بینم اصراری هم به نوشتن نیست. می ماند این ترجمه های هر از چند گاه آن هم به سفارش. به پولش نمی ارزد که برای پول هم نیست. تازه چاپگر گرفته بودیم، دوستی سفارش کرد که حتما هر از چند وقت باهاش یک چیزی چاپ کنیم و گر نه جوهرش خشک می شود. این ترجمه های یک خط در میان هم بابت این است که مغزم بیشتر  از این خشک نشود. که نه دلی با مرد آهنین دارم و نه چشم و ابروی سوفی مارسو. سید گوزن ها وقی گریه می کرد می فهمید جون  داره و من ترجمه. به ترجمه جدی تر از این هم دستم نمی ره. ترجمه ام از رمانی یک سالی است که در پیش ناشر و به روایت او شش ماهی در نزد ارشاد راکد مانده است. دو تا کتاب را هم نصفه کاره ول کرده ام. تصویر شناسی کتاب مقدس به درد کی می خوره؟

این چند روز همش به طبیعت بیجان فکر می کنم...

   

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 4:18  توسط آرش آذرپور  | 

به بهانه نمایش زنان سايه يا مامورين مخفي زن‏‎‎

‎بعداز گذشت بيش از هفت سال از بلفگور دوباره با ژان پل سالومه در فيلم زنان سايه کار کرديد. در اين ‏فاصله دست به کارگرداني هم زديد. رابطه تان با او پيشرفتي کرده است؟‏‎
راحت تر شده است. با گذشت زمان افراد بزرگ مي شوند، تکامل مي يابند...در مقام کارگرداني رشد کردم و شکوفا ‏شدم واين مرا رها ساخت از.... نمي گويم از محروميت که از فشار. به يک معني خودم را سبکبال ساختم ! اما در مورد ‏ژان پل، اين داستان خيلي بيشتر از بلفگور به خود او نزديک بود. او را در هماهنگي بيشتري با داستان وشيوه روايي ‏وارتباط با گروهش احساس مي کرديم. او نيز شکوفا شده است. با اين فيلم که متعلق به سينماي عام پسند وتاريخي است ‏به پختگي رسيده است.‏

‎چه چيزي شما را جذب اين شخصيت عضو نهضت مقاومت کرد که به همراه سه زن ديگر به ماموريتي مي ‏رود براي از ميان بر داشتن ماموري که در دست نازي ها افتاده؟‏‎
معمولا فيلم هاي جنگي در جنبه قهرماني، مردانه، افتخار آميز و شجاعانه بسيار اغراق مي کنند. اين خلاف حالت کلي ‏اين فيلم است. البته ما اين جا هم اسلحه به دست گرفتيم و صحنه هاي اکشن زيادي در فيلم است اما همزمان با آن، تجربه ‏اي بسيار شخصي براي هرکدام از ما بود. راه هاي دروني مان براي رسيدن به نقش هاي مان متفاوت بود. براي من که ‏شخصيت اصلي را داشتم. واقعا جنگ بود. البته فشار، ماموريت و تعليق در کاربود اما همچنين واکنش نسبت به چالش ‏تجربه شده زنان نهضت مقاومت و هرکدام با يک شخصيت مشخص. پنج تا رفيق نيستند که دست به سرقت ازيک مغازه ‏پرادا مي زنند!(خنده).آنها پنج دختر هستند که هيچ شباهتي به هم ندارند و آنها نبودند که تصميم گرفته اند باهم باشند. با ‏اين احوال آنها انتخاب شده اند وهرکدام شان دليل و سلاح مخصوص به خود را دارد براي انجام وظيفه اش و درعين ‏حال تمام تلاش شان را مي کنند تا جان سالم از معرکه بدر ببرند. اين يک مستند نيست، بلکه در نقش مخالف آن قرار ‏دارد و حتي کمي بيشتر ازاين... وقتي درباره نقشم صحبت مي کرديم ژان پل به من گفت: "نقش تو مانند گربه اي است ‏که برهر چه از مقابلش رد مي شود پنجول مياندازد و در موقعي که لازم است عکس العمل نشان بدهد اين کار را مي ‏کند..."‏


‎قصه اي آغشته به حس انجام وظيفه و با پس زمينه تولد يک دوستي مستحکم....‏‎
يک داستان درست وحسابي رفاقت نيست! چرا که هيچ يک به ديگري برتري نمي يابد. هرکدام شان بر اساس آنچه که ‏معرف آن هستند، پذيرفته مي شوند. اگر آنها متحد هستند به خاطر يک اجبار و وظيفه است واين که هر کدام شان دليل ‏بسيار شخصي براي مبارزه دارند. هرچه که ژولي دوپارديو، مري ژلين، دبورا فرانسوا، مايا سانسا و يا من باشيم، ‏هرکدام مسير مخصوص به خود را داريم. جايي براي ناراحتي نيست. با اين وجود سرصحنه خيلي راحت بوديم و هر ‏کس با انگيزه هاي خودش حاضر بود. هرکس به خاطر آنچه که هست انتخاب شده بود. براي معرفي کسب اش.‏

‎براي معرفي "کسب تان" روي شخصيت ها خيلي کار مي کنيد؟‎
‏ اگر بايد نقش کسي را بروي صندلي چرخدارزندگي مي کند بازي کنم بله شروع مي کنم به يادگرفتن هدايت آن. اما ‏براي شخصيت لويز نه کار به خصوصي کردم ونه به ديدن بازماندگان نهضت مقاومت رفتم. با جنگ بدون آن که خود ‏را آماده کرده باشيد مواجه مي شويد. من به چهره مادربزرگم فکر کردم که بچه هايش را زمان جنگ به تنهايي بزرگ ‏کرد. ازوراي چهره ها وعواطفي که در آنها است چيزهاي زيادي مي آموزم....وهمين طور به تدريج از فضا و دکور ‏فيلم، در يک پاريس تخليه شده و لباس هاي زمان قديم والبته تصاوير جنگ که همگي به کرات آنها را ديده ايم به ذهنم ‏مي آمد. اين گونه خيلي سريع وارد فضاي قديم مي شويم. وهمچنين فکر مي کنم که در شرايط دشوار مانند زمان اشغال، ‏مردم به شايستگي شجاعت وسرسختي فوق العاده شان را نشان مي دهند....‏

‎از شخصيت ها به راحتي جدا مي شويد؟‎
با آنها شديداً زندگي مي کنم. با کنار گذاشتن قسمت زيادي از خودم سرصحنه زود به نقش مي رسم چرا که بازيگري ‏شامل يک تراپي بسيار آزادانه است... وقتي فيلم تمام شد به سروقت چيز ديگري مي روم. چون خيلي سريع زندگي مي ‏کنم.بعضي وقت ها به خود مي گويم که شايد بيست سال ديگر اين موضوع برايم گران تمام شود. بازيگران اين خطر را ‏مي کنند که تبديل به موجوداتي بشوند که از جهان حقيقي کناره مي گيرند...‏

‎موقع ساخت بلفگور شما از يک طرح در مورد نهضت مقاومت به همراه ژان پل راپونو صحبت مي ‏کرديد...‏‎
آن فيلم "سفر خوش" بود. حيف او مدت زيادي صرف کرد تا طرح عملي شود وآن زمان که هم عملي شد من حامله ‏بودم... شخصيتي که ايزابل آجاني نقش او را در فيلم راپوتو بازي مي کند اهميتي به جنگ نمي دهد وشباهتي به لويز ‏زنان سايه ندارد که تا ايثار کردن خودش پيش مي رود..... راپوتو کارگرداني فوق العاده است وبا قدرت ميزانسن ‏باورنکردني در کمال راحتي و وقار. واقعا کسي است که دوست دارم با او کار کنم.‏

‎امروز، در کجاي زندگي و کارنامه هنري تان قرار داريد؟‎
اين احساس را دارم که آزادي زيادي به دست آورده ام. نمي توانم درک بکنم که تمام زندگي ام را تنها بر روي يک ‏مسير صرف کنم. بدون زدن از اتوبان به يک کوره راه و رفتن به اين جا وآنجا... اغلب جامعه و دنيا سعي مي کند شما ‏را درمسير مشخص و معيني هدايت کند. يکنواختي حوصله ام را سر مي برد و به خصوص اين چيزي است که نمي ‏خواهم. من به زمان احتياج دارم براي تامل، براي باز يافتن خودم، چرا که وقتي خودم را به کاري متعهد مي کنم منظم ‏وکوشا هستم. اما يک زندگي بايد از وقايع بزرگ وکوچکي تشکيل بشود. آسايش را دوست ندارم. خيلي زود مرا کسل ‏مي کند. احتياج دارم که خودم را بترسانم! به طرزي ستوه آور براي ديگران ترسناک هستم ولي براي خودم هرگز.... ‏احتياج دارم که درمرکز حادثه باشم من در مايه انجام دادنم نه نشان دادن و در ضمن از افراد وشب نشيني گريزانم و ‏دوست ندارم خيلي آدم دورم باشد. مدت ها خودم را گوشه گير، نامطمئن وناراحت احساس مي کردم...و راه حلي براي ‏آن نداشتم. بعد از ساعت ها کار طولاني برروي خودم به آنها دست يافتم وخودم را هرروز بهتر از قبل احساس مي کنم.‏

‎شما همچنان محبوب ترين بازيگر زن سينماي فرانسه هستيد.‏‎
حدود سي سال است اين وضع است(خنده)! زندگي من تشکيل شده از فراز ونشيب ها. من از دنيا ومحيطي ساده، تلخ و ‏واقعي مي آيم که در يک آن پرت شدم درعالم ظواهر و پوچي که هرگز در آن خودم را واقعا مشروع احساس نکردم. ‏تناقض آميز است. در واقع آنچه که موجب شده است خودم را گم نکنم احساس عميقي که دارم وهميشه داشته ام نسبت به ‏کارکردن درحالت کلي است. حتي اگر اين جلوي ترديد ها وکناره گيري و کمي عدم اعتماد به نفسم را نگيرد. اين بايد از ‏جنبه يهودي – مسيحي ام بيايد که هم زمان خودم را همه جا وهيچ جا احساس مي کنم...( خنده )!‏

‎و اين شما را رها نمي کند؟
مي دانيد جرقه اوليه را من در دوازده سالگي زدم که به والدينم اعلام کردم که «من مي خواهم هرجا که شده و هرکاري ‏که باشد را انجام بدهم ». من از هيچ چيزي نمي ترسبدم چرا که هيچي نمي دانستم، اگر عشق اطرافيانم نبود، ديگر ‏هيچي براي از دست دادن نداشتم! من اغلب به فرزندانم مي گويم « شما نسبت به من از يک امتياز بزرگ محروم ‏هستيد. شما همه چي داريد !» من هميشه اين را به آنها ياد آورمي شوم. هرگز وابسته به ماديات نبودم. هرگز براي از ‏دست دادن شهرتم نترسيده ام! شهرت موجب هراسم مي شود. هرگز نخواستم معروف بشوم. تا آنجا که بتوانم از آن ‏پرهيز مي کنم. همين طور از بسياري از ماديات که به نظرم دل آزار و سطحي هستند. خيلي دوست دارم که تنها با يک ‏چمدان در دست به دور دست بروم. طبيعت، هنر، موسيقي و صحرا مرا به وجد مي آورند. جنبه پيشي بيني نشده و ‏مشکلات زندگي را خيلي دوست دارم. اين را بعدها فهميدم که بعد از تولد فرزندم به جاهايي ازصحرا رفته بودم که هر ‏اتفاقي ممکن بود بيفتد. تنها من و فرزندم به مناطقي نا مطمئن و بدون تلفن و ماشين رفتيم که در نگاه به گذشته به نظرم ‏کاملا ديوانگي است اما اين در ذات من است!‏

‏به موضوع اعتقاد برگرديم. کارگرداني دو فيلم نقش مهمي در رشد وشکوفايي شما داشت. از شکست « ‏گمشده در دويل » چه احساس داشتيد؟


يقينا، کارگرداني به من کمک کرد. در مورد شکستي که حرف مي زنيد شکستي درکارنبود! بيشتر مي شود گفت که ‏موفق بود چرا که تقريبا 200000 هزار نفر به ديدنش رفتند که درحال حاضر براي فيلم هاي فرانسوي زياد هم پيش ‏نمي آيد. در ضمن درجه رضايت از فيلم بسيار خوب بود با وجود آن که در اوج جشنواره کن به نمايش در آمد! در ‏عوض انتشار دي وي دي آن کاملا بد از کار در آمد. نه تيتراژ اوليه داشت و نه نام بازيگران و کارگردان ذکر شده ‏است. ازخشم ديوانه شده بودم، چهار سال زندگيم به هدر رفته بود.‏

‏فکر نمي کنيد نمايش " گمشده در دويل" کمي با مطرح شدن ارتباط تان با کريستوف لمبرت که او نيز يکي ‏از فوق ستاره هاي سينماي فرانسه است، قاطي شد؟ شما براي ما به نحوي ماريان هستيد....

بله خنده دار است، شايد... ماريان و ماريو !( خنده )‏

خوشحالي خيلي به شما مي آيد و شما را زيبا تر از قبل مي سازد...


لطف داريد ! زمان نمايش فيلمم خيلي کند بودم... اين حالت خيلي سريع برايم پيش مي آيد و من از بعضي نظر ها کند ‏هستم...‏

‏چيز ديگري که بسيار مايه تعجبم مي شود اين است که هيچ مارک لوکسي (وسايل آرايشي) شما را به عنوان ‏نماينده بين المللي خود برنگزيده است...‏


به من مرتب پيشنهاد مي شود و من بدون درنگ آنها را رد مي کنم. من نه پرادا هستم، نه لانکوم نه لورآل، من خودم ‏هستم و به اين پيشنهادات نه مي گويم با وجودي که با قبول آنها مي توانم بسيار ثروتمند شوم!(خنده) خوشبختانه مي توانم ‏با هيچي زندگي بکنم. در ضمن فقط به خاطر فيلم بازي کردن، بازي نمي کنم....‏

با اين وجود سه تا فيلم در دست ساخت داريد...‏


بله، يک رقابت موقعيت هاست. در حال حاضر مشغول بازي در " باز نگرد" در لوکزامبورگ هستم.يک فيلم عالي با ‏جلوه هاي تصويري ويژه. يک فيلم منحصر به فرد که قالب و محتوا در ارتباط با هم هستند. در اين داستان من « مونيکا ‏بلوچي » مي شوم! من نقش نويسنده اي را ايفا مي کنم که به روي خاطرات و هويت کار مي کند و متوجه مي شود که ‏بعد از تصادفي که در کودکي برايش پيش آمده صفحه سفيدي در ذهنش است. قسمتي از زندگيش که او نمي تواند آن را ‏بازسازي کند. کم کم دنياي اطراف او تغيير شکل مي دهد، آپارتمانش؛ اطرافيانش و تا آنجا اين تغييرات ادامه مي يابد که ‏يک روز متوجه مي شود که او تبديل به ديگري شده است با يک زندگي کاملا متفاوت. مارينا يک مولف حقيقي است. او ‏محکم و تزلزل ناپذير ومسحور کننده است. من صحنه هاي کمي با مونيکا دارم چرا که يکي تبديل به ديگري مي گردد. ‏مارينا مي گويد که ما به يک گونه عمل نمي کنيم و من عصبي ترهستم و مونيکا شهواني تر. واقعا يک تجربه بسيار ‏قوي بود. ‏

‏سپس شما با ليزا آزورالو کارگردان توچه قدر خوشگلي کار خواهيد کرد...


بله دقيقا بعد از اين. يک کمدي درمورد نوجوان ها، نوجوان هايي کمي عاصي. من نقش مادري را بازي مي کنم که ‏روابط سختي با دختر 16 ساله اش دارد که وارد عالم بزرگسالان مي شود...يک بوم هارد....( خنده – بازي کلامي ‏وترکيب بوم فيلمي که سوفي مارسونوجوان را به شهرت رساند و داي هارد ) ‏
‏ ‏
‏هم چنين منتظر ديدن تان در فيلم سيندرلا مارک اسپوزيتو در کنار ملاني لورا و ژان رنو.... ‏هستيم‎.‎‏


اين فيلم به دلايل مالي ساخته نخواهد شد. امروز ساختن سيندرلا فکر بسيار خوبي است. ما احتياج به رويا و شگفتي ‏داريم. از کمبود جسارت در نزد تهيه کنند گان اين فيلم متعجب شدم.... قاعدتا بعدش در يک کمدي از پاستال پوزادو به ‏همراه داني بون شرکت خواهم کرد. ما نقش يک زوج را بازي مي کنيم که جاهاي شان را با هم عوض مي کنند، من ‏شوهر مي شوم و او زن.... خواندن يک فيلمنامه اول را هم تمام کرده ام که عالي است، يک فيلم نوآر، بسيار نوآر با پنج ‏نقش بسيار قوي. اما به موقعش درباره آن صحبت خواهم کرد. نمي خواهم آهوي نزده را بفروشم. يعني بازي در تمام ‏اين فيلم ها، يکي بعد از ديگري مضطربم مي سازد. به خود مي گويم: "همه جا مرا خواهند ديد و زيادي حاضر خواهم ‏بود! " من به عنوان يک تماشاگر وقتي شاهد يک توجه زياد رسانه اي هستم، خسته مي شوم. اما چون خيلي براي تمام ‏اين نقش ها هيجان زده هستم، حماقت خواهد بود اگر اين پيشنهادات را رد کنم. و از طرف ديگر در گوشه اي از سرم ‏هميشه اين فکر هست که روزي گوشي تلفن را برمي دارم و به مدير برنامه هايم مي گويم :" بعد از اين فيلم خودم را ‏بازنشسته مي کنم". و به اين معنا نيست که کاري نخواهم کرد، نفسي تازه کردن، نوشتن... چيزي که بامزه است، وقتي ‏به خانه اي اسباب کشي مي کنم، سريعا پر مي شود. يک زمان احساس مي کنم که دارم خفه مي شوم، پس دوباره اسباب ‏کشي مي کنم....‏

‏طرح هايي براي کارگرداني داريد؟


در حال حاضر نه. همين طوري برنامه ام پر است! بعد از اين سه فيلم شروع خواهم کرد به نوشتن... بعد بايد وقت پيدا ‏کنم براي ديدن فيلم ها. بي صبرانه مشتاق ديدن آنجا نيستم. در مورد باب ديلان هستم که يک طرفدار پر و پا قرص او ‏هستم. فکر نقش آفريني، برداشتن مرزهاي زمان و فضا و بدن مرا مبهوت خود مي سازد. ديلان يک ذهن است... وقتي ‏سينما به سمت غير کلاسيک تر و ذهني تر و در واقع زنانه تر مي رود بيشتر خوشم مي آيد. زنان که به خصوص اين ‏ايام مشغول به کار با آنها هستم، مانند نقاشي و يا ادبيات در سينما به نظر من ديدي نامتعارف و بازتر از مردان ارايه مي ‏کنند. آنها بيشتر به روي کنتراست ها و نامحتملات کار مي کنند و اين مرا جذب خود مي کند. ‏‏

 

‏شما از آن دسته بازيگران هستيد که با يک کارگردان تماس مي گيرند براي که به او بگويند که تمايل به ‏همکاري با آنها دارند؟

اصلا. به خود مي گويم اگر آنها تمايل به کار با من دارند مرا مطلع خواهند کرد. کارگردان هاي بسيار هستند که دوست ‏دارم با آنها کار کنم اما مسئله فرصت و البته نقش است. دوست ندارم در فيلم فلان کس بازي کنم چرا که فلان کس آن را ‏مي سازد... بايد يک تمايل دو جانبه به نقش و کارگردان باشد. من سخت گير وخرافاتي هستم.‏

اين جنبه مستقل تان واين که کارگردان نيز هستيد، کارگردان ها را نمي ترساند؟


فکر نمي کنم. من سر صحنه خيلي مرتب و وقت شناس هستم. اگر اعتراض کرده ام بابت اين بود که به من احترام ‏گذاشته نشد و مرا به مسخره گرفته اند. اگر احساس کنم که به کارم زياد توجه نمي شود-چون که عواطف زيادي صرف ‏مي شود-مثل يک صدف لب مي بندم. اما در بر عکس مثل امروز همان طور که مي بينيد زياد و زياد و زياد حرف مي ‏زنم(خنده).‏

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:40  توسط آرش آذرپور  | 

اين احساس را نداريد که با قسمت چهارم ايندياناجونز مرحله جديدي در کارنامه تان را شروع مي کنيد که ‏بازگشتي است به ريشه هاي تان در سينماي مردم پسند و مفرح که دير زماني است هاليوود آن را عرضه مي ‏کند؟

حق داريد. به عنوان سينماگر، فکر مي کنم که بي وقفه بايد به ريشه ها برگشت. براي اين فيلم تمام تلاشم را کردم تا ‏تجربه هاي آخرم را به قسمت جديد اينديانا جونز منتقل نکنم. جديت را براي اين فيلم که سوختش از عدم جديت تغذيه مي ‏شود، نمي خواستم. در ضمن همين طور نمي خواستم که اداي ديني به خودم باشد و يا که چشمکي ( تمجيدي) به خودم. ‏اين چهارمين قسمت از ماجراهاي اينديانا جونز است و هدف من نزديکي بيشتر تا حد امکان به آنچه که در 1980 ‏بودم، است. وقتي اولين قسمت را مي ساختم خودم را مجبور کردم تا آنچه را که تا آن زمان آموخته بودم، فراموش کنم. ‏

مي بايست که با گذشته مواجه شده باشيد...

بله... فراموش کردن عادت هاي خوبم و باز يافتن عادت هاي( خنده )!‏

با اين فيلم تاريک ترين بخش کارنامه سينمايي تان را ترک کرديد....

بله اما اين اتفاق امکان داشت زودتر از اينها بيفتد. به اندازه کافي فيلم نامه هاي متنوع دريافت مي کردم اما بيشتر به ‏سمتي کشيده شدم که برايم تيره و ناشناخته بود.‏


‏با اين وجود اينديانا جونز 4 تمايلي آشکار است براي بازگشت به سبک قديمي سينما: فيلمبرداري و تدوين ‏ديجيتالي نيستند، جلوه هاي ديجيتالي کمي در فيلم هست.‏

سعي بر بازگشت به فضاي قسمت هاي قبلي نبود، بلکه هدف بيشتر رسيدن به لحن و شکل مجموعه در کليت خود بود. و ‏اين کار ساده اي نبود. مي بايست قسمت هاي قبلي را دوباره مي ديدم تا آن حد که در فضاي آنها قرار بگيرم، مدير ‏فيلمبرداري سابقم داگلاس اسلوکومب، اکنون نابينا ست. از مدير فيلمبرداري جديدم يانوش کامينسکي خواستم تا دوباره ‏اين فيلم ها را ببيند و غرور و آبروي هنريش را زير پا بگذاريد. خواسته ام اين بود که او از هر تلاشي براي تغيير دست ‏بکشد. به او گفتم فقط مي خواهم از نوري که داگلاس اسلوکومب به دست آورده بود، پيروي کني.‏

‏آيا فيلم هاي تان را به مانند تجاربي عاطفي تلقي مي کنيد؟

همه آنها اين طور هستند و مخصوصا اين يکي. به معنايي ماشين شخصي بازگشت زمان خودم را به عاريت گرفتم. با ‏افرادي دوباره کار کردم که به مدت هجده سال با آنها کار نکرده بودم مثل کارن آلن يا هريسون فورد. با هم دوستاني ‏صميمي مانديم اما به مدت هجده سال، يعني بعد از آخرين جنگ صليبي با هريسون فورد کارنکرده بودم. يادم مي آيد ‏روزي که کارن براي اولين تمرين هايش با هريسون فورد آمد. بي درنگ همديگر را بغل کردند و ازمدت فيلمبرداري ‏قسمت هاي قبلي گفتند. به لحاظ احساسي آنقدر متاثر کننده بود که ترجيح دادم صحنه فيلمبرداري را ترک کنم. مانند نگاه ‏کردن به يک فيلم خانوادگي بود براي اين که به هم بگويم دست آخر اين قدرها هم عوض نشده ايم...‏

مي شود از اين فيلم به عنوان گردهمايي خانواده سخن گفت؟

بله، دقيقاً اينطوري به نظر مي رسد. من بعد از پايان هر فيلم خانواده پر جمعيتي پيدا مي کنم.... اما به خصوص خانواده ‏ايندياناجونز غني است، چرا که ما موفق شديم به ژانري دوباره جان ببخشيم که کمي جايگاهش را ازدست داده بود.‏

تا چه اندازه اي، محبوبيت عظيم اسطوره اينديانا جونز بر تصميم تان براي ساخت و کارگرداني اين قسمت ‏تاثير گذاشت؟

بي ترديد بدون تاثير نبوده است، اما فقط اين نبود. در ضمن فکر مي کنم که اگر از اين مجموعه اسطوره اي ساخته شده ‏است، اين امر در دهه هشتاد اتفاق نيفتاده است و بعد از پايان مجموعه و پخش تلويزيوني يا نسخه ويديويي آن صورت ‏گرفته است. با اين احوال ذائقه تماشاگران عنصر محرک اصلي براي شروع ساخت چهارمين قسمت بود. به شما قول ‏مي دهم که پنج سال ديگر از من خواهند پرسيد کي ادامه ئي.تي را خواهم ساخت. افرادي بي وقفه در مدت هجده سال ‏ازمن مي پرسيدند که کي ادامه اينديانا جونز را خواهم ساخت. پس براي اين است که اين فيلم تنها يادي از جواني براي ‏هريسون فورد، جورج لوکاس- تهيه کننده فيلم- و من نيست. پاسخي است به تقاضاي واقعي تماشاگران.‏

‏اما نماي پاياني ايندياناجونز و آخرين جنگ صليبي، همه چيز يک نماي جمع بندي و اتمام مجموعه را ‏داشت!

بله يک نماي بي نقص. مانند آن که خودم کنار باشم و پرده را ببندم! هميشه دلم مي خواست اين طوري باشد. اما با وجود ‏گذر سال ها، از شدت تقاضا براي ساخت ادامه مجموعه کاسته نشد. جورج لوکاس و هريسون فورد به من زنگ مي ‏زدند و مي گفتند که هرجا دنيا که مي روند مرتب از آنها در اين مورد پرسيده مي شود. در اين موقع بود که طرح ‏چهارمين قسمت به ميان آمد. در ضمن فکر مي کنم که اولين بار در طول کارنامه ام است که قبل از هر چيز به تقاضاي ‏تماشاگران پاسخ مي دهم. تماشاگران اين مجموعه را بهتر از خود من مي شناسند و خيلي از آنها بيشتر از من اين فيلم ها ‏را ديده اند! خلاصه اينديانا جونز را بهتر از من مي شناسند، پس چالش من نزديک کردن فيلم به خواسته هاي آنها بود.‏


‏چند ماه پيش جورج لوکاس اعلام کرد که منتقدين از ايندياناجونز 4 متنفر خواهند شد و هواداران از آن ‏سرخورده...

به شما توضيح مي دهم: جورج موقع نمايش تهديد شبح...( قسمت دوم از سري جديد جنگ ستارگان ) لحظات دشواري ‏را سپري مي کرد. منتقدين و هواداران راضي نبودند. فکر مي کنم براي همين بود که در حرف هايش موضعي دفاعي ‏داشت. در اين مورد خيلي با هم فرق مي کنيم. به نظر من تماشاگران از فيلم راضي خواهند بود. در مورد منتقدين....‏

‏شما همواره شم تجاري خوبي داشته ايد. شما موفقيت جنگ ستارگان را پيش بيني کرديد در حالي که هيچ ‏کس حتي لوکاس به آن اطمينان نداشت.

‏نه، فقط من کمي بيشتر به فيلم هايي که من و لوکاس مي سازيم، اطمينان دارم. اما دوباره اين را مي گويم، او ‏ايندياناجونز 4 را خيلي دوست دارد. درمورد خودم، تنها مي خواهم شاهد لذت کساني باشم که اين فيلم را دوست دارند. ‏مي خواهم آن ها را سرگرم کنم، و کمي هم به فکر آينده بيندازم.‏

‏اينديانا جونز در کارنامه تان معرف چيست؟

‏قطعاً او معرف تخيلات نهايي من از قهرمان بي هراس و خوش تيپ است ! او تقريبا تمام امتيازات يک ابله را دارد، ‏يک قهرمان. با ايندياناجونز کمي خود را مانند عروسک گردان يک مرد آرماني حس مي کنم، يک قهرمان رويايي. او ‏چکيده کامل تمام چيزهايي است که در قهرمانان مرا مسحور خود مي کند. ‏


مثل همفري بوگارت يا ارول فلين...

‏وگري کوپر و کلارک گيبل.‏

کمي از شما نيز دراو هست ؟

( لحظه اي سکوت مي کنند وبه دنبال کلمات مي گردد)..... ايندياناجونز قله خودنمايي و ضعف هاي من است. تمايلم به ‏قهرمان، قهرماني که هميشه در ته دلم دوست داشتم مي بودم. و تنها راهي که مي توانستم به او تا حد امکان نزديک ‏شوم، کارگردان او شدن بود!‏

اين از کودکي ناشي مي شود ؟

کاملاً. همه جا، در تلويزيون، سينما و درون کتاب ها براي خودم يک قهرمان داشتم. به عالم خيال بافي پناه مي بردم و ‏خودم را به شکل... همه کودکيم به باور شخصيتي گذشت که در من نيست. و امروز اين موضوع را هم چنان به لطف ‏حرفه کارگرداني دنبال مي کنم. ‏

‏رابطه هريسون فورد با شخصيت چگونه بود؟

هريسون فورد به شخصيت بسيار کمک کرده است و مشخصاً به لحاظ طنازي و لوندي که در فيلمنامه چنين بارز نبود. ‏


مثل شوخي هايي چون مرد شمشير به دست که به راحتي با شليک يک گلوله کشته مي شود...

نه کاملاً. اين موضوع يک بحث دائمي بين ماست که اين صحنه توسط او خلق شده يا من. زمان فيلمبرداري او بيماربود ‏و يک صحنه حسابي نبرد داشت. اين فکر را داشتيم که او از درگيرشدن در يک صحنه طولاني اجتناب خواهد کرد و ‏مي خواهد سريع براي استراحت به هتل برگردد. اين يکي از افسانه هاي متعدد در مورد اينديانا جونز است !‏

‏چندين بار اعلام کرده ايد که ايندياناجونز و معبد مرگ فيلمي نيست که دوست داريد. با اين وجود، همزمان ‏شوخي مورد علاقه تان در اين فيلم است ( صحنه سالن نيزه ها). اين اواخر آن را دوباره ديده ايد؟

بله، بامزه است و در ضمن مطمئنا پرسودترين قسمت اين مجموعه براي من بوده است. اين شانس را داشتم که با کيت ‏کپشاو سر اين فيلم ملاقات کنم، که بعدا همسرم شد... بدون اين فيلم اين جايي که هستم، نبودم. آن را دوباره ديدم و شايد ‏نسبت به آن کمتر سخت گير شده باشم. اما عاشق اين فيلم نيستم. قسمت اول آن را خيلي دوست دارم. لحظه هاي طنز با ‏حضور کيت و صحنه تعقيب با واگن در انتهاي فيلم. اما قلباً با اين فيلم يک مشکل دارم خيلي تيره و سياه است. جورج ‏لوکاس به من اجازه گفتن اين را داده است که: تقصير اوست !‏


‏به چهل سالگي کارنامه تان نزديک مي شويد و به نظرهم چنان رو به آينده داريد.... اين شيوه کاري ‏شماست؟

‏وقتي صحبت بچه ها باشد به گذشته فکر مي کنم... من يک آدم احساسي هستم، اما نه در قبال کارم. خيلي سخت است ‏بتوانيد من را براي ديدن يکي از فيلم هاي قديمي ام که از تلويزيون پخش مي شود قانع کنيد. شايد يکي دوتايي باشد که ‏مايل به دوباره ديدن شان باشم، ولي نه بيشتر....‏

‏به توانايي شروع هم زمان چندين طرح شهرت داريد وساخت پشت سرهم چندين فيلم، مانند حالا که اول ‏ايندياناجونز و سپس تن تن، لينلکن و شيکاگو و... براي حفظ تمايل تان به کار بايد حق انتخاب داشته باشيد ؟

نه. اين نيست. من فقط مانند يک بچه هستم در مغازه آب نبات فروشي. همه آن ها را دوست دارم حتي اگر بدانم که ‏موجب دل دردم مي شوند(خنده). مي خواهم همه آن ها را بسازم اگرچه مي دانم نهايتاً دو تا از ده طرح به سرانجام مي ‏رسد. براي ساختن يک فيلم بايد بياموزم، حس کنم و سپس ساخت آن را شروع کنم. شايد کارخانه اي از طرح است. ‏چيزهايي که مي توانم آنها رابسازم. همه طرح هايي که ما آنها را دريم ورکز مي پروريم تا کارگردان هاي ديگر آنها را ‏بسازند. خيلي دوست دارم بتوانم در جلسه اي درمورد ترانسفورمرها شرکت کنم در حالي که مي دانم آن را نخواهم ‏ساخت و سپس در جلسه اي درمورد لينلکن شرکت کنم که اين يکي حتماً از فيلم هاي آينده ام خواهد بود.‏

اما در مورد فهرست شيندلر مدت ها ترديد داشتيد که آن را به کارگردان ديگري بسپاريد...

با سيدني پولاک ومارتين اسکورسيزي تماس گرفتم اما آخر آنها پيشنهادم را رد کردند، مانند سه کارگردان ديگر که نام ‏آن ها را نمي برم. طرح فهرست شيندلر مرا بهت زده مي ساخت. ترسم ساختن فيلمي شرم آور در مورد هولوکاست بود. ‏ده سالي درحول و حوش اين فيلم چرخيدم. واين يکي از فيلم هايي است که به خاطر فرزندان خودم دست به ساختنش ‏زدم.‏

‏آيا براي هميشه کارنامه سينمايي شما به قبل و بعد از فهرست شيندلر تقسيم خواهد شد؟

اين فيلم عميقاً مرا تغيير داد، همينطور تمام کساني که در ساختنش دست داشتند. هماني آدم هايي نبوديم که قبل از شروع ‏فيلم برداري بوديم. اين موضوع شيوه مرا از درک و آموختن سينما تغيير داد. اولين باري بود که يکي از فيلم هاي من ‏چنين بازتاب سياسي در سراسر دنيا داشت. ئي.تي يک تاثير عاطفي عظيم روي تماشاگران داشت. فهرست شيندلر ‏موجب يک خودآگاهي شد و سيستم آموزشي آمريکا را به طرح مبحث هولوکاست در برنامه آموزشي خود سوق داد. ‏هرگز تصور چنين بازتابي را نداشتم. ‏


اين فيلم زيباترين خاطره تان از سينما خواهد بود؟

قطعاً و به نظرم اين بهترين فيلمي است که ساخته ام. همه بر اين عقيده نيستند اما اين چيزي است که فکر مي کنم. دوست ‏دارم روزي بتوانم اين قدر با دل و جاني فيلم ديگري بسازم.‏

تغييرات سينما را چگونه ارزيابي مي کنيد؟ فيلم ها و الگوها مصرفي سينما بي وقفه درحال تغيير ‏هستند...

خوب است که سينما در حال تغيير باشد. بايد که بلند پرواز باشد و خطر کند. اما ديجيتال انقلابي اساسي است. تا آن ‏اندازه که 75% فيلم ها به اين شيوه ساخته خواهند شد. همه به جزء فيلم هاي من! مي ماند شيوه مصرفي سينما. من فيلم ‏را روي مانيتور کوچک نگاه نمي کنم. سينماي آرماني من همچنان ديدن يک فيلم بر روي پرده عريض در سالن تاريک ‏است. اما ما نمي توانيم جلوي اين انقلاب را بگيريم.‏

‏شما يک عاشق سينماي قديمي خواهيد ماند ؟

‏ بله. هيچ چيز بهتر از ديدن يک فيلم نيست که شما را با خود مي برد. يکي از نعمات پروردگار است! ‏

once فيلم  محبوب تان برآمده از سيستم تهيه کنندگي مستقل است. آيا تهيه اين گونه فيلم ها درهاليوود ‏امروز ضروري است ؟

بله، اما همه چيز را بايد در شرايط ويژه خودش نگاه کرد. سرمايه گذاري در سينماي مستقل آمريکا توسط کمپاني هاي ‏بزرگ فيلمسازي و سازمان هاي موازي شان صورت مي گيرد. اين کاري است که با دريم ورکز کمي آن را انجام مي ‏دهيم. ما مستقل ترين در مقايسه با کمپاني هاي بزرگ فيلم سازي هستيم.‏

‏دوست داشتيد فرانسوي بوديد تا در نزد ما (مصاحبه توسط سينه لايو که مجله اي فرانسوي است صورت ‏گرفته) فيلم مي ساختيد ؟

‏ خيلي دوست داشتم که جزو موج نو بودم! بزرگترين آرزو هاي من اين بود که اي کاش مي توانستم براي تروفو ‏سرصحنه فيلم هايش قهوه بیاورم. ‏


اين کار را موقع ساختن برخورد نزديک از نوع سوم انجام نداديد؟

‏ نه من و فرانسوا با هم چاي مي خورديم! تجربه ام با فرانسوا تروفو لحظه اي فوق العاده در زندگيم باقي خواهد ماند. ‏اين نقش را بعد از ديدن کودک وحشي مخصوص او نوشتم. فکر مي کنم که او نمايانگر معصوميت انساني باشد که مي ‏بايست با يک هوش ورا زميني ارتباط برقرار سازد. او غيرسياسي، فمنيست و صبور بود.‏

دوست داريد مرتب با بازيگران فرانسوي کار کنيد. چرا ؟

من افرادي مثل ماتيو آمارليک و ماتيو کاسوويتز وهمين طور تروفو را دوست دارم. نه فقط به خاطر اينکه فرانسوي ‏هستند، بلکه به خاطر آنکه استعداد دارند و يک عشق واقعي به هنرشان. با بازيگران فرانسوي کاري را مي توانم انجام ‏بدهم که به نظر ناممکن مي آيد با بازيگران ديگر بتوانم انجام بدهم: حرف زدن در مورد سينما!‏

‏شايع است که ژاک دوترون را براي ايندياناجونز در نظر گرفته بوديد...

‏ صحيح است. اما او نقش را رد کرد( خنده )!‏

هاليوود زمان بسياري صبر کرد تا بالاخره در 1994 براي فهرست شيندلر، جايزه اسکار بهترين ‏کارگرداني را به شما اعطا کرد. آيا اين به نحوي برروي شما و کارتان تاثير گذاشت ؟

‏ نه، قديم ها مي دانستم که هنوز وقت دارم. اسکارها اوج صنعت سينمايي هاليوود هستند. لحظه اي بي همتا است. ‏امروز، نمونه ماريون کويتار را در نظر بگيريد.... امروز به چه چيزي بيشتري افتخار مي کند و کدام چيز برايش بيشتر ‏اهميت دارد؟ جايزه سزارش يا اسکار؟

‏مي توانيد درباره تن تن براي ما حرف بزنيد ؟

يک هفته است آن را شروع کرده ام، در سپتامبر فيلمبرداري شروع مي شود. براي وفاداري بيشتر و بهتر به دنياي ‏تصويري هرژه (مولف سري کتاب مصور ماجراهاي تن تن ) فيلم به صورت موشن کپچر(شخصيت هاي واقعي در ‏زمينه نقاشي متحرک )ساخته خواهد شد. من و همراه پيتر جکسون سه فيلم تهيه خواهيم کرد و هرکدام مان يکي از آن ها ‏را کارگرداني خواهيم کرد. ‏

شما هميشه دوست دار تن تن بوديد؟

بيست سالي مي شود که اين طرح را در ذهنم دارم. از وجود تن تن به لطف يک نقد در مورد اينديا جونز و آخرين جنگ ‏صليبي آگاه شدم که در آن يک روزنامه نگار شخصيت ايندياناجونز را با تن تن مقايسه کرده بود. نه جورج و نه من نمي ‏دانستيم که او کيست پس در مورد اين شخصيت شروع کردم به تحقيقات و تمام مجموعه آن را خواندم. در سال 1983 ‏با هرژه تماس گرفتم. قرار بود همديگر را ببينيم که چند روز قبل از قرارمان در گذشت : بيست سالي مي شود.....‏

‏بعد از گذشت اين همه سال باز هم موقع نمايش يک فيلم، همان قدر فشار احساس مي کنيد ؟

نه، اصلاً. فشار موقعي است که به خانه برمي گردم وبه بچه هايم مي رسم و تکليف ها و آموزش شان. اين يک فشار ‏واقعي است ! ‏

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 1:29  توسط آرش آذرپور  | 

گفت و گو با رابرت داونی جونیور

 

               

 

شما آخرین بازیگری هستید که می شد او را در نقش مرد آهنی تصور کرد .البته غیر از جان مالکوویچ...

جان مالکوویچ برای این نقش عالی می شد(خنده)! غافلگیر کردن دیگران را دوست دارم، بودن در جایی که هیچ کس انتظارم را نمی کشد. من در این مایه هستم که می توانم هر نقشی را ایفا کنم. همیشه دوست داشتم نقش هایم متنوع باشد و از انتخاب شدن برای این نقش خوشحال شدم. واقعاً می خواستم  این نقش را به دست بیاورم. برای قانع کردن جان فوریو باهاش تماس گرفتم و گفتم که من تنها شخص مناسب برای این نقش هستم. او به من گفت که کس دیگری را در نظر داشته است، اما به من پیشنهاد داد که برای نقش تست بدهم و سر آخر من انتخاب شدم .

 

شما در بچگی تان از طرفداران سفت و سخت قصه های مارول بودید؟

من خیلی گروهبان[فرانک]راک بودم(یکی از شخصیت های مشهور DC Comics). من همیشه تاریخ را دوست داشتم و مبهوت دنیای نظامی گری بودم. اما مثل همه آمریکایی ها در چشمه محصولات مارول غوطه خورده ام. تلویزیون کارتون های سوپرمن، اسپایدرمن و مرد آهنی را پخش می کرد. خیلی زود شیفته مرد آهنی شدم. هم ذات پنداری با او خیلی راحت تر بود تا گروهبان راک. آنقدر تنومند نبودم که خودم را به جای این شخصیت بگیرم( خنده ).

 

از نظر روان شناسی مرد آهنی را چگونه می بینید ؟

فکر می کردم که او متوجه ابعاد کارهایی که آمریکایی ها برای نجات دموکراسی انجام می دهند، نیست . مرد آهنی یک گریزگاه در عالم فن آوری یافته است. او واقعاً توجه ای به پیامدهای رفتارش ندارد. پول و قدرت او را بی حس کرده است . او مقابل مانیتور کامپیوترش می نشیند تا محصولاتی را که تولید کرده، بفروشد. تجارت می کند اما این در واقع  نابود کردن است. محصولات صنایع او سلاح هستند. تمامی این ها برایش اهمیتی ندارد تا زمانی که توسط تروریست ها ربوده می شود و او شروع به فکر کردن می کند.

 

                          

 

چرا همیشه ابر قهرمان ها، افرادی رنج کشیده هستند ؟

چون تونی استارک با رنج کشیدن تبدیل به مرد آهنی می شود و گرنه آدم خسته کننده ای می شد. چیزی که برایم جالب است آدم بدی است که هم چنان در وجود او ساکن است، حتی بعد از مرد آهنی شدن. مانند افرادی که سرطان شان علاج یافته است. شاید آن ها باهوش تر و یا خوش شانس تر شده اند اما ته وجود شان همانی هستند که بودن اند. اما به این معنی نیست که بقیه زندگی شان ساده تر خواهد بود و یا کسی زندگی را بر آن ها حرام نخواهد کرد .

 

می گویند آنچه که شما را نکشد، شما را قوی تر خواهد کرد

فکر می کنم تصمیمی که می گیرید شما را قوی تر می کند. آنچه که باید شما را بکشد، خواهد کشت.

 

بازی در یک زره شما را قوی تر کرد؟

بیشتر مرا کلاستروفوبیک ( بیماری هراس از فضا های بسته و تنگ) کرد. در آن غرق می شدم. در ضمن هیچ چیزی نمی دیدم. فقط صدای دیگران را می شنیدم که: « صاف برو. به چپ . باز هم . وایستا» احساس می کردم که یک آدم آهنی شده ام. اگر می خواهید مرا واقعاً در حالت عصبانیت ببینید یک دوربین زیر دماغم توی زره بگذارید وقتی که به من می گویند: « اینجا تو خوشحالی. آنجا تو هوا داری پرواز می کنی. مواظب باش داری می افتی، اینجا داری می جنگی. پیروز می شوی! شکست می خوری! و همه این ها باید از پشت چشمی دیده شود. جان فکر می کند که برای زنده تر کردن صحنه های باید دوربین بیشتر به من نزدیک شود یا  از داخل کلاه خود فیلمبرداری شود. یادم می آید که یک روز یکی از بدل کارها که زره مرا به تن داشت پایش به یکی از سیم ها گیر کرد و از جلو و بدون آن که تلاشی کند مانند آوار خورد به زمین. سرش در برخورد با زمین صدای مهیبی داد. بی حرکت مانده بودم . بعداً به من گفت اگر می خواست با دست هایش جلوی زمین خوردنش را بگیرد، دست هایش خرد می شد. یک درس حسابی گرفتم!

 

     

 

 زره و نقاب خود شما کدام هستید ؟

نقاب عادی هنرپیشه های هالیوود. مردم مرا فردی رنج کشیده و با نیمه ای تاریک حس می کنند و مرتب به من می گویند که استعداد دارم، تا مرا دلداری بدهند. نقاب احمقانه تر شهرت است. اگر این را پیدا نکنم. یکی دیگر را خواهم یافت. هر جا باشیم همیشه نقابی به چهره داریم. از نقابی به نقاب دیگر و به آنها تنوع می بخشیم اما همیشه آنها را به چهره داریم .

 

باید برای شما غریب باشد که در شروع فصل نمایش فیلم های پرهزینه و پرفروش در حال رقابت با فیلم های ایندیانا جونز، بتمن و Speed Racer هستید؟

این آخری توسط شرکت همسرم تهیه شده است  و در حال حاضر وضعیت در خانه ابری است(خنده). وقتی چهره ام را روی پوسترهای مرد آهنی دیدم به خودم گفتم این اتفاقی است که هر سال باید بیفتد!

 

 چرا این قدر طول کشید ؟

آیا چنین فیلم هایی پانزده سال پیش- که کارنامه هنریم در حال اوج گرفتن بود- ساخته می شد ؟ نمی دانم ... برای چنین چیزهایی به سرنوشت اعتقاد دارم و با جان فوریو کارگردان و آدم های شرکت مارول ملاقات کردم و همه چیز به نظرم کاملا طبیعی آمد. می دانم که سر آخر کاری است مانند بقیه کارها. همان چیزی را حس کردم که سر چاپلین آتن بارو در سال 1992 حس کردم. در ظاهر یک نقش زندگی نامه ای را ایفا می کردم، اما ته دلم حس زندگی یک تجربه استثنایی و ارتباط برقرار کردن با این هنرمند بزرگ را داشتم. با توجه به این که تمایل دارم به آنچه که زندگی می کنم جنبه ای حماسی ببخشم، به خودم می گفتم که این رویداد از پیش مقدر شده است. در ضمن آن نقش کارنامه هنریم را دگرگون کرد، از جمله یک نامزدی اسکار را برایم به ارمغان داشت.

 

                      

 

به نظر می آید بازی در چاپلین موجب افسردگی تان شد ؟

کاملا. افسرده و پریشان. وقتی همه به سر خانه و زندگی شان برگشتند من در سویس ماندم، جایی که فیلمبرداری کردیم. اغلب مست بودم . قادر نبودم از اندوه پایان یافتن فیلمبرداری خلاص شوم. به من می گفتند: «چرا به خانه ات بر نمی گردی؟ حتی حسابدار هم برگشته سرزندگیش ». کجا باید می رفتم؟ غذا مناسب بود و دختر های عالی آنجا بودند .... وقتی هم نزدیکانم از من می پرسیدند کجا هستم، اتاقم را در هتل عوض می کردم. می شود گفت که این یک نوع افسردگی است .

 

از مرد آهنی راضی هستید ؟

بله. برای این مبارزه کردم. همگی عوامل تهیه را دیوانه کرده بودم . فیلمنامه در دست سرمی رسیدم که نمی شود چنین صحنه ای را گرفت و آنها جواب می دادند البته که می شود رابرت! نوبت صحنه 22 است و امروز آن را می گیریم . من این صحنه 22  را بارها از نو می نوشتم تا سر آخر رضایت همه را جلب کند. آخر به جایی رسیدیم که عوامل فنی صبح ها غیبت می کردند چرا که می دانستند که قبل از ظهر شروع نخواهیم کرد( خنده )

 

 موارد دیگری را نیز به آن تحمیل کردید ؟

می خواستم اطمینان پیدا کنم که از تمام منابعی موجود کاملاً بهره می بریم. وقتی شما سر یک فیلم مستقل کار می کنید هیچ امکانی ندارید جز سه چهار تا تا لوازمی که مدیر صحنه گیر آورده و یک مینی بوس برای جابجا کردن تمام عوامل. سر مرد آهنی امکانات نامحدود بود. اگر نمی توانستیم اطمینان پیدا کنیم که تمام امکانات را برروی پرده منتقل کرده ایم، کسی را که برای تماشای فیلم پول داده دست انداخته بودیم.

 

چگونه رابطه ای  با استودیوی مارول داشتید. چون این اولین فیلمی بود که آنها تمام سرمایه گذاری اش را به عهده گرفته بودند؟

می دانید چه چیزی همیشه مرا عصبانی می کند؟ بازیگرانی که می آیند وبا یک استودیو کار می کنند و می گویند:« دوست دارم از خانواده فاکس قرن بیستم تشکر کنم. خانواده!؟ اگر فردا تو در یک سانحه رانندگی بمیری، کوچک ترین اهمیتی برای شان ندارد. تنها تبلیغی می شود برای فیلم شان. برعکس خانواده مارول ...( خنده ) واقعی است . کوین فیج که بخش سینمایی آن را اداره می کند، همواره در کنار ما بود .

 

 

گفت و گو با گوئینت پالترو

 

                           

 

مرد آهنی از آن دسته فیلم هایی نیست که از شما انتظار بازی در آن می رود ...

واقعاً؟( خنده )حقیقت دارد که خیلی ها از دیدن من در چنین محصولاتی غافلگیر می شوند. حتی فیلم Sky Captain and the World of Tomorrow  در برابر مرد آهنی فیلمی تجربی محسوب می شود( خنده ). اما تصمیم گرفتن برای بازی در این فیلم بی نهایت ساده بود، چون همیشه آرزو داشتم با رابرت داونی جونیور همبازی بشوم. پس به خودم گفتم که هزینه فیلم و فشار کاری اهمیتی ندارد. با آن مثل یک فیلم کلاسیک مواجه خواهم شد و تجربه نشان داد که حق با من بوده است. چون که به طرزی باور نکردنی سر صحنه لذت بردم .

 

بازی در این گونه فیلم واقعاً با فیلم های دیگر متفاوت است؟

دقیقاً. با وجودی که صحنه های زیادی پر از جلوه های ویژه تصویری نداشتم. ولی از پرده سبز خیلی می ترسیدم. البته خیلی لازم نبود پرواز کنم( خنده ) . صحنه های من بیشتر سنتی بودند، امیدوارم متوجه منظورم شده باشید . ترکیب گروه بازیگران حاضر در فیلم آنقدر مبهوت کننده بود که قبل از هر چیز خودم را روی لذت بازیگری متمرکز کردم .

 

واقعاً؟ ولی وسعت کار در چنین پروژه هایی، آزادی واقعی برای کار کردن به هنرپیشه نمی دهد ؟

دقیقاً. به خصوص با رابرت ( داونی جونیور) به عنوان بازیگر مقابل. او مدام در حال بداهه است. هر بار متفاوت از دفعه قبل است. هرگز خودش را تکرار نمی کند و مدام دیالوگ ها و سبک را تغییر می دهد ... با یک چشم انداز هنری ناب. همبازی شدن با او مهیج است چون همیشه از بازی او غافلگیر می شوم.

 

 

این پپر پاتز که شما نقشش را ایفا می کنید، کیست؟

به یک معنا دست راست مرد آهنی است. هم در رابطه حرفه ای و در رابطه خصوصی، این دو واقعاً به هم نزدیک هستند. از طرف دیگر او نقش وجدان مرد آهنی را بازی می کند و غیر قابل کتمان است که یک جور رابطه جنسی میان این دو است( خنده )

 

مخاطره قبول این گونه شخصیت ها این است که فقط موجب بیشتر دیده شدت ارزش های قهرمان می شوند ...

قطعاً. اما ژانر است که چنین چیزی را طلب می کند.

 

 و همین طور نقش دختری است که خود را به خطر می اندازد و جیغ می کشد تا بیایند و نجاتش بدهند......

( خنده ) نه، نه ... پپر از این دسته نیست. او بسیار قوی و مستقل تر از این حرف هاست . او دارای شخصیت است.

 

   

 

اسم او ویرجینیا پپر است. ترکیبی از ویرجینیا( باکره ) و پپر( فلفل ) . به نظر شما چه چیزی را می خواهد برساند ؟

او میان این دو معلق است. اما به نظر بیشتر به فلفل نزدیک است. او مصمم است و لجوج و به نحوی کاذب عاقل .

 

این گونه از کتاب های مصور بیشتر پسرانه هستند. یادتان می اید که وقتی کوچک بودید، از این کتاب ها خوانده باشید؟

برادرم بله، ولی خودم برعکس هرگز لای آنها را باز نکردم. من بیشتر طرفدار روآلد دال و چیزهای دخترانه بودم. اما البته وقتی می خواستم پیشنهاد برای این فیلم را بپذیریم می خواستم تمام کتاب هایش را ببلعم. اما با مشاهده تعداد آن ها باید به شما اعتراف کنم که از این صرف نظر کردم و به خواندن چند جلد از آن ها اکتفا کردم( خنده ). و حسابی سرگرمم کردند. صادقانه می گویم. حتی اگر لازم باشد باید اعتراف کنم که زمان کمی برای تسلط به متن و آشنایی با همه شخصیت ها داشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:15  توسط آرش آذرپور  |